0

شاهنامه فردوسي

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

منوچهر [صفحه 10]
چهارشنبه 29 دی 1389  9:13 AM

کنون گرد خویش اندرآور گروه بیاموز و بشنو ز هر دانشی ز خورد و ز بخشش میاسای هیچ بگفت این و برخاست آوای کوس خروشیدن زنگ و هندی درای سپهبد سوی جنگ بنهاد روی بشد زال با او دو منزل براه پدر زال را تنگ در برگرفت بفرمود تا بازگردد ز راه بیامد پر اندیشه دستان سام نشست از بر نامور تخت عاج ابا یاره و گرزه​ی گاو سر ز هر کشوری موبدانرا بخواند ستاره شناسان و دین آوران شب و روز بودند با او به هم چنان گشت زال از بس آموختن به رای و به دانش به جایی رسید بدین سان همی گشت گردان سپهر چنان بد که روزی چنان کرد رای برون رفت با ویژه​گردان خویش سوی کشور هندوان کرد رای به هر جایگاهی بیاراستی گشاده در گنج و افگنده رنج ز زابل به کابل رسید آن زمان یکی پادشا بود مهراب نام به بالا به کردار آزاده سرو دل بخردان داشت و مغز ردان ز ضحاک تازی گهر داشتی همی داد هر سال مر سام ساو چو آگه شد از کار دستان سام                     سواران و مردان دانش پژوه که یابی ز هر دانشی رامشی همه دانش و داد دادن بسیچ هوا قیرگون شد زمین آبنوس برآمد ز دهلیز پرده سرای یکی لشکری ساخته جنگجوی بدان تا پدر چون گذارد سپاه شگفتی خروشیدن اندر گرفت شود شادمان سوی تخت و کلاه که تا چون زید تا بود نیک نام به سر بر نهاد آن فروزنده تاج ابا طوق زرین و زرین کمر پژوهید هر کار و هر چیز راند سواران جنگی و کین​آوران زدندی همی رای بر بیش و کم تو گفتی ستاره​ست از افروختن که چون خویشتن در جهان کس ندید ابر سام و بر زال گسترده مهر که در پادشاهی بجنبد ز جای که با او یکی بودشان رای و کیش سوی کابل و دنبر و مرغ و مای می و رود و رامشگران خواستی برآیین و رسم سرای سپنج گرازان و خندان و دل شادمان زبر دست با گنج و گسترده کام به رخ چون بهار و به رفتن تذرو دو کتف یلان و هش موبدان به کابل همه بوم و برداشتی که با او به رزمش نبود ایچ تاو ز کابل بیامد بهنگام بام

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها