پاسخ به:رمان همراز
دوشنبه 27 دی 1389 12:12 AM
به عادت اغلب جمعه ها هنوز همه نهار منزل مادر شوهرم جمع مي شديم و مرحله سخت همينجا بود!
احسان كه خيلي راحت بود ولي انگار نگراني من به سياوش هم سرايت كرده بود. داخل ماشين احسان مدام براي ما لطيفه تعريف مي كرد و خودش بلندتر از ما مي خنديد.
عمداً كمي ديرتر رفتيم تا همه رسيده باشند. صحنه منزل پدر جون تكرار شد. اول بچه ها كه به استقبالمان دويدند همگي در جا خشك شدند! سپس هما و هانيه كه در حال احوالپرسي و روبوسي نگاه متحير به سياوش داشتند و سياوش با نگراني دست من و پدرش را محكم چسيده بود.
حسام با روزبه از دستشويي بيرون آمد. سوسن نشسته بود و مادر شوهرم از آشپزخانه سرك كشيد. استرس شديدي داشتم و سعي مي كردم در حين احوالپرسي به كسي نگاه نكنم!
احسان بعد از دست دادن با هادي آقا و آقا رضاي متحير به طرف مادرش رفت. مثل هميشه او را بوسيد دستش را گرفت و به طرف اولين مبل سر راهش آورد. وظيفه معرفي اينجا به عهده او بود.
سياوش حالا تنها دست مرا مي فشرد. بهترين عكس العمل متعلق به سوسن بود كه خيلي زودتر به خود آمد. بعد از بوسيدن من دستي به سر سياوش كشيد و بلند گفت :
- به به چه پسر قشنگي اسمش چيه مژگان جون؟
آب دهانم را قورت دادم به جاي من احسان كه لبه مبل كنار مادرش نشسته بود بلند گفت :
- خانم ها، اقايان بفرماييد بشينيد تا اين پسر خوشگل و آقا رو بهتون معرفي كنم.
همه مطيعانه نشستند و يك چشم به سياوش يكي به احسان و يكي به مادر داشتند. ظاهراً در همان چند دقيقه حدس هايي زده شد! احسان خندان اشاره به سياوش كرد تا به طرفش برود. سياوش به من نگاه كرد برايش سر تكان دادم. دستم را رها كرد و به سمت احسان رفت، احسان دستش را به روي شانه او گذاشت و ادامه داد :
- پسرم سياوش فرهمند! البته پسر من و مژگان! پسر خيلي خوبيه كلاس سومه با نمره هايي بسيار عالي. اميدوارم شما هم مثل ما دوستش داشته باشيد.
اول لبخندهاي متحير و سپس هما بود كه در كنار احسان دست سياوش را در دست گرفت. سرم را پايين انداختم. جرات نگاه كردن به كسي خصوصاً مادر شوهرم را نداشتم.
فكر مي كنم اول احسان بود كه دست زد و بقيه همراهيش كردند. سپس مثل من يكي يكي همه را معرفي كرد. اول مادر شوهرم را.
- مادر بزرگت سياوش جان. مي توني مثل بقيه مادرجون صداش بزني.
آرام سرم را بالا گرفتم. يخ هاي تحير مادر شوهرم هنوز باز نشده بود. رنگ پريده اش هم جاي نگراني داشت به جاي او سياوش دست در گردنش انداخت و او را بوسيد.
احسان معطلي را جايز ندانست دست او را گرفت و به طرف هما و هانيه كشيد. آن ها همانطور كه انتظار مي رفت با حيرت ولي لذت او را بوسيدند. هادي آقا و آقا رضا با او دست دادند .ولي حسام او را روي زانويش گذاشت و او را بوسيد. روزبه فوراً دويد و با حس مالكيت زانوي ديگر پدرش را اشغال كرد. حسام او را هم بوسيد و خطاب به سياوش گفت :
- من خيلي خوشحالم كه روزبه پسر عمويي به خوبي تو داره.
و رو به روزبه پرسيد :
- مگه نه پسرم؟
روزبه ناراضي چيزي كنار گوش حسام گفت و او خنديد. سوسن كنار حسام دست به سر سياوش كشيد و به من و احسان تبريك گفت. احسان با حرارت مشغول معرفي سياوش به بچه هاي ديگر بود كه مادر شوهرم هما را صدا زد. دستش به روي قلبش و رنگش بدتر برگشته بود. توجه ها به سمت او برگشت. با اشاره اي كه به آشپزخانه كرد هما منظورش را فهميد و فوراً براي آوردن قرص هايش رفت. احسان و حسام به كمكشان رفتند. قيافه سوسن از اذيت شدن آن ها باز بود. انگار همه منتظر انفجار مادر شوهرم بودند، كه خدا را شكر نشد. از بعد قضيه دنيا آمدن روزبه براي حفظ پسرش هم كه شده هيچ جسارتي به من نكرده بود. البته يك قسمت عمده آن هم مربوط به بي حرمتي هاي سوسن و حرمت داري هاي من مي شد. تا كمي حالش رو به راه شد احسان به هانيه گفت :
- شايد مامان خسته است. بهتره ببريدش توي اتاق كمي استراحت كنه.
به اين ترتيب فرصت حرف اضافه به هيچكس حتي مادرش را نداد.
صداي زمزمه هاي مادرش از اتاق، همراه گريه اش و متعاقب صداي هيس هيس هاي هما و هانيه مي آمد. نشنيده همه حرف هايش را مي دانستم! مسلماً مي سوخت كه چرا بايد مشكل از من باشد و به جاي بچه خود احسان يك بچه پرورشگاهي را به جاي نوه اش معرفي كنند.
اعصابم به هم ريخته بود. خصوصاً كه سوسن هم در كنارم به خاطر غافلگيري امروز كه فكر مي كرد عمداً و محض اذيت آن ها بوده از من تشكر مي كرد و حالي با خودش مي كرد.
براي اينكه صداهاي اتاق را نشنوم به آشپزخانه رفتم و براي خودم چاي ريختم. حسام همكاري كرد و صداي تلويزيون را زياد كرد و همراه بچه ها گرم بازي شد سياوش را در كنارش داشت و سعي در آن مي كرد هر چه زودتر بين آنها رابطه برقرار كند. احسان هم خيلي طبيعي مثل گذشته در كنار هادي آقا نشست و با آن ها صحبت مي كرد.
مادر شوهرم براي نهار از اتاق بيرون نيامد. محيطي غير طبيعي به وجود آورده بود كه باعث خفگي ام شد. بعد از نهار نگاهي ملتمس به احسان كردم معني نگاهم را فهميد و عزم رفتن كرد. هانيه با ناراحتي پرسيد :
- كجا داداش به اين زودي؟
احسان به خاطر اينكه كسي را ناراحت نكند به شوخي بادي به غبغب انداخت و گفت :
- بايد بريم هانيه جان. پسرم فردا امتحان داره.
همه به او خنديدند. جلو در اتاق با مادر شوهرم خداحافظي كردم. مسلماً حالا چشم ديدنم را نداشت همين بهتر كه جلو نمي رفتم. با غيض و از روي اكراه كه آن هم محض خاطر احسان بود جواب خداحافظي ام را داد و بلافاصله از آن محيط خفقان آور بيرون زديم و راحت شدم. با گذشت اين چند ساعت و معرفي سياوش به آن ها انگار باري سنگين از روي دوشم برداشته شد.
نه داخل اتومبيل و نه در خانه، هيچكدام حرفي در اين باره نزديم. همه اين ها را به چشممان مي ديديم. هنوز تازه فهميدن فاميل و برخورد آن ها در پيش داشتيم.
مسلماً عاقل ترها درك بهتري داشتند. بقيه را هم بايد به حال خود مي گذاشتيم. چيزي كه مسلم بود تا مدتي سوژه داغ و جديد مجالس مي شديم ولي به محض پيدا شدن موضوعي تازه و همچنين گذشت زمان همه چيز به حالت عادي برمي گشت. از همه بهتر اين بود كه تا مدتي از همه فاصله بگيريم. همان چيزي كه دلم مي خواست! جمع سه نفري ما آنقدر گرم و بي هياهو بود كه به هيچ وجه نمي خواستم با برخوردها و حرف هاي نامربوط طوفاني اش كنم. تا مدتها تنها اميد ما فقط خانه پدر جون و داداش مجيد بود.
البته با هما و هانيه و حسام هم مشكلي نداشتيم ولي بالاخره احتمال بودن مادرشان در آنجا وجود داشت.
سياوش بچه خوب، عاقل و با هوشي بود. نمره هاي بسيار خوب كه همه از استعداد خودش بود ما را به سر ذوق مي آورد. سعادت به خانه و زندگي ما رو آورده بود و هر چه مي گذشت بيشتر از پيش از انتخابمان راضي مي شديم. با گذشت بيشتر زمان صبر ما ثمر داد و سياوش در همه جا مورد توجه قرار گرفت. حتي توجه مادر شوهرم. او كه اوايل ورود سياوش از او فاصله مي گرفت كم كم با رفتارهاي او كه با مادر جون مادر جون گفتن هاي شيرينش رابطه را با او برقرار كرد حتي بهتر از پسر حسام! روزبه به واسطه مادرش زياد با مادر شوهرم صميمي نمي شد ولي سياوش مصمم اين رابطه را به وجود آورد.
هر وقت به آنجا مي رسيديم به گردن او مي آويخت چند ماچ آبدار و چند مادرجون گفتن غليظ و بعد دفترها و نمره هاي عالي اش را به او نشان مي داد طوري كه مادر شوهرم هر هفته بي صبرانه منتظر او بود و در خفا جايزه هايي كه براي ديدن نمراتش مي خريد دور از چشم بقيه در كيفش پنهان مي كرد و با لذت او را مي بوسيد.
هر چه سعادت رو به خانه ما آورده بود بر عكس زندگي حسام و سوسن روز به روز بدتر مي شد و حسام هر روز بيشتر از زندگي فاصله مي گرفت.
برايشان از صميم قلب دعا مي كردم و همچنين براي خودم كه خوشبختي را از من نگيرد. سياوش كه پسرم شد بيست و نه ساله بودم.
سياوش اميد و افتخار من و پدرش و كم كم ديگران شد. هر روز كه مي گذشت بيشتر به انتخابمان مي باليديم ابتدايي را ممتاز مدرسه معرفي شد و در مقطع راهنمايي نمونه تر.
اواخر سال سوم راهنمايي بود كه مادر شوهرم در بيمارستان وقتي دار فاني را ترك مي كرد دستان سياوش را در دست مي فشرد. براي همه روشن بود كه سياوش را بيشتر از هر كس دوست داشت.
پايان فصل يازدهم