0

رمان همراز

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان همراز
دوشنبه 27 دی 1389  12:04 AM

فصل دهم - 1

جشن نامزدي حسام و سوسن در خانه ي پدر عروس خيلي خوب برگزار شد و به قول مادر شوهرم سنگ تمام گذاشته بودند. در كل خانواده اجتماعي و آداب داني بودند ولي عقايد شخصي شان كه همان بي بند و باري بود باعث ناراحتيِ حسام مي شد.
سوسن لباس شيريِ خيلي قشنگ و شيكي پوشيده بود و با آرايشي زيبا قشنگ تر از هميشه شده بود حسام با ديدن ناگهاني او جا خورد و لبش به لبخندي شرمگين باز شد. آرزو كردم در كنار هم خوشبخت شوند. تا موقعي كه عاقد خطبه عقد را خواند و بله را از عروس و داماد گرفت همه چيز خوب پيش مي رفت ولي وقتي آقا رضا و هادي آقا و احسان براي تبريك مي خواستند به اتاق عقد بيايند و سوسن هيچ اقدامي براي پوشاندن خودش نكرد چهره حسام در هم شد. و دستپاچه و نگران آهسته چيزي كنار گوش سوسن گفت. متقابلاً اخم هاي سوسن هم در هم رفت ولي حسام بدون توجه به او از مادر سوسن خواست چادر روي سر عروس را بدهند.
مادر سوسن به اجبار و با نارضايتي چادر را پس داد. مشخص بود كه انتظار اينچنين برخوردي را از حسام نداشت. هما براي جمع و جور كردن قضيه در حاليكه به سرعت چادر را روي سر سوسن مرتب مي كرد با خنده گفت :
- بسكه عرسمون ماه شده داماد دوست نداره غير از خودش كسي اونو ببينه.
ولي چهره سوسن و مادرش ديگر تا آخر مجلس باز نشد!
آخر شب هم به راحتي پدر سوسن اجازه ماندن داماد را داد و مادر شوهرم دور از چشم احسان اين كارشان را مبني بر فهم و شعورشان گذاشت.
دوران نامزدي حسام و سوسن شروع شد. هر چند كه گاهي كه ما آنجا بوديم حسام سرحال و بشاش آماده رفتن به خانه نامزدش مي شد هنوز چند ساعت كوتاه نگذشته بود كه درهم و گرفته بر مي گشت و بعد از سلام و عليكي سريع به اتاقش مي رفت. از همين حالا وضع آنها نگران كننده بود ولي مادرشوهرم سرسختانه سر حرفش ايستاده بود و به سادگي مي گفت :
- اينا قهر و نازاي دوران نامزديه و نمك زنديگه!
همه مي دانستيم كه اين نمك كم كم زيادي مي شود غير از او! مي فهميدم كه بيچاره حسام تمام سعيش را براي برقراري بهتر ارتباطشان مي كند ولي اختلاف نظر زياد بود و خواهي نخواهي جلوي اين ارتباط را مي گرفت.
يك روز جمعه كه همه در خانه مادرشوهرم جمع بوديم او از حسام خواسته بود كه سوسن را هم بياورد. حسام طبق معمول بعد از كلي رسيدگي به خودش به دنبال او رفت. با آمدن آنها همه با استقبالشان رفتيم سوسن با آرايشي غليظ مانتوي نامناسب و روسري كوتاه كه محض اجبار به سر انداخته بود چنان مي خراميد كه گويي شاهزاده اي راه مي رود.
برعكس زماني كه مرا پاگشا كرده بودند و مادرشوهرم در اتاق پذيرايي مانده بود تا من وارد شوم، با ما براي استقبال عروسش تا دم در آمده بود. سوسن اول با مادرشوهرم روبوسي كرد. در برابر بوسه ي او فقط گونه مي چسباند. با من هم كه روبوسي كرد همينطوري بود. عطر خوشبويي كه زده بود به محض ورود همه جا را گرفت. با آقايان هم سلام و عليكي گفت و به روي بچه ها فقط لبخند زد.
مادرشوهرم با ذوق او را كنار خودش روي مبل بالا نشاند. احسان همه ي توجهش به من بود. در عوض هما و هانيه به من مي رسيدند و با احترام مرا كنار سوسن نشاندند. براي راحتي خيال احسان به روي او لبخند زدم. هنوز چند لحظه نگذشته بود كه مادرشوهرم از سوسن خواست كه براي تعويض لباس به اتاق برود و از هانيه خواست تا او را راهنمايي كند.
وقتي كه برگشت ما به جاي او خجالت كشيديم. شلوار لي تنگش كاملا به چشم مي آمد. حسام با ناراحتي سرش را پايين انداخت و بقيه مردها هم معذب شدند و احسان براي منحرف كردن نگاههاي ناآرام به صحبت و خنده پرداخت. هما و هانيه با ناراحتي به هم نگاه مي كردند. تنها مادرشوهرم بود كه با لذت به راه رفتن او نگاه مي كرد. سوسن كنارم نشست. با صميميت به رويش لبخند زدم جواب لبخندم را با تبسمي داد و گفت :
- چشمهاي شما خيلي خوشگله.
تشكر كردم دوباره گفت :
- پوستتون هم خيلي عاليه من از خوشگليتون خوشم اومده.
ابرو بالا انداختم و پرسيدم :
- از خودم چطور؟
آهسته و مليح خنديد.
- فكر مي كنم شخصيت منحصري داريد. راحت رابطه برقرار مي كنيد. از حسام شنيدم كه روانشناسي مي خونيد و فكر مي كنم علتش همين باشه.
از اينكه راحت حرفش را مي زد خوشم آمد و گفتم :
- ممنونم نظر لطفتونه. من هم از شما خوشم اومده. البته من به زيبايي شما نيستم. فقط اميدوارم با هم راحت باشيم.
با وجود اينكه با من راحت كنار آمد اما قصد رابطه برقرار كردن صميمانه با هما و هانيه و مادرشان را نداشت و جوابهاي آنها را كوتاه و سنجيده مي داد. مادرشوهرم انگار اينها را نمي ديد. دستبند كادوي پاگشا را درست برعكس زمان من با خوشحالي به دستش كرد و باز هم عكس همان زمان هما و هانيه ذوقي نشان ندادند! درست آن روي سكه بود!
بعد از ناهار هما و هانيه با مهرباني ذاتي هميشگي شان و به علت احترامي كه جلوي عروس تازه برايم قايل مي شدند اجازه نداند كه در كارهاي آشپزخانه كمكشان كنم و از من خواستند كه سوسن را تنها نگذارم.
ظرف ميوه اي را كه احسان مي گرداند گرفتم و به سوسن تعارف كردم و سپس كنارش نشستم. در حال پوست گرفتن خيار از من پرسيد :
- شنيدم كه شما چند سال همين جا و طبقه بالا زندگي مي كردين.
- بله دو سال. وقتي خونه خريديم از اينجا رفتيم.
نگاهي حيرت زده به من انداخت و گفت :
- اينجا راحت بودي؟
به جاي جواب لبخند زدم در ادامه پرسشش گفت :
- منظورم اينه كه مي شه با اينا كنار اومد.
و با چشم اشاره به مادر احسان كرد. با اينكه دل خوشي از او نداشتم نخواستم بينشان نفاق بيندازم. با لبخندي كه سعي داشتم آرامش و اطمينان در او ايجاد كنم جواب دادم.
- ما هيچ مشكلي با هم نداشتيم. مطمئن باش كه با آدم هاي پر دردسري طرف نيستي.
سوسن با حالتي به خصوص كه نارضايتي اش را نشان مي داد بعد از خوردن قطعه اي از خيار پوست گرفته گفت :
- ولي به نظر من رعايت كردن فاصله با مادرشوهر و خواهرشوهر لازمه. به حسام گفتم كه من اينجا زندگي بكن نيستم.
در جوابش با لبخند بي طرفانه شانه بالا انداختم. از خدا كه پنهان نبود، گوشه دلم خنك شد. ظاهراً سوسن قصد سازگاري را نداشت. يادم آمد كه عزيز هر وقت دلداري ام مي داد مي گفت تو صبر كن. خدا خودش قاضي عادليه و از حق و حقوق هيچكس نمي گذره.


***
در طي دوران نامزدي حسام و سوسن من هم به شدت مشغول درمان خودم بودم تا اينكه دوره داروهايم تمام شد و از بچه خبري نشد. خدا رو شكر مادرشوهرم آنقدر درگير مسئله حسام بود كه در فكر بچه ي ما نبود.
دوباره با عزيز به نزد پزشك رفتيم و اينبار او خواست كه احسان را هم براي معاينات ببرم.
مسئله بغرنج شد! آخر احسان كه از دكتر رفتنم خبر نداشت. تا چند روز كه همه فكرم به روي اين بود كه چطور بايد در اين باره صحبت كنم. بالاخره به هر جان كندني بود او را در جريان گذاشتم و همان طور كه حدس مي زدم از دستم ناراحت شد. يك روز كامل با من قهر بود ولي وقتي روز بعد كه به خانه آمد و مرا با چشم هاي قرمز و متورم از گريه ديد نرم شد. به قدري دوستم داشت كه توان ديدن ناراحتي ام را نداشت.
معاينات و آزمايشات دكتر به روي هر دوي ما شروع شد و در نهايت جوابش قطعي نبود. اينبار داروهايي هم به من و هم به او داد. دعاها و نذر و نيازهايم اين بود كه مشكل از من نباشد و گرنه واي به روزم.
در اين بين هانيه هم زايمان كرد و دختري خوشگل به دنيا آورد مادر شوهرم وقتي نوزاد كوچولو را به احسان مي داد با حسرت به او گفت :
- ايشاالله كي باشه بچه خودت رو بغل بگيرم مادر.
و احسان در حال بوسيدن پيشاني بچه سرسختانه جواب داد :
- وقتي مژگان درسش تموم شد.
خوب بود كه لااقل اين بهانه را داشتم! در ايام تعطيلات تابستان به تشويق احسان و اينكه مرا از فكر و خيالات به قول خودش واهي در آورد به آموزشگاه رانندگي رفتم.
خودش هم در اين بين كمكم مي كرد و شب ها و روزهاي تعطيل مرا به خيابان هاي خلوت مي برد و آموزشم مي داد آنقدر در اين راه ذوق و شوق نشان مي دادم كه به همان بار اول گواهي نامه ام را گرفتم و ديگر با خيال راحت وقتي كه احسان در اداره بود و اتومبيلش را لازم نداشت من به اين طرف و اون طرف مي رفتم.
رفتارهاي مادرشوهرم با من هنوز هم با اينكه رفتارهاي سرد و پرغرور سوسن را مي ديد صميمانه نشده بود ولي من به توصيه فرشته هيچگونه بي احترامي به او نمي كردم گرچه كه گرم هم نمي گرفتم! بيشتر جمع كه بوديم خودم را سرگرم دختر كوچولو و قشنگ هانيه كه اسمش را نوشين گذاشته بود مي كردم ولي هنوز هم از همه عزيزتر برايم فربد پسر مجيد بود كه حالا نزديك چهار سال داشت و در ايام تابستان اغلب هر روز در خانه من بود.
آنقدر علاقه من به او شديد بود كه تكتم مي ترسيد لوسش كنم.
به آخر تابستان و عروسي حسام و سوسن نزديك مي شديم كه مادر احسان بيمارستاني شد و اينطور كه فهميدم سوسن پا را در يك كفش كرده و به حسام گفته بود بايد آپارتماني اجاره كند چونكه او اصلاً قصد آوردن جهيزيه اش را به آن جا ندارد. حسام هم كه حسابي ناراحت شده به مادرش گفته كه نمي خواهد اين عروسي سر بگيرد و به اين ترتيب مادرشوهرم از ترس آبروريزي سكته كرد و يك هفته در سي سي يو بستري بود. و البته حسام مجبور به كوتاه آمدن شد!
بعد از مرخص شدن مادر شوهرم از بيمارستان آپارتماني در نزديك منزل پدر سوسن گرفتند و جهيزيه كامل عروس را به آنجا انتقال دادند.
تازه حالا بود كه مادر احسان به جوش و خروش آمده بود ولي نه راه پس داشت نه پيش!
چونكه قديمي بود تمام فكر و ذكرش به روي آبروريزي بود و اينطور كه دورادور مي شنيدم عقيده داشت پس از ازدواج، حسام سوسن را مغلوب خواهد كرد.
من هنوز هم هيچگونه كنجكاوي نمي كردم ولي هما و هانيه نارضايتي شان را از رفتارهاي سوسن جلو من بروز مي دادند و متعجب بودند كه چرا سوسن فقط با من رفتار خوبي دارد. البته من هم نهايت سعيم را همراه احتياط و احترام به جا مي آوردم و او هم متقابلاً همين كار را مي كرد.
گرچه هيچوقت به او اجازه صحبت و بد گويي درباره هما و هانيه و مادرشان را نمي دادم ولي اينطور به نظرم مي رسيد كه مادر شوهرم فكر مي كرد علت رفتارهاي او من هستم! برايم مهم نبود.
يك هفته به عروسي يك روز صبح كه به همراه تكتم و عزيز براي خريدن لباس عروسي به بازار رفته بوديم و بعد از خريد وقتي كه تكتم را جلو منزلشان پياده كردم تازه فهميدم كه آن روز قرار است پدر جون براي نهار نيايد. پس با اصرار زياد عزيز را همرا فربد به خانه خودمان بردم. البته فربد هم تا عزيز بود او را به من ترجيح مي داد. حالا ديگر همه ما حتي پدر و فربد و احسان هم او را عزيز صدا مي زديم.
سر ميز نهار وقتي ديدم با اصرار سعي در بيشتر غذا خوردن فربد دارد گفتم :
- ولش كنيد عزيز. خوب حتماً معده اش همون اندازه كه خورده جا داره. شما غذاي خودتو بخور از دهن افتاد. عزيز با نگراني گفت :
- چي چي رو ولش كن! نمي بيني چقدر ضعيفه. هنوز خدا به خير بگذرونه، هووش رو ببينه چي مي شه.
ناگهان ساكت شد و در حال پاك كردن دور دهان فربد زير چشمي نگاهم كرد. يك چيزي ته دلم را خالي كرد. بعد از بيرون فرستادن فربد از آشپزخانه براي درست كردن حرفي كه ظاهراً ناخواسته از دهانش پريده بود گفت :
- چند روزه هي مي خوام بهت بگم جلو فربد فرصت نمي شد. تكتم دوباره حامله شده.
بدنم يخ زد. به زور لبخند زدم. عزيز در ادامه صحبتش گفت :
- نه اينكه اين بچه خيلي حساسه، گفتم از حالا ندونه بهتره. نه ماه براش زياد و خسته كننده است.
احساس بدي داشتم. غذا در دهانم بي مزه شد. در حاليكه سعي مي كردم ناراحتي ام را بروز ندهم گفتم :
- رعايت حال منو كرديد يا فربد رو؟ از شما توقع نداشتم عزيز. فكر مي كنيد من حسوديم مي شه كه زودتر بهم نگفتيد.
و با ناراحتي بلند شدم كه چاي بريزم. چشم هايم از سوزش اشك مي سوخت ولي سعي در كنترل خودم داشتم وقتي برگشتم صورت عزيز را خيس از اشك ديدم. سيني را روي ميز گذاشتم كنارش نشستم دستم را دور گردنش انداختم و مهار اشكم را رها كردم. دستش را روي دستم گذاشت و ميان گريه گفت :
- خدا ازم نگذره اگه قصدم آزار تو بوده عزيزكم. چرا تو بايد حسوديت بشه. تو كه چيزيت نيست. فكر مي كني مني كه عمري از اين قضيه رنج بردم مي يام باعث ناراحتي ات بشم؟
صورت خيسم رو به صورت خيس او چسباندم و گفتم :
- كي گفته شما همچين قصدي داشتيد.
و با دستم صورتش را تند و تند خشك مي كردم ولي اشك هاي او مجال نمي داد. مصرانه گفت :
- من هنوزم نظرم اينه كه براي تو زوده. سنت كمه كه بچه دار نمي شي و گرنه مشكلي نداري.
براي آرام كردنش گفتم :
- من غلط كردم حرف زدم خوب شد؟ تو رو خدا اينطوري گريه نكن عزيز. بعد از سالي ماهي يك روز اومدي خونه من. ببخشيد. به خدا منظوري نداشتم.
فربد به آشپزخانه برگشته و با حيرت و ناراحتي به ما نگاه مي كرد. به عزيز گفتم :
- ببين عزيز فربد ناراحت مي شه. خواهش مي كنم آروم بگير.
آغوشش را براي فربد باز كرد و او را بغل گرفت. پيشاني اش را بوسيد و محكم به خود فشرد. برايش از اتاق دستمال آوردم و به هر اجباري آرامش كردم.

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها