منوچهر [صفحه 15]
چهارشنبه 29 دی 1389 9:20 AM
| همی گل چدند از لب رودبار نگه کرد دستان ز تخت بلند چنین گفت گوینده با پهلوان پرستندگان را سوی گلستان به نزد پری چهرگان رفت زال پیاده همی رفت جویان شکار کمان ترک گلرخ به زه بر نهاد نگه کرد تا مرغ برخاست ز آب ز پروازش آورد گردان فرود بترک آنگهی گفت زان سو گذر به کشتی گذر کرد ترک سترگ پرستنده پرسید کای پهلوان که این شیر بازو گو پیلتن که بگشاد زین گونه تیر از کمان ندیدیم زیبنده تر زین سوار پری روی دندان به لب برنهاد شه نیمروزست فرزند سام بگردد جهان گر بگردد سوار پرستنده با کودک ماه روی که ماهیست مهراب را در سرای به بالای ساج است و همرنگ عاج دو نرگس دژم و دو ابرو به خم دهانش به تنگی دل مستمند دو جادوش پر خواب و پرآب روی نفس را مگر بر لبش راه نیست پرستندگان هر یکی آشکار بدین چاره تا آن لب لعل فام چنین گفت با بندگان خوب چهر ولیکن به گفتن مگر روی نیست دلاور که پرهیز جوید ز جفت |
|
رخان چون گلستان و گل در کنار بپرسید کاین گل پرستان کیند که از کاخ مهراب روشن روان فرستد همی ماه کابلستان کمان خواست از ترک و بفراخت یال خشیشار دید اندر آن رودبار به دست جهان پهلوان در نهاد یکی تیره بنداخت اندر شتاب چکان خون و وشی شده آب رود بیاور تو آن مرغ افگنده پر خرامید نزد پرستنده ترک سخن گوی و بگشای شیرین زبان چه مردست و شاه کدام انجمن چه سنجد به پیش اندرش بدگمان به تیر و کمان بر چنین کامگار مکن گفت ازین گونه از شاه یاد که دستانش خوانند شاهان به نام ازین سان نبیند یکی نامدار بخندید و گفتش که چندین مگوی به یک سر ز شاه تو برتر بپای یکی ایزدی بر سر از مشک تاج ستون دو ابرو چو سیمین قلم سر زلف چون حلقهی پایبند پر از لاله رخسار و پر مشک موی چنو در جهان نیز یک ماه نیست همی کرد وصف رخ آن نگار کند آشنا با لب پور سام که با ماه خوبست رخشنده مهر بود کاب را ره بدین جوی نیست بماند بآسانی اندر نهفت |
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العنهم جمیعا