پاسخ به:رمان همراز
دوشنبه 27 دی 1389 12:05 AM
با شروع اول مهر ترم پنجم دانشگاه من هم شروع شد و دوباره نگراني هاي حامله شدن! دوره درمان من و احسان همچنان ادامه داشت. شكم تكتم روز به روز جلو مي آمد و هيچكس حتي خودش عكس العملي جلو من نشان نمي داد. چقدر براي خودم غصه مي خوردم و خدا خدا مي كردم كه من هم تا قبل از تمام شدن درس هايم شكمي اينچنين بزرگ را حمل كنم. آيا مي شد؟ گاهي نااميد مي شدم و گاهي به خودم دلداري مي دادم كه خدا مهربان و قادر است. هر چه بخواهد مي كند. شايد اين امتحاني است تا ميزان اعتقاد مرا بسنجد ولي حقيقت اين بود كه اين اعتقاد داشت رو به زوال مي رفت.
مسافرت هاي كاري و گاه و بيگاه احسان همچنان ادامه داشت. هنوز هم محبتش ذره اي كم نشده بود و در كنارش كه بودم احساس كامل بودن مي كردم و هيچ فكري آزارم نمي داد.
اواسط پاييز بود و يك روز باراني قشنگ.
احسان همراه گروهش براي تهيه برنامه اي به يك سفر يك هفته اي به غرب رفته بود. با وجود علاقه شديدم به باران آن روز دلم از دوري اش خيلي گرفته بود.
طوري از دانشگاه برگشتم كه عصر شده بود. عزيز به خاطر روز باراني سوپ پخته بود. پدر جون به دفتر كارش برگشته بود. اين روز باراني و دل گرفته ادامه داستان زندگي عزيز را مي طلبيد.
از حال گرفته ام پي به دلتنگي ام برده بود. كمي از تعريف كردن طفره رفت ولي بالاخره راضي اش كردم.
- دفعه پيش به كجاي غصه هام رسيده بوديم؟
- به اون قسمت كه بچه دوم حبيب آقا دوباره دختر شد.
جرعه اي از چاي نوشيد و ادامه داد :
- آره مي گفتم كه اين مرد اينقدر بيمار و ضعيف بود كه از به دنيا اومدن دختر، آن هم طوري كه بعدها ديدم دخترهاي به اون قشنگي و ماهي چه طوري به هم مي ريخت.
فهميدم كه زن زائوي بيچاره رو كتك مفصلي زده و از خونه بيرون زده.
از چيزهايي كه عزيز راجع به شوهر سابقش تعريف مي كرد بي نهايت متعجب مي شدم.
- مگه دوران جهالت بوده كه اينطوري مي كرده. چه فرقي بين دختر و پسر هست.
- مي گم كه يك ذره منطق سر اين مرد مريض نمي شد. به نظر اون پسر پشت و اصالتش رو حفظ مي كرد. بالاخره تا مدتها به خونه زنش نمي رفت. دلم به حال اون بدبخت مي سوخت گرچه كه خودم بيشتر نياز به دلسوزي داشتم. كمبود پسر فشار عجيبي به روي حبيب آورده بود و او هم بيشتر به مواد و دوستان خرابش روي آورد. همه بار زندگي رو دوش خودم بود. و او هم كه خيالش از هر بابت راحت بود. دلم خوش همان خانه كوچولو بود كه سرپناهم بود. دو سال از به دنيا آمدن دومين دخترش هم گذشت كه شنيدم زنش باز حامله شده.
يك روز ظهر كه خسته از مدرسه برگشتم از دور جلو در حياطمان خانمي چاق با دو بچه جلو پايش ديدم. ظاهراً منتظر من بود. همانطور كه مي آمدم متعجب نگاهش مي كردم تا بلكه بشناسمش! تنها فكري كه نمي كردم اين بود كه او همسر دوم حبيب يا به عبارتي هووي من باشد!
وقتي ديدم نگاهي مبني بر آشنايي به من نمي اندازد فكر كردم شايد در سايه ديوار پناه گرفته و با من كاري ندارد. كليد را كه از كيفم در آوردم و جلو در ايستادم زن بيچاره دقيقم شد و با صدايي آهسته و لرزان پرسيد :
« شما فرشته خانم هستيد؟ »
نگاهي به خودش و بچه هاش انداختم.
« بله بفرماييد. »
تا اينرا گفتم سرش را پايين انداخت و آهسته تر از قبل زمزمه كرد :
« سلام خانم. منه گردن شكسته عفت هستم. »
با وجود حيرت زياد بدون گفتن كلامي سرتا پاي بيچارگي اش را تماشا كردم. چشمهاي درشت و سياه حبيب را در صورت دخترها تشخيص دادم زبانم قادر به گفتن كلامي نبود. وقتي سكوتم را ديد سرش را بالا گرفت. چشمهاي شرم زده اش پر از اشك بود. عاجزانه جلوي چادرم را گرفت و تقريبا جلوي پايم خم شد.
« خانم تو رو خدا منو ببخشيد. خدا شاهده كه من از زن داشتن حبيب خبر نداشتم وگرنه هر طور كه بود با بدبختيام مي ساختم و باعث آزار شما نمي شدم. خانوم جون به جان جفت بچه هام من بي تقصيرم. خانوم جون حلالم كن. خانوم جون تو رو جون هر كي رو دوست داري نفرينم نكن. خانوم به بچه هام رحم كن. »
او مي گفت و ضجه مي زد و من از ديدنش، حرفهايش و بوي بد عرق تنش شوكه تر از آن بودم كه بتوانم حرفي بزنم. حرفهاي زن بيچاره در گوشم زنگ مي زد. با صداي گريه ي بچه ها به خودم آمدم. دستهاي او را از چادر كندم و گفتم :
« كي گفته من نفرينت مي كنم خواهرم؟! »
حالا نوبت او بود كه با جواب من حيرت كند. با چشمان اشكبارش به من زل زد. دوباره گفتم :
« بچه هات رو آروم كن بيا تو، همسايه ها اينطوري ببينن بد مي شه. »
كليد را در قفل چرخاندم و خودم با زانوهاي لرزان جلوتر از او وارد شدم. او هنوز هم همانجا ايستاده بود و با حيرت و احتياط براندازم مي كرد! دست دختر كوچكترش را كه محكم به چادر مادرش چسبيده بود گرفتم و به داخل كشيدم.
« مي گم بياييد داخل. همسايه ها منتظر حرف درآوردن هستن. »
وقتي صداي گريه ي وحشتزده دخترك بلند شد مادرش با احتياط وارد شد. در حياط را بستم و او محتاط كناري كز كرد. چادرم را از سرم كندم و گفتم :
« بياييد بريم تو. »
بچه هايش را به خودش چسباند و گفت :
« نه خانم جان همينجا هستم. مزاحمتون نمي شيم. »
با بلاتكليفي شانه بالا انداختم و به زير زمين رفتم. با دستاني لرزان سه ليوان شربت آماده كردم و برگشتم. زن بيچاره كه توقع برخورد ديگري از من داشت در حال شاخ در آوردن بود. با سيني در دست پرسيدم :
« مطمئني نمي خواي بريم توي اتاق؟ »
فقط به نشانه مخالفت سر تكان داد. سيني را لبه ي باغچه گذاشتم و دستي به موهاي به هم ريخته دختر بزرگش كشيدم كه باعث شد بيشتر خودش را به مادرش بچسباند. عفت خانم با تشر به دخترش گفت :
« به خانم سلام كن. »
ليوان شربت را برداشتم و در حال به هم زدن گفتم :
« سلام كرد. شما نشنيديد ولي من شنيدم. »
و ليوان شربت رو به سمت دهانش بردم زانوهاي عفت تا شد و افتاد و ناله كرد.
« خانم جان تو رو به جدت بيشتر از اين شرمندم نكن. »
با وجود دل خونم به شدت دلم به حال او و بچه هايش سوخت. دخترك با شرمندگي ولي با ولع يك قلپ از شربتش را خورد. ليوان را به دستش دادم و ليوان ديگر را برداشتم و براي دختر ديگر به هم زدم رفتارم باعث شد كه يخ هاي وحشت دختر كوچولو باز بشه. دستش رو كه گرفتم با خجالت به طرفم او.مد به روش لبخند زدم و اونو روي زانوم گذاشتم. تمام نگاهش به شربت قرمز و پر يخ بود. با حوصله تمام شربت رو كم كم به خوردش دادم. لب هاي يخ و معصومش رو بوسيدم و پرسيدم :
« خوشمزه بود؟ »
سر تكان داد.
« نوش جونت. اسمت چيه عزيزم؟ »
با زبان تازه باز شده جواب داد :
« افسانه »
« به به چه اسم قشنگي. مثل خودت مي مونه. ببينم گشنه ت نيست افسانه جان؟ »
با خوشحالي سرش را بلا و پايين آورد. دوباره به آشپزخانه برگشتم و از كلوچه هايي كه در مدرسه به عنوان تغذيه رايگان مي دادند در دو بشقاب جداگانه گذاشتم و برايشان آوردم. عفت خانم همچنان سرش پايين بود. بچه ها بشقاب ها را كه در دستم ديدند با خوشحالي به سمتم آمدند. به هر كدام يك بشقاب دادم و صورتشان را بوسيدم و خطاب به هر دو گفتم :
« شما بريد اونطرف توي سايه كلوچه هاتون رو بخوريد. من مي خوام با مامانتون حرف بزنم. اگر دخترهاي خوب و حرف شنويي باشين بعدش براتون گيلاس ميارم. »
با رضايت سر تكان دادند و به طرفي كه اشاره كردم دويدند