منوچهر [صفحه 10]
چهارشنبه 29 دی 1389 9:13 AM
| کنون گرد خویش اندرآور گروه بیاموز و بشنو ز هر دانشی ز خورد و ز بخشش میاسای هیچ بگفت این و برخاست آوای کوس خروشیدن زنگ و هندی درای سپهبد سوی جنگ بنهاد روی بشد زال با او دو منزل براه پدر زال را تنگ در برگرفت بفرمود تا بازگردد ز راه بیامد پر اندیشه دستان سام نشست از بر نامور تخت عاج ابا یاره و گرزهی گاو سر ز هر کشوری موبدانرا بخواند ستاره شناسان و دین آوران شب و روز بودند با او به هم چنان گشت زال از بس آموختن به رای و به دانش به جایی رسید بدین سان همی گشت گردان سپهر چنان بد که روزی چنان کرد رای برون رفت با ویژهگردان خویش سوی کشور هندوان کرد رای به هر جایگاهی بیاراستی گشاده در گنج و افگنده رنج ز زابل به کابل رسید آن زمان یکی پادشا بود مهراب نام به بالا به کردار آزاده سرو دل بخردان داشت و مغز ردان ز ضحاک تازی گهر داشتی همی داد هر سال مر سام ساو چو آگه شد از کار دستان سام |
|
سواران و مردان دانش پژوه که یابی ز هر دانشی رامشی همه دانش و داد دادن بسیچ هوا قیرگون شد زمین آبنوس برآمد ز دهلیز پرده سرای یکی لشکری ساخته جنگجوی بدان تا پدر چون گذارد سپاه شگفتی خروشیدن اندر گرفت شود شادمان سوی تخت و کلاه که تا چون زید تا بود نیک نام به سر بر نهاد آن فروزنده تاج ابا طوق زرین و زرین کمر پژوهید هر کار و هر چیز راند سواران جنگی و کینآوران زدندی همی رای بر بیش و کم تو گفتی ستارهست از افروختن که چون خویشتن در جهان کس ندید ابر سام و بر زال گسترده مهر که در پادشاهی بجنبد ز جای که با او یکی بودشان رای و کیش سوی کابل و دنبر و مرغ و مای می و رود و رامشگران خواستی برآیین و رسم سرای سپنج گرازان و خندان و دل شادمان زبر دست با گنج و گسترده کام به رخ چون بهار و به رفتن تذرو دو کتف یلان و هش موبدان به کابل همه بوم و برداشتی که با او به رزمش نبود ایچ تاو ز کابل بیامد بهنگام بام |
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العنهم جمیعا