فریدون [صفحه 5]
سه شنبه 28 دی 1389 12:52 AM
| بگویش که گرچه تو هستی بلند پسر خود گرامی بود شاه را سخن هر چه گفتی پذیرم همی اگر پادشا دیده خواهد ز من مرا خوارتر چون سه فرزند خویش پس ار شاه را این چنین است کام به فرمان شاه این سه فرزند من کجا من ببینم سه شاه ترا بیایند هر سه به نزدیک من شود شادمان دل به دیدارشان ببینم کشان دل پر از داد هست پس آنگه سه روشن جهانبین خویش چو آید بدیدار ایشان نیاز سراینده جندل چو پاسخ شنید پر از آفرین لب ز ایوان اوی بیامد چو نزد فریدون رسید سه فرزند را خواند شاه جهان از آن رفتن جندل و رای خویش چنین گفت کاین شهریار یمن چو ناسفته گوهر سه دخترش بود سروش ار بیابد چو ایشان عروس ز بهر شما از پدر خواستم کنون تان بباید بر او شدن سراینده باشید و بسیارهوش به خوبی سخنهاش پاسخ دهید ازیرا که پروردهی پادشا سخنگوی و روشن دل و پاکدین زبان راستی را بیاراسته شما هر چه گویم ز من بشنوید یکی ژرفبین است شاه یمن |
|
سه فرزند تو برتو بر ارجمند بویژه که زیبا بود گاه را ز دختر من اندازه گیرم همی و گر دشت گردان و تخت یمن نبینم به هنگام بایست پیش نشاید زدن جز به فرمانش گام برون آنگه آید ز پیوند من فروزندهی تاج و گاه ترا شود روشن این شهر تاریک من ببینم روانهای بیدارشان به زنهارشان دست گیرم به دست سپارم بدیشان بر آیین خویش فرستم سبکشان سوی شاه باز ببوسید تختش چنان چون سزید سوی شهریار جهان کرد روی بگفت آن کجا گفت و پاسخ شنید نهفته برون آورید از نهان سخنها همه پاک بنهاد پیش سر انجمن سرو سایه فکن نبودش پسر دختر افسرش بود دهد پیش هر یک مگر خاکبوس سخنهای بایسته آراستم به هر بیش و کم رای فرخ زدن به گفتار او برنهاده دوگوش چو پرسد سخن رای فرخ نهید نباید که باشد بجز پارسا به کاری که پیش آیدش پیشبین خرد خیره کرده ابر خواسته اگر کار بندید خرم بوید که چون او نباشد به هرانجمن |
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العنهم جمیعا