فریدون [صفحه 2]
سه شنبه 28 دی 1389 12:51 AM
1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
|
فرستاد نزدیک فرزند چیز چو آن خواسته دید شاه زمین بزرگان لشگر چو بشناختند که ای شاه پیروز یزدانشناس چنین روز روزت فزون باد بخت ترا باد پیروزی از آسمان وزان پس جهاندیدگان سوی شاه همه زر و گوهر برآمیختند همان مهتران از همه کشورش ز یزدان همی خواستند آفرین همه دست برداشته به آسمان که جاوید بادا چنین شهریار وزان پس فریدون به گرد جهان هران چیز کز راه بیداد دید به نیکی ببست از همه دست بد بیاراست گیتی بسان بهشت از آمل گذر سوی تمیشه کرد کجا کز جهان گوش خوانی همی ز سالش چو یک پنجه اندر کشید به بخت جهاندار هر سه پسر به بالا چو سرو و به رخ چون بهار از این سه دو پاکیزه از شهرناز پدر نوز ناکرده از ناز نام فریدون از آن نامداران خویش کجا نام او جندل پرهنر بدو گفت برگرد گرد جهان سه خواهر ز یک مادر و یک پدر به خوبی سزای سه فرزند من به بالا و دیدار هر سه یکی چو بشنید جندل ز خسرو سخن |
|
زبانی پر از آفرین داشت نیز بپذرفت و بر مام کرد آفرین بر شهریار جهان تاختند ستایش مر او را زویت سپاس بد اندیشگان را نگون باد بخت مبادا بجز داد و نیکی گمان ز هر گوشهای برگرفتند راه به تاج سپهبد فرو ریختند بدان خرمی صف زده بر درش بران تاج و تخت و کلاه و نگین همی خواندندش به نیکی گمان برومند بادا چنین روزگار بگردید و دید آشکار و نهان هر آن بوم و برکان نه آباد دید چنانک از ره هوشیاران سزد به جای گیا سرو گلبن بکشت نشست اندر آن نامور بیشه کرد جز این نیز نامش ندانی همی سه فرزندش آمد گرامی پدید سه خسرو نژاد از در تاج زر به هر چیز مانندهی شهریار یکی کهتر از خوب چهر ارنواز همی پیش پیلان نهادند گام یکی را گرانمایهتر خواند پیش بخ هر کار دلسوز بر شاه بر سه دختر گزین از نژاد مهان پری چهره و پاک و خسرو گهر چنان چون بشاید به پیوند من که این را ندانند ازان اندکی یکی رای پاکیزه افگند بن |
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العنهم جمیعا