منوچهر [صفحه 5]
چهارشنبه 29 دی 1389 9:08 AM
| بدان سنگ خارا نگه کرد سام یکی کاخ بد تارک اندر سماک ره بر شدن جست و کی بود راه ابر آفریننده کرد آفرین همی گفت کای برتر از جایگاه گرین کودک از پاک پشت منست از این بر شدن بنده را دست گیر چنین گفت سیمرغ با پور سام پدر سام یل پهلوان جهان بدین کوه فرزند جوی آمدست روا باشد اکنون که بردارمت به سیمرغ بنگر که دستان چه گفت نشیم تو رخشنده گاه منست چنین داد پاسخ که گر تاج و گاه مگر کاین نشیمت نیاید به کار ابا خویشتن بر یکی پر من گرت هیچ سختی بروی آورند برآتش برافگن یکی پر من که در زیر پرت بپروردهام همان گه بیایم چو ابر سیاه فرامش مکن مهر دایه ز دل دلش کرد پدرام و برداشتش ز پروازش آورد نزد پدر تنش پیلوار و به رخ چون بهار فرو برد سر پیش سیمرغ زود سراپای کودک همی بنگرید برو و بازوی شیر و خورشید روی سپیدش مژه دیدگان قیرگون دل سام شد چون بهشت برین به من ای پسر گفت دل نرم کن |
|
بدان هیبت مرغ و هول کنام نه از دست رنج و نه از آب و خاک دد و دام را بر چنان جایگاه بمالید رخسارگان بر زمین ز روشن روان و ز خورشید و ماه نه از تخم بد گوهر آهرمنست مرین پر گنه را تو اندرپذیر که ای دیده رنج نشیم و کنام سرافرازتر کس میان مهان ترا نزد او آب روی آمدست بیآزار نزدیک او آرمت که سیر آمدستی همانا ز جفت دو پر تو فر کلاه منست ببینی و رسم کیانی کلاه یکی آزمایش کن از روزگار خجسته بود سایهی فر من ور از نیک و بد گفتوگوی آورند ببینی هم اندر زمان فر من ابا بچگانت برآوردهام بیآزارت آرم بدین جایگاه که در دل مرا مهر تو دلگسل گرازان به ابر اندر افراشتش رسیده به زیر برش موی سر پدر چون بدیدش بنالید زار نیایش همی بآفرین برفزود همی تاج و تخت کیی را سزید دل پهلوان دست شمشیر جوی چو بسد لب و رخ به مانند خون بران پاک فرزند کرد آفرین گذشته مکن یاد و دل گرم کن |
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العنهم جمیعا