0

شاهنامه فردوسي

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

فریدون [صفحه 14]
سه شنبه 28 دی 1389  9:03 PM

بدو گفت کای مهتر کام جوی من ایران نخواهم نه خاور نه چین بزرگی که فرجام او تیرگیست سپهر بلند ار کشد زین تو مرا تخت ایران اگر بود زیر سپردم شما را کلاه و نگین مرا با شما نیست ننگ و نبرد زمانه نخواهم به آزارتان جز از کهتری نیست آیین من چو بشنید تور از برادر چنین نیامدش گفتار ایرج پسند به کرسی به خشم اندر آورد پای یکایک برآمد ز جای نشست بزد بر سر خسرو تاجدار نیایدت گفت ایچ بیم از خدای مکش مر مراکت سرانجام کار مکن خویشتن را ز مردم​کشان بسنده کنم زین جهان گوشه​ای به خون برادر چه بندی کمر جهان خواستی یافتی خون مریز سخن را چو بشنید پاسخ نداد یکی خنجر آبگون برکشید بدان تیز زهرآبگون خنجرش فرود آمد از پای سرو سهی روان خون از آن چهره​ی ارغوان جهانا بپروردیش در کنار نهانی ندانم ترا دوست کیست سر تاجور ز آن تن پیلوار بیاگند مغزش به مشک و عبیر چنین گفت کاینت سر آن نیاز                     اگر کام دل خواهی آرام جوی نه شاهی نه گسترده روی زمین برآن مهتری بر بباید گریست سرانجام خشتست بالین تو کنون گشتم از تاج و از تخت سیر بدین روی با من مدارید کین روان را نباید برین رنجه کرد اگر دورمانم ز دیدارتان مباد آز و گردن​کشی دین من به ابرو ز خشم اندر آورد چین نبد راستی نزد او ارجمند همی گفت و برجست هزمان ز جای گرفت آن گران کرسی زر بدست ازو خواست ایرج به جان زینهار نه شرم از پدر خود همینست رای بپیچاند از خون من کردگار کزین پس نیابی ز من خودنشان بکوشش فراز آورم توشه​ای چه سوزی دل پیر گشته پدر مکن با جهاندار یزدان ستیز همان گفتن آمد همان سرد باد سراپای او چادر خون کشید همی کرد چاک آن کیانی برش گسست آن کمرگاه شاهنشهی شد آن نامور شهریار جوان وز آن پس ندادی به جان زینهار بدین آشکارت بباید گریست به خنجر جدا کرد و برگشت کار فرستاد نزد جهان​بخش پیر که تاج نیاگان بدو گشت باز

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها