منوچهر [صفحه 4]
| یکی مرد شد چون یکی زاد سرو نشانش پراگنده شد در جهان به سام نریمان رسید آگهی شبی از شبان داغ دل خفته بود چنان دید در خواب کز هندوان ورا مژده دادی به فرزند او چو بیدار شد موبدان را بخواند چه گویید گفت اندرین داستان هر آنکس که بودند پیر و جوان که بر سنگ و بر خاک شیر و پلنگ همه بچه را پرورانندهاند تو پیمان نیکی دهش بشکنی بیزدان کنون سوی پوزش گرای چو شب تیره شد رای خواب آمدش چنان دید در خواب کز کوه هند جوانی پدید آمدی خوب روی بدست چپش بر یکی موبدی یکی پیش سام آمدی زان دو مرد که ای مرد بیباک ناپاک رای ترا دایه گر مرغ شاید همی گر آهوست بر مرد موی سپید پس از آفریننده بیزار شو پسر گر به نزدیک تو بود خوار کزو مهربانتر ورا دایه نیست به خواب اندرون بر خروشید سام چو بیدار شد بخردانرا بخواند بیامد دمان سوی آن کوهسار سراندر ثریا یکی کوه دید نشیمی ازو برکشیده بلند فرو برده از شیز و صندل عمود |
|
برش کوه سیمین میانش چو غرو بد و نیک هرگز نماند نهان از آن نیک پی پور با فرهی ز کار زمانه برآشفته بود یکی مرد بر تازی اسپ دوان بران برز شاخ برومند او ازین در سخن چندگونه براند خردتان برین هست همداستان زبان برگشادند بر پهلوان چه ماهی به دریا درون با نهنگ ستایش به یزدان رسانندهاند چنان بیگنه بچه را بفگنی که اویست بر نیکویی رهنمای از اندیشهی دل شتاب آمدش درفشی برافراشتندی بلند سپاهی گران از پس پشت اوی سوی راستش نامور بخردی زبان بر گشادی بگفتار سرد دل و دیده شسته ز شرم خدای پس این پهلوانی چه باید همی ترا ریش و سرگشت چون خنگ بید که در تنت هر روز رنگیست نو کنون هست پروردهی کردگار ترا خود به مهر اندرون مایه نیست چو شیر ژیان کاندر آید به دام سران سپه را همه برنشاند که افگندگان را کند خواستار که گفتی ستاره بخواهد کشید که ناید ز کیوان برو بر گزند یک اندر دگر ساخته چوب عود |
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العنهم جمیعا
چهارشنبه 29 دی 1389 9:07 AM
تشکرات از این پست