0

شاهنامه فردوسي

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

فریدون [صفحه 16]
سه شنبه 28 دی 1389  9:05 PM

تهی دید از آزادگان جشنگاه همی سوخت باغ و همی خست روی میان را بزناز خونین ببست گلستانش برکند و سروان بسوخت نهاده سر ایرج اندر کنار همی گفت کای داور دادگر به خنجر سرش کنده در پیش من دل هر دو بیداد از آن سان بسوز به داغی جگرشان کنی آژده همی خواهم از روشن کردگار که از تخم ایرج یکی نامور چو دیدم چنین زان سپس شایدم برین​گونه بگریست چندان بزار زمین بستر و خاک بالین او در بار بسته گشاده زبان کس از تاجداران بدین​سان نمرد سرش را بریده به زار اهرمن خروشی به زاری و چشمی پرآب سراسر همه کشورش مرد و زن همه دیده پرآب و دل پر ز خون همه جامه کرده کبود و سیاه چه مایه چنین روز بگذاشتند برآمد برین نیز یک چندگاه یکی خوب و چهره پرستنده دید که ایرج برو مهر بسیار داشت پری چهره را بچه بود در نهان از آن خوب​رخ شد دلش پرامید چو هنگامه​ی زادن آمد پدید جهانی گرفتند پروردنش مر آن ماه​رخ را ز سر تا به پای                     به کیوان برآورده گرد سیاه همی ریخت اشک و همی کند موی فکند آتش اندر سرای نشست به یکبارگی چشم شادی بدوخت سر خویشتن کرد زی کردگار بدین بی​گنه کشته اندر نگر تنش خورده شیران آن انجمن که هرگز نبینند جز تیره روز که بخشایش آرد بریشان دده که چندان زمان یابم از روزگار بیاید برین کین ببندد کمر اگر خاک بالا بپیمایدم همی تاگیا رستش اندر کنار شده تیره