منوچهر [صفحه 11]
چهارشنبه 29 دی 1389 9:16 AM
| ابا گنج و اسپان آراسته ز دینار و یاقوت و مشک و عبیر یکی تاج با گوهر شاهوار چو آمد به دستان سام آگهی پذیره شدش زال و بنواختش سوی تخت پیروزه باز آمدند یکی پهلوانی نهادند خوان گسارندهی می میآورد و جام خوش آمد هماناش دیدار او چو مهراب برخاست از خوان زال چنین گفت با مهتران زال زر یکی نامدار از میان مهان پس پردهی او یکی دخترست ز سر تا به پایش به کردار عاج بران سفت سیمنش مشکین کمند رخانش چو گلنار و لب ناردان دو چشمش بسان دو نرگس بباغ دو ابرو بسان کمان طراز بهشتیست سرتاسر آراسته برآورد مر زال را دل به جوش شب آمد پر اندیشه بنشست زال چو زد بر سر کوه بر تیغ شید در بار بگشاد دستان سام در پهلوان را بیاراستند برون رفت مهراب کابل خدای چو آمد به نزدیکی بارگاه بر پهلوان اندرون رفت گو دل زال شد شاد و بنواختش بپرسید کز من چه خواهی بخواه بدو گفت مهراب کای پادشا |
|
غلامان و هر گونهای خواسته ز دیبای زربفت و چینی حریر یکی طوق زرین زبرجد نگار که مهراب آمد بدین فرهی به آیین یکی پایگه ساختش گشاده دل و بزم ساز آمدند نشستند بر خوان با فرخان نگه کرد مهراب را پورسام دلش تیز تر گشت در کار او نگه کرد زال اندر آن برز و یال که زیبندهتر زین که بندد کمر چنین گفت کای پهلوان جهان که رویش ز خورشید روشنترست به رخ چون بهشت و به بالا چو ساج سرش گشته چون حلقهی پایبند ز سیمین برش رسته دو ناروان مژه تیرگی برده از پر زاغ برو توز پوشیده ازمشک ناز پر آرایش و رامش و خواسته چنان شد کزو رفت آرام وهوش به نادیده برگشت بیخورد و هال چو یاقوت شد روی گیتی سپید برفتند گردان به زرین نیام چو بالای پرمایگان خواستند سوی خیمهی زال زابل خدای خروش آمد از در که بگشای راه بسان درختی پر از بار نو ازان انجمن سر برافراختش ز تخت و ز مهر و ز تیغ و کلاه سرافراز و پیروز و فرمان روا |
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العنهم جمیعا