0

رمان همراز

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان همراز
دوشنبه 27 دی 1389  12:09 AM

فصل يازدهم - 2

غروب بود كه احسان آمد. در دستش دسته گلي كوچك بود. مخلوطي از رز قرمز و مريم كه مي دانست دوست دارم. فهميدم كه اين كارش براي اين بود كه صبح كه از محل كارش تلفن زد صدايم از شدت گريه گرفته بود. گل را كه داد با اشتياق گونه ام را بوسيد. بغلم گرفت و به دور خود چرخاند. بغضي را كه آن همه سعي در مهارش داشتم دوباره گلويم را فشرد. خدايا كمكم كن. بغضم را به زحمت قورت دادم او را بوسيدم. تا لباسهايش را عوض كند و دوش بگيرد. گلها را در گلدان چيدم و چاي دم كردم و وقتي خسته روي مبل لميد با دو فنجان چاي در كنارش نشستم. دوباره صورتم را بوسيد و پرسيد :
- عروسكم چطوره؟ باز امروز چت شده بود؟
جوابي ندادم و سرم را روي شانه اش گذاشتم. خودش ادامه داد :
- پيشنهاد مي دم همين يه روز بيكاريت رو هم كلاس برداري. هر چي سرت گرم باشه بهتره.
همراه با خودش قندي هم در دهان من گذاشت و فنجانم را به دستم داد. بعد از نوشيدن چاي گفت :
- صبح تلفني با حسام حرف مي زدم. ازش خواستم از عصر سوسن و روزبه رو بياره اينجا خودش هم شب از باشگاه بياد ولي گفت روزبه تب داره. كاش اگه حال داشته باشي يه سر بريم ديدنش.
جوابي ندادم پس خودش ادامه داد :
- نه مثل اينكه امروز كلا رو به راه نيستي!
براي حرفي كه مي خواستم بزنم از درون مي لرزيدم. همانطور كه سر به شانه اش داشتم گفتم :
- كاش خودت يه پسر داشتي.
با چند لحظه تاخير كه مي دانستم از ناراحتي است دستش را از پشت به كمرم حلقه كرد و محكمتر مرا به خود فشرد.
- باز كه تو شروع كردي. چند بار بايد بگم تو هم همسر عزيزمي هم بچم. هيچ كمبودي هم ندارم. در ثاني هر وقت هوايي مي شي فرگل يا روزبه رو بيار پيشت. ديگه چي مي خواي؟
بغض داشت خفه ام مي كرد. باز هم قورتش دادم و گفتم :
- ولي من دوست دارم خودت بچه داشته باشي.
با لحني ناراضي پاسخ داد :
- تو امشب قصد داري هم خودت رو عذاب بدي و هم خستگي رو به تن من بنشوني. دست از سر اين قضيه بردار و قبول كن هر چي كه خواست خداست.
- ولي شايد خدا از طريق من نمي خواد. راههاي ديگه اي هم هست كه تو رو به آرزوت برسونه.
كمي از من فاصله گرفت و ناباورانه نگاهم كرد. سعي كردم لبخند بزنم ولي دلم داشت مي تركيد. تا اينجا آمده بودم پس بايد ادامه مي دادم. گفتم :
- نظرت راجع به لطيفه چيه؟
باز هم نگاهم كرد. بدون هيچ كلامي! دوباره پرسيدم :
- لطيفه موسوي همكارم رو مي گم. همون كه چند مرتبه رسونديمش. كه از شوهرش طلاق گرفته و سر مسئله ديدن بچه ش درگيره.
در حالكيه حالت چشمهايش عوض مي شد عصبي پرسيد :
- منظورت چيه؟
از حالت چشمانش ترسيدم. آخرين زور را زدم و با زحمت و درد زياد تكه استخوان مانده در گلويم را قورت دادم و جواب دادم:
- به نظرم اين بهترين راهه عزيزم. روي لطيفه كاملا شناخت دارم. زن درد كشيده و خوبيه مي تونه برامون از تو بچه بياره.
نفسهاي عصبي اش به خُر خُر تبديل شد. نفهميدم چه شد. اصلا انتظارش را نداشتم. برق يك سيلي محكم در گوش و مغزم پيچيد و بغض نهفته ام شكست! چند لحظه نگذشته بود كه از پشت پرده تاراشك، او را ديدم كه در را محكم به هم كوبيد و از خانه بيرون رفت.
شب سخت و طاقت فرسا، ادامه آن روز عذاب آور شد. چقدر روي مبل گريه كردم نفهميدم! درد بود، عذاب بود يا شعف نمي دانم. هر چه بود احساس راحتي مي كردم! شايد توقع داشتم به محض مطرح كردن تصميمم، احسان كمي من من كند و كمي تعارف و بعد خيلي راحت قبول كند. واقعا دردم همين بود! نمي توانستم سر خودم را كلاه بگذارم. نه نمي توانستم. به هيچ وجه نمي خواستم احسان را، همسر عزيزم را با كسي به نام هوو قسمت كنم. چه سيليِ شيريني بود!
شب از نيمه گذشت و احسان نيامد. با ضعف بلند شدم. يك ليوان شير خوردم و به اتاق خواب رفتم. در حين نگراني مطمئن بودم كه مي آيد. برمي گردد!
همان هم شد، ساعتي از نيمه گذشته بود كه صداي گردش كليد را در، در شنيدم اما برنخواستم آنقدر در مدت 9 سال زندگيِ مشترك نازم را كشيده بود كه انتظار داشتم آن شب هم نازم را بكشد. به بالينم بيايد و آنقدر نوازشم كند و از عشقش بگويد تا خوابم ببرد. ولي نيامد!
تا سپيده صبح چشم بر هم نگذاشتم. صداي اذان را كه شنيدم آهسته بيرون آمدم. روي كاناپه پتويي به روي خودش كشيده و خوابش برده بود. از او دلخور بودم حتي به طرفش هم نرفتم. وضو گرفتم. نماز خواندم و كنار سجاده خوابم برد.
وقتي بيدار شدم كه آفتاب تا وسط اتاق خواب كشيده شده بود. هراسان به ساعت ديواري نگاه كردم يك ساعت از كلاسم گذشته بود. چيزي از روي شانه ام سُر خورد. نگاه كردم پتو بود!
آرامشي لذتبخش جايگزين هراس چند لحظه پيشم شد. احسان به رويم پتو كشيده بود! با عجله بلند شدم و به سمت هال دويدم. خواستم سبكبال خودم را در آغوشش رها كنم. ولي نبود! به اتاق ديگر، آشپزخانه، حمام، توالت سر كشيدم و با ياس دوباره به ساعت نگاه كردم.
خيلي دير بود. او صبح زود رفته بود. با بي حالي روي مبل افتادم. ميل هيچ كاري را نداشتم. ضعف شب گذشته باز در تنم نشست. زنگ زدم و به مدرسه اطلاع دادم كه حالم خوب نيست و نمي توانم بيايم.
چاي درست كردم براي خودم يك فنجان ريختم و كنار تلفن به انتظار تماس احسان نشستم. توقع داشتم زنگ بزند اما نزد! تنها عزيز بود كه تلفن زد و گفت به مدرسه زنگ زده نبوده ام، نگرانم شده بود. به دروغ به او گفتم از قبل مرخصي گرفته بوده ام كه كمي به كارهاي خانه ام برسم. نزديك ظهر هم لطيفه زنگ زد. او هم نگرانم شده بود. طفلكي هيچ كاري نكرده و از همه جا بي خبر، از او بدم آمده بود.
تا غروب احسان تلفن نزد. من هم از او مغرورتر، تماس نگرفتم. غروب كه شد انتظار داشتم مثل هر روز بيايد. البته با يك دسته گل به نشانه معذرت خواهي! اما باز هم نيامد.
كم كم دلشوره در دلم آشوبي به پا كرد و نگران شدم. نگران اينكه با اين حال به خانه مادرش برود، او به حال احسان پي ببرد، زير پاي او را بِكشد و احسان هم كه منتظر كسي براي حرف زدن بوده حرف هايش را براي مادرش بزند و واويلا!
هر چه از غروب بيشتر مي گذشت دلشوره ام بيشتر مي شد. بدون اينكه ظهر هم غذايي خورده باشم بدون خستگي آپارتمان كوچكمان را دور مي زدم. البته به مناسبت آشتي، شام مفصلي پخته بودم ولي ميلي به خوردن نداشتم. لحظه، لحظه به ساعتي كه كند مي گذشت نگاه مي كردم. از احسانم خبري نيود.
چند مرتبه به طرف تلفن رفتم تا به خانه مادرش زنگ بزنم اما هر دفعه منصرف مي شدم.
التماس گونه دست به درگاه خدا برداشتم. خدايا نكند كه به خاطر اين پيشنهاد احمقانه ام او را از دست بدهم. نكند با دست خودم بساط بدبختي ام را چيده باشم. نكند. نكند. نكند.
تا نيمه شب هزار فكر ناجور از ذهنم گذشت . خود كرده را تدبير نيست! ميز شام را چيدم اما بي خبري همچنان ادامه داشت. بسكه گريه كرده بودم بدنم بي حس شده بود. از روي اجبار و ضعف و با بي ميلي چند قاشق غذا خوردم و خسته تر از قبل به روي تخت افتادم و خوابم برد.
به محض اينكه چشم باز كردم به ياد احسان افتادم. سراسيمه از تخت پايين آمدم. همه جا تاريك بود. در اتاقم باز بود. به داخل هال سرك كشيدم. از شدت خوشحالي نزديك بود جيغ بكشم كه به زحمت خودم را كنترل كردم.
مثل شب قبل روي كاناپه خوابيده بود. نفس راحتي كشيدم. حالا مي فهميدم كه وجودم به وجودش بسته است و چقدر به او نيازمندم.
پاورچين پاورچين به طرفش رفتم. دو زانو جلوش نشستم و سير به چهره ي در خوابش نگاه كردم. آه خدايا چقدر دوستش داشتم؟ بي نهايت! چهره ي مهربانش خسته بود. خواستم بيدارش نكنم اما طاقت نياوردم. با احتياط دستم را به روي گونه هاي اصلاح نشده اش گذاشتم.
چشم هايش را باز كرد و در تاريكي چند لحظه چشم در چشمم شد. گويي دروازه دنيا به رويم گشوده شد. چيزي نگذشت كه با دلخوري پشت به من كرد. عيبي نداشت. اينبار حق داشت كه منتش را بكشم. پس با ميل وافر از پشت دستانم را حلقه گردنش كردم. با عصبانيت و تشر دستم را پس زد. باز هم حق داشت. التماس گونه گفتم :
- ديگه دوستم نداري؟
عصبي جواب داد :
- مگه تو داري؟
سمج تر از قبل دوباره دستم را به گردنش آويختم و كنار گوشش زمزمه كردم :
- من برات مي ميرم عزيزم.
ناگهان و خيلي عصباني در جايش نشست. برق خشم را در نگاهش با همان تاريكي تشخيص دادم.
- دروغ نگو! نگو كه دوستم داري. اگر داشتي راضي نمي شدي از من جدا بشي.
با اينكه ترسيده بودم گفتم :
- كي گفته خواستم جدا بشم. من كه يك روز هم طاقت دوري تو رو ندارم.
- پس چي؟ همينطوري؟
عصبي تر از قبل بلند شد. داد نمي زد. يعني هيچوقت نمي زد، اما از شدت عصبانيت صدايش مي لرزيد.
وحشيانه به طرف پوسترهاي زيادي از عكس هاي بچه كه به همه جا زده بودم مي پريد. چنگ مي انداخت و در حال پاره پاره كردن مي غريد.
- نمي خوام. نمي خوام. من بچه نمي خوام. نمي خوام لعنتي.
به طرف اتاق خواب و پوسترهاي آنجا رفت. با گريه و لرز پشت سرش رفتم. پوسترهاي آنجا را هم مي كند و مي ناليد. از روي عصبانيت زورش چند برابر شده بود و نمي توانستم جلويش را بگيرم.
عكس روزبه و فرگل را هم كه روي پاتختي بود برداشت و به طرفي پرتاب كرد. حالا گريه هم مي كرد. از جلو دو دستم را به دور كمرش حلقه زدم و محكم چسبيدم. ميان گربه ناليدم.
- فدات بشم عزيزم. غلط كردم. ببخش منو تو رو خدا ببخش منم ديگه بچه نمي خوام.
به ديوار تكيه داد و با قدرت تمام در آغوشم كشيد. محكم به خود فشرد و مي گفت :
- نمي خوام. لعنتي چطور بهت بفهمونم كه دوستت دارم. تو همه دنياي مني. چطور دلت مي ياد منو از خودت جدا كني. فقط به خاطر بچه؟ بچه نمي خوام.
صحبت هاي عصبي و حقيقي اش همراه آن فشار زياد مرهمي بود بر درد روحي چند وقته ام. چه حرف هاي قشنگي بود. چه آرامش بخش و او همچنان مي گفت :
- بي انصاف تو چي راجع به من فكر كردي؟ يعني من اونقدر به نظرت بد اومدم؟ آخه اگر اين مشكل از طرف من بود تو تركم مي كردي كه من بكنم.
شانه هاي لرزانم را فشرد. اشك هايمان با هم درگير شده بود. محل سيلي شب گذشته را چندين بار بوسيد.
- بشكنه دستم. نفهميدم چي شد. چطور اين كار رو كردم؟ چطور؟!
اشك هايم را به اشك هايش كشيدم. دستش را گرفتم و مثل شب هاي گذشته كنارش روي تخت دراز كشيدم و سرم را روي بازويش گذاشتم و گفتم :
- برام بگو احسان. باز هم برام بگو.
پتو را به روي شانه ام كشيد و زمزمه كرد. يك لالايي بسيار بسيار شيرين و آرامش بخش.
- چطوري مي تونم مهريه تو رو با كسي ديگه قسمت كنم؟ همش مال توئه، همش! تو تمام زندگي مني.
ميان همين زمزمه ها به راحتي خوابم برد. بهترين و آرامترين خواب.

***

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها