0

شاهنامه فردوسي

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

فریدون [صفحه 2]

1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
 
فرستاد نزدیک فرزند چیز چو آن خواسته دید شاه زمین بزرگان لشگر چو بشناختند که ای شاه پیروز یزدانشناس چنین روز روزت فزون باد بخت ترا باد پیروزی از آسمان وزان پس جهاندیدگان سوی شاه همه زر و گوهر برآمیختند همان مهتران از همه کشورش ز یزدان همی خواستند آفرین همه دست برداشته به آسمان که جاوید بادا چنین شهریار وزان پس فریدون به گرد جهان هران چیز کز راه بیداد دید به نیکی ببست از همه دست بد بیاراست گیتی بسان بهشت از آمل گذر سوی تمیشه کرد کجا کز جهان گوش خوانی همی ز سالش چو یک پنجه اندر کشید به بخت جهاندار هر سه پسر به بالا چو سرو و به رخ چون بهار از این سه دو پاکیزه از شهرناز پدر نوز ناکرده از ناز نام فریدون از آن نامداران خویش کجا نام او جندل پرهنر بدو گفت برگرد گرد جهان سه خواهر ز یک مادر و یک پدر به خوبی سزای سه فرزند من به بالا و دیدار هر سه یکی چو بشنید جندل ز خسرو سخن                     زبانی پر از آفرین داشت نیز بپذرفت و بر مام کرد آفرین بر شهریار جهان تاختند ستایش مر او را زویت سپاس بد اندیشگان را نگون باد بخت مبادا بجز داد و نیکی گمان ز هر گوشه​ای برگرفتند راه به تاج سپهبد فرو ریختند بدان خرمی صف زده بر درش بران تاج و تخت و کلاه و نگین همی خواندندش به نیکی گمان برومند بادا چنین روزگار بگردید و دید آشکار و نهان هر آن بوم و برکان نه آباد دید چنانک از ره هوشیاران سزد به جای گیا سرو گلبن بکشت نشست اندر آن نامور بیشه کرد جز این نیز نامش ندانی همی سه فرزندش آمد گرامی پدید سه خسرو نژاد از در تاج زر به هر چیز ماننده​ی شهریار یکی کهتر از خوب چهر ارنواز همی پیش پیلان نهادند گام یکی را گرانمایه​تر خواند پیش بخ هر کار دلسوز بر شاه بر سه دختر گزین از نژاد مهان پری چهره و پاک و خسرو گهر چنان چون بشاید به پیوند من که این را ندانند ازان اندکی یکی رای پاکیزه افگند بن

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
سه شنبه 28 دی 1389  12:51 AM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

فریدون [صفحه 3]

1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
 
که بیدار دل بود و پاکیزه مغز ز پیش سپهبد برون شد به راه یکایک ز ایران سراندر کشید به هر کشوری کز جهان مهتری نهفته بجستی همه رازشان ز دهقان پر مایه کس را ندید خردمند و روشن​دل و پاک​تن نشان یافت جندل مر اورا درست خرامان بیامد به نزدیک سرو زمین را ببوسید و چربی نمود به جندل چنین گفت شاه یمن چه پیغام داری چه فرمان دهی بدو گفت جندل که خرم بدی از ایران یکی کهترم چون شمن درود فریدون فرخ دهم ترا آفرین از فریدون گرد مرا گفت شاه یمن را بگوی بدان ای سر مایه​ی تازیان مرا پادشاهی آباد هست سه فرزند شایسته​ی تاج و گاه ز هر کام و هر خواسته بی​نیاز مر این سه گرانمایه را در نهفت ز کار آگهان آگهی یافتم کجا از پس پرده پوشیده روی مران هرسه را نوز ناکرده نام که ما نیز نام سه فرخ نژاد کنون این گرامی دو گونه گهر سه پوشیده رخ را سه دیهیم جوی فریدون پیامم بدین گونه داد پیامش چو بشنید شاه یمن                     زبان چرب و شایسته​ی کار نغز ابا چند تن مر ورا نیکخواه پژوهید و هرگونه گفت و شنید به پرده درون داشتن دختری شنیدی همه نام و آوازشان که پیوسته​ی آفریدون سزید بیامد بر سرو شاه یمن سه دختر چنان چون فریدون بجست چنان چون به پیش گل اندر تذرو برآن کهتری آفرین برفزود که بی​آفرینت مبادا دهن فرستاده​ای گر گرامی رهی همیشه ز تو دور دست بدی پیام آوریده به شاه یمن سخن هر چه پرسند پاسخ دهم بزرگ آنکسی کو نداردش خرد که بر گاه تا مشک بوید ببوی کز اختر بدی جاودان بی​زیان همان گنج و مردی و نیروی دست اگر داستان را بود گاه ماه به هر آرزو دست ایشان دراز بباید کنون شاهزاده سه جفت بدین آگهی تیز بشتافتم سه پاکیزه داری تو ای نامجوی چو بشنیدم این دل شدم شادکام چو اندر خور آید نکردیم یاد بباید برآمیخت با یکدگر سزا را سزاوار بی​گفت​وگوی تو پاسخ گزار آنچه آیدت یاد بپژمرد چون زاب کنده سمن

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
سه شنبه 28 دی 1389  12:51 AM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

فریدون [صفحه 4]

همی گفت گر پیش بالین من مرا روز روشن بود تاره شب سراینده را گفت کای نامجوی شتابت نباید بپاسخ کنون فرستاده را زود جایی گزید بیامد در بار دادن ببست فراوان کس از دشت نیزه​وران نهفته برون آورید از نهفت که ما را به گیتی ز پیوند خویش فریدون فرستاد زی من پیام همی کرد خواهد ز چشمم جدا فرستاده گوید چنین گفت شاه گراینده هر سه به پیوند من اگر گویم آری و دل زان تهی وگر آرزوها سپارم بدوی وگر سر بپیچم ز فرمان او کسی کو بود شهریار زمین شنیدستم از مردم راه​جوی ازین در سخن هر چه دارید یاد جهان آزموده دلاور سران که ما همگنان آن نبینیم رای اگر شد فریدون جهان شهریار سخن​گفتن و کوشش آیین ماست به خنجر زمین را میستان کنیم سه فرزند اگر بر تو هست ارجمند و گر چاره​ی کار خواهی همی ازو آرزوهای پرمایه جوی چو بشنید از آن نامداران سخن فرستاده​ی شاه را پیش خواند که من شهریار ترا کهترم                     نبیند سه ماه این جهان​بین من بباید گشادن به پاسخ دو لب زمان باید اندر چنین گفت​گوی مرا چند رازست با رهنمون پس آنگه به کار اندرون بنگرید به انبوه اندیشگان در نشست بر خویش خواند آزموده سران همه رازها پیش ایشان بگفت سه شمع​ست روشن به دیدار پیش بگسترد پیشم یکی خوب دام یکی رای بایدزدن با شما که ما را سه شاهست زیبای گاه به سه روی پوشیده فرزند من دروغم نه اندر خورد با مهی شود دل پر آتش پر از آب روی به یک سو گرایم ز پیمان او نه بازیست با او سگالید کین که ضحاک را زو چه آمد بروی سراسر به من بر بباید گشاد گشادند یک​یک به پاسخ زبان که هر باد را تو بجنبی ز جای نه ما بندگانیم با گوشوار عنان و سنان تافتن دین ماست به نیزه هوا را نیستان کنیم سربدره بگشای و لب را ببند بترسی ازین پادشاهی همی که کردار آنرا نبینند روی نه سردید آن را به گیتی نه بن فراوان سخن را به خوبی براند به هرچ او بفرمود فرمانبرم

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
سه شنبه 28 دی 1389  12:52 AM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

فریدون [صفحه 5]

بگویش که گرچه تو هستی بلند پسر خود گرامی بود شاه را سخن هر چه گفتی پذیرم همی اگر پادشا دیده خواهد ز من مرا خوارتر چون سه فرزند خویش پس ار شاه را این چنین است کام به فرمان شاه این سه فرزند من کجا من ببینم سه شاه ترا بیایند هر سه به نزدیک من شود شادمان دل به دیدارشان ببینم کشان دل پر از داد هست پس آنگه سه روشن جهان​بین خویش چو آید بدیدار ایشان نیاز سراینده جندل چو پاسخ شنید پر از آفرین لب ز ایوان اوی بیامد چو نزد فریدون رسید سه فرزند را خواند شاه جهان از آن رفتن جندل و رای خویش چنین گفت کاین شهریار یمن چو ناسفته گوهر سه دخترش بود سروش ار بیابد چو ایشان عروس ز بهر شما از پدر خواستم کنون تان بباید بر او شدن سراینده باشید و بسیارهوش به خوبی سخنهاش پاسخ دهید ازیرا که پرورده​ی پادشا سخن​گوی و روشن دل و پاک​دین زبان راستی را بیاراسته شما هر چه گویم ز من بشنوید یکی ژرف​بین است شاه یمن                     سه فرزند تو برتو بر ارجمند بویژه که زیبا بود گاه را ز دختر من اندازه گیرم همی و گر دشت گردان و تخت یمن نبینم به هنگام بایست پیش نشاید زدن جز به فرمانش گام برون آنگه آید ز پیوند من فروزنده​ی تاج و گاه ترا شود روشن این شهر تاریک من ببینم روانهای بیدارشان به زنهارشان دست گیرم به دست سپارم بدیشان بر آیین خویش فرستم سبکشان سوی شاه باز ببوسید تختش چنان چون سزید سوی شهریار جهان کرد روی بگفت آن کجا گفت و پاسخ شنید نهفته برون آورید از نهان سخنها همه پاک بنهاد پیش سر انجمن سرو سایه فکن نبودش پسر دختر افسرش بود دهد پیش هر یک مگر خاک​بوس سخنهای بایسته آراستم به هر بیش و کم رای فرخ زدن به گفتار او برنهاده دوگوش چو پرسد سخن رای فرخ نهید نباید که باشد بجز پارسا به کاری که پیش آیدش پیش​بین خرد خیره کرده ابر خواسته اگر کار بندید خرم بوید که چون او نباشد به هرانجمن

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
سه شنبه 28 دی 1389  12:52 AM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

فریدون [صفحه 6]

گرانمایه و پاک هرسه پسر ز پیش فریدون برون آمدند بجز رای و دانش چه اندرخورد سوی خانه رفتند هر سه چوباد چو خورشید زد عکس برآسمان برفتند و هر سه بیاراستند کشیدند با لشکری چون سپهر چو از آمدنشان شد آگاه سرو فرستادشان لشکری گشن پیش شدند این سه پرمایه اندر یمن همی گوهر و زعفران ریختند همه یال اسپان پر از مشک و می نشستن گهی ساخت شاه یمن در گنجهای کهن کرد باز سه خورشید رخ را چو باغ بهشت ابا تاج و با گنج نادیده رنج بیاورد هر سه بدیشان سپرد ز کینه به دل گفت شاه یمن بد از من که هرگز مبادم میان به اختر کس آن​دان که دخترش نیست به پیش همه موبدان سرو گفت بدانید کین سه جهان بین خویش بدان تا چو دیده بدارندشان خروشید و بار غریبان ببست ز گوهر یمن گشت افروخته چو فرزند را باشد آئین و فر به سوی فریدون نهادند روی نهفته چو بیرون کشید از نهان یکی روم و خاور دگر ترک و چین نخستین به سلم اندرون بنگرید                     همه دل​نهاده به گفت پدر پر از دانش و پرفسون آمدند پسر را که چونان پدر پرورد شب آمد بخفتند پیروز و شاد پراگند بر لاژورد ارغوان ابا خویشتن موبدان خواستند همه نامداران خورشیدچهر بیاراست لشکر چو پر تذرو چه بیگانه فرزانگان و چه خویش برون آمدند از یمن مرد و زن همی مشک با می برآمیختند پراگنده دینار در زیر پی همه نامداران شدند انجمن گشاد آنچه یک چند گه بود راز که موبد چو ایشان صنوبر نکشت مگر زلفشان دیده رنج شکنج که سه ماه نو بود و سه شاه گرد که از آفریدون بد آمد به من که ماده شد از تخم نره کیان چو دختر بود روشن اخترش نیست که زیبا بود ماه را شاه جفت سپردم بدیشان بر آیین خویش چو جان پیش دل بر نگارندشان ابر پشت شرزه هیونان مست عماری یک اندردگر دوخته گرامی به دل بر چه ماده چه نر جوانان بینادل راه جوی به سه بخش کرد آفریدون جهان سیم دشت گردان و ایران​زمین همه روم و خاور مراو را سزید

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
سه شنبه 28 دی 1389  12:53 AM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

فریدون [صفحه 7]

به فرزند تا لشکری برگزید به تخت کیان اندر آورد پای دگر تور را داد توران زمین یکی لشکری نا مزد کرد شاه بیامد به تخت کیی برنشست بزرگان برو گوهر افشاندند از ایشان چو نوبت به ایرج رسید هم ایران و هم دشت نیزه​وران بدو داد کورا سزا بود تاج نشستند هر سه به آرام و شاد برآمد برین روزگار دراز فریدون فرزانه شد سالخورد برین گونه گردد سراسر سخن چو آمد به کاراندرون تیرگی بجنبید مر سلم را دل ز جای دلش گشت غرقه به آزاندرون نبودش پسندیده بخش پدر به دل پر زکین شد به رخ پر ز چین فرستاد نزد برادر پیام بدان ای شهنشاه ترکان و چین ز نیکی زیان کرده گویی پسند کنون بشنو ازمن یکی داستان سه فرزند بودیم زیبای تخت اگر مهترم من به سال و خرد گذشته ز من تاج و تخت و کلاه سزد گر بمانیم هر دو دژم چو ایران و دشت یلان و یمن سپارد ترا مرز ترکان و چین بدین بخشش اندر مرا پای نیست هیون فرستاده بگزارد پای                     گرازان سوی خاور اندرکشید همی خواندندیش خاور خدای ورا کرد سالار ترکان و چین کشید آنگهی تور لشکر به راه کمر بر میان بست و بگشاد دست همی پاک توران شهش خواندند مر او را پدر شاه ایران گزید هم آن تخت شاهی و تاج سران همان کرسی و مهر و آن تخت عاج چنان مرزبانان فرخ نژاد زمانه به دل در همی داشت راز به باغ بهار اندر آورد گرد شود سست نیرو چو گردد کهن گرفتند پرمایگان خیرگی دگرگونه​تر شد به آیین و رای به اندیشه بنشست با رهنمون که داد او به کهتر پسر تخت زر فرسته فرستاد زی شاه چین که جاوید زی خرم و شادکام گسسته دل روشن از به گزین منش پست و بالا چو سرو بلند کزین گونه نشنیدی از باستان یکی کهتر از ما برآمد به بخت زمانه به مهر من اندر خورد نزیبد مگر بر تو ای پادشاه کزین سان پدر کرد بر ما ستم به ایرج دهد روم و خاور به من که از تو سپهدار ایران زمین به مغز پدر اندرون رای نیست بیامد به نزدیک توران خدای

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
سه شنبه 28 دی 1389  12:54 AM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

فریدون [صفحه 8]

به خوبی شنیده همه یاد کرد چو این راز بشنید تور دلیر چنین داد پاسخ که با شهریار که ما را به گاه جوانی پدر درختیست این خود نشانده بدست ترا با من اکنون بدین گفت​گوی زدن رای هشیار و کردن نگاه زبان​آوری چرب گوی از میان به جای زبونی و جای فریب نشاید درنگ اندرین کار هیچ فرستاده چون پاسخ آورد باز برفت این برادر ز روم آن ز چین رسیدند پس یک به دیگر فراز گزیدند پس موبدی تیزویر ز بیگانه پردخته کردند جای سخن سلم پیوند کرد از نخست فرستاده را گفت ره برنورد چو آیی به کاخ فریدون فرود پس آنگه بگویش که ترس خدای جوان را بود روز پیری امید چه سازی درنگ اندرین جای تنگ جهان مرترا داد یزدان پاک همه بآرزو ساختی رسم و راه نجستی به جز کژی و کاستی سه فرزند بودت خردمند و گرد ندیدی هنر با یکی بیشتر یکی را دم اژدها ساختی یکی تاج بر سر ببالین تو نه ما زو به مام و پدر کمتریم ایا دادگر شهریار زمین                     سر تور بی​مغز پرباد کرد برآشفت ناگاه برسان شیر بگو این سخن هم چنین یاد دار بدین گونه بفریفت ای دادگر کجا آب او خون و برگش کبست بباید بروی اندر آورد روی هیونی فگندن به نزدیک شاه فرستاد باید به شاه جهان نباید که یابد دلاور شکیب کجا آید آسایش اندر بسیچ برهنه شد آن روی پوشیده​راز به زهر اندر آمیخته انگبین سخن راندند آشکارا و راز سخن گوی و بینادل و یادگیر سگالش گرفتند هر گونه رای ز شرم پدر دیدگان را بشست نباید که یابد ترا باد و گرد نخستین ز هر دو پسر ده درود بباید که باشد به هر دو سرای نگردد سیه​موی گشته سپید که شد تنگ بر تو سرای درنگ ز تابنده خورشید تا تیره خاک نکردی به فرمان یزدان نگاه نکردی به بخشش درون راستی بزرگ آمدت تیره بیدار خرد کجا دیگری زو فرو برد سر یکی را به ابر اندار افراختی برو شاد گشته جهان​بین تو نه بر تخت شاهی نه اندر خوریم برین داد هرگز مباد آفرین

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
سه شنبه 28 دی 1389  12:55 AM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

فریدون [صفحه 9]

اگر تاج از آن تارک بی​بها سپاری بدو گوشه​ای از جهان و گرنه سواران ترکان و چین فراز آورم لشگر گرزدار چو بشنید موبد پیام درشت بر آنسان به زین اندر آورد پای به درگاه شاه آفریدون رسید به ابر اندر آورده بالای او نشسته به در بر گرانمایگان به یک دست بربسته شیر و پلنگ ز چندان گرانمایه گرد دلیر سپهریست پنداشت ایوان به جای برفتند بیدار کارآگهان که آمد فرستاده​ای نزد شاه بفرمود تا پرده برداشتند چو چشمش به روی فریدون رسید به بالای سرو و چو خورشید روی دولب پر ز خنده دو رخ پر ز شرم نشاندش هم آنگه فریدون ز پای بپرسیدش از دو گرامی نخست دگر گفت کز راه دور و دراز فرستاده گفت ای گرانمایه شاه ز هر کس که پرسی به کام تواند منم بنده​ای شاه را ناسزا پیامی درشت آوریده به شاه بگویم چو فرمایدم شهریار بفرمود پس تا زبان برگشاد فریدون بدو پهن بگشاد گوش فرستاده را گفت کای هوشیار که من چشم از ایشان چنین داشتم                     شود دور و یابد جهان زو رها نشیند چو ما از تو خسته نهان هم از روم گردان جوینده کین از ایران و ایرج برآرم دمار زمین را ببوسید و بنمود پشت که از باد آتش بجنبد ز جای برآورده​ای دید سر ناپدید زمین کوه تا کوه پهنای او به پرده درون جای پرمایگان به دست دگر ژنده پیلان جنگ خروشی برآمد چو آوای شیر گران لشگری گرد او بر به پای بگفتند با شهریار جهان یکی پرمنش مرد با دستگاه بر اسپش ز درگاه بگذاشتند همه دیده و دل پر از شاه دید چو کافور گرد گل سرخ موی کیانی زبان پر ز گفتار نرم سزاوار کردش بر خویش جای که هستند شادان دل و تن​درست شدی رنجه اندر نشیب و فراز ابی تو مبیناد کس پیش​گاه همه پاک زنده به نام تواند چنین بر تن خویش ناپارسا فرستنده پر خشم و من بیگناه پیام جوانان ناهوشیار شنیده سخن سر به سر کرد یاد چو بشنید مغزش برآمد به جوش بباید ترا پوزش اکنون به کار همی بر دل خویش بگذاشتم

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
سه شنبه 28 دی 1389  12:56 AM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

فریدون [صفحه 10]

که از گوهر بد نیاید مهی بگوی آن دو ناپاک بیهوده را انوشه که کردید گوهر پدید ز پند من ار مغزتان شد تهی ندارید شرم و نه بیم از خدای مرا پیشتر قیرگون بود موی سپهری که پشت مرا کرد کوز خماند شما را هم این روزگار بدان برترین نام یزدان پاک به تخت و کلاه و به ناهید و ماه یکی انجمن کردم از بخردان بسی روزگاران شدست اندرین همه راستی خواستم زین سخن همه ترس یزدان بد اندر میان چو آباد دادند گیتی به من مگر همچنان گفتم آباد تخت شما را کنون گر دل از راه من ببینید تا کردگار بلند یکی داستان گویم ار بشنوید چنین گفت باما سخن رهنمای به تخت خرد بر نشست آزتان بترسم که در چنگ این اژدها مرا خود ز گیتی گه رفتن است ولیکن چنین گوید آن سالخورد که چون آز گردد ز دلها تهی کسی کو برادر فروشد به خاک جهان چون شما دید و بیند بسی کزین هر چه دانید از کردگار بجویید و آن توشه​ی ره کنید فرستاده بشنید گفتار اوی                     مرا دل همی داد این آگهی دو اهریمن مغز پالوده را درود از شما خود بدین سان سزید همی از خردتان نبود آگهی شما را همانا همین​ست رای چو سرو سهی قد و چون ماه روی نشد پست و گردان بجایست نوز نماند برین گونه بس پایدار به رخشنده خورشید و بر تیره خاک که من بد نکردم شما را نگاه ستاره شناسان و هم موبدان نکردیم بر باد بخشش زمین به کژی نه سر بود پیدا نه بن همه راستی خواستم در جهان نجستم پراگندن انجمن سپارم به سه دیده​ی نیک بخت به کژی و تاری کشید اهرمن چنین از شما کرد خواهد پسند همان بر که کارید خود بدروید جزین است جاوید ما را سرای چرا شد چنین دیو انبازتان روان یابد از کالبدتان رها نه هنگام تندی و آشفتن است که بودش سه فرزند آزاد مرد چه آن خاک و آن تاج شاهنشهی سزد گر نخوانندش از آب پاک نخواهد شدن رام با هر کسی بود رستگاری به روز شمار بکوشید تا رنج کوته کنید زمین را ببوسید و برگاشت روی

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
سه شنبه 28 دی 1389  12:56 AM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

فریدون [صفحه 11]

ز پیش فریدون چنان بازگشت فرستاده​ی سلم چون گشت باز گرامی جهانجوی را پیش خواند ورا گفت کان دو پسر جنگجوی از اختر چنین استشان بهره خود دگر آنکه دو کشور آبشخورست برادرت چندان برادر بود چو پژمرده شد روی رنگین تو تو گر پیش شمشیر مهرآوری دو فرزند من کز دو دوش جهان گرت سر بکارست بپسیچ کار تو گر چاشت را دست یازی به جام نباید ز گیتی ترا یار کس نگه کرد پس ایرج نامور چنین داد پاسخ که ای شهریار که چون باد بر ما همی بگذرد همی پژمراند رخ ارغوان به آغاز گنج است و فرجام رنج چو بستر ز خاکست و بالین ز خشت که هر چند چرخ از برش بگذرد خداوند شمشیر و گاه و نگین از آن تاجور نامداران پیش چو دستور باشد مرا شهریار نباید مرا تاج و تخت و کلاه بگویم که ای نامداران من به بیهوده از شهریار زمین به گیتی مدارید چندین امید به فرجام هم شد ز گیتی بدر مرا با شما هم به فرجام کار دل کینه ورشان بدین آورم                     که گفتی که با باد انباز گشت شهنشاه بنشست و بگشاد راز همه گفتها پیش او بازراند ز خاور سوی ما نهادند روی که باشند شادان به کردار بد که آن بومها را درشتی برست کجا مر ترا بر سر افسر بود نگردد دگر گرد بالین تو سرت گردد آشفته از داوری برینسان گشادند بر من زبان در گنج بگشای و بربند بار و گر نه خورند ای پسر بر تو شام بی​آزاری و راستی یار بس برآن مهربان پاک فرخ پدر نگه کن بدین گردش روزگار خردمند مردم چرا غم خورد کند تیره دیدار روشن​روان پس از رنج رفتن ز جای سپنچ درختی چرا باید امروز کشت تنش خون خورد بار کین آورد چو ما دید بسیار و بیند زمین ندیدند کین اندر آیین خویش به بد نگذرانم بد روزگار شوم پیش ایشان دوان بی​سپاه چنان چون گرامی تن و جان من مدارید خشم و مدارید کین نگر تا چه بد کرد با جمشید نماندش همان تاج و تخت و کمر بباید چشیدن بد روزگار سزاوارتر زانکه کین آورم

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
سه شنبه 28 دی 1389  12:57 AM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

فریدون [صفحه 12]

بدو گفت شاه ای خردمند پور مرا این سخن یاد باید گرفت ز تو پر خرد پاسخ ایدون سزید ولیکن چو جانی شود بی​بها چه پیش آیدش جز گزاینده زهر ترا ای پسر گر چنین است رای پرستنده چند از میان سپاه ز درد دل اکنون یکی نامه من مگر باز بینم ترا تن درست یکی نامه بنوشت شاه زمین سر نامه کرد آفرین خدای چنین گفت کاین نامه​ی پندمند دو سنگی دو جنگی دو شاه زمین از آنکو ز هر گونه دیده جهان گراینده​ی تیغ و گرز گران نماینده​ی شب به روز سپید همه رنجها گشته آسان بدوی نخواهم همی خویشتن را کلاه سه فرزند را خواهم آرام و ناز برادر کزو بود دلتان به درد دوان آمد از بهر آزارتان بیفگند شاهی شما را گزید ز تخت اندر آمد به زین برنشست بدان کو به سال از شما کهترست گرامیش دارید و نوشه خورید چو از بودنش بگذرد روز چند نهادند بر نامه بر مهر شاه بشد با تنی چند برنا و پیر چو تنگ اندر آمد به نزدیکشان پذیره شدندش به آیین خویش                     برادر همی رزم جوید تو سور ز مه روشنایی نیاید شگفت دلت مهر پیوند ایشان گزید نهد پر خرد در دم اژدها کش از آفرینش چنین است بهر بیارای کار و بپرداز جای بفرمای کایند با تو به راه نویسم فرستم بدان انجمن که روشن روانم به دیدار تست به خاور خدای و به سالار چین کجا هست و باشد همیشه به جای به نزد دو خورشید گشته بلند میان کیان چون درخشان نگین شده آشکارا برو بر نهان فروزنده​ی نامدار افسران گشاینده​ی گنج پیش امید برو روشنی اندر آورده روی نه آگنده گنج و نه تاج و نه گاه از آن پس که دیدیم رنج دراز وگر چند هرگز نزد باد سرد که بود آرزومند دیدارتان چنان کز ره نامداران سزید برفت و میان بندگی را ببست نوازیدن کهتر اندر خورست چو پرورده شد تن روان پرورید فرستید با زی منش ارجمند ز ایوان بر ایرج گزین کرد راه چنان چون بود راه را ناگریز نبود آگه از رای تاریکشان سپه سربسر باز بردند پیش

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
سه شنبه 28 دی 1389  9:45 AM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

فریدون [صفحه 13]

چو دیدند روی برادر به مهر دو پرخاشجوی با یکی نیک خوی دو دل پر ز کینه یکی دل به جای به ایرج نگه کرد یکسر سپاه بی​آرامشان شد دل از مهر او سپاه پراگنده شد جفت جفت که هست این سزاوار شاهنشهی به لکشر نگه کرد سلم از کران به لشگرگه آمد دلی پر ز کین سراپرده پرداخت از انجمن سخن شد پژوهنده از هردری به تور از میان سخن سلم گفت به هنگامه​ی بازگشتن ز راه سپاه دو شاه از پذیره شدن که چندان کجا راه بگذاشتند از ایران دلم خود به دو نیم بود سپاه دو کشور چو کردم نگاه اگر بیخ او نگسلانی ز جای برین گونه از جای برخاستند چو برداشت پرده ز پیش آفتاب دو بیهوده را دل بدان کار گرم برفتند هر دو گرازان ز جای چو از خیمه ایرج به ره بنگرید برفتند با او به خیمه درون بدو گفت تور ار تو از ماکهی ترا باید ایران و تخت کیان برادر که مهتر به خاور به رنج چنین بخششی کان جهانجوی کرد نه تاج کیان مانم اکنون نه گاه چو از تور بشنید ایرج سخن                     یکی تازه​تر برگشادند چهر گرفتند پرسش نه بر آرزوی برفتند هر سه به پرده سرای که او بد سزاوار تخت و کلاه دل از مهر و دیده پر از چهر او همه نام ایرج بد اندر نهفت جز این را نزیبد کلاه مهی سرش گشت از کار لشکر گران چگر پر ز خون ابروان پر ز چین خود و تور بنشست با رای زن ز شاهی و از تاج هر کشوری که یک یک سپاه از چه گشتند جفت نکردی همانا به لشکر نگاه دگر بود و دیگر به بازآمدن یکی چشم از ایرج نه برداشتند به اندیشه اندیشگان برفزود از این پس جز او را نخوانند شاه ز تخت بلندت کشد زیر پای همه شب همی چاره آراستند سپیده برآمد به پالود خواب که دیده بشویند هر دو ز شرم نهادند سر سوی پرده​سرای پر از مهر دل پیش ایشان دوید سخن بیشتر بر چرا رفت و چون چرا برنهادی کلاه مهی مرا بر در ترک بسته میان به سر بر ترا افسر و زیر گنج همه سوی کهتر پسر روی کرد نه نام بزرگی نه ایران سپاه یکی پاکتر پاسخ افگند بن

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
سه شنبه 28 دی 1389  9:02 PM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

فریدون [صفحه 14]

بدو گفت کای مهتر کام جوی من ایران نخواهم نه خاور نه چین بزرگی که فرجام او تیرگیست سپهر بلند ار کشد زین تو مرا تخت ایران اگر بود زیر سپردم شما را کلاه و نگین مرا با شما نیست ننگ و نبرد زمانه نخواهم به آزارتان جز از کهتری نیست آیین من چو بشنید تور از برادر چنین نیامدش گفتار ایرج پسند به کرسی به خشم اندر آورد پای یکایک برآمد ز جای نشست بزد بر سر خسرو تاجدار نیایدت گفت ایچ بیم از خدای مکش مر مراکت سرانجام کار مکن خویشتن را ز مردم​کشان بسنده کنم زین جهان گوشه​ای به خون برادر چه بندی کمر جهان خواستی یافتی خون مریز سخن را چو بشنید پاسخ نداد یکی خنجر آبگون برکشید بدان تیز زهرآبگون خنجرش فرود آمد از پای سرو سهی روان خون از آن چهره​ی ارغوان جهانا بپروردیش در کنار نهانی ندانم ترا دوست کیست سر تاجور ز آن تن پیلوار بیاگند مغزش به مشک و عبیر چنین گفت کاینت سر آن نیاز                     اگر کام دل خواهی آرام جوی نه شاهی نه گسترده روی زمین برآن مهتری بر بباید گریست سرانجام خشتست بالین تو کنون گشتم از تاج و از تخت سیر بدین روی با من مدارید کین روان را نباید برین رنجه کرد اگر دورمانم ز دیدارتان مباد آز و گردن​کشی دین من به ابرو ز خشم اندر آورد چین نبد راستی نزد او ارجمند همی گفت و برجست هزمان ز جای گرفت آن گران کرسی زر بدست ازو خواست ایرج به جان زینهار نه شرم از پدر خود همینست رای بپیچاند از خون من کردگار کزین پس نیابی ز من خودنشان بکوشش فراز آورم توشه​ای چه سوزی دل پیر گشته پدر مکن با جهاندار یزدان ستیز همان گفتن آمد همان سرد باد سراپای او چادر خون کشید همی کرد چاک آن کیانی برش گسست آن کمرگاه شاهنشهی شد آن نامور شهریار جوان وز آن پس ندادی به جان زینهار بدین آشکارت بباید گریست به خنجر جدا کرد و برگشت کار فرستاد نزد جهان​بخش پیر که تاج نیاگان بدو گشت باز

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
سه شنبه 28 دی 1389  9:03 PM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

فریدون [صفحه 15]

کنون خواه تاجش ده و خواه تخت برفتند باز آن دو بیداد شوم فریدون نهاده دو دیده به راه چو هنگام برگشتن شاه بود همی شاه را تخت پیروزه ساخت پذیره شدن را بیاراستند تبیره ببردند و پیل از درش به زین اندرون بود شاه و سپاه هیونی برون آمد از تیره گرد خروشی برآورد دل سوگوار به تابوت زر اندرون پرنیان ابا ناله و آه و با روی زرد ز تابوت زر تخته برداشتند ز تابوت چون پرنیان برکشید بیافتاد ز اسپ آفریدون به خاک سیه شد رخ و دیدگان شد سپید چو خسرو بران​گونه آمد ز راه دریده درفش و نگونسار کوس تبیره سیه کرده و روی پیل پیاده سپهبد پیاده سپاه خروشیدن پهلوانان به درد برین گونه گردد به ما بر سپهر مبر خود به مهر زمانه گمان چو دشمنش گیری نمایدت مهر یکی پند گویم ترا من درست سپه داغ دل شاه با های و هوی به روزی کجا جشن شاهان بدی فریدون سر شاه پور جوان بر آن تخت شاهنشهی بنگرید همان حوض شاهان و سرو سهی                     شد آن سایه​گستر نیازی درخت یکی سوی ترک و یکی سوی روم سپاه و کلاه آرزومند شاه پدر زان سخن خود کی آگاه بود همی تاج را گوهر اندر شاخت می و رود و رامشگران خواستند ببستند آذین به هر کشورش یکی گرد تیره برآمد ز راه نشسته برو سوگواری به درد یکی زر تابوتش اندر کنار نهاده سر ایرج اندر میان به پیش فریدون شد آن شوخ مرد که گفتار او خوار پنداشتند سر ایرج آمد بریده پدید سپه سر به سر جامه کردند چاک که دیدن دگرگونه بودش امید چنین بازگشت از پذیره سپاه رخ نامداران به رنگ آبنوس پراکنده بر تازی اسپانش نیل پر از خاک سر برگرفتند راه کنان گوشت تن را بران رادمرد بخواهد ربودن چو بنمود چهر نه نیکو بود راستی در کمان و گر دوست خوانی نبینیش چهر دل از مهر گیتی ببایدت شست سوی باغ ایرج نهادند روی وزان پیشتر بزمگاهان بدی بیامد ببر برگرفته نوان سر شاه را نزدر تاج دید درخت گلفشان و بید و بهی

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
سه شنبه 28 دی 1389  9:03 PM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

فریدون [صفحه 16]

تهی دید از آزادگان جشنگاه همی سوخت باغ و همی خست روی میان را بزناز خونین ببست گلستانش برکند و سروان بسوخت نهاده سر ایرج اندر کنار همی گفت کای داور دادگر به خنجر سرش کنده در پیش من دل هر دو بیداد از آن سان بسوز به داغی جگرشان کنی آژده همی خواهم از روشن کردگار که از تخم ایرج یکی نامور چو دیدم چنین زان سپس شایدم برین​گونه بگریست چندان بزار زمین بستر و خاک بالین او در بار بسته گشاده زبان کس از تاجداران بدین​سان نمرد سرش را بریده به زار اهرمن خروشی به زاری و چشمی پرآب سراسر همه کشورش مرد و زن همه دیده پرآب و دل پر ز خون همه جامه کرده کبود و سیاه چه مایه چنین روز بگذاشتند برآمد برین نیز یک چندگاه یکی خوب و چهره پرستنده دید که ایرج برو مهر بسیار داشت پری چهره را بچه بود در نهان از آن خوب​رخ شد دلش پرامید چو هنگامه​ی زادن آمد پدید جهانی گرفتند پروردنش مر آن ماه​رخ را ز سر تا به پای                     به کیوان برآورده گرد سیاه همی ریخت اشک و همی کند موی فکند آتش اندر سرای نشست به یکبارگی چشم شادی بدوخت سر خویشتن کرد زی کردگار بدین بی​گنه کشته اندر نگر تنش خورده شیران آن انجمن که هرگز نبینند جز تیره روز که بخشایش آرد بریشان دده که چندان زمان یابم از روزگار بیاید برین کین ببندد کمر اگر خاک بالا بپیمایدم همی تاگیا رستش اندر کنار شده تیره روشن جهان​بین او همی گفت کای داور راستان که مردست این نامبردار گرد تنش را شده کام شیران کفن ز هر دام و دد برده آرام و خواب به هر جای کرده یکی انجمن نشسته به تیمار و گرم اندرون نشسته به اندوه در سوگ شاه همه زندگی مرگ پنداشتند شبستان ایرج نگه کرد شاه کجا نام او بود ماه​آفرید قضا را کنیزک ازو بار داشت از آن شاد شد شهریار جهان به کین پسر داد دل را نوید یکی دختر آمد ز ماه آفرید برآمد به ناز و بزرگی تنش تو گفتی مگر ایرجستی به جای

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
سه شنبه 28 دی 1389  9:05 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها