0

رمان همراز

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان همراز
دوشنبه 27 دی 1389  12:10 AM

فصل يازدهم - 3

يك ماه از آن جريان گذشت. جرياني كه باعث شده بود بيشتر از گذشته عاشق هم باشيم. هيچ كدام بعد از آن حرفي نزديم. كابوسهايم به كلي تمام شده بود و برعكس گذشته در كنارش احساس آرامشي ابدي مي كردم.
بعدها فهميدم كه در آن دو شب فقط به باشگاه حسام مي رفته و از آنجا پياده به خانه برمي گشته و فهميدم كه با حسام هم درد و دل كرده. حسام تنها چيزي كه به احسان گفته بود اين بود كه : قدر زنت رو بدون. فقط به خاطر تو اين گذشت رو كرده. كاري كه هر زني نمي كنه.
چقدر دلم براي حسام سوخت او يك شكست خورده واقعي بود. بسكه با سوسن درگيري داشت و اين درگيري ها حتي جلوي ديگران هم اتفاق مي افتاد بيشتر وقتش را سركارش و شبها هم در باشگاهي كه يك سالي مي شد راه اندازي كرده بود مي گذراند كه برخورد كمتري با زنش داشته باشد. بيشتر هم روزبه با خودش بود. نفسش به نفس روزبه بسته بود.
يك روز صبح سرد زمستاني احسان به مدرسه تلفن زد و خواست براي بعد از ظهر برنامه اي نگذارم و گفت بايد با هم به جايي برويم. پرسيدم :
- كجا؟
- يه جاي خوب! برو خونه ميام دنبالت.
بعد از ظهر زودتر از هر روز به خانه آمد. آماده منتظرش بودم. وقتي كنارش داخل ماشين نشستم سلام كردم و گفتم :
- من چشم بسته تا هر جا بري باهاتم.
خنديد و در حال به راه افتادن گفت :
- خوبه، اينطوري راحتتر مي برمت و يه جايي گم و گورت مي كنم.
به نگاه عاشقش خنديدم. به يك جاي ناشناخته مي رفت! ساعتي كه گذشت طاقت نياوردم و پرسيدم :
- آخه من نبايد بفهمم كجا مي خواي گم و گورم كني؟
با نارضايتي جواب داد :
- اِ اِ نشد. قرار بود چشمات رو ببندي و حرف نزني. نترس عوض گم كردنت برات سورپرايز دارم.
- من تا با توام از هيچي نمي ترسم.
به رويم لبخند زد و گفت :
- حالا كه اينطوره برات مي گم، راستش مدتيه به مشكلي كه تو رو آزار مي ده فكر مي كنم. البته ببخشدا مثل تو فكر بي ربطي نمي كنم.
نمي دانستم منظورش چيست. متعجب پرسيدم :
- واضح حرف بزن احسان. منظورت چيه. كجا مي ريم؟
به سادگي جواب داد :
- مي ريم پرورشگاه. يه راه حل خوب و خداپسند براي حل مشكلمون!
حيرتزده و خوشحال نگاهش كردم. دلم مي خواست از خوشحالي فرياد بزنم. اين پيشنهادي بود كه مدتها در دلم بود اما جرات بيان آن را نداشتم. هميشه فكر مي كردم احسان حق دارد بچه خودش را ببيند و داشته باشد. دو دستي بازويش را چسبيدم و هيجان زده گفتم :
- راست مي گي احسان؟ جون من راست مي گي؟ تو با اين كار موافقي؟!
خنده و كلامش نهايت آرامش بود.
- چرا جون تو عزيزم. من تو رو با دنيا عوض نمي كنم. به نظر تو فكر بديه؟
از شدت خوشحالي زبانم بند آمده بود. خودش ادامه داد :
- من خيلي در اين باره فكر كردم. با همديگه مي ريم و يه نوزاد انتخاب مي كنيم. تا مراحل طي بشه و بچه اي رو كه مي خواييم بهمون برسه، به همه مي گيم تو حامله اي. از اين قضيه فقط من و تو و عزيز و پدرت مطلع هستيم. مي گيم دكتر بهت استراحت مطلق داده. برات مرخصي يه ساله بدون حقوق مي گيرم پيش عزيزت مي موني و اينطور نشون مي دي كه شكمت روز به روز بزرگتر مي شه. به اين ترتيب نه كسي مي فهمه و نه اون بچه بزرگ كه بشه به مشكل برمي خوره. شناسنامه هم به نام خودمون صادر مي شه. بد فكري كردم؟
به قدري اين پيشنهاد غيرمنتظرانه بود و من شوكه شده بودم كه با سرازير شدن اشك شوق دستش را گرفته بودم و بر آن بوسه مي زدم. شادمانه نگاهم مي كرد، مي خنديد و دستش را مي كشيد. اتومبيل را به كنار اتوبان كشيد و مرا بغل گرفت. اشك هايم را گرفت و با ملايمت گفت :
- فكر نمي كردم اين راه حل اينقدر خوشحالت كنه. چرا زودتر به من نگفتي؟
سر تكان دادم و صورتم را بين دو دست بازش پنهان كردم.
- تو فوق العاده اي احسان. چي مي تونم به اين همه خوبي بگم.
دوباره صورتم را جلو صورتش گرفت و جواب داد :
- هيچي اما چونكه مطرح كردن اين پيشنهاد اول از طرف من بود حق انتخاب هم با منه. خانم من يك دختر خوشگل مي خوام كه موهاش رو دم موشي ببندي و دامن چين چين پاش كني.
با چشمان خيس به نشانه مخالفت سر تكان دادم و گفتم :
- نه خير آقا. بايد پسر باشه و به باشگاه عموش بره و بتونه قهرمان كشور بشه.
به روي هم لبخندي پيروزمندانه زديم و تا رسيدن به مقصد من مي گفتم پسر و اون مي گفت دختر!
وقتي رسيديم سبكبال و پر اميد وارد شديم. روي صحن پرورشگاه تعداد زيادي بچه هاي قد و نيم قد بازي مي كردند و چند پرستار اين طرف و آن طرف مواظب آنها بودند زانوهاي هر دومان از رفتن ايستاد و مشغول تماشاي آنها شديم. بدون هيچ حرفي به آنها نگاه مي كرديم. معصوميت و بي كسي بچه ها شادي ما را از بين برد. غصه ام گرفته بود و مطمئن بودم احسان هم همين حال را دارد.
بي اختيار دستم را پيش بردم و دست يخ زده احسان را گرفتم. به طرفم برگشت. افكارم را در چشمانش خواندم. در همين موقع چند متر جلوتر دختر كوچولويي كه مي دويد به زمين خورد و متعاقب آن صداي گريه اش بلند شد حال خودم را نفهميدم دستم را از دست احسان كشيدم و به طرف او دويدم! تا پرستار برسد من دختر كوچولو را بغل گرفته بودم و كف دستش را كه براي نگه داشتن خودش به زمين گذاشته بود و خراش برداشته بود مي بوسيدم و نوازشش مي كردم. احسان به كنارم آمده بود و با لبخند به ما نگاه مي كرد. دستمالي از جيب پالتوش در آورد و اشك هاي دخترك را گرفت. پرستار بچه را از من گرفت و اشاره به پرستارهاي ديگر كرد و داد زد :
- ببريدشون داخل. به غروب نزديك مي شيم سرد مي شه.
پشت سر بچه ها داخل ساختمان شديم و با راهنمايي پرستار به طرف دفتر رفتيم. چند ضربه به در زديم و وارد شديم. ضمن سلام و خوشامدگويي به هم معرفي شديم سپس رو به رويمان نشست و پرسيد :
- در خدمتم چه كاري از من ساخته است؟
احسان برايش در مورد تصميم ما صحبت كرد و راهنمايي خواست.
خانم مدير بعد از تشكر و تشويق هاي زياد ما را اميدوار كرد كه حتماً همانطور كه مي خواهيم مي شود. او داشت صحبت مي كرد و اينكه بايد تحقيقات لازمه درباره ما انجام شود و مراحل قانوني طي شود. ما هم مشتاقانه گوش مي داديم كه ناگهان در دفتر با شدت باز شد و پسر بچه اي تقريباً به سن و سال فربد مثل گلوله وارد شد. خانم مدير از جا پريد و رو به او گفت :
- تو اينجا چي كار مي كني علي؟ با اين حالت الان بايد توي تخت باشي. مگه نگفتم بايد استراحت كني.
گونه هاي پسرك از شدت تب گر گرفته بود و چند دفتر زير بغلش بود! پشت سر او يك پرستار نفس نفس زنان وارد شد. جلو در رو به خانم مدير گفت :
- ببخشيد تا بتونم عكس العملي نشون بدم از تختش پايين پريد. نتونستم بهش برسم.
و به طرف پسرك رفت تا او را ببرد. پسرك كه از همان بدو ورود نگاهش به من و احسان بود قبل از اينكه دست پرستار به او برسد به سرعت به طرف ما آمد جلو ما ايستاد و رو به من پرسيد :
- خانم شما اومديد اينجا بچه بگيريد؟
زبانم بند آمده بود. از چشمان معصوم پسرك تب زبانه مي كشيد. چهره دوست داشتني فربد جلو چشمانم بود. به جاي من خانم مدير جواب داد.
- علي برگرد به اتاقت. غروبه الان دكتر دوباره مي ياد معاينه ات كنه. تو تب داري.
پرستار به طرفش آمد و بازويش را گرفت. من و احسان هنوز هاج و واج مانده بوديم. علي به شدت بازويش را از دست پرستار بيرون كشيد. با عجله يكي از دفترهايش را جلو من باز كرد و گفت :
- خانم ببينيد نمره هاي من چقدر خوبه. ببينيد چقدر بيست دارم. از خانم مدير بپرسيد بهتون مي گه من چقدر پسر خوبي هستم. تو رو خدا بذاريد من پسرتون بشم!
دفتر را روي زانوهاي خشك شده من گذاشت و يك دفتر ديگر را باز كرد و تند و تند كه از آن حال خرابش بعيد بود براي احسان توضيح مي داد.
- ببينيد آقا. رياضي ام هم خوبه. درسم خيلي خوبه. تازه....
دفتر سوم را باز كرد.
- نقاشي هم خوب بلدم بكشم. نگاه كنيد.
دست داغش كه به دستم خورد. جيگرم آتيش گرفت. دوباره دست پرستار را پس زد و بي وقفه ادامه داد.
- ببينيد چقدر قشنگ چشمام موشي مي شه.
دو دستش را كنار چشمان تب دارش گرفت و كشيد. انگار طاقت و توانش تمام شد. اشكش از چشم هاي موشي شده اش فرو ريخت و گفت :
- دوست داريد من پسرتون بشم؟
هنوز من و احسان شوكه بوديم كه پرستار كشان كشان علي را با خودش برد. دفترهايش به روي زانوي من بود و او در حال رفتن فقط مي گفت :
- تو رو خدا خانم. آقا شما بگيد. تو رو خدا.
بدنم يخ زده بود. خانم مدير از اتفاق پيش آمده معذرت خواهي كرد دفترها را از من گرفت و گفت :
- چند وقته كه اينطوري شده. از وقتي شنيده كه هوش بالايي داره و اگر حمايت بشه حرف نداره، چشم به در داره كه كسي بياد ببرتش. نمي دونم امروز كه مريض بود و افتاده بود كي به گوشش اومدن شما رو رسونده بود. به هر حال ببخشيد كه اينطور شد و شما رو ناراحت كرد.
و بلافاصله براي تغيير جو به وجود آمده رفت سر موضوع صحبت مان. اما هر چه مي گفت من نمي شنيدم! به قدري تحت تاثير رفتار و گفته هاي پسرك تب دار قرار گرفته بودم كه حال خودم را نمي فهميدم.
قبل از رفتن يكي از دفترها را از روي ميز برداشتم و باز كردم. دفتر ديكته بود. دفتر ساده و معمولي بود ولي با خط كشي و خط خوشي همراه با نمره هاي رديف بيست، بيست، بيست پشت سر هم آراسته شده بود. از خانم مدير پرسيدم :
- علي كلاس چندمه؟
خانم مدير همراه تبسمي پرعطوفت جواب داد :
- علي كلاس سومه. هوش خيلي بالايي داره. با وجود سن شلوغش پر دردسر نيست از اين طور بچه ها اينجا زياد هست. لازم نيست خودتون رو ناراحت كنيد.
.... چه حال بدي داشتيم. برعكس مسير آمدن كه آنطور شور و شوق داشتيم، هر دو مسير رفت را در سكوت كامل طي كرديم. مدام چهره تب دار پسرك را با صورت بشاش فربد مقايسه مي كردم. مگر چه فرقي بينشان بود؟ تازه فربد با آن همه حمايت به زحمت نمره هايش به هجده و نوزده مي رسيد ولي آن پسرك بي پناه! تا سه روز هر دو به حال خود نبوديم. من شخصاً كلافه بودم. صداي تو رو خدا خانم. تو رو خدا آقا در سرم مي پيچيد و لحظه اي آرامم نمي گذاشت. هر پسري را در كوچه و خيابان مي ديدم علي در ذهنم تداعي مي شد. شب كه مي خوابيدم نمره هاي بيست دفترش جلوم رژه مي رفتند!
سه روز در اين باره حرف نزديم. نه راجع به نوزاد نه راجع به علي! احسان هم به شدت در فكر بود. هر بار بايد چند مرتبه صدايش مي زدم تا جواب مي داد. مي دانستم مثل خودم ذهنش سخت درگير پسرك پرورشگاهي است. شب سوم بود. سر به بازوي احسان دراز كشيده بودم. فكر علي كوچولو و اينكه آيا هنوز تب دارد يا نه كلافه ام كرده بود فكر مي كردم احسان خوابش برده. پس سعي كردم اشك هاي فرو ريخته ام بي صدا باشد تا بيدارش نكنم. به تنها چيزي كه ديگر فكر نمي كردم نوزاد كوچولويي بود كه احسان پيشنهاد داده بود.
ناخواسته قطره اشكم به روي بازوي لخت احسان چكيد. كمي تكان خورد و يك مرتبه بلند شد نشست. در تاريكي اتاق خواب و زير نور چراغ خواب برق چشمانش را ديدم. يك دستش را محكم در هوا تكان داد و گفت :
- گور پدر هر كي هر چي مي خواد بگه. مي ريم علي كوچولو رو مي ياريم.
به چشمانم نگاه كرد و پرسيد :
- تو هم همينو مي خواي مگه نه؟
ميان گريه بلند شدم و به گردنش آويختم. قدرت حرف زدن نداشتم. به نشانه موافقت سر تكان دادم.

***

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها