0

شاهنامه فردوسي

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

فریدون [صفحه 17]

چو بر جست و آمدش هنگام شوی نیا نامزد کرد شویش پشنگ یکی پور زاد آن هنرمند ماه چو از مادر مهربان شد جدا بدو گفت موبد که ای تاجور جهان​بخش را لب پر از خنده شد نهاد آن گرانمایه را برکنار همی گفت کاین روز فرخنده باد همان کز جهان آفرین کرد یاد فریدون چو روشن جهان را بدید چنین گفت کز پاک مام و پدر می روشن آمد ز پرمایه جام چنان پروردیدش که باد هوا پرستنده​ای کش به بر داشتی به پای اندرش مشک سارا بدی چنین تا برآمد برو سالیان هنرها که آید شهان را به کار چو چشم و دل پادشا باز شد نیا تخت زرین و گرز گران سراپرده​ی دیبه​ی هفت​رنگ چه اسپان تازی به زرین ستام چه از جوشن و ترگ و رومی زره کمانهای چاچی وتیر خدنگ برین گونه آراسته گنجها سراسر سزای منوچهر دید کلید در گنج آراسته همه پهلوانان لشکرش را بفرمود تا پیش او آمدند به شاهی برو آفرین خواندند چو جشنی بد این روزگار بزرگ                     چو پروین شدش روی و چون مشک موی بدو داد و چندی برآمد درنگ چگونه سزاوار تخت و کلاه سبک تاختندش به نزدنیا یکی شادکن دل به ایرج نگر تو گفتی مگر ایرجش زنده شد نیایش همی کرد با کردگار دل بدسگالان ما کنده باد ببخشود و دیده بدو باز داد به چهر نوآمد سبک بنگرید یکی شاخ شایسته آمد به بر مر آن چهر دارد منوچهر نام برو بر گذشتی نبودی روا زمین را به پی هیچ نگذاشتی روان بر سرش چتر دیبا بدی نیامدش ز اختر زمانی زیان بیاموختش نامور شهریار سپه نیز با او هم آواز شد بدو داد و پیروزه تاج سران بدو اندرون خیمه​های پلنگ چه شمشیر هندی به زرین نیام گشادند مر بندها را گره سپرهای چینی و ژوپین جنگ که بودش به گرد آمده رنجها دل خویش را زو پر از مهر دید به گنجور او داد با خواسته همه نامداران کشورش را همه با دلی کینه​جو آمدند زبرجد به تاجش برافشاندند شده در جهان میش پیدا ز گرگ

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
سه شنبه 28 دی 1389  9:05 PM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

فریدون [صفحه 18]

سپهدار چون قارن کاوگان چو شد ساخته کار لشکر همه به سلم و به تور آمد این آگهی دل هر دو بیدادگر پر نهیب نشستند هر دو به اندیشگان یکایک بران رایشان شد درست که سوی فریدون فرستند کس بجستند از آن انجمن هردوان بدان مرد باهوش و با رای و شرم در گنج خاور گشادند باز ز گنج گهر تاج زر خواستند به گردونه​ها بر چه مشک و عبیر ابا پیل گردونکش و رنگ و بوی هر آنکس که بد بر در شهریار چو پردخته​شان شد دل از خواسته بدادند نزد فریدون پیام که جاوید باد آفریدون گرد سرش سبز باد و تنش ارجمند بدان کان دو بدخواه بیدادگر پشیمان شده داغ دل بر گناه چه گفتند دانندگان خرد بماند به تیمار و دل پر ز درد نوشته چنین بودمان از بوش هژبر جهانسوز و نر اژدها و دیگر که فرمان ناپاک دیو به ما بر چنین خیره شد رای بد همی چشم داریم از آن تاجور اگر چه بزرگست ما را گناه و دیگر بهانه سپهر بلند سوم دیو کاندر میان چون نوند                     سپهکش چو شیروی و چون آوگان برآمد سر شهریار از رمه که شد روشن آن تخت شاهنشهی که اختر همی رفت سوی نشیب شده تیره روز جفاپیشگان کزان روی شان چاره بایست جست به پوزش کجا چاره این بود بس یکی پاک دل مرد چیره​زبان بگفتند با لابه بسیار گرم بدیدند هول نشیب از فراز همی پشت پیلان بیاراستند چه دیبا و دینار و خز و حریر ز خاور به ایران نهادند روی یکایک فرستادشان یادگار فرستاده آمد برآراسته نخست از جهاندار بردند نام همه فرهی ایزد او را سپرد منش برگذشته ز چرخ بلند پر از آب دیده ز شرم پدر همی سوی پوزش نمایند راه که هر کس که بد کرد کیفر برد چو ما مانده​ایم ای شه رادمرد به رسم بوش اندر آمد روش ز دام قضا هم نیابد رها ببرد دل از ترس کیهان خدیو که مغز دو فرزند شد جای بد که بخشایش آرد به ما بر مگر به بی​دانشی برنهد پیشگاه که گاهی پناهست و گاهی گزند میان بسته دارد ز بهر گزند

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
سه شنبه 28 دی 1389  9:06 PM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

فریدون [صفحه 19]

اگر پادشا را سر از کین ما منوچهر را با سپاه گران بدان تا چو بنده به پیشش به پای مگر کان درختی کزین کین برست بپوییم تا آب و رنجش دهیم فرستاده آمد دلی پر سخن اباپیل و با گنج و با خواسته به شاه آفریدون رسید آگهی به دیبای چینی بیاراستند نشست از بر تخت پیروزه شاه ابا تاج و با طوق و باگوشوار خجسته منوچهر بر دست شاه به زرین عمود و به زرین کمر دو رویه بزرگان کشیده رده به یک دست بربسته شیر و پلنگ برون شد ز درگاه شاپور گرد فرستاده چون دید درگاه شاه چو نزدیک شاه آفریدون رسید ز بالا فرو برد سر پیش اوی گرانمایه شاه جهان کدخدای فرستاده بر شاه کرد آفرین زمین گلشن از پایه​ی تخت تست همه بنده​ی خاک پای توایم پیام دو خونی به گفتن گرفت گشاده زبان مرد بسیار هوش ز کردار بد پوزش آراستن میان بستن او را بسان رهی خریدن ازو باز خون پدر فرستاده گفت و سپهبد شنید چو بشنید شاه جهان کدخدای                     شود پاک و روشن شود دین ما فرستد به نزدیک خواهشگران بباشیم جاوید و اینست رای به آب دو دیده توانیم شست چو تازه شود تاج و گنجش دهیم سخن را نه سر بود پیدا نه بن به درگاه شاه آمد آراسته بفرمود تا تخت شاهنشهی کلاه کیانی بپیراستند چو سرو سهی بر سرش گرد ماه چنان چون بود در خور شهریار نشسته نهاده به سر بر کلاه زمین کرده خورشیدگون سر به سر سراپای یکسر به زر آژده به دست دگر ژنده پیلان جنگ فرستاده​ی سلم را پیش برد پیاده دوان اندر آمد ز راه سر و تخت و تاج بلندش بدید همی بر زمین بر بمالید روی به کرسی زرین ورا کرد جای که ای نازش تاج و تخت و نگین زمان روشن از مایه​ی بخت تست همه پاک زنده به رای توایم همه راستیها نهفتن گرفت بدو داده شاه جهاندار گوش منوچهر را نزد خود خواستن سپردن بدو تاج و تخت مهی بدینار و دیبا و تاج و کمر مر آن بند را پاسخ آمد کلید پیام دو فرزند ناپاک رای

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
سه شنبه 28 دی 1389  9:06 PM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

فریدون [صفحه 20]

یکایک بمرد گرانمایه گفت نهان دل آن دو مرد پلید شنیدم همه هر چه گفتی سخن بگو آن دو بی​شرم ناپاک را که گفتار خیره نیرزد به چیز اگر بر منوچهرتان مهر خاست که کام دد و دام بودش نهفت کنون چون ز ایرج بپرداختید نبینید رویش مگر با سپاه ابا گرز و با کاویانی درفش سپهدار چون قارون رزم زن به یک دست شیدوش جنگی به پای چو سام نریمان و سرو یمن درختی که از کین ایرج برست از آن تاکنون کین اوکس نخواست نه خوب آمدی با دو فرزند خویش کنون زان درختی که دشمن بکند بیاید کنون چون هژبر ژیان فرستاده آن هول گفتار دید بپژمرد و برخاست لرزان ز جای همه بودنیها به روشن روان که با سلم و با تور گردان سپهر بیامد به کردار باد دمان ز دیدار چون خاور آمد پدید بیامد به درگاه پرده سرای یکی خیمه​ی پرنیان ساخته دو شاه دو کشور نشسته به راز بیامد هم آنگاه سالار بار نشستنگهی نو بیاراستند بجستند هر گونه​ای آگهی                     که خورشید را چون توانی نهفت ز خورشید روشن​تر آمد پدید نگه کن که پاسخ چه یابی ز بن دو بیداد و بد مهر و ناباک را ازین در سخن خود نرانیم نیز تن ایرج نامورتان کجاست سرش را یکی تنگ تابوت جفت به کین منوچهر بر ساختید ز پولاد بر سر نهاده کلاه زمین کرده از سم اسپان بنفش چو شاپور و نستوه شمشیر زن چو شیروی شیراوژن رهنمای به پیش سپاه اندرون رای زن به خون برگ و بارش بخواهیم شست که پشت زمانه ندیدیم راست کجا جنگ را کردمی دست پیش برومند شاخی برآمد بلند به کین پدر تنگ بسته میان نشست منوچهر سالار دید هم آنگه به زین اندر آورد پای بدید آن گرانمایه مرد جوان نه بس دیر چین اندر آرد بچهر سری پر ز پاسخ دلی پرگمان به هامون کشیده سراپرده دید به پرده درون بود خاور خدای ستاره زده جای پرداخته بگفتند کامد فرستاده باز فرستاده را برد زی شهریار ز شاه نو آیین خبر خواستند ز دیهیم و ز تخت شاهنشهی

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
سه شنبه 28 دی 1389  9:07 PM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:شاهنامه فردوسي

ز شاه آفریدون و از لشکرش و دیگر ز کردار گردان سپهر بزرگان کدامند و دستور کیست فرستاده گفت آنکه روشن بهار بهایست خرم در اردیبهشت سپهر برین کاخ و میدان اوست به بالای ایوان او راغ نیست چو رفتم به نزدیک ایوان فراز به یک دست پیل و به یک دست شیر ابر پشت پیلانش بر تخت زر تبیره زنان پیش پیلان به پای تو گفتی که میدان بجوشد همی خرامان شدم پیش آن ارجمند نشسته برو شهریاری چو ماه چو کافور موی و چو گلبرگ روی جهان را ازو دل به بیم و امید منوچهر چون زاد سرو بلند نشسته بر شاه بر دست راست به پیش اندرون قارن رزم زن چو شاه یمن سرو دستورشان شمار در گنجها ناپدید همه گرد ایوان دو رویه سپاه سپهدار چون قارن کاوگان مبارز چو شیروی درنده شیر چنو بست بر کوهه​ی پیل کوس گر آیند زی ما به جنگ آن گروه همه دل پر از کین و پرچین بروی بریشان همه برشمرد آنچه دید دو مرد جفا پیشه را دل ز درد نشستند و جستند هرگونه رای                     ز گردان جنگی و از کشورش که دارد همی بر منوچهر مهر چه مایستشان گنج و گنجور کیست بدید و ببیند در شهریار همه خاک عنبر همه زر خشت بهشت برین روی خندان اوست به پهنای میدان او باغ نیست سرش با ستاره همی گفت راز جهان را به تخت اندر آورده زیر ز گوهر همه طوق شیران نر ز هر سو خروشیدن کره نای زمین به آسمان بر خورشد همی یکی تخت پیروزه دیدم بلند ز یاقوت رخشان به سر بر کلاه دل آزرم جوی و زبان چرب​گوی تو گفتی مگر زنده شد جمشید به کردار طهمورث دیوبند تو گویی زبان و دل پادشاست به دست چپش سرو شاه یمن چو پیروز گرشاسپ گنجورشان کس اندر جهان آن بزرگی ندید به زرین عمود و به زرین کلاه به پیش سپاه اندرون آوگان چو شاپور یل ژنده پیل دلیر هوا گردد از گرد چون آبنوس شود کوه هامون و هامون کوه به جز جنگشان نیست چیز آرزوی سخن نیز کز آفریدون شنید بپیچید و شد رویشان لاژورد سخن را نه سر بود پیدا نه پای

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
سه شنبه 28 دی 1389  9:08 PM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

فریدون [صفحه 22

به سلم بزرگ آنگهی تور گفت نباید که آن بچه​ی نره​شیر چنان نامور بی​هنر چون بود نبیره چو شد رای زن بانیا بباید بسیچید ما را بجنگ ز لشکر سواران برون تاختند فتاد اندران بوم و بر گفت​گوی سپاهی که آن را کرانه نبود ز خاور دو لشکر به ایران کشید ابا ژنده پیلان و با خواسته سپه چون به نزدیک ایران کشید بفرمود پس تا منوچهر شاه یکی داستان زد جهاندیده کی بدام آیدش ناسگالیده میش شکیبایی و هوش و رای و خرد و دیگر ز بد مردم بد کنش ببادافره آنگه شتابیدمی چو لشکر منوچهر بر ساده دشت فریدونش هنگام رفتن بدید منوچهر گفت ای سرافراز شاه مگر بد سگالد بدو روزگار من اینک میان را به رومی زره به کین جستن از دشت آوردگاه ازان انجمن کس ندارم به مرد بفرمود تا قارن رزم جوی سراپرده​ی شاه بیرون کشید همی رفت لشکر گروها گروه چنان تیره شد روز روشن ز گرد ز کشور برآمد سراسر خروش خروشیدن تازی اسپان ز دشت                     که آرام و شادی بباید نهفت شود تیزدندان و گردد دلیر کش آموزگار آفریدون بود ازان جایگه بردمد کیمیا شتاب آوریدن به جای درنگ ز چین و ز خاور سپه ساختند جهانی بدیشان نهادند روی بدان بد که اختر جوانه نبود بخفتان و خود اندرون ناپدید دو خونی به کینه دل آراسته همانگه خبر با فریدون رسید ز پهلو به هامون گذارد سپاه که مرد جوان چون بود نیک​پی پلنگ از پس پشت و صیاد پیش هژبر از بیابان به دام آورد به فرجام روزی بپیچد تنش که تفسیده آهن بتابیدمی برون برد آنجا ببد روز هشت سخنها به دانش بدو گسترید کی آید کسی پیش تو کینه خواه به جان و تن خود خورد زینهار ببندم که نگشایم از تن گره برآرم به خورشید گرد سپاه کجا جست یارند با من نبرد ز پهلو به دشت اندر آورد روی درفش همایون به هامون کشید چو دریا بجوشید هامون و کوه تو گفتی که خورشید شد لاجورد همی کرشدی مردم تیزگوش ز بانگ تبیره همی برگذشت

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
سه شنبه 28 دی 1389  9:09 PM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

فریدون [صفحه 23]

ز لشگر گه پهلوان تا دو میل ازان شصت بر پشتشان تخت زر چو سیصد بنه برنهادند بار همه زیر برگستوان اندرون سراپرده​ی شاه بیرون زدند سپهدار چون قارن کینه​دار همه نامداران جوشن​وران دلیران یکایک چو شیر ژیان به پیش اندرون کاویانی درفش منوچهر با قارن پیلتن بیامد به پیش سپه برگذشت چپ لشکرش را بگرشاسپ داد رده بر کشیده ز هر سو سپاه همی تافت چون مه میان گروه سپه کش چو قارن مبارز چو سام طلایه به پیش اندرون چون قباد یکی لشکر آراسته چون عروس به تور و به سلم آگهی تاختند ز بیشه بهامون کشیدند صف دو خونی همان با سپاهی گران کشیدند لشکر به دشت نبرد یکایک طلایه بیامد قباد بدو گفت نزد منوچهر شو اگر دختر آمد ز ایرج نژاد بدو گفت آری گزارم پیام ولیکن گر اندیشه گردد دراز بدانی که کاریت هولست پیش اگر بر شما دام و دد روز و شب که از بیشه​ی نارون تا بچین درفشیدن تیغهای بنفش                     کشیده دو رویه رده ژنده​پیل به زر اندرون چند گونه گهر چو سیصد همان از در کارزار نبدشان جز از چشم ز آهن برون ز تمیشه لشکر بهامون زدند سواران جنگی چو سیصدهزار برفتند با گرزهای گران همه بسته بر کین ایرج میان به چنگ اندرون تیغهای بنفش برون آمد از بیشه​ی نارون بیاراست لشکر بران پهن​دشت ابر میمنه سام یل با قباد منوچهر با سرو در قلب​گاه نبود ایچ پیدا ز افراز کوه سپه برکشیده حسام از نیام کمین ور چو گرد تلیمان نژاد به شیران جنگی و آوای کوس که ایرانیان جنگ را ساختند ز خون جگر بر لب آورده کف برفتند آگنده از کین سران الانان دژ را پس پشت کرد چو تور آگهی یافت آمد چو باد بگویش که ای بی​پدر شاه نو ترا تیغ و کوپال و جوشن که داد بدین سان که گفتی و بردی تو نام خرد با دل تو نشیند براز بترسی ازین خام گفتار خویش همی گریدی نیستی بس عجب سواران جنگند و مردان کین چو بینید باکاویانی درفش

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
سه شنبه 28 دی 1389  9:09 PM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

فریدون [صفحه 24]

