0

شاهنامه فردوسي

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

منوچهر [صفحه 11]
چهارشنبه 29 دی 1389  9:16 AM

ابا گنج و اسپان آراسته ز دینار و یاقوت و مشک و عبیر یکی تاج با گوهر شاهوار چو آمد به دستان سام آگهی پذیره شدش زال و بنواختش سوی تخت پیروزه باز آمدند یکی پهلوانی نهادند خوان گسارنده​ی می می​آورد و جام خوش آمد هماناش دیدار او چو مهراب برخاست از خوان زال چنین گفت با مهتران زال زر یکی نامدار از میان مهان پس پرده​ی او یکی دخترست ز سر تا به پایش به کردار عاج بران سفت سیمنش مشکین کمند رخانش چو گلنار و لب ناردان دو چشمش بسان دو نرگس بباغ دو ابرو بسان کمان طراز بهشتیست سرتاسر آراسته برآورد مر زال را دل به جوش شب آمد پر اندیشه بنشست زال چو زد بر سر کوه بر تیغ شید در بار بگشاد دستان سام در پهلوان را بیاراستند برون رفت مهراب کابل خدای چو آمد به نزدیکی بارگاه بر پهلوان اندرون رفت گو دل زال شد شاد و بنواختش بپرسید کز من چه خواهی بخواه بدو گفت مهراب کای پادشا                     غلامان و هر گونه​ای خواسته ز دیبای زربفت و چینی حریر یکی طوق زرین زبرجد نگار که مهراب آمد بدین فرهی به آیین یکی پایگه ساختش گشاده دل و بزم ساز آمدند نشستند بر خوان با فرخان نگه کرد مهراب را پورسام دلش تیز تر گشت در کار او نگه کرد زال اندر آن برز و یال که زیبنده​تر زین که بندد کمر چنین گفت کای پهلوان جهان که رویش ز خورشید روشن​ترست به رخ چون بهشت و به بالا چو ساج سرش گشته چون حلقه​ی پای​بند ز سیمین برش رسته دو ناروان مژه تیرگی برده از پر زاغ برو توز پوشیده ازمشک ناز پر آرایش و رامش و خواسته چنان شد کزو رفت آرام وهوش به نادیده برگشت بی​خورد و هال چو یاقوت شد روی گیتی سپید برفتند گردان به زرین نیام چو بالای پرمایگان خواستند سوی خیمه​ی زال زابل خدای خروش آمد از در که بگشای راه بسان درختی پر از بار نو ازان انجمن سر برافراختش ز تخت و ز مهر و ز تیغ و کلاه سرافراز و پیروز و فرمان روا

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها