0

شاهنامه فردوسي

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

منوچهر [صفحه 14]
چهارشنبه 29 دی 1389  9:18 AM

ترا خود بدیده درون شرم نیست که آن را که اندازد از بر پدر که پرورده​ی مرغ باشد به کوه کس از مادران پیر هرگز نزاد چنین سرخ دو بسد شیر بوی جهانی سراسر پر از مهر تست ترا با چنین روی و بالای و موی چو رودابه گفتار ایشان شنید بریشان یکی بانگ برزد به خشم وزان پس به چشم و به روی دژم چنین گفت کاین خام پیکارتان نه قیصر بخواهم نه فغفور چین به بالای من پور سامست زال گرش پیرخوانی همی گر جوان مرا مهر او دل ندیده گزید برو مهربانم به بر روی و موی پرستنده آگه شد از راز او به آواز گفتند ما بنده​ایم نگه کن کنون تا چه فرمان دهی یکی گفت زیشان که ای سر و بن اگر جادویی باید آموختن بپریم با مرغ و جادو شویم مگر شاه را نزد ماه آوریم لب سرخ رودابه پرخنده کرد که این گفته را گر شوی کاربند که هر روز یاقوت بار آورد پرستنده برخاست از پیش اوی به دیبای رومی بیاراستند برفتند هر پنج تا رودبار مه فرودین وسر سال بود                     پدر را به نزد تو آزرم نیست تو خواهی که گیری مر او را به بر نشانی شده در میان گروه نه ز آنکس که زاید بباشد نژاد شگفتی بود گر شود پیرجوی به ایوانها صورت چهرتست ز چرخ چهارم خور آیدت شوی چو از باد آتش دلش بردمید بتابید روی و بخوابید چشم به ابرو ز خشم اندر آورد خم شنیدن نیرزید گفتارتان نه از تاجداران ایران زمین ابا بازوی شیر و با برز و یال مرا او بجای تنست و روان همان دوستی از شنیده گزید به سوی هنر گشتمش مهرجوی چو بشنید دل خسته آواز او به دل مهربان و پرستنده​ایم نیاید ز فرمان تو جز بهی نگر تا نداند کسی این سخن به بند و فسون چشمها دوختن بپوییم و در چاره آهو شویم به نزدیک او پایگاه آوریم رخان معصفر سوی بنده کرد درختی برومند کاری بلند برش تازیان بر کنار آورد بدان چاره بی​چاره بنهاد روی سر زلف برگل بپیراستند ز هر بوی و رنگی چو خرم بهار لب رود لشکرگه زال بود

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها