منوچهر [صفحه 6]
چهارشنبه 29 دی 1389 9:09 AM
| منم کمترین بنده یزدان پرست پذیرفتهام از خدای بزرگ بجویم هوای تو ازنیک و بد تنش را یکی پهلوانی قبای فرود آمد از کوه و بالای خواست سپه یکسره پیش سام آمدند تبیرهزنان پیش بردند پیل خروشیدن کوس با کرنای سواران همه نعره برداشتند چو اندر هوا شب علم برگشاد بران دشت هامون فرود آمدند چو بر چرخ گردان درفشنده شید به شادی به شهر اندرون آمدند یکایک به شاه آمد این آگهی بدان آگهی شد منوچهر شاد بفرمود تا نوذر نامدار کند آفرین کیانی براوی بفرمایدش تا سوی شهریار ببیند یکی روی دستان سام وزین جا سوی زابلستان شود چو نوذر بر سام نیرم رسید فرود آمد از باره سام سوار ز شاه و ز گردان بپرسید سام چو بشنید پیغام شاه بزرگ دوان سوی درگاه بنهاد روی چو آمد به نزدیکی شهریار درفش منوچهر چون دید سام منوچهر فرمود تا برنشست سوی تخت و ایوان نهادند روی منوچهر برگاه بنشست شاد |
|
ازان پس که آوردمت باز دست که دل بر تو هرگز ندارم سترگ ازین پس چه خواهی تو چونان سزد بپوشید و از کوه بگزارد پای همان جامهی خسرو آرای خواست گشاده دل و شادکام آمدند برآمد یکی گرد مانند نیل همان زنگ زرین و هندی درای بدان خرمی راه بگذاشتند شد آن روی رومیش زنگی نژاد بخفتند و یکبار دم بر زدند یکی خیمه زد از حریر سپید ابا پهلوانی فزون آمدند که سام آمد از کوه با فرهی بسی از جهان آفرین کرد یاد شود تازیان پیش سام سوار بدان شادمانی که بگشاد روی شود تا سخنها کند خواستار به دیدار ایشان شود شادکام برآیین خسروپرستان شود یکی نو جهان پهلوان را بدید گرفتند مر یکدیگر را کنار ازیشان بدو داد نوذر پیام زمین را ببوسید سام سترگ چنان کش بفرمود دیهیم جوی سپهبد پذیره شدش از کنار پیاده شد از باره بگذارد گام مر آن پاکدل گرد خسروپرست چه دیهیم دار و چه دیهیم جوی کلاه بزرگی به سر برنهاد |
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العنهم جمیعا