بدرد دل و مغزتان از نهیب قباد آمد آنگه به نزدیک شاه منوچهر خندید و گفت آنگهی سپاس از جهاندار هر دو جهان که داند که ایرج نیای منست کنون گر بجنگ اندر آریم سر به زرور خداوند خورشید و ماه که بر هم زند چشم زیر و زبر بفرمود تا خوان بیاراستند بدان گه که روشن جهان تیره گشت به پیش سپه قارن رزم زن خروشی برآمد ز پیش سپاه بکوشید کاین جنگ آهرمنست میان بسته دارید و بیدار بید کسی کو شود کشته زین رزمگاه هر آن کس که از لشکر چین و روم همه نیکنامند تا جاودان هم از شاه یابند دیهیم و تخت چو پیدا شود پاک روز سپید ببندید یکسر میان یلی بدارید یکسر همه جای خویش سران سپه مهتران دلیر به سالار گفتند ما بنده​ایم چو فرمان دهد ما همیدون کنیم سوی خیمه​ی خویش باز آمدند سپیده چو از تیره شب بردمید منوچهر برخاست از قلبگاه سپه یکسره نعره برداشتند پر از خشم سر ابروان پر ز چین چپ و راست و قلب و جناح سپاه                     بلندی ندانید باز از نشیب بگفت آنچه بشنید ازان رزم خواه که چونین نگوید مگر ابلهی شناسنده​ی آشکار و نهان فریدون فرخ گوای منست شود آشکارا نژاد و گهر که چندان نمانم ورا دستگاه بریده به لشکر نمایمش سر نشستنگه رود و می​خواستند طلایه پراگنده بر گرد دشت ابا رای زن سرو شاه یمن که ای نامداران و مردان شاه همان درد و کین است و خون خستنست همه در پناه جهاندار بید بهشتی بود شسته پاک از گناه بریزند خون و بگیرند بوم بمانند با فره​ی موبدان ز سالار زر و ز دادار بخت دو بهره بپیماید از چرخ شید ابا گرز و با خنجر کابلی یکی از دگر پای منهید پیش کشیدند صف پیش سالار شیر خود اندر جهان شاه را زنده​ایم زمین را ز خون رود جیحون کنیم همه با سری کینه ساز آمدند میان شب تیره اندر خمید ابا جوشن و تیغ و رومی کلاه سنانها به ابر اندر افراشتند همی بر نوشتند روی زمین بیاراست لشکر چو بایست شاه

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
سه شنبه 28 دی 1389  9:10 PM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

فریدون [صفحه 25]

زمین شد به کردار کشتی برآب بزد مهره بر کوهه​ی ژنده پیل همان پیش پیلان تبیره زنان یکی بزمگاهست گفتی به جای برفتند از جای یکسر چو کوه بیابان چو دریای خون شد درست پی ژنده پیلان بخون اندرون همه چیزگی با منوچهر بود چنین تا شب تیره سر بر کشید زمانه بیک سان ندارد درنگ دل تور و سلم اندر آمد بجوش چو شب روز شد کس نیامد به جنگ چو از روز رخشنده نیمی برفت به تدبیر یک با دگر ساختند که چون شب شود ما شبیخون کنیم چو کارآگهان آگهی یافتند رسیدند پیش منوچهر شاه منوچهر بشنید و بگشاد گوش سپه را سراسر به قارن سپرد ببرد از سران نامور سی​هزار کمین​گاه را جای شایسته دید چو شب تیره شد تور با صدهزار شبیخون سگالیده و ساخته چو آمد سپه دید بر جای خویش جز از جنگ و پیکار چاره ندید ز گرد سواران هوا بست میغ هوا را تو گفتی همی برفروخت به مغز اندرون بانگ پولاد خاست برآورد شاه از کمین گاه سر عنان را بپیچید و برگاشت روی                     تو گفتی سوی غرق دارد شتاب زمین جنب جنبان چو دریای نیل خروشان و جوشان و پیلان دمان ز شیپور و نالیدن کره نای دهاده برآمد ز هر دو گروه تو گفتی که روی زمین لاله رست چنان چون ز بیجاده باشد ستون کزو مغز گیتی پر از مهر بود درخشنده خورشید شد ناپدید گهی شهد و نوش است و گاهی شرنگ به راه شبیخون نهادند گوش دو جنگی گرفتند ساز درنگ دل هر دو جنگی ز کینه بتفت همه رای بیهوده انداختند همه دشت و هامون پر از خون کنیم دوان زی منوچهر بشتافتند بگفتند تا برنشاند سپاه سوی چاره شد مرد بسیار هوش کمین​گاه بگزید سالار گرد دلیران و گردان خنجرگزار سواران جنگی و بایسته دید بیامد کمربسته​ی کارزار بپیوسته تیر و کمان آخته درفش فروزنده بر پای پیش خروش از میان سپه بر کشید چو برق درخشنده پولاد تیغ چو الماس روی زمین را بسوخت به ابر اندرون آتش و باد خاست نبد تور را از دو رویه گذر برآمد ز لشکر یکی های هوی

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
سه شنبه 28 دی 1389  9:10 PM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

فریدون [صفحه 26]

دمان از پس ایدر منوچهر شاه یکی نیزه انداخت بر پشت او ز زین برگرفتش بکردار باد سرش را هم آنگه ز تن دور کرد بیامد به لشکرگه خویش باز به شاه آفریدون یکی نامه کرد نخست از جهان آفرین کرد یاد سپاس از جهاندار فریادرس دگر آفرین بر فریدون برز همش داد و هم دین و هم فرهی همه راستی راست از بخت اوست رسیدم به خوبی بتوران زمین سه جنگ گران کرده شد در سه روز از ایشان شبیخون و از ماکمین شنیدم که ساز شبیخون گرفت کمین ساختم از پس پشت اوی یکایک چو از جنگ برگاشت روی بخفتانش بر نیزه بگذاشتم بینداختم چون یکی اژدها فرستادم اینک به نزد نیا چنان چون سر ایرج شهریار به نامه درون این سخن کرد یاد فرستاده آمد رخی پر ز شرم که چون برد خواهد سر شاه چین که فرزند گر سر بپیچید ز دین گنه بس گران بود و پوزش نبرد بیامد فرستاده​ی شوخ روی فریدون همی بر منوچهر بر به سلم آگهی رفت ازین رزمگاه پس پشتش اندر یکی حصن بود                     رسید اندر آن نامور کینه خواه نگونسار شد خنجر از مشت او بزد بر زمین داد مردی بداد دد و دام را از تنش سور کرد به دیدار آن لشکر سرفراز ز مشک و ز عنبر سر خامه کرد خداوند خوبی و پاکی و داد نگیرد به سختی جز او دست کس خداوند تاج و خداوند گرز همش تاج و هم تخت شاهنشهی همه فر و زیبایی از تخت اوست سپه برکشیدیم و جستیم کین چه در شب چه در هور گیتی فروز کشیدیم و جستیم هر گونه کین ز بیچارگی بند افسون گرفت نماندم بجز باد در مشت اوی پی اندر گرفتم رسیدم بدوی به نیرو ازان زینش برداشتم بریدم سرش از تن بی​بها بسازم کنون سلم را کیمیا به تابوت زر اندر افگند خوار هیونی برافگند برسان باد دو چشم از فریدون پر از آب گرم بریده بر شاه ایران زمین پدر را بدو مهر افزون ز کین و دیگر که کین خواه او بود گرد سر تور بنهاد در پیش اوی یکی آفرین خواست از دادگر وزان تیرگی کاندر آمد به ماه برآورده سر تا به چرخ کبود

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
سه شنبه 28 دی 1389  9:11 PM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

فریدون [صفحه 27]

چنان ساخت کاید بدان حصن باز هم این یک سخن قارن اندیشه کرد کالانی دژش باشد آرامگاه که گر حصن دریا شود جای اوی یکی جای دارد سر اندر سحاب نهاده ز هر چیز گنجی به جای مرا رفت باید بدین چاره زود اگر شاه بیند ز جنگ​آوران همان با درفش همایون شاه بباید کنون چاره​ای ساختن من و گردگر شاسپ و این تیره شب چو روی هوا گشت چون آبنوس همه نامداران پرخاشجوی سپه را به شیروی بسپرد و گفت شوم سوی دژبان به پیغمبری چو در دژ شوم برفرازم درفش شما روی یکسر سوی دژ نهید سپه را به نزدیک دریا بماند بیامد چو نزدیکی دژ رسید چنین گفت کز نزد تور آمدم مرا گفت شو پیش دژبان بگوی کز ایدر درفش منوچهر شاه تو با او به نیک و به بد یار باش چو دژبان چنین گفتها را شنید همان گه در دژ گشادند باز نگر تا سخنگوی دهقان چه گفت مرا و ترا بندگی پیشه باد به نیک و به بد هر چه شاید بدن چو دژدار و چون قارن رزمجوی یکی بدسگال و یکی ساده دل                     که دارد زمانه نشیب و فراز که برگاشتش سلم روی از نبرد سزد گر برو بربگیریم راه کسی نگسلاند ز بن پای اوی به چاره برآورده از قعر آب فگنده برو سایه پر همای رکاب و عنان را بباید بسود به کهتر سپارد سپاهی گران هم انگشتر تور با من به راه سپه را بحصن اندر انداختن برین راز بر باد مگشای لب نهادند بر کوهه​ی پیل کوس ز خشکی به دریا نهادند روی که من خویشتن را بخواهم نهفت نمایم بدو مهر انگشتری درفشان کنم تیغهای بنفش چنانک اندر آیید دمید و دهید به شیروی شیراوژن و خود براند سخن گفت و دژدار مهرش بدید بفرمود تا یک زمان دم زدم که روز و شب آرام و خوردن مجوی سوی دژ فرستد همی با سپاه نگهبان دژ باش و بیدار باش همان مهر انگشتری را بدید بدید آشکارا ندانست راز که راز دل آن دید کو دل نهفت ابا پیشه​مان نیز اندیشه باد بباید همی داستهانها زدن یکایک بروی اندر آورده روی سپهبد بهر چاره آماده دل

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
سه شنبه 28 دی 1389  9:12 PM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

فریدون [صفحه 28]

همی جست آن روز تا شب زمان به بیگانه بر مهر خویشی نهاد چو شب روز شد قارن رزمخواه خروشید و بنمود یک یک نشان چو شیروی دید آن درفش یلی در حصن بگرفت و اندر نهاد به یک دست قارن به یک دست شیر چو خورشید بر تیغ گنبد رسید نه دژ بود گفتی نه کشتی بر آب درخشیدن آتش و باد خاست چو خورشید تابان ز بالا بگشت بکشتند ازیشان فزون از شمار همه روی دریا شده قیرگون تهی شد ز کینه سر کینه دار پس اندر سپاه منوچهر شاه چو شد سلم تا پیش دریا کنار چنان شد ز بس کشته و خسته دشت پر از خشم و پر کینه سالار نو بیفگند بر گستوان و بتاخت رسید آنگهی تنگ در شاه روم بکشتی برادر ز بهر کلاه کنون تاجت آوردم ای شاه و تخت زتاج بزرگی گریزان مشو درختی که پروردی آمد به بار اگر بار خارست خود کشته​ای همی تاخت اسپ اندرین گفت​گوی یکی تیغ زد زود بر گردنش بفرمود تا سرش برداشتند بماندند لشکر شگفت اندر اوی همه لشکر سلم همچون رمه                     نه آگاه دژدار از آن بدگمان بداد از گزافه سر و دژ بباد درفشی برافراخت چون گرد ماه به شیروی و گردان گردنکشان به کین روی بنهاد با پردلی سران را ز خون بر سر افسر نهاد به سر گرز و تیغ آتش و آب زیر نه آیین دژ بد نه دژبان پدید یکی دود دیدی سراندر سحاب خروش سواران و فریاد خاست چه آن دژ نمود و چه آن پهن دشت همی دود از آتش برآمد چوقار همه روی صحرا شده جوی خون گریزان همی رفت سوی حصار دمان و دنان برگرفتند راه ندید آنچه کشتی برآن رهگذار که پوینده را راه دشوار گشت نشست از بر چرمه​ی تیزرو به گرد سپه چرمه اندر نشاخت خروشید کای مرد بیداد شوم کله یافتی چند پویی براه به بار آمد آن خسروانی درخت فریدونت گاهی بیاراست نو بیابی هم اکنون برش در کنار و گر پرنیانست خود رشته​ای یکایک به تنگی رسید اندر اوی بدو نیمه شد خسروانی تنش به نیزه به ابر اندر افراشتند ازان زور و آن بازوی جنگجوی که بپراگند روزگار دمه

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
سه شنبه 28 دی 1389  9:12 PM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

فریدون [صفحه 29]

برفتند یکسر گروها گروه یکی پرخرد مرد پاکیزه مغز بگفتند تازی منوچهر شاه بگوید که گفتند ما کهتریم گروهی خداوند بر چارپای سپاهی بدین رزمگاه آمدیم کنون سر به سر شاه را بنده​ایم گرش رای جنگ است و خون ریختن سران یکسره پیش شاه آوریم براند هر آن کام کو را هواست بگفت این سخن مرد بسیار هوش چنین داد پاسخ که من کام خویش هر آن چیز کان نز ره ایزدیست سراسر ز دیدار من دور باد شما گر همه کینه​دار منید چو پیروزگر دادمان دستگاه کنون روز دادست بیداد شد همه مهر جویید و افسون کنید خروشی بر آمد ز پرده سرای ازین پس به خیره مریزید خون همه آلت لشکر و ساز جنگ سپهبد منوچهر بنواختشان سوی دژ فرستاد شیروی را بفرمود کان خواسته برگرای به پیلان گردونکش آن خواسته بفرمود تا کوس رویین و نای سپه را ز دریا به هامون کشید چو آمد به نزدیک تمیشه باز برآمد ز در ناله​ی کر نای همه پشت پیلان ز پیروزه تخت                     پراگنده در دشت و دریا و کوه که بودش زبان پر ز گفتار نغز شوم گرم و باشد زبان سپاه زمین جز به فرمان او نسپریم گروهی خداوند کشت و سرای نه بر آرزو کینه خواه آمدیم دل و جان به مهر وی آگنده​ایم نداریم نیروی آویختن بر او سر بیگناه آوریم برین بیگنه جان ما پادشاست سپهدار خیره بدو دادگوش به خاک افگنم برکشم نام خویش از آهرمنی گر ز دست بدیست بدی را تن دیو رنجور باد وگر دوستدارید و یار منید گنه کار پیدا شد از بی​گناه سران را سر از کشتن آزاد شد ز تن آلت جنگ بیرون کنید که ای پهلوانان فرخنده رای که بخت جفاپیشگان شد نگون ببردند نزدیک پور پشنگ براندازه بر پایگه ساختشان جهاندیده مرد جهانجوی را نگه کن همه هر چه یابی به جای به درگاه شاه​آور آراسته زدند و فرو هشت پرده سرای ز هامون سوی آفریدون کشید نیا را بدیدار او بد نیاز سراسر بجنبید لشکر ز جای بیاراست سالار پیروز بخت

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
سه شنبه 28 دی 1389  9:13 PM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

فریدون [صفحه 30]

چه با مهد زرین به دیبای چین چه با گونه گونه درفشان درفش ز دریای گیلان چو ابر سیاه چو آمد بنزدیک شاه آن سپاه همه گیل مردان چو شیر یله پس پشت شاه اندر ایرانیان به پیش سپاه اندرون پیل و شیر درفش درفشان چو آمد پدید پیاده شد از باره سالار نو زمین را ببوسید و کرد آفرین فریدونش فرمود تا برنشست پس آنگه سوی آسمان کرد روی تو گفتی که من دادگر داورم همم داد دادی و هم داوری بفرمود پس تا منوچهر شاه سپهدار شیروی با خواسته بفرمود پس تا منوچهر شاه چو این کرده شد روز برگشت بخت کرانه گزید از بر تاج و گاه پر از خون دل و پر ز گریه دو روی فریدون شد و نام ازو ماند باز همان نیکنامی به و راستی منوچهر بنهاد تاج کیان برآیین شاهان یکی دخمه کرد نهادند زیر اندرش تخت عاج بپدرود کردنش رفتند پیش در دخمه بستند بر شهریار جهانا سراسر فسوسی و باد                     بگوهر بیاراسته همچنین جهانی شده سرخ و زرد و بنفش دمادم بساری رسید آن سپاه فریدون پذیره بیامد براه ابا طوق زرین و مشکین کله دلیران و هر یک چو شیر ژیان پس ژنده پیلان یلان دلیر سپاه منوچهر صف بر کشید درخت نوآیین پر از بار نو بران تاج و تخت و کلاه و نگین ببوسید و بسترد رویش به دست که ای دادگر داور راست​گوی به سختی ستم دیده را یاورم همم تاج دادی هم انگشتری نشست از بر تخت زر با کلاه به درگاه شاه آمد آراسته ببخشید یکسر همه با سپاه بپژمرد برگ کیانی درخت نهاده بر خود سر هر سه شاه چنین تا زمانه سرآمد بروی برآمد برین روزگار دراز که کرد ای پسر سود برکاستی بزنار خونین ببستش میان چه از زر سرخ و چه از لاژورد بیاویختند از بر عاج تاج چنان چون بود رسم آیین و کیش شد آن ارجمند از جهان زار و خوار بتو نیست مرد خردمند شاد

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
سه شنبه 28 دی 1389  9:13 PM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

منوچهر [صفحه 1]

منوچهر یک هفته با درد بود بهشتم بیامد منوچهر شاه همه پهلوانان روی زمین چو دیهیم شاهی بسر بر نهاد به داد و به آیین و مردانگی منم گفت بر تخت گردان سپهر زمین بنده و چرخ یار منست همم دین و هم فره​ی ایزدیست شب تار جوینده​ی کین منم خداوند شمشیر و زرینه کفش فروزنده​ی میغ و برنده تیغ گه بزم دریا دو دست منست بدان را ز بد دست کوته کنم گراینده گرز و نماینده تاج ابا این هنرها یکی بنده​ام همه دست بر روی گریان زنیم کزو تاج و تختست ازویم سپاه براه فریدون فرخ رویم هر آنکس که در هفت کشور زمین نماینده​ی رنج درویش را برافراختن سر به بیشی و گنج همه نزد من سر به سر کافرند هر آن کس که او جز برین دین بود وزان پس به شمشیر یازیم دست همه پهلوانان روی زمین که فرخ نیای تو ای نیکخواه ترا باد جاوید تخت ردان دل ما یکایک به فرمان تست جهان پهلوان سام بر پای خاست ز شاهان مرا دیده بر دیدنست                     دو چشمش پر آب و رخش زرد بود بسر بر نهاد آن کیانی کلاه برو یکسره خواندند آفرین جهان را سراسر همه مژده داد به نیکی و پاکی و فرزانگی همم خشم و جنگست و هم داد و مهر سر تاجداران شکار منست همم بخت نیکی و هم بخردیست همان آتش تیز برزین منم فرازنده​ی کاویانی درفش بجنگ اندرون جان ندارم دریغ دم آتش از بر نشست منست زمین را بکین رنگ دیبه کنم فروزنده​ی ملک بر تخت عاج جهان آفرین را پرستنده​ام همه داستانها ز یزدان زنیم ازویم سپاس و بدویم پناه نیامان کهن بود گر ما نویم بگردد ز راه و بتابد ز دین زبون داشتن مردم خویش را به رنجور مردم نماینده رنج وز آهرمن بدکنش بدترند ز یزدان و از منش نفرین بود کنم سر به سر کشور و مرز پست منوچهر را خواندند آفرین ترا داد شاهی و تخت و کلاه همان تاج و هم فره​ی موبدان همان جان ما زیر پیمان تست چنین گفت کای خسرو داد راست ز تو داد و ز ما پسندیدنست

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
سه شنبه 28 دی 1389  9:14 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها