0

شاهنامه فردوسي

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

فریدون [صفحه 27]
سه شنبه 28 دی 1389  9:12 PM

چنان ساخت کاید بدان حصن باز هم این یک سخن قارن اندیشه کرد کالانی دژش باشد آرامگاه که گر حصن دریا شود جای اوی یکی جای دارد سر اندر سحاب نهاده ز هر چیز گنجی به جای مرا رفت باید بدین چاره زود اگر شاه بیند ز جنگ​آوران همان با درفش همایون شاه بباید کنون چاره​ای ساختن من و گردگر شاسپ و این تیره شب چو روی هوا گشت چون آبنوس همه نامداران پرخاشجوی سپه را به شیروی بسپرد و گفت شوم سوی دژبان به پیغمبری چو در دژ شوم برفرازم درفش شما روی یکسر سوی دژ نهید سپه را به نزدیک دریا بماند بیامد چو نزدیکی دژ رسید چنین گفت کز نزد تور آمدم مرا گفت شو پیش دژبان بگوی کز ایدر درفش منوچهر شاه تو با او به نیک و به بد یار باش چو دژبان چنین گفتها را شنید همان گه در دژ گشادند باز نگر تا سخنگوی دهقان چه گفت مرا و ترا بندگی پیشه باد به نیک و به بد هر چه شاید بدن چو دژدار و چون قارن رزمجوی یکی بدسگال و یکی ساده دل                     که دارد زمانه نشیب و فراز که برگاشتش سلم روی از نبرد سزد گر برو بربگیریم راه کسی نگسلاند ز بن پای اوی به چاره برآورده از قعر آب فگنده برو سایه پر همای رکاب و عنان را بباید بسود به کهتر سپارد سپاهی گران هم انگشتر تور با من به راه سپه را بحصن اندر انداختن برین راز بر باد مگشای لب نهادند بر کوهه​ی پیل کوس ز خشکی به دریا نهادند روی که من خویشتن را بخواهم نهفت نمایم بدو مهر انگشتری درفشان کنم تیغهای بنفش چنانک اندر آیید دمید و دهید به شیروی شیراوژن و خود براند سخن گفت و دژدار مهرش بدید بفرمود تا یک زمان دم زدم که روز و شب آرام و خوردن مجوی سوی دژ فرستد همی با سپاه نگهبان دژ باش و بیدار باش همان مهر انگشتری را بدید بدید آشکارا ندانست راز که راز دل آن دید کو دل نهفت ابا پیشه​مان نیز اندیشه باد بباید همی داستهانها زدن یکایک بروی اندر آورده روی سپهبد بهر چاره آماده دل

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها