0

شاهنامه فردوسي

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

منوچهر [صفحه 2]

پدر بر پدر شاه ایران تویی ترا پاک یزدان نگه​دار باد تو از باستان یادگار منی به رزم اندرون شیر پاینده​ای زمین و زمان خاک پای تو باد تو شستی به شمشیر هندی زمین ازین پس همه نوبت ماست رزم شوم گرد گیتی برآیم یکی مرا پهلوانی نیای تو داد برو آفرین کرد بس شهریار چو از پیش تختش گرازید سام خرامید و شد سوی آرامگاه کنون پرشگفتی یکی داستان نگه کن که مر سام را روزگار نبود ایچ فرزند مرسام را نگاری بد اندر شبستان اوی از آن ماهش امید فرزند بود ز سام نریمان همو بارداشت ز مادر جدا شد بران چند روز به چهره چنان بود تابنده شید پسر چون ز مادر بران گونه زاد شبستان آن نامور پهلوان کسی سام یل را نیارست گفت یکی دایه بودش به کردار شیر که بر سام یل روز فرخنده باد پس پرده​ی تو در ای نامجوی تنش نقره​ی سیم و رخ چون بهشت از آهو همان کش سپیدست موی فرود آمد از تخت سام سوار چو فرزند را دید مویش سپید                     گزین سواران و شیران تویی دلت شادمان بخت بیدار باد به تخت کیی بر بهار منی به بزم اندرون شید تابنده​ای همان تخت پیروزه جای تو باد به آرام بنشین و رامش گزین ترا جای تخت است و شادی و بزم ز دشمن ببند آورم اندکی دلم را خرد مهر و رای تو داد بسی دادش از گوهر شاهوار پسش پهلوانان نهادند گام همی کرد گیتی به آیین و راه بپیوندم از گفته​ی باستان چه بازی نمود ای پسر گوش دار دلش بود جوینده​ی کام را ز گلبرگ رخ داشت و ز مشک موی که خورشید چهر و برومند بود ز بارگران تنش آزار داشت نگاری چو خورشید گیتی فروز ولیکن همه موی بودش سپید نکردند یک هفته بر سام یاد همه پیش آن خرد کودک نوان که فرزند پیر آمد از خوب جفت بر پهلوان اندر آمد دلیر دل بدسگالان او کنده باد یکی پور پاک آمد از ماه روی برو بر نبینی یک اندام زشت چنین بود بخش تو ای نامجوی به پرده درآمد سوی نوبهار ببود از جهان سر به سر ناامید

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
سه شنبه 28 دی 1389  9:14 PM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

منوچهر [صفحه 3]

1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
 
سوی آسمان سربرآورد راست که ای برتر از کژی و کاستی اگر من گناهی گران کرده​ام به پوزش مگر کردگار جهان بپیچد همی تیره جانم ز شرم چو آیند و پرسند گردنکشان چه گویم که این بچه​ی دیو چیست ازین ننگ بگذارم ایران زمین بفرمود پس تاش برداشتند بجایی که سیمرغ را خانه بود نهادند بر کوه و گشتند باز چنان پهلوان زاده​ی بیگناه پدر مهر و پیوند بفگند خوار یکی داستان زد برین نره شیر که گر من ترا خون دل دادمی که تو خود مرا دیده و هم دلی چو سیمرغ را بچه شد گرسنه یکی شیرخواره خروشنده دید ز خاراش گهواره و دایه خاک به گرد اندرش تیره خاک نژند پلنگش بدی کاشکی مام و باب فرود آمد از ابر سیمرغ و چنگ ببردش دمان تا به البرز کوه سوی بچگان برد تا بشکرند ببخشود یزدان نیکی​دهش نگه کرد سیمرغ با بچگان شگفتی برو بر فگندند مهر شکاری که نازکتر آن برگزید بدین گونه تا روزگاری دراز چو آن کودک خرد پر مایه گشت                     ز دادآور آنگاه فریاد خواست بهی زان فزاید که تو خواستی وگر کیش آهرمن آورده​ام به من بر ببخشاید اندر نهان بجوشد همی در دلم خون گرم چه گویم ازین بچه​ی بدنشان پلنگ و دورنگست و گرنه پریست نخواهم برین بوم و بر آفرین از آن بوم و بر دور بگذاشتند بدان خانه این خرد بیگانه بود برآمد برین روزگاری دراز ندانست رنگ سپید از سیاه جفا کرد بر کودک شیرخوار کجا بچه را کرده بد شیر سیر سپاس ایچ بر سرت ننهادمی دلم بگسلد گر زمن بگسلی به پرواز بر شد دمان از بنه زمین را چو دریای جوشنده دید تن از جامه دور و لب از شیر پاک به سر برش خورشید گشته بلند مگر سایه​ای یافتی ز آفتاب بزد برگرفتش از آن گرم سنگ که بودش بدانجا کنام و گروه بدان ناله​ی زار او ننگرند کجا بودنی داشت اندر بوش بران خرد خون از دو دیده چکان بماندند خیره بدان خوب چهر که بی​شیر مهمان همی خون مزید برآورد داننده بگشاد راز برآن کوه بر روزگاری گذشت

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
سه شنبه 28 دی 1389  9:15 PM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

منوچهر [صفحه 4]

یکی مرد شد چون یکی زاد سرو نشانش پراگنده شد در جهان به سام نریمان رسید آگهی شبی از شبان داغ دل خفته بود چنان دید در خواب کز هندوان ورا مژده دادی به فرزند او چو بیدار شد موبدان را بخواند چه گویید گفت اندرین داستان هر آنکس که بودند پیر و جوان که بر سنگ و بر خاک شیر و پلنگ همه بچه را پروراننده​اند تو پیمان نیکی دهش بشکنی بیزدان کنون سوی پوزش گرای چو شب تیره شد رای خواب آمدش چنان دید در خواب کز کوه هند جوانی پدید آمدی خوب روی بدست چپش بر یکی موبدی یکی پیش سام آمدی زان دو مرد که ای مرد بیباک ناپاک رای ترا دایه گر مرغ شاید همی گر آهوست بر مرد موی سپید پس از آفریننده بیزار شو پسر گر به نزدیک تو بود خوار کزو مهربانتر ورا دایه نیست به خواب اندرون بر خروشید سام چو بیدار شد بخردانرا بخواند بیامد دمان سوی آن کوهسار سراندر ثریا یکی کوه دید نشیمی ازو برکشیده بلند فرو برده از شیز و صندل عمود                     برش کوه سیمین میانش چو غرو بد و نیک هرگز نماند نهان از آن نیک پی پور با فرهی ز کار زمانه برآشفته بود یکی مرد بر تازی اسپ دوان بران برز شاخ برومند او ازین در سخن چندگونه براند خردتان برین هست همداستان زبان برگشادند بر پهلوان چه ماهی به دریا درون با نهنگ ستایش به یزدان رساننده​اند چنان بی​گنه بچه را بفگنی که اویست بر نیکویی رهنمای از اندیشه​ی دل شتاب آمدش درفشی برافراشتندی بلند سپاهی گران از پس پشت اوی سوی راستش نامور بخردی زبان بر گشادی بگفتار سرد دل و دیده شسته ز شرم خدای پس این پهلوانی چه باید همی ترا ریش و سرگشت چون خنگ بید که در تنت هر روز رنگیست نو کنون هست پرورده​ی کردگار ترا خود به مهر اندرون مایه نیست چو شیر ژیان کاندر آید به دام سران سپه را همه برنشاند که افگندگان را کند خواستار که گفتی ستاره بخواهد کشید که ناید ز کیوان برو بر گزند یک اندر دگر ساخته چوب عود

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
چهارشنبه 29 دی 1389  9:07 AM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

منوچهر [صفحه 5]

بدان سنگ خارا نگه کرد سام یکی کاخ بد تارک اندر سماک ره بر شدن جست و کی بود راه ابر آفریننده کرد آفرین همی گفت کای برتر از جایگاه گرین کودک از پاک پشت منست از این بر شدن بنده را دست گیر چنین گفت سیمرغ با پور سام پدر سام یل پهلوان جهان بدین کوه فرزند جوی آمدست روا باشد اکنون که بردارمت به سیمرغ بنگر که دستان چه گفت نشیم تو رخشنده گاه منست چنین داد پاسخ که گر تاج و گاه مگر کاین نشیمت نیاید به کار ابا خویشتن بر یکی پر من گرت هیچ سختی بروی آورند برآتش برافگن یکی پر من که در زیر پرت بپرورده​ام همان گه بیایم چو ابر سیاه فرامش مکن مهر دایه ز دل دلش کرد پدرام و برداشتش ز پروازش آورد نزد پدر تنش پیلوار و به رخ چون بهار فرو برد سر پیش سیمرغ زود سراپای کودک همی بنگرید برو و بازوی شیر و خورشید روی سپیدش مژه دیدگان قیرگون دل سام شد چون بهشت برین به من ای پسر گفت دل نرم کن                     بدان هیبت مرغ و هول کنام نه از دست رنج و نه از آب و خاک دد و دام را بر چنان جایگاه بمالید رخسارگان بر زمین ز روشن روان و ز خورشید و ماه نه از تخم بد گوهر آهرمنست مرین پر گنه را تو اندرپذیر که ای دیده رنج نشیم و کنام سرافرازتر کس میان مهان ترا نزد او آب روی آمدست بی​آزار نزدیک او آرمت که سیر آمدستی همانا ز جفت دو پر تو فر کلاه منست ببینی و رسم کیانی کلاه یکی آزمایش کن از روزگار خجسته بود سایه​ی فر من ور از نیک و بد گفت​وگوی آورند ببینی هم اندر زمان فر من ابا بچگانت برآورده​ام بی​آزارت آرم بدین جایگاه که در دل مرا مهر تو دلگسل گرازان به ابر اندر افراشتش رسیده به زیر برش موی سر پدر چون بدیدش بنالید زار نیایش همی بآفرین برفزود همی تاج و تخت کیی را سزید دل پهلوان دست شمشیر جوی چو بسد لب و رخ به مانند خون بران پاک فرزند کرد آفرین گذشته مکن یاد و دل گرم کن

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
چهارشنبه 29 دی 1389  9:08 AM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

منوچهر [صفحه 6]

منم کمترین بنده یزدان پرست پذیرفته​ام از خدای بزرگ بجویم هوای تو ازنیک و بد تنش را یکی پهلوانی قبای فرود آمد از کوه و بالای خواست سپه یکسره پیش سام آمدند تبیره​زنان پیش بردند پیل خروشیدن کوس با کرنای سواران همه نعره برداشتند چو اندر هوا شب علم برگشاد بران دشت هامون فرود آمدند چو بر چرخ گردان درفشنده شید به شادی به شهر اندرون آمدند یکایک به شاه آمد این آگهی بدان آگهی شد منوچهر شاد بفرمود تا نوذر نامدار کند آفرین کیانی براوی بفرمایدش تا سوی شهریار ببیند یکی روی دستان سام وزین جا سوی زابلستان شود چو نوذر بر سام نیرم رسید فرود آمد از باره سام سوار ز شاه و ز گردان بپرسید سام چو بشنید پیغام شاه بزرگ دوان سوی درگاه بنهاد روی چو آمد به نزدیکی شهریار درفش منوچهر چون دید سام منوچهر فرمود تا برنشست سوی تخت و ایوان نهادند روی منوچهر برگاه بنشست شاد                     ازان پس که آوردمت باز دست که دل بر تو هرگز ندارم سترگ ازین پس چه خواهی تو چونان سزد بپوشید و از کوه بگزارد پای همان جامه​ی خسرو آرای خواست گشاده دل و شادکام آمدند برآمد یکی گرد مانند نیل همان زنگ زرین و هندی درای بدان خرمی راه بگذاشتند شد آن روی رومیش زنگی نژاد بخفتند و یکبار دم بر زدند یکی خیمه زد از حریر سپید ابا پهلوانی فزون آمدند که سام آمد از کوه با فرهی بسی از جهان آفرین کرد یاد شود تازیان پیش سام سوار بدان شادمانی که بگشاد روی شود تا سخنها کند خواستار به دیدار ایشان شود شادکام برآیین خسروپرستان شود یکی نو جهان پهلوان را بدید گرفتند مر یکدیگر را کنار ازیشان بدو داد نوذر پیام زمین را ببوسید سام سترگ چنان کش بفرمود دیهیم جوی سپهبد پذیره شدش از کنار پیاده شد از باره بگذارد گام مر آن پاک​دل گرد خسروپرست چه دیهیم دار و چه دیهیم جوی کلاه بزرگی به سر برنهاد

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
چهارشنبه 29 دی 1389  9:09 AM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

منوچهر [صفحه 7]

به یک دست قارن به یک دست سام پس آراسته زال را پیش شاه گرازان بیاورد سالار بار بران بر ز بالای آن خوب چهر چنین گفت مر سام را شهریار بخیره میازارش از هیچ روی که فر کیان دارد و چنگ شیر پس از کار سیمرغ و کوه بلند یکایک همه سام با او بگفت وز افگندن زال بگشاد راز سرانجام گیتی ز سیمرغ و زال برفتم به فرمان گیهان خدای یکی کوه دیدم سراندر سحاب برو بر نشیمی چو کاخ بلند بدو اندرون بچه​ی مرغ و زال همی بوی مهر آمد از باد اوی ابا داور راست گفتم به راز رسیده بهر جای برهان تو یکی بنده​ام با تنی پرگناه امیدم به بخشایش تست بس تو این بنده​ی مرغ پرورده را همی پر پوشد بجای حریر به بد مهری من روانم مسوز به فرمان یزدان چو این گفته شد بزد پر سیمرغ و بر شد به ابر ز کوه اندر آمد چو ابر بهار به پیش من آورد چون دایه​ای من آوردمش نزد شاه جهان بفرمود پس شاه با موبدان که جویند تا اختر زال چیست                     نشستند روشن​دل و شادکام برزین عمود و برزین کلاه شگفتی بماند اندرو شهریار تو گفتی که آرام جانست و مهر که از من تو این را به زنهاردار به کس شادمانه مشو جز بدوی دل هوشمندان و آهنگ شیر وزان تا چرا خوار شد ارجمند هم از آشکارا هم اندر نهفت که چون گشت با او سپهر از فراز پر از داستان شد به بسیار سال به البرز کوه اندر آن زشت جای سپهری​ست گفتی ز خارا بر آب ز هر سوی برو بسته راه گزند تو گفتی که هستند هر دو همال به دل راحت آمد هم از یاد اوی که ای آفریننده​ی بی​نیاز نگردد فلک جز به فرمان تو به پیش خداوند خورشید و ماه به چیزی دگر نیستم دسترس به خواری و زاری برآورده را مزد گوشت هنگام پستان شیر به من باز بخش و دلم برفروز نیایش همان​گه پذیرفته شد همی حلقه زد بر سر مرد گبر گرفته تن زال را بر کنار که در مهر باشد ورا مایه​ای همه آشکاراش کردم نهان ستاره​شناسان و هم بخردان بران اختر از بخت سالار کیست

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
چهارشنبه 29 دی 1389  9:10 AM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

منوچهر [صفحه 8]

چو گیرد بلندی چه خواهد بدن ستاره​شناسان هم اندر زمان بگفتند باشاه دیهیم دار که او پهلوانی بود نامدار چو بنشنید شاه این سخن شاد شد یکی خلعتی ساخت شاه زمین از اسپان تازی به زرین ستام ز دینار و خز و ز یاقوت و زر غلامان رومی به دیبای روم زبرجد طبقها و پیروزه جام پر از مشک و کافور و پر زعفران همان جوشن و ترگ و برگستوان همان تخت پیروزه و تاج زر وزان پس منوچهر عهدی نوشت همه کابل و زابل و مای و هند ز زابلستان تا بدان روی بست چو این عهد و خلعت بیاراستند چو این کرده شد سام بر پای خاست ز ماهی بر اندیشه تا چرخ ماه به مهر و به داد و به خوی و خرد همه گنج گیتی به چشم تو خوار فرود آمد و تخت را داد بوس سوی زابلستان نهادند روی چو آمد به نزدیکی نیمروز بیاراسته سیستان چون بهشت بسی مشک و دینار برریختند یکی شادمانی بد اندر جهان هر آنجا که بد مهتری نامجوی که فرخنده بادا پی این جوان چو بر پهلوان آفرین خواندند                     همی داستان از چه خواهد زدن از اختر گرفتند پیدا نشان که شادان بزی تا بود روزگار سرافراز و هشیار و گرد و سوار دل پهلوان از غم آزاد شد که کردند هر کس بدو آفرین ز شمشیر هندی به زرین نیام ز گستردنیهای بسیار مر همه گوهرش پیکر و زرش بوم چه از زر سرخ و چه از سیم خام همه پیش بردند فرمان بران همان نیزه و تیر و گرز گران همام مهر یاقوت و زرین کمر سراسر ستایش بسان بهشت ز دریای چین تا به دریای سند به نوی نوشتند عهدی درست پس اسپ جهان پهلوان خواستند که ای مهربان مهتر داد و راست چو تو شاه ننهاد بر سر کلاه زمانه همی از تو رامش برد مبادا ز تو نام تو یادگار ببستند بر کوهه​ی پیل کوس نظاره برو بر همه شهر و کوی خبر شد ز سالار گیتی فروز گلش مشک سارابد و زر خشت بسی زعفران و درم بیختند سراسر میان کهان و مهان ز گیتی سوی سام بنهاد روی برین پاک دل نامور پهلوان ابر زال زر گوهر افشاندند

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
چهارشنبه 29 دی 1389  9:11 AM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

منوچهر [صفحه 9]

نشست آنگهی سام با زیب و جام کسی کو به خلعت سزاوار بود براندازه​شان خلعت آراستند جهاندیدگان را ز کشور بخواند چنین گفت با نامور بخردان چنین است فرمان هشیار شاه سوی گرگساران و مازندران بماند به نزد شما این پسر دل و جانم ایدر بماند همی بگاه جوانی و کند آوری پسر داد یزدان بیانداختم گرانمایه سیمرغ برداشتش بپرورد او را چو سرو بلند چو هنگام بخشایش آمد فراز بدانید کاین زینهار منست گرامیش دارید و پندش دهید سوی زال کرد آنگهی سام روی چنان دان که زابلستان خان تست ترا خان و مان باید آبادتر کلید در گنجها پیش تست به سام آنگهی گفت زال جوان جدا پیشتر زین کجا داشتی کسی کو ز مادر گنه کار زاد گهی زیر چنگال مرغ اندرون کنون دور ماندم ز پروردگار ز گل بهره​ی من بجز خار نیست بدو گفت پرداختن دل سزاست ستاره شمر مرد اخترگرای که ایدر ترا باشد آرامگاه گذر نیست بر حکم گردان سپهر                     همی داد چیز و همی راند کام خردمند بود و جهاندار بود همه پایه​ی برتری خواستند سخنهای بایسته چندی براند که ای پاک و بیدار دل موبدان که لشکر همی راند باید به راه همی راند خواهم سپاهی گران که همتای جان​ست و جفت جگر مژه خون دل برفشاند همی یکی بیهده ساختم داوری ز بی​دانشی ارج نشناختم همان آفریننده بگماشتش مرا خوار بد مرغ را ارجمند جهاندار یزدان بمن داد باز به نزد شما یادگار منست همه راه و رای بلندش دهید که داد و دهش گیر و آرام جوی جهان سر به سر زیر فرمان تست دل دوستداران تو شادتر دلم شاد و غمگین به کم بیش تست که چون زیست خواهم من ایدر نوان مدارم که آمد گه آشتی من آنم سزد گر بنالم ز داد چمیدن به خاک و چریدن ز خون چنین پروراند مرا روزگار بدین با جهاندار پیگار نیست بپرداز و بر گوی هرچت هواست چنین زد ترا ز اختر نیک رای هم ایدر سپاه و هم ایدر کلاه هم ایدر بگسترد بایدت مهر

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
چهارشنبه 29 دی 1389  9:12 AM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

منوچهر [صفحه 10]

کنون گرد خویش اندرآور گروه بیاموز و بشنو ز هر دانشی ز خورد و ز بخشش میاسای هیچ بگفت این و برخاست آوای کوس خروشیدن زنگ و هندی درای سپهبد سوی جنگ بنهاد روی بشد زال با او دو منزل براه پدر زال را تنگ در برگرفت بفرمود تا بازگردد ز راه بیامد پر اندیشه دستان سام نشست از بر نامور تخت عاج ابا یاره و گرزه​ی گاو سر ز هر کشوری موبدانرا بخواند ستاره شناسان و دین آوران شب و روز بودند با او به هم چنان گشت زال از بس آموختن به رای و به دانش به جایی رسید بدین سان همی گشت گردان سپهر چنان بد که روزی چنان کرد رای برون رفت با ویژه​گردان خویش سوی کشور هندوان کرد رای به هر جایگاهی بیاراستی گشاده در گنج و افگنده رنج ز زابل به کابل رسید آن زمان یکی پادشا بود مهراب نام به بالا به کردار آزاده سرو دل بخردان داشت و مغز ردان ز ضحاک تازی گهر داشتی همی داد هر سال مر سام ساو چو آگه شد از کار دستان سام                     سواران و مردان دانش پژوه که یابی ز هر دانشی رامشی همه دانش و داد دادن بسیچ هوا قیرگون شد زمین آبنوس برآمد ز دهلیز پرده سرای یکی لشکری ساخته جنگجوی بدان تا پدر چون گذارد سپاه شگفتی خروشیدن اندر گرفت شود شادمان سوی تخت و کلاه که تا چون زید تا بود نیک نام به سر بر نهاد آن فروزنده تاج ابا طوق زرین و زرین کمر پژوهید هر کار و هر چیز راند سواران جنگی و کین​آوران زدندی همی رای بر بیش و کم تو گفتی ستاره​ست از افروختن که چون خویشتن در جهان کس ندید ابر سام و بر زال گسترده مهر که در پادشاهی بجنبد ز جای که با او یکی بودشان رای و کیش سوی کابل و دنبر و مرغ و مای می و رود و رامشگران خواستی برآیین و رسم سرای سپنج گرازان و خندان و دل شادمان زبر دست با گنج و گسترده کام به رخ چون بهار و به رفتن تذرو دو کتف یلان و هش موبدان به کابل همه بوم و برداشتی که با او به رزمش نبود ایچ تاو ز کابل بیامد بهنگام بام

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
چهارشنبه 29 دی 1389  9:13 AM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

منوچهر [صفحه 11]

ابا گنج و اسپان آراسته ز دینار و یاقوت و مشک و عبیر یکی تاج با گوهر شاهوار چو آمد به دستان سام آگهی پذیره شدش زال و بنواختش سوی تخت پیروزه باز آمدند یکی پهلوانی نهادند خوان گسارنده​ی می می​آورد و جام خوش آمد هماناش دیدار او چو مهراب برخاست از خوان زال چنین گفت با مهتران زال زر یکی نامدار از میان مهان پس پرده​ی او یکی دخترست ز سر تا به پایش به کردار عاج بران سفت سیمنش مشکین کمند رخانش چو گلنار و لب ناردان دو چشمش بسان دو نرگس بباغ دو ابرو بسان کمان طراز بهشتیست سرتاسر آراسته برآورد مر زال را دل به جوش شب آمد پر اندیشه بنشست زال چو زد بر سر کوه بر تیغ شید در بار بگشاد دستان سام در پهلوان را بیاراستند برون رفت مهراب کابل خدای چو آمد به نزدیکی بارگاه بر پهلوان اندرون رفت گو دل زال شد شاد و بنواختش بپرسید کز من چه خواهی بخواه بدو گفت مهراب کای پادشا                     غلامان و هر گونه​ای خواسته ز دیبای زربفت و چینی حریر یکی طوق زرین زبرجد نگار که مهراب آمد بدین فرهی به آیین یکی پایگه ساختش گشاده دل و بزم ساز آمدند نشستند بر خوان با فرخان نگه کرد مهراب را پورسام دلش تیز تر گشت در کار او نگه کرد زال اندر آن برز و یال که زیبنده​تر زین که بندد کمر چنین گفت کای پهلوان جهان که رویش ز خورشید روشن​ترست به رخ چون بهشت و به بالا چو ساج سرش گشته چون حلقه​ی پای​بند ز سیمین برش رسته دو ناروان مژه تیرگی برده از پر زاغ برو توز پوشیده ازمشک ناز پر آرایش و رامش و خواسته چنان شد کزو رفت آرام وهوش به نادیده برگشت بی​خورد و هال چو یاقوت شد روی گیتی سپید برفتند گردان به زرین نیام چو بالای پرمایگان خواستند سوی خیمه​ی زال زابل خدای خروش آمد از در که بگشای راه بسان درختی پر از بار نو ازان انجمن سر برافراختش ز تخت و ز مهر و ز تیغ و کلاه سرافراز و پیروز و فرمان روا

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
چهارشنبه 29 دی 1389  9:16 AM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

منوچهر [صفحه 12]

مرا آرزو در زمانه یکیست که آیی به شادی سوی خان من چنین داد پاسخ که این رای نیست نباشد بدین سام همداستان که ما می​گساریم و مستان شویم جزان هر چه گویی تو پاسخ دهم چو بشنید مهراب کرد آفرین خرامان برفت از بر تخت اوی چو دستان سام از پسش بنگرید ازان کو نه هم دین و هم راه بود برو هیچکس چشم نگماشتند چو روشن دل پهلوان را بدوی مر او را ستودند یک یک مهان ز بالا و دیدار و آهستگی دل زال یکباره دیوانه گشت سپهدار تازی سر راستان که تا زنده​ام چرمه جفت منست عروسم نباید که رعنا شوم از اندیشگان زال شد خسته دل همی بود پیچان دل از گفت​وگوی همی گشت یکچند بر سر سپهر چنان بد که مهراب روزی پگاه گذر کرد سوی شبستان خویش دو خورشید بود اندر ایوان او بیاراسته همچو باغ بهار شگفتی برودابه اندر بماند یکی سرو دید از برش گرد ماه به دیبا و گوهر بیاراسته بپرسید سیندخت مهراب را که چون رفتی امروز و چون آمدی                     که آن آرزو بر تو دشوار نیست چو خورشید روشن کنی جان من به خان تو اندر مرا جای نیست همان شاه چون بشنود داستان سوی خانه​ی بت پرستان شویم به دیدار تو رای فرخ نهم به دل زال را خواند ناپاک دین همی آفرین خواند بر بخت اوی ستودش فراوان چنان چون سزید زبان از ستودنش کوتاه بود مر او را ز دیوانگان داشتند چنان گرم دیدند با گفت​وگوی همان کز پس پرده بودش نهان ز بایستگی هم ز شایستگی خرد دور شد عشق فرزانه گشت بگوید برین بر یکی داستان خم چرخ گردان نهفت منست به نزد خردمند رسوا شوم بران کار بنهاد پیوسته دل مگر تیره گردد ازین آبروی دل زال آگنده یکسر بمهر برفت و بیامد ازان بارگاه همی گشت بر گرد بستان خویش چو سیندخت و رودابه​ی ماه روی سراپای پر بوی و رنگ و نگار همی نام یزدان بروبر بخواند نهاده ز عنبر به سر بر کلاه بسان بهشتی پر از خواسته ز خوشاب بگشاد عناب را که کوتاه باد از تو دست بدی

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
چهارشنبه 29 دی 1389  9:16 AM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

منوچهر [صفحه 13]

چه مردست این پیر سر پور سام خوی مردمی هیچ دارد همی چنین داد مهراب پاسخ بدوی به گیتی در از پهلوانان گرد چو دست و عنانش بر ایوان نگار دل شیر نر دارد و زور پیل چو برگاه باشد درافشان بود رخش پژمراننده​ی ارغوان به کین اندرون چون نهنگ بلاست نشاننده​ی خاک در کین بخون از آهو همان کش سپیدست موی سپیدی مویش بزیبد همی چو بشنید رودابه آن گفت​گوی دلش گشت پرآتش از مهر زال چو بگرفت جای خرد آرزوی ورا پنج ترک پرستنده بود بدان بندگان خردمند گفت شما یک به یک رازدار منید بدانید هر پنج و آگه بوید که من عاشقم همچو بحر دمان پر از پور سامست روشن دلم همیشه دلم در غم مهر اوست کنون این سخن را چه درمان کنید یکی چاره باید کنون ساختن پرستندگان را شگفت آمد آن همه پاسخش را بیاراستند که ای افسر بانوان جهان ستوده ز هندوستان تا به چین به بالای تو بر چمن سرو نیست نگار رخ تو ز قنوج و رای                     همی تخت یاد آیدش گر کنام پی نامداران سپارد همی که ای سرو سیمین بر ماه روی پی زال زر کس نیارد سپرد نبینی نه بر زین چنو یک سوار دو دستش به کردار دریای نیل چو در جنگ باشد سرافشان بود جوان سال و بیدار و بختش جوان به زین اندرون تیز چنگ اژدهاست فشاننده​ی خنجر آبگون بگوید سخن مردم عیب جوی تو گویی که دلها فریبد همی برافروخت و گلنارگون کرد روی ازو دور شد خورد و آرام و هال دگر شد به رای و به آیین و خوی پرستنده و مهربان بنده بود که بگشاد خواهم نهان از نهفت پرستنده و غمگسار منید همه ساله با بخت همره بوید ازو بر شده موج تا آسمان به خواب اندر اندیشه زو نگسلم شب و روزم اندیشه​ی چهر اوست چگویید و با من چه پیمان کنید دل و جانم از رنج پرداختن که بیکاری آمد ز دخت ردان چو اهرمن از جای برخاستند سرافراز بر دختران مهان میان بتان در چو روشن نگین چو رخسار تو تابش پرو نیست فرستد همی سوی خاور خدای

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
چهارشنبه 29 دی 1389  9:17 AM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

منوچهر [صفحه 14]

ترا خود بدیده درون شرم نیست که آن را که اندازد از بر پدر که پرورده​ی مرغ باشد به کوه کس از مادران پیر هرگز نزاد چنین سرخ دو بسد شیر بوی جهانی سراسر پر از مهر تست ترا با چنین روی و بالای و موی چو رودابه گفتار ایشان شنید بریشان یکی بانگ برزد به خشم وزان پس به چشم و به روی دژم چنین گفت کاین خام پیکارتان نه قیصر بخواهم نه فغفور چین به بالای من پور سامست زال گرش پیرخوانی همی گر جوان مرا مهر او دل ندیده گزید برو مهربانم به بر روی و موی پرستنده آگه شد از راز او به آواز گفتند ما بنده​ایم نگه کن کنون تا چه فرمان دهی یکی گفت زیشان که ای سر و بن اگر جادویی باید آموختن بپریم با مرغ و جادو شویم مگر شاه را نزد ماه آوریم لب سرخ رودابه پرخنده کرد که این گفته را گر شوی کاربند که هر روز یاقوت بار آورد پرستنده برخاست از پیش اوی به دیبای رومی بیاراستند برفتند هر پنج تا رودبار مه فرودین وسر سال بود                     پدر را به نزد تو آزرم نیست تو خواهی که گیری مر او را به بر نشانی شده در میان گروه نه ز آنکس که زاید بباشد نژاد شگفتی بود گر شود پیرجوی به ایوانها صورت چهرتست ز چرخ چهارم خور آیدت شوی چو از باد آتش دلش بردمید بتابید روی و بخوابید چشم به ابرو ز خشم اندر آورد خم شنیدن نیرزید گفتارتان نه از تاجداران ایران زمین ابا بازوی شیر و با برز و یال مرا او بجای تنست و روان همان دوستی از شنیده گزید به سوی هنر گشتمش مهرجوی چو بشنید دل خسته آواز او به دل مهربان و پرستنده​ایم نیاید ز فرمان تو جز بهی نگر تا نداند کسی این سخن به بند و فسون چشمها دوختن بپوییم و در چاره آهو شویم به نزدیک او پایگاه آوریم رخان معصفر سوی بنده کرد درختی برومند کاری بلند برش تازیان بر کنار آورد بدان چاره بی​چاره بنهاد روی سر زلف برگل بپیراستند ز هر بوی و رنگی چو خرم بهار لب رود لشکرگه زال بود

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
چهارشنبه 29 دی 1389  9:18 AM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

منوچهر [صفحه 15]

همی گل چدند از لب رودبار نگه کرد دستان ز تخت بلند چنین گفت گوینده با پهلوان پرستندگان را سوی گلستان به نزد پری چهرگان رفت زال پیاده همی رفت جویان شکار کمان ترک گلرخ به زه بر نهاد نگه کرد تا مرغ برخاست ز آب ز پروازش آورد گردان فرود بترک آنگهی گفت زان سو گذر به کشتی گذر کرد ترک سترگ پرستنده پرسید کای پهلوان که این شیر بازو گو پیلتن که بگشاد زین گونه تیر از کمان ندیدیم زیبنده تر زین سوار پری روی دندان به لب برنهاد شه نیمروزست فرزند سام بگردد جهان گر بگردد سوار پرستنده با کودک ماه روی که ماهیست مهراب را در سرای به بالای ساج است و همرنگ عاج دو نرگس دژم و دو ابرو به خم دهانش به تنگی دل مستمند دو جادوش پر خواب و پرآب روی نفس را مگر بر لبش راه نیست پرستندگان هر یکی آشکار بدین چاره تا آن لب لعل فام چنین گفت با بندگان خوب چهر ولیکن به گفتن مگر روی نیست دلاور که پرهیز جوید ز جفت                     رخان چون گلستان و گل در کنار بپرسید کاین گل پرستان کیند که از کاخ مهراب روشن روان فرستد همی ماه کابلستان کمان خواست از ترک و بفراخت یال خشیشار دید اندر آن رودبار به دست جهان پهلوان در نهاد یکی تیره بنداخت اندر شتاب چکان خون و وشی شده آب رود بیاور تو آن مرغ افگنده پر خرامید نزد پرستنده ترک سخن گوی و بگشای شیرین زبان چه مردست و شاه کدام انجمن چه سنجد به پیش اندرش بدگمان به تیر و کمان بر چنین کامگار مکن گفت ازین گونه از شاه یاد که دستانش خوانند شاهان به نام ازین سان نبیند یکی نامدار بخندید و گفتش که چندین مگوی به یک سر ز شاه تو برتر بپای یکی ایزدی بر سر از مشک تاج ستون دو ابرو چو سیمین قلم سر زلف چون حلقه​ی پای​بند پر از لاله رخسار و پر مشک موی چنو در جهان نیز یک ماه نیست همی کرد وصف رخ آن نگار کند آشنا با لب پور سام که با ماه خوبست رخشنده مهر بود کاب را ره بدین جوی نیست بماند بآسانی اندر نهفت

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
چهارشنبه 29 دی 1389  9:20 AM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

منوچهر [صفحه 16]

بدان تاش دختر نباشد ز بن چنین گفت مر جفت را باز نر کزین خایه گر مایه بیرون کنم ازیشان چو برگشت خندان غلام که با تو چه گفت آن که خندان شدی بگفت آنچه بشنید با پهلوان چنین گفت با ریدک ماه روی که از گلستان یک زمان مگذرید درم خواست و دینار و گوهر ز گنج بفرمود کاین نزد ایشان برید نباید شدن شان سوی کاخ باز برفتند زی ماه رخسار پنج بدیشان سپردند زر و گهر پرستنده با ماه دیدار گفت مگر آنکه باشد میان دو تن بگوی ای خردمند پاکیزه رای پرستنده گفتند یک با دگر کنون کار رودابه و کام زال بیامد سیه چشم گنجور شاه سخن هر چه بشنید از آن دلنواز سپهبد خرامید تا گلستان پری روی گلرخ بتان طراز سپهبد بپرسید ازیشان سخن ز گفتار و دیدار و رای و خرد بگویید با من یکایک سخن اگر راستی​تان بود گفت​وگوی وگر هیچ کژی گمانی برم رخ لاله رخ گشت چون سندروس چنین گفت کز مادر اندر جهان به دیدار سام و به بالای او                     نباید شنیدنش ننگ سخن چو بر خایه بنشست و گسترد پر ز پشت پدر خایه بیرون کنم بپرسید از و نامور پور سام گشاده لب و سیم دندان شدی ز شادی دل پهلوان شد جوان که رو مر پرستندگان را بگوی مگر با گل از باغ گوهر برید گرانمایه دیبای زربفت پنج کسی را مگوئید و پنهان برید بدان تا پیامی فرستم براز ابا گرم گفتار و دینار و گنج پیام جهان پهلوان زال زر که هرگز نماند سخن در نهفت سه تن نانهانست و چار انجمن سخن گر به رازست با ما سرای که آمد به دام اندرون شیر نر به جای آمد و این بود نیک فال که بود اندر آن کار دستور شاه همی گفت پیش سپهبد به راز بر امید خورشید کابلستان برفتند و بردند پیشش نماز ز بالا و دیدار آن سرو بن بدان تا به خوی وی اندر خورد به کژی نگر نفگنید ایچ بن به نزدیک من تان بود آبروی به زیر پی پیلتان بسپرم به پیش سپهبد زمین داد بوس نزاید کس اندر میان مهان به پاکی دل و دانش و رای او

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
چهارشنبه 29 دی 1389  9:22 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها