0

رمان همراز

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان همراز
دوشنبه 27 دی 1389  12:10 AM

فصل يازدهم - 4

همه چيز به سرعت انجام گرفت. احسان از من خواست كه تا كار تمام نشده، آن را علني نكنيم. روز بعد با هم به پرورشگاه رفتيم. از صبح به يك لوازم تحريري سفارش صد عدد دفتر فانتزي همراه با يك مداد سياه و مداد قرمز و پاك كن و تراش را كه يكي يكي كادوپيچ كند، داده بودم. سر راه جعبه كادوها را هم گرفتيم و رفتيم. دلم از شادي زياد پر پر مي زد و احساس مي كردم سعادت از دست رفته ام با ورود پسر كوچولو به خانه ام بر مي گردد. قبل از ظهر بود كه به پرورشگاه رسيديم. روز بيكاري من بود و احسان هم مرخصي گرفته بود.
بچه ها زير آفتاب گرم زمستاني بازي مي كردند. بي اختيار چشم به دنبال علي كوچولو گرداندم. ميان آن همه دختر و پسر قد و نيم قد پيدا كردنش آسان نبود ولي او را ديدم. كناري تنها نشسته بود و كتابي به دست داشت با ديدن ما نگاهي دلگير به ما انداخت و خيلي زود مسير نگاهش را به كتابش دوخت! خواستم به طرفش بروم. مهري عجيب مرا به سمت او مي كشيد. احسان مانعم شد. دستم را گرفت و به سمت ساختمان برد.
خانم مدير را در دفترش يافتيم. با ديدن نا به هنگام ما متعجب اما خوشرو به استقبالمان آمد! با من دست داد و رو به احسان گفت :
- از ديدن زودتر از موقع و مجدد شما خيلي خوشحال شدم اما راستش انتظار نداشتم! حقيقتاً پي گير مورد شما هستم.
اشاره به نشستن كرد و خودش هم رو به رويمان نشست. احسان بي تاب و بدون مقدمه تقريباً رفت سر اصل مطلب و گفت :
- ممنون. راستش تصميم ما عوض شد.
خانم مدير با فكري اشتباه نااميدانه نگاهمان كرد و پرسيد :
- يعني ديگه بچه نمي خواهيد؟
من لبخند زدم احسان در تصحيح صحبتش اضافه كرد :
- نه منظورم اين بود كه نوزاد نمي خواهيم. اومديم راجع به علي پرس و جو كنيم و اگر شد اونو به فرزندي قبول كنيم.
دهان خانم مدير از تعجب باز مانده بود. احسان دوباره پرسيد :
- امكانش هست؟
خانم مدير كه هنوز غافلگير و شوكه بود خنديد و جواب داد :
- چرا كه نه، راستش شما منو غافلگير كرديد. به هيچ وجه انتظارش رو نداشتم.
اين بار من پرسيدم :
- حالش بهتر شده؟!
خانم مدير سر تكان داد و گفت :
- اوه، البته. حالش كاملاً خوبه ولي از نظر ما نوعي افسردگي گرفته. حتي فكر مي كنيم ريشه اصلي مريضيش هم همين بود. اون بچه ي حساسيه، به تازگي تا كسي مي آد و مي ره به هم مي ريزه. متاسفانه بيشتر كساني كه به اينجا مراجعه مي كنند مثل شما نظرشان به بچه هاي كوچكتر و حتي بيشتر نوزاده.
احسان پرسيد :
- از اصليت اين بچه برامون بگيد.
خانم مدير با تاسف پاسخ داد :
- علي نوزاد چند روزه اي بود كه به اينجا آوردنش. اون قرباني اواخر جنگه، از بيمارستاني كه در آنجا به دنيا آمده بود انتقالش دادند. اينطور كه فهميده ام مادرش در حين زايمان و زير بمباران در بيمارستان فوت كرده. پدر و ديگر اقوامش هم زير آوار بمباران از بين رفته اند. اصليت اين بچه كُرده. هيچ شناسنامه و اوراق هويتي نداره. ما خودمون اسمش رو علي گذاشتيم. بهتون اطمينان مي دم كه بچه نجيبيه مي تونيد طي مراحل قانوني و تاييد پرورشگاه شناسنامه ي اونو به نام خودتون صادر كنيد.
پرسيدم :
- چه قدر طول مي كشه؟
خانم مدير با دلگرمي لبخند زد و گفت :
- خيلي زود يك يا دو هفته فقط بايد صلاحيت شما تاييد بشه.
احسان گفت :
- مي تونيم همين الان بهش بگيم؟
خانم مدير بلند شد. فرمي را از روي ميزش برداشت و به احسان داد.
- حتماً. من مطمئنم شما قبول مي شيد. تا اين فرم را پر كنيد مي گم علي رو بيارن.
خانم مدير خانمي را از بيرون صدا زد و چيزي به او گفت. چند دقيقه بعد آن خانم با علي كوچولو آمد. علي كه گويي انتظارش نمي رفت با ناباوري و ساكت نگاهمان كرد. چشماي درشتش برق مي زد ولي عكس العملي نشان نمي داد! با دقت بيشتري نگاهش كردم. عجيب كه حالت لب ها و چانه اش كپي احسان بود! خانم مدير چند دقيقه اي براندازش كرد و پرسيد :
- حالا كه بايد حرفي بزني نمي زني علي آقا. نظرت چيه؟
علي همچنان بهت زده ما را نگاه مي كرد. خانم مدير دوباره پرسيد :
- امتحان رياضي ات رو امروز چند گرفتي؟
علي همانطور كه به ما زل زده بود لب هايش باز و بسته شد.
- بيست.
من از پسرك شوكه تر بودم. با اين حال به خودم فشار آوردم بلند شدم. جلو رفتم و رو به رويش زانو زدم.
احسان هم به دنبالم آمد و كنارم ايستاد. محتاطانه دستي به سر پسرك كشيدم و پرسيدم :
- خوشحال نيستي؟
لرزش اشك چشم ها و لب هايش را لرزاند. هنوز هم باورش نمي شد. در يك لحظه ناگهاني دستم را ميان دستش گرفت و بوسه باران كرد. طاقت نياوردم محكم او را در آغوش گرفتم و گريه كرديم. بعد از من احسان او را بغل گرفت و بوسيد. چشم هاي او هم خيس بود. دست نوازشي بر سر پسرك كشيد سپس دستش را گرفت و رو به من گفت :
- من با علي آقا مي ريم كادوي بچه ها رو از ماشين بياريم.
با خرسندي سر تكان دادم. وقتي برگشتند همراه آن ها به اتاق ها رفتيم. علي هنوز بهت زده و دستپاچه اما پر غرور به دست خودش يكي يكي كادوها را بين بچه ها پخش كرد.
وقتي از او جدا مي شديم دوباره هاله غم در صورتش پيدا شد. خانم مدير و ما مطمئنش كرديم كه به زودي بر مي گرديم. از پرورشگاه كه بيرون آمديم حس مي كردم جگر گوشه خودم را در آنجا جا گذاشته ام.
همه چيز به خوبي پيش مي رفت. ما مورد تاييد قرار گرفته بوديم اما هنوز به هيچكس حتي عزيز و پدر جون هم نگفته بوديم. به محض اينكه خبر قبولي را شنيديم دست به كار شديم. اتاق اضافه را تميز كرديم و تخت و كمد و ميز تحرير و اسباب بازي ها و كتاب هاي جور و واجور و در كل هر چه كه فكر مي كرديم لازمه ي اتاق يك بچه ده ساله است را فراهم كرديم. چند پوستر بزرگ منظره و ماشين هاي كورسي هم به ديوار زديم. بعد از يك روز كار متوالي همه چيز مرتب و آماده بود. به اتاق كوچولو و آماده نگاهي ديگر انداختيم و به روي هم لبخند زديم. چراغ خواب آبي رنگ اتاق را روشن كرديم و لبه تخت نشستيم. روز بعد بايد احسان به اداره ثبت مي رفت و با تاييديه پرورشگاه شناسنامه پسرمان را مي گرفتيم. قبل از اينكه من حرفي بزنم احسان پرسيد :
- مژگان دلت مي خواد اسم پسرمون رو چي بذاريم؟
از شادي در پوست خودم نمي گنجيدم. رضايت و شادي را در نگاه و لحن احسان هم مي خواندم. گفتم :
- پيشنهادش از طرف خودت بوده. پس حق انتخاب هم با خودته.
نفس عميقي كشيد و بغلم كرد و گفت :
- هميشه دوست داشتم اگر پسري داشتم اسمش رو سياوش بذارم. نظرت چيه؟
سينه گرمش را بو كشيدم و به نشانه موافقت سر تكان دادم.
روز بعد تا ظهر احسان به مدرسه زنگ زد و خبر گرفتن شناسنامه سياوش فرهمند را با ذوق فراوان داد و اينكه غروب او را به خانه مي آورد! از قبل توافق كرده بوديم كه من در خانه منتظر آمدن آن ها بمانم.
ظهر كه به خانه رسيدم اول كاري كه كردم دوباره به اتاق سياوش سر زدم. همه چيز مرتب بود. خيالم راحت شد.
نهار مختصري خوردم و به آسودگي كمي خوابيدم. عصر كه بيدار شدم مشغول پختن شام شدم. مرغ سوخاري كردم و سيب زميني فراوان كه مي دانستم باب دندان بچه هاست سرخ كردم.
غروب دوش گرفته و مرتب اما هيجان زده منتظر نشستم. مگر دست خودم بود! همه كارهايم تمام شده بود لباسي قشنگ پوشيده بودم ولي با وسواس ناشي از هيجان دم به دم بلند مي شدم يك بار به اتاق بچه مان و يك بار به آشپزخانه سر مي زدم. چهره سياوش را در حالي كه ذوق زده و دستپاچه با همه در آنجا خداحافظي مي كرد در نظرم مي آوردم. چه سرنوشت عجيبي داشت اين بچه! سانحه از دست رفتن پدر و مادرش در نظرم آمد. چقدر وحشتناك! مشغول خواندن فاتحه براي آنها بودم كه صداي زنگ بند دل منتظرم را پاره كرد.
احسان كليد داشت و هميشه خودش در را باز مي كرد! مي دانستم زدن زنگ براي اين است كه به استقبالشان بروم با جان و دل و قلبي پر طپش به طرف در رفتم پشت در خوشبختي در وجود دو عزيز در انتظارم بود. خدايا شكرت احسان بود و پسرك قشنگي كنارش كه قدش كمي از زانوهاي احسان بلندتر بود با دسته گلي در دست! به محض ديدنم با صدايي رسا كه شرم آن كاملاً مشخص بود سلام كرد و دسته گلي مخلوط از رز قرمز و مريم را به طرفم گرفت و گفت :
- سلام اين گل ها براي شماست.
قلبم داشت از جا كنده مي شد. خم شدم و آغوشم را برايش باز كردم. محتاط و شرمگين جلو آمد. با دسته گلش بغلش گرفتم و گونه هاي يخ زده اش را بوسيدم. به زحمت جلوي اشك هاي شاديم را گرفتم تا او را ناراحت و هراسان نكنم. احسان لبخند به لب داخل آمد. در را بست دست به جيب برد و شناسنامه باز را جلو چشمانم گرفت.
يك دستم به پشت سياوش و با دست ديگر شناسنامه را گرفتم. سياوش فرهمند تاريخ تولد... شماره شناسنامه.... و غيره. زير آن در جدولي نام پدر، احسان، نام مادر، مژگان. اين همان خوشبختي كامل بود. خدايا باز هم ممنون. شناسنامه را جلو چشمان سياوش گرفتم و گفتم :
- بخون عزيزم. اين شناسنامه توئه!
نگاه حيرتزده اش را ميان صفحه گرداند. انگار هنوز هم باورش نمي شد با شك و ترديد به احسان نگاه كرد.
- براي منه؟ يعني اجازه دارم به شما بابا و مامان بگم؟
احسان با لبخند مطمئنش كرد به جاي او من جواب دادم :
- آره عزيزم. حتماً اين كار رو بكن و ما رو هم خوشحال كن.
معطل نكرد گل ها را به دستم داد و محكم صورتم را بوسيد. فرصت نداد و به طرف احسان برگشت. او هم برايش خم شد و دستش را دور كمر كوچك او قلاب كرد. صورت او را هم بوسيد. باز هم اشك هايم را كنترل كردم و پرسيدم :
- از اسم جديدت خوشت اومد آقاي سياوش فرهمند؟!
گرماي خانه بود يا هيجان كه گونه هاي سفيدش را گلگون كرده بود. فقط توانست سر تكان بدهد با خوشحالي بلند شدم. دسته گل را به دست احسان دادم، دست كوچك سياوش را گرفتم و گفتم :
- پس بايد يك چيز رو هم نشونت بدم. ولي بايد فعلاً چشمات رو ببندي.
با خوشحالي سر تكان داد :
- باشه.
فوراً چشم هايش را بست. احسان با رضايت به رويم لبخند زد و براي گذاشتن گل ها در گلدان به سمت آَشپزخانه رفت. سياوش را با چشمان بسته به طرف اتاقش بردم. در اتاق را باز كردم و اجازه باز كردن چشم هايش را دادم. در همان لحظه هم برق اتاق را زدم.
فكر مي كردم چشمان حيران و خوشحالش هر لحظه ممكن است از حدقه در بيايد. او به اتاق نگاه مي كرد و من به چهره ي دوست داشتني معصوم و هيجان زده او.
احسان كه آمد او هنوز بي حركت وسط اتاق ايستاده بود و نگاه مي كرد. به جاي او احسان به طرف كمد اسباب بازي ها رفت. آدم آهني را از روي آن برداشت. دكمه روشن آنرا زد و روي شيشه صاف ميز تحرير گذاشت آدم آهني با پاهاي چرخ دار شروع به راه رفتن كرد. دست و پاي آهني اش را به زحمت تكان مي داد و چند كلمه خارجي حرف مي زد. احسان به چهره مات شده سياوش نگاه كرد. با اشاره دست از او خواست به طرفش برود و پرسيد :
- مي فهمي چي مي گه.
سياوش خيره به آدم آهني به نشانه نفهميدن سر تكان داد. احسان با حالتي با مزه مثل آدم آهني شروع به راه رفتن و تكان دادن دست هايش كرد و گفت :
- من برات ترجمه مي كنم. مي گه : به خونه خوش اومدي آقا سياوش. به خونه خوش اومدي آقا سياوش.
خنده ي شاد و بلند سياوش در اتاق پيچيد. احسان بي وقفه مثل آدم آهني راه مي رفت و تكرار مي كرد. ديگر طاقت نياوردم! از اتاق بيرون آمدم و مهار اشكم را رها كردم. با عجله به دستشويي رفتم و راحت گريه كردم. كمي كه آرام گرفتم به چهره گريان خودم در آينه لبخند زدم و مطمئن شدم كه در خواب نيستم.
صورتم را شستم و به اتاق سياوش برگشتم. احسان مشتاق تر از سياوش اسباب بازي ها را براي او باز و روشن مي كرد. با ديدنم به صورت شسته ام لبخندي زد و گفت :
- مامانش، لطفاً شما بقيه چيزها رو نشونش بده تا من بيچاره لباس عوض كنم.
با خوشحالي و رضايت به طرفشان رفتم.
- چشم باباي محترم سياوش خان. در خدمتم!
احسان گونه من و سياوش را بوسيد و تنهايمان گذاشت جداً كه چه حال خوشي داشتم وقتي كه سياوش را با ديدن هر چيزي آنطور ذوق زده مي ديدم. هر چيز را كه نشانش مي دادم ناباورانه مي پرسيد :
- يعني اين هم مال منه؟
- آره عزيزم. همه اين اتاق مال سياوشه.
ولي باز با ديدن كاپشن براق و باراني همان سؤال را تكرار مي كرد. داخل كمدها، كشوها، كتاب هاي كتابخانه كوچك كمدش، لوازم تحرير و حتي كيف جديدي كه برايش خريده بوديم يكي يكي را برانداز مي كرد. اما هنوز جرات دست زدن نداشت. همه را خودم برمي داشتم و جلو چشمان حيرت زده اش مي گرفتم.
احسان با سه فنجان چاي در سيني وارد اتاق شد. سيني را روي پاتختي گذاشت و شيرجه به روي تخت زد.
- به به عجب تشك نرمي. خانم من از امشب كنار سياوش مي خوابم.
باز هم صداي خنده بلند سياوش فضاي اتاق و قلبم را لرزاند. من و احسان روي لبه تخت و سياوش روي صندلي جلو ميزش نشست و با هم چاي نوشيديم. سه فنجان در سيني بود! چه اتفاق لذتبخشي، و چه شيرين! بعد از آن بقيه جاهاي آپارتمان كوچكمان را به سياوش نشان داديم.
وقتي در دستشويي را باز كردم مسواك كوچكي كه پايين دسته آن خرسي خندان را نشان مي داد برداشتم و جلو صورت سياوش گرفتم.
- ببين عزيزم. خرسيِ مسواكت هر ظهر و شب براي شستن دندانهات صدات مي زنه. فراموش نكني؟
گردنش را به طرزي معصومانه كج كرد و ناگهان دو دستش را كه فقط به دور كمرم مي رسيد به هم قلاب كرد و گريه اش گرفت. احسان كه روي مبل جلو تلويزيون لميده بود و با تماشاي تلويزيون به ما هم نگاه مي كرد، با ديدن اين صحنه و صداي گريه سياوش با عجله جلو آمد. من هم دستپاچه شده بودم و نمي دانستم علت گريه سياوش چيست. احسان جلو او زانو زد و دستي به سرش كشيد.
- چيه پسرم؟ چرا گريه مي كني؟
چند لحظه اي هق هق گريه اجازه صحبت به او را نداد. من ايستاده دستم را به روي گونه خيسش كه به من چسبانده بود كشيدم و پرسشگر به احسان نگاه كردم. احسان سري برايم تكان داد و سوالش را دوباره تكرار كرد. سياوش گريان دستش را از دور كمر من باز كرد و به گردن احسان آويخت. احسان متحير دستي مهربان بر سر او كشيد و سرش را به روي شانه اش گذاشت. سياوش سر به شانه احسان و پشت به ما در حاليكه گريه اش با آسودگي همراه شده بود گفت :
- اينا همش خيلي خوبه. بگيد كه من خواب نيستم!
احسان لبخندي غمزده زد و جواب داد :
- تو هم براي ما خيلي خوبي پسرم. چراغ خونه ما شدي و مطمئنم كه هيچكدوممون خواب نمي بينيم.
من جلوشان زانو زدم. ديگر سعي در پنهان كردن اشك هايم نداشتم. دستم را به پشت سياوش كشيدم و گفتم :
- ما خيلي خوشحاليم كه تو پسرمون شدي.
برگشت و با چشمان اشكبار به روي ما خنديد.
- من هم خيلي خوشحالم. خيلي خيلي. بهتون قول مي دم پسر خوبي براتون باشم.
احسان به رويش خنديد و رو به من گفت :
- من مي گم بهتره همين امشب بريم خونه پدرت و رازمون رو بهشون معرفي كنيم.
اشكم را پاك كردم و خنديدم و گفتم :
- ولي من امشب به مناسبت ورود پسر قشنگمون مرغ با كلي سيب زميني سرخ كرده درست كردم.
احسان قيافه مسخره اي به خود گرفت و جواب داد :
- با عرض معذرت سر شما رو به ديدن خونه گرم كردم و تقريبا كلك سيب زميني ها رو كندم. مرغا رو هم بدون نون سه تايي كلكشون رو مي كنيم كه بتونيم يه سري هم به آشپزخونه عزيزت بزنيم. خوب فكري نيست؟
چشمهايم رو تنگ كردم و تهديدگونه براندازش كردم و در مقابل خنده هاي شاد سياوش به دنبال احسان دور اتاق دويدم.

***

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها