0

رمان همراز

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان همراز
دوشنبه 27 دی 1389  12:08 AM

فصل دهم - 6

با يك حس خستگي چشم گشودم. خواستم دستم را تكان بدهم ولي نتوانستم. سنگين بود. چشم هاي خسته ام را گرداندم. تعجب كردم. احسان به حالت نشسته در كنارم به خواب رفته بود و دستم در دستش بود چرا معمولي كنارم نخوابيده بود؟! آب دهانم را قورت دادم. چه گلوي خشگي! چقدر دلم چاي مي خواست. دوباره چشم گرداندم.
واي چرا عزيز در اتاق من و روي زمين خوابيده؟ نمي دانم!
تا تكان خوردم احسان هراسان بيدار شد. خواستم بپرسم چرا اينطوري خوابيده، عزيز چرا اينجاست ولي او پيشقدم شد. نگراني چهره اش را لبخندي نگران پوشاند و پرسيد :
- بيدار شدي عزيزم؟
خواستم حركت كنم كه دوباره پرسيد :
- چي مي خواي قربونت؟ هر چي مي خواي بگو.
از صداي صحبت هاي او عزيز هم دستپاچه بيدار شد و به طرفم آمد.
- خدا رو شكر، خدا رو شكر.
محكم بغلم گرفته بود و مي بوسيد. متعجب صورتش را بوسيدم و گفتم :
- مي خوام برم چايي دم كنم.
تا خواستم حركت بيشتري بكنم دردِ كوبيدگيِ زيادي تمام هيكلم را فشرد و آخم بلند شد.
عزيز با عجله بلند شد و در حال بيرون رفتن از اتاق گفت :
- چشم قربونت برم. همين الان برات چايي مي يارم، سوپ مي پزم. چشم چشم.
و بيرون رفت. چشم هاي خسته ام به روي هم رفت. دردي كه بدنم را فشرده بود و رفتارهاي عزيز و احسان به من فهمانده بودكه از يك مريضي بيرون آمده ام.
احسان با احتياط در آغوشم كشيد. آه چه آغوش گرم و امني. خودم را رها كردم و وقتي حركت دست هاي او به روي موهايم و زمزمه هاي عاشقانه اش را شنيدم، اشك بي خيالي ام فرو ريخت.
با رضايت تمام به قربان صدقه رفتن هايش گوش مي دادم و لذت مي بردم. كاش زمان همانطور مي ايستاد.
با شنيدن چند ضربه به در كمي از هم فاصله گرفتيم. عزيز با سيني چاي وارد شد. لبخندي شاد به روي چهره ي مهربانش بود. كنارم نشست و در حال هم زدن چاي گفت :
- به پدرت زنگ زدم و خبر بهبودي تو دادم. كلي خوشحال شد و سلام رسوند گفت به زودي مي ياد ببيندت.
احسان كمكم كرد. پشتي ها را مرتب كرد تا راحت بنشينم. با دستاني لرزان ليوان را گرفتم.
عزيز به احسان كه با نگراني نگاهم مي كرد گفت :
- آقا احسان بلند شو ديگه. نگراني تموم شد. لطف كن كمي ليمو شيرين براش بگير بيار كه ديگه حالا وقت تقويت شدنشه.
احسان لبخند زد. بدون ملاحظه جلو عزيز بغلم گرفت پيشاني ام را بوسيد و بعد خداحافظي كرد و بيرون رفت عزيز به چهره خجالت زده ام خنديد و گفت :
- با اين چهره رنگ پريده قرمزيِ خجالت نمود نداره.
دستي به سرم كشيد و ادامه داد :
- خدا رو شكر كه تو اينقدر خوشبختي. داشتن چنين شوهري كه اينقدر دوستت داره نعمت بزرگيه. نمي دوني كه اين چند روزه كه تو مريضي چطور پر پر مي زد. دلم بيشتر از تو واسه اون كباب بود.
با بي حالي پرسيدم :
- مگه جند روزه؟
- سه روزه مادر. همه رو نگران كرده بودي، اينقدر حالت بد بود كه تكونت نمي شد داد. آقا احسان كه خبر داد نمي دوني چطور خودم رو رسوندم. طفلك آقا احسان كه به حال خودش نبود آقا حسام لطف كرد برات دكتر آورد خودش هم با وجود زن زائو روزي سه مرتبه سر ساعت مي يومد و داروهات رو مي داد. خيلي نگران حالت بود.
خواهر شوهرها ت هم دائم مي اومدن و مي رفتند. سوسن خانم هم دوبار از بيمارستان زنگ زده و حالت رو پرسيده، اما اون مادر شوهر بي خيرت هيچي. حالا اين ها كه مي گن توي بارون راه رفتي سينه پهلو كردي ولي غلط نكنم همش زير سر اون پيره زن نفهمه. باز هر چي بوده گذشته خدا رو شكر كه به خير گذشت.
ياد آن روز و صحبت هاي مادر احسان بيشتر خسته ام كرد. پلك هايم را بستم و گفتم :
- اصلاً نمي خوام راجع بهش فكر كنم. خيلي خسته ام.
تا چند روز بعد كه دوران نقاهتم را مي گذارندم عزيز در خانه مان ماند و همانند يك مادر دلسوز پذيرايي ام كرد و به زور هم احسان را بعد از سه روز بيكاري و در كنار من ماندن به سر كارش فرستاد.
احسان محبت هايش را بيشتر از گذشته نثارم مي كرد تا قضيه آن روز را فراموش كنم. گرچه هيچكدام حرفي درباره آنروز نزديم ولي مي دانستم كه اينبار به خاطر من با وجود همه ي احترامي كه براي مادرش دارد از او مي گذرد، چيزي كه قلباً دل چركينم نمي خواست!
وقتي موضوع را براي عزيز تعريف كردم به قدري عصباني شد كه از او بعيد بود. باز هم از او خواستم به خاطر احسان كوتاه بيايد وگرنه جداً قصد رو به رو شدن با مادر شوهرم را داشت و با عصبانيتي كه داشت مي دانستم وضع از اين كه هست بدتر مي شود. تنها راه همان صبر بود.
بعد از يك هفته كه بهبوديي نسبي به دست آوردم به مدرسه برگشتم و مورد استقبال بچه ها و معلم ها قرار گرفتم. كار برايم نعمتي بود كه بيشتر اوقات تنهايي ام را پر مي كرد.
از وقتي كه خوب شده بودم يك بار با سوسن تماس گرفتم و احوال خودش و بچه اش را پرسيدم و براي اينكه در آنجا با مادر شوهرم برخوردي نداشته باشم مريضي را بهانه كردم كه مبادا به بچه سرايت كند. ندانسته خبر داشتم كه بعد از آن جريان احسان به مادرش سر نزده.
دو هفته از زايمان سوسن گذشته بود كه خودش تلفن زد و براي جمعه كه دو روز بعد بود به جشن نامگذاري بچه اش دعوتمان كرد. هر چه بهانه آوردم كه هنوز حالم كاملاً خوب نيست، نپذيرفت. ظاهراً هيچ اطلاعي راجع به علت مريضي من نداشت و اصرار كرد كه اگر نرويم ناراحت مي شود. آنقدر در بلاتكليفي رفتن و نرفتن دست و پا زدم كه آخر تنها راه را در مشورت با عزيز دانستم.
به احسان خبر دادم و ظهر از مدرسه به خانه عزيز رفتم. پدر جون هنوز نيامده بود. فرصت را غنيمت شمردم و از عزيز راهنمايي خواستم. بعد از كمي فكر كردن با آرامشي كه با عصبانيت آن روزش زمين تا آسمان توفير داشت جواب داد :
- چي بگم مادر. من فكر مي كنم رفتار احسان با او، و نگراني هايي كه ديده همه بچه هايش به خاطر تو دارند و از همه مهمتر فكر نمي كنم دخترهايش و آقا حسام هم به حال خودش گذاشته باشندش. دوري از آقا احسان هم به اندازه كافي براش تنبيه بوده. شايد هم توي اين مدت روي اينكه بهت زنگ بزنه رو نداشته. از اون گذشته اگر تو بگذري ولي با حفظ ملاحظاتي، بيشتر از گذشته. بيشتر شرمندش مي كني.
با نارضايتي ناليدم.
- مي گي عزيز ولي خيلي سخته. اصلاً دوست ندارم ببينمش.
- مي دونم قربونت برم، مي فهممت. اما به اين هم فكر كن كه اگر تو نري باعث فاصله بين پسر و مادر مي شي و گناهش به گردنت مي افته.
با دلخوري گفتم :
- دلم ازش شكسته عزيز. چطوري بگذرم.
- مي دونم گفتم كه مي دونم. به خدا ايندفعه آقا احسان به خاطر تو از مادرش مي گذره. هنوز كه مدت بيشتري نگذشته و اطرافيان نفهميدن همين جا تمومش كن و جمعه خيلي راحت با آقا احسان توي مهموني شركت كن. از همه مهمتر اگر نري ممكنه آدم هاي نفهم فكرهاي ديگه اي بكنند.
وقتي درست فكر كردم حرف هايش مثل هميشه درست و منطقي به نظرم آمد. شايد بهترين راه همين بود.
شب كه احسان به دنبالم آمد خيلي راحت به او گفتم كه سوسن تلفن زده براي جمعه دعوتمان كرده.
هيچ فكرش را نمي كرد كه من آماده رفتن باشم چونكه گفت :
- حال تو براي مهموني رفتن مساعد نيست. بهتر كه شدي يك شب دوتايي مي ريم ديدنشون.
خودم را سر حال نشان دادم و بادي به بازوهاي لاغرم انداختم.
- اتفاقاً خيلي هم حالم خوبه. ببين بازوهام رو.
در حال رانندگي حيرتزده به طرفم برگشت.
- جدي نمي گي نه؟
صاف نشستم و جدي گفتم :
- اتفاقاً جديه جديه. دوست دارم بريم، اون هم با هم ديگه. همين امشب هم اگر موافقي بريم خونه داداشم تا ببيني چقدر حالم براي مهموني مساعده.
با غصه نگاهم كرد و لبخندي محزون زد كه دلم برايش سوخت.
- خونه مجيد به روي چشم ولي جاي ديگه مجبور نيستي.
دستم را به روي دست مهربانش گذاشتم و جواب دادم :
- اونجا هم جاي ديگه نيست. خونه برادر توئه. ضمنا من سعي كردم از كسي كينه به دل نگيرم. فكر مي كنم اينطوري بهتره.
لبخند رضايتمندي زد و دستم را فشرد. رفتن به خانه مجيد و ديدن دختر و پسرش غصه را از دلم زدود.

***
روز جمعه با هم به خانه حسام رفتيم. حسام و سوسن و هما و هانيه كه انتظار رفتنم را نداشتند، شادمانه و با روي باز به استقبالم آمدند، كه فكر مي كنم بيشتر مورد آزار مادرشان بود! به مادرشوهرم سلام كردم. نه دست دادم و نه بوسيدمش. او بود كه جلو آمد و پيشاني ام را بوسيد. كاملا محسوس بود كه به اجبار بچه ها اين كار را كرده. عوض آن احسان را كه دو هفته نديده بود با اشتياق بغل كرد و بوسيد.
همين كافي بود لااقل غرورم خورد نشد و همانجا قضيه ختم شد. سوسن با خوشحالي پسرش را در آغوشم گذاشت. حالت چشم ها و گونه هاي سوسن و لب هاي حسام در چهره اش بود و به قدري خواستني بود كه نمي شد چشم از او گرفت. مدتي نگذشت كه احسان با اعتراض بچه را از من گرفت. مادرشوهرم با حسرت نگاهمان مي كرد ولي ديگر جرات حرف زدن نداشت.
حسام اسم پسرش را اعلام كرد. هانيه در كنارم آهسته گفت :
- خدا كنه همينطور باشه و روزهاشون به پا قدم اين بچه بهتر از گذشته بشه.
هما زمزمه كرد :
- خدا كنه. طفلكي حسام كه تا حالا سوخته.






پايان فصل دهم

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها