پاسخ به:رمان همراز
دوشنبه 27 دی 1389 12:03 AM
فصل نهم - 2
يك هفته بعد از طرف خانواده دختري كه براي حسام به خواستگاري رفته بودند جواب مثبت رسيد و قرار شب جمعه رفتن خانوادگي به آنجا البته به اتفاق خان عمو گذاشته شد. من را هم شخصا مادرشوهرم كه مي دانستم به اجبار و خواهش هما و هانيه اينكار را مي كند دعوت كرد.
جمعه شب همه در خانه مادر شوهرم جمع شديم و با هم رفتيم. اينطور كه هانيه تعريف مي كرد خانواده عروس جديد اصليت كرماني ولي مقيم تهران بودند. حسام با كت و شلوار سورمه اي برازنده تر از هميشه به نظر مي رسيد. نجابت خاصي داشت. شيطانيِ يك داماد مشتاق را نشان نمي داد و بيشتر با سر به سر گذاشتن هاي احسان خجالت مي كشيد و رنگ به رنگ مي شد. به او تبريك گفتم. زباني ولي از صميم قلب برايش آرزوي خوشبختي كردم به محض ورود به منزل آقاي يگانه تعجب كردم. مادر و پدر سوسن تا حياط به استقبال ما آمده بودند. مادرش تقريبا به سن و سال فرشته مي خورد ولي از نظر من حجاب مناسبي نداشت. يك كت و دامن زيتوني رنگ با جوراب نازك و يك جفت دمپاييِ پاشنه بلند به پا داشت و يك روسري كوتاه به سر، پدرش با پيراهن و شلوار يك كراوات بسته بود.
خانواده شوهرم يك خانواده مذهبي نبودند ولي پيرو يك سري اخلاقيت شرعي و اصولي بودند و به نظر من لااقل در اين مورد تفاهمي نداشتند.
با تعارف گرم آنها وارد شديم. حسام گل به دست پشت سر ما خانم ها وارد شد. سوسن مودب و رسمي در هال به استقبالمان آمد. اولين بار بود كه او را مي ديدم. ديدن او هم تعجبم را بيشتر كرد.
يك شلوار ليِ تنگ به پا داشت كه بلوز صورتي رنگش فقط نصف از باسنش را مي پوشاند. آستين هاي بلوزش هم سه ربع بود. او هم مثل مادرش يك روسري خيلي كوتاه به سر داشت و جلو موهايش را به دقت سشوار كشيده و به نمايش گذاشته بود.
صورت مليح و قشنگي داشت و با اينكه ظرافت صورتش نيازي به دستكاري نداشت ولي آرايش ماهرانه و تقريبا زيادي آن را پوشانده بود.
انگار هما و هانيه هم غافلگير شده بودند. ظاهرا توقع نداشتند امشب كه خبر داده اند با ديگر آقايان خانواده مي روند وضع اينطور باشد. شب خواستگاري خودم در نظرم مجسم شد. درست آن روي سكه بود. مادر شوهرم سوسن را گرم در آغوش كشيد و بوسيد و ماشاالله ماشاالله گفت در عوض هما و هانيه گرچه گرم ولي خيلي رسمي با او برخورد كردند و اول مرا معرفي كردند.
نگاه و برخورد سوسن را گرم احساس كردم و در برخورد اول اينطور فهميدم كه مي توانم با او راحت باشم. وقتي حسام سبد گل را به او داد باز هم به ياد خودم افتادم. چه زود سه سال گذشته بود.
بعد از تعارفات و مستقر شدن و پذيرايي توسط عروس خانم كه خيلي هم اعتماد به نفس داشت، صحبت هاي معمول شروع شد. سوسن به خواسته مادرشوهرم بعد از پذيرايي بدون تشويش در كنارش رو به روي حسام نشست!
هر چه حسام سر به زير و خجالت زده بود سوسن راحت و آرام بود! چندي كه گذشت مادر احسان از آقاي يگانه اجازه گرفت كه عروس و داماد كمي با هم خلوت كنند. با اجازه آقاي يگانه سوسن بلافاصله با مادرش بلند شد و با لبخند حسام خجالت زده را همراهي كرد.
طوري راحت بودند كه هما و هانيه نيازي نديدند كه برادرشان را همراهي كنند. نگاه هاي معني دار خانواده شوهرم را كه رد و بدل مي كردند مي فهميدم اما مادر شوهرم مصرانه هيچكدام را به روي خودش نمي آورد. چونكه انتخاب خودش بود!
بعد از نيم ساعت كه حسام و سوسن برگشتند، همه برايشان دست زديم. حسام كنار احسان نشست و خيلي آهسته مطلبي را در گوشي به او گفت. سوسن هم دوباره بدون خجالت نشسته بود.
در اين موقع عمو طبق وظيفه بزرگتري اش رو به آقاي يگانه گفت :
- بد نيست كه بريم سر اصل مطلب. مثل اينكه صحبت ها را ما بزرگترها بايد شروع كنيم.
احسان با نگاهي به خان عمو به او گفت :
- لطف داريد خان عمو اما مجلس امشب بيشتر محض آشناييِ دو خانواده برگزار شده. اگر اجازه بديد فرصت بيشتري به آقاي يگانه و خانواده محترمشان بدهيم و باز يك شب ديگه مزاحمشون بشيم.
آقاي يگانه جا خورد ولي چيزي نگفت و تشكر كرد. خان عمو منظور احسان را فهميد و بي طرفانه رو به آقاي يگانه شانه بالا انداخت. جو موجود طبيعي نبود! همه تقريبا فهميدند كه حسام فرصت مي خواهد!
نيم ساعت بعد از آنجا بيرون آمديم.
وقتي داخل ماشين با احسان تنها شديم گفت :
- فكر مي كنم حسام موافقت نكنه.
ظاهراً بي خبرانه ولي با كنايه گفتم :
- ولي دختره هم خوشگل بود و هم خانم. از همه مهمتر مامانت كه خيلي پسنديده.
نگاهم كرد و با دلخوري لبخند زد.
- اي شيطون!
و با كمي مكث ادامه داد :
- نه عزيزم از همه مهمتر حسامه. به نظر من اونه كه بايد بپسنده. صحبت يك عمر زندگيه. طفلكي بعد از شكستي كه داشت هيچ اظهار نظر و انتخابي نكرده بود. واقعاً خوشحال شدم كه امشب حرف زده و نظرش رو گفت. ديگه داشتم راستي راستي نگرانش مي شدم. فكر مي كردم با خودش لج كرده.
چيزي نگفتم. به نشانه تاييد سر تكان دادم چونكه درست مي گفت. من هيچگونه دخالتي در موضوع پيش آمده نمي كردم. حتي به آنجا هم نمي رفتم تا فكر نكنند كه مي خواهم كنجكاوي كنم. اما توسط احسان مي شنيدم كه حسام اختلاف اخلاقي و خانوادگي را مطرح كرده و مادرش هم با سماجت مي خواهد آنرا پيش پا افتاده و بهانه تلقي كند.
احسان هم نظر حسام را داشت ولي دخالت نمي كرد و حل اين مسئله را به عهده خودشان گذاشته بود و عاقبت هم مادرشوهرم توانست نظر خودش را به كرسي بنشاند و حسام را راضي به رفتن مجدد كند.
يك شب دوباره وقت گرفتند و دوباره همه با هم رفتيم. آن شب هم وضع سوسن و مادرش به همان ترتيب بود. خود سوسن يك دامن گلدار تقريبا بلند پوشيده بود كه يك وجب از پاهاي سفيد بي جورابش را نشان مي داد. بلوز قرمز آستين كوتاه و شال نازكي هم به سر انداخته بود خيلي قشنگ و ناز شده بود.
حسام با وجود نارضايتي چند مرتبه به او نگاه كرد. با هماهنگي هاي انجام شده خان عمو شروع به صحبت كرد. اول تعارفات و كم كم مسئله مهريه را پيش كشيد. آقاي يگانه هم متقابلا تعارفاتي كه كاملا مصنوعي بودن آن مشهود بود و سپس تير خلاصي را زد و يك راست 2000 سكه پيشنهاد داد. گرچه از نظر من غير منتظرانه نبود ولي همه ما جا خورديم!
احسان با گيجي نگاهم كرد. ياد صحبتهاي قشنگ و منطقي پدرجون خودم افتادم. چقدر فرق بين عقايد بود. خان عمو بعد از چند لحظه با لبخندي غير طبيعي گفت :
- فكر نمي كنيد كمي زياده آقا. آقا حسام ما يه جوونه. در حال حاضر هم هيچ سرمايه اي اضافه نداره. از نظر ما مهريه مطابق با وسع طرف در نظر گرفته مي شه.
دايي سوسن هم كه آن شب حضور داشت به سادگي گفت :
- اي بابا حاج آقا 2000 سكه كه حالا مبلغي نيست!
احسان دخالت كرد.
- بله البته براي سرمايه دارها حتما.
سوسن در اين موقع در اتاق حضور نداشت. عموي بزرگش در جواب احسان گفت :
- بله به نظر من هم همينطوره. اگه داداشم حرف من رو زمين نذارند 1000 تا كافيه.
خان عمو ناراضي دست تكان داد.
- لطف داريد آقا ولي من فكر مي كنم اينجا شده يك مجلس قيمت گذاري. متاسفانه يا خوشبختانه مهريه عندالمطالبه ست و هزار تا هم براي داماد ما زياده.
نارضايتي در چهره همه حتي حسام كه سر به زير داشت كاملا پيدا بود. مادر شوهرم فقط نگران به هم خوردن مجلس از صحبتهاي رك خان عمو بود! آقاي يگانه با هزار تا هم موافق نبود عموي سوسن رو به خان عمو با لحني كاسبكارانه پرسيد :
- نظر شما چيه حاج آقا.
خان عمو با تاسف سر تكان داد و به احسان نگاه كرد. احسان هم از ناراحتي قرمز بود. انگار به روي يك تكه زمين قميت گذاري مي شد. خم شد و از حسام چيزي پرسيد و او با بلاتكليفي فقط سر تكان داد. احسان به آقاي يگانه گفت :
- با اجازه ي خان عمو اون هم به خاطر اينكه نظر شما روي مبلغ بالاست آقا حسام با 400 سكه موافقت مي كنند.
دايي سوسن با تمسخر خنديد و از احسان پرسيد :
- شما كه اينطور مي فرماييد لااقل مطابق مهريه خانم خودتون بسنجيد.
چهره احسان باز شد و نگاهي به هما انداخت و جواب داد :
- اگه با ايشون بسنجيد كه خيلي عالي مي شه. پدرخانم من مهريه ي همسرم رو 72 تا سكه گذاشتند. البته نظرشون بيشتر تفاهم طرفين بوده. شما هم خواهش مي كنم نفرماييد كه اين مسئله مهم نيست.
حالا نوبت جا خوردن خانواده ي عروس بود. به عبارتي مطمئن بودم كه حسام و احسان با مطرح كردن 400 سكه قصد داشتند نظر مخالف طرف را به دست آورده و قضيه را همين جا خاتمه دهند.
پدر سوسن با بلاتكليفي به برادرش نگاه كرد. دايي سوسن به عنوان بزرگتري رو به خان عمو گفت :
- با اجازه شما چند دقيقه اي تنهاتون مي ذاريم و يك مشورت كوچيك خانوادگي مي كنيم.
خان عمو سرد جلو پاي او كه ايستاد نيم خيز شد و جواب داد :
- صاحب اختياريد آقا راحت باشيد. تصميم با شماست.
يعني به وضوح اعلام كرد كه روي حرفشان هستند و با تصميم آنها مي مانند يا مي روند! با رفتن جمع خانوادگي آنها نگاههاي سنگين و معني دار رد و بدل شد. انگار همه معذب بودند و قصد فرار داشتند! در عوض مادرشوهرم با حالتي كه سادگي اين مسئله را نشان مي داد به احسان گفت :
- اي بابا مادرجون اينقدر سخت نگيريد. مهريه رو كي داده كي گرفته. خوب هر خانواده اي نسبت به عقيده و شان خودشون مهريه مي برند. اينكه موضوعي نيست و يه عمر باعث كدورت مي شه.
صورت احسان برافروخت. حتي چند لحظه اي ساكت ماند كه چيزي نگويد ولي نتوانست و براي اولين بار جلوي من به او گفت :
- يعني چي مامان؟ يعني شان خانواده ي همسر من كم بود كه اونطوري مهريه تعين كردند. نه مامان جان قربونت برم به فهم نگاه مي كنه نه به شان به ارزش آدم نگاه مي كنه نه جنس كالا و پول.
همه با ناراحتي به آنها نگاه مي كرديم. مادرشوهرم كه خيلي از جواب احسان ناراحت شده بود با مسخرگي لبخند زد و ناراحت جواب داد :
- حالا چرا اينقدر جوش مهريه ي همسرت رو مي زني. تو هم ماشالا جبران كردي و كل آپارتمانت رو به نامش زدي.
وقتي كه مادر شوهرم فهميده بود احسان آپارتمان را به نام من سند زده خيلي ناراحت شده بود و اين را از برخوردش مي فهميدم اما تا حالا زبانا به رويم نياورده بود. احسان به حمايت از من گفت :
- در برابر فهم و شعور خودش و خانواده ي محترمش كمترين جبران بود.
حسام ناراحت از اين بحث به ميان پريد و به مادرش گفت :
- مامان جان من با 400 تا هم موافق نيستم چه برسه به مبلغ بالاي اونها. بايد در حد توانم حرف بزنم و قول بدم يا نه؟
خان عمو هم ادامه صحبت او را گرفت و گفت :
- از شما بعيده زن داداش. من و شما كه بزرگتريم و تجربه اي داريم نبايد موافقت كنيم نه جوانها! اگه خدايي نكرده خدايي نكرده فردا مشكلي پيش اومد اين جوون داره 1000 تا يا 2000 سكه بده. نداشته باشه بايد بره زندون آب خنك بخوره. خودش سرمايه داره يا باباي پولداري پشتشه؟
مادرشوهرم با دلخوري رو برگرداند و گفت :
- ببخشيد، غلط كردم. تقصير منه كه مي گم خانواده ي به اين خوبي از دست نرن.
تا حسام دهن باز كرد خان عمو دستش را بالا گرفت و به سكوت دعوتش كرد و در عوض خودش محكم و قاطع جواب داد :
- بايد از خداشون باشه زن داداش. بهت قول مي دم اونها بيشتر از شما مشتاقند. جوون به اين برازندگي كه نجابت و سلامت از وجودش مي باره رو از دست نمي دن. از اون گذشته اينجا نشد يه جاي ديگه.
همانطور هم شد. چند دقيقه بعد كه جلسه خانوادگي آنها تمام شد و برگشتند آقاي يگانه در حاليكه سعي مي كرد نشان دهد كه راضي اش كرده اند رو به خان عمو گفت :
- ديگه روي حرف خان داداشم نتونستم نه بيارم. با نظر شما موافقيم. در اصل يعني با قيمت شما موافقيم!
دايي سوسن با خوشحالي شروع به دست زدن كرد. خانواده ي شوهرم كه منتظر مخالفت اونها بودند به شدت شوكه شدند! با لبخندهاي مصنوعي به روي لب به تبعيت از او دست زديم. تنها مادر شوهرم بود كه تمام صورتش از خوشحالي مي خنديد و بلند بلند مبارك باد مي گفت. به خواهش عموي سوسن، سوسن دوباره ظرف شيريني را گرداند. حسام كه به زحمت مي خواست ناراحتي اش را پنهان كند، حتي سرش را بلند نكرد. من و هما و هانيه با لبخند از او تشكر كرده و تبريك گفتيم ولي مادر شوهرم جلو پايش بلند شد دوباره صورتش را بوسيد. با عجله به هما اشاره كرد و انگشتري را كه تهيه ديده بودند از او گرفت. رو به آقاي يگانه اجازه گرفت و آنرا در انگشت سوسن كرد.
به اين ترتيب مادر شوهرم دستي دستي بساط يك عمر بدبختيِ حسام را فراهم كرد. همان شب رونوشتي نوشتند. براي يك هفته بعد قرار نامزديِ رسمي گذاشتند و براي آخر تابستان جشن عروسي! وقتي برمي گشتيم مادر شوهرم و حسام در ماشين ما نشسته بودند تا رسيدن به خانه فقط مادر احسان بود كه حرف مي زد و از هر چيزي كه به نظرش جالب رسيده بود با پياز داغ بيشتر تعريف مي كرد و لذت مي برد. علناً هيچ نشاني از خوشحالي در چهره حسام نمي ديدم. حتي وقتي براي دومين بار بعد از اتمام صحبت هاي آن شب با سوسن به حياطشان رفت و برگشت بشاشيِ دامادي رو نداشت.
آن ها را كه پياده كرديم باز هم به حسام تبريك گفتيم و به طرف خانه مان به راه افتاديم. آنجا بود كه احسان با ناراحتي دهان باز كرد و گفت :
- چشم من يكي كه از آينده ي اين ها آب نمي خوره. تعجب مي كنم چطوري چشم هاي مامان به اين همه اختلاف بسته شده.
مي خواستم او را از نگراني در آورم. گرچه كه خودم هم نظر او را داشتم.
- به نظر من كه جاي نگراني نداره حسام خيلي عاقله.
- خدا كنه همين طور كه تو مي گي باشه و حسام عاقل بدبخت نشه.
به خاطر جو ناآرامي كه مي دانستم در اين هفته در خانه مادرشوهرم به پاست كمتر به آنجا مي رفتم. مطمئن بودم حسام آرام نمي گيرد و از هر راهي سعي در متقاعد كردن مادرش مي كند. بيشتر اخبار را از هما يا هانيه مي گرفتم. آن ها هم نگران بودند و اين طور كه مي گفتند يك شب كه خيلي محكم جلو مادرشان ايستاده اند فشارش پايين افتاده و حالش بد شده. آن ها هم اجباراً دوباره كوتاه آمده اند.
از صحبت هاي احسان مي فهميدم كه حسام علاقه چنداني در طي اين هفته براي ديدن سوسن نشان نمي داده و مادرش او را به زور به آنجا مي فرستاده و مطمئناً قصدش از اين كار برقراريِ علاقه بين آنها بوده.
من بيشتر در گير خودم بودم و به سفارش فرشته دقيق و مرتب داروهايم را مصرف مي كردم. دعا مي كردم همين دكتر نتيجه بدهد و حامله شوم.
از فكر اينكه حسام و سوسن ازدواج كنند و بچه دار شوند و من همانطور مانده باشم اول از همه طرز برخورد مادرشوهرم و سپس ديگر عواقب آن باعث آزارم شده بود. فكر مي كردم مادرشوهرم كه از حاملگيِ آذر آنطور ذوق مي كرد اگر سوسن حامله شود چه مي كند
پايان فصل نهم