0

شاهنامه فردوسي

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

منوچهر [صفحه 12]
چهارشنبه 29 دی 1389  9:16 AM

مرا آرزو در زمانه یکیست که آیی به شادی سوی خان من چنین داد پاسخ که این رای نیست نباشد بدین سام همداستان که ما می​گساریم و مستان شویم جزان هر چه گویی تو پاسخ دهم چو بشنید مهراب کرد آفرین خرامان برفت از بر تخت اوی چو دستان سام از پسش بنگرید ازان کو نه هم دین و هم راه بود برو هیچکس چشم نگماشتند چو روشن دل پهلوان را بدوی مر او را ستودند یک یک مهان ز بالا و دیدار و آهستگی دل زال یکباره دیوانه گشت سپهدار تازی سر راستان که تا زنده​ام چرمه جفت منست عروسم نباید که رعنا شوم از اندیشگان زال شد خسته دل همی بود پیچان دل از گفت​وگوی همی گشت یکچند بر سر سپهر چنان بد که مهراب روزی پگاه گذر کرد سوی شبستان خویش دو خورشید بود اندر ایوان او بیاراسته همچو باغ بهار شگفتی برودابه اندر بماند یکی سرو دید از برش گرد ماه به دیبا و گوهر بیاراسته بپرسید سیندخت مهراب را که چون رفتی امروز و چون آمدی                     که آن آرزو بر تو دشوار نیست چو خورشید روشن کنی جان من به خان تو اندر مرا جای نیست همان شاه چون بشنود داستان سوی خانه​ی بت پرستان شویم به دیدار تو رای فرخ نهم به دل زال را خواند ناپاک دین همی آفرین خواند بر بخت اوی ستودش فراوان چنان چون سزید زبان از ستودنش کوتاه بود مر او را ز دیوانگان داشتند چنان گرم دیدند با گفت​وگوی همان کز پس پرده بودش نهان ز بایستگی هم ز شایستگی خرد دور شد عشق فرزانه گشت بگوید برین بر یکی داستان خم چرخ گردان نهفت منست به نزد خردمند رسوا شوم بران کار بنهاد پیوسته دل مگر تیره گردد ازین آبروی دل زال آگنده یکسر بمهر برفت و بیامد ازان بارگاه همی گشت بر گرد بستان خویش چو سیندخت و رودابه​ی ماه روی سراپای پر بوی و رنگ و نگار همی نام یزدان بروبر بخواند نهاده ز عنبر به سر بر کلاه بسان بهشتی پر از خواسته ز خوشاب بگشاد عناب را که کوتاه باد از تو دست بدی

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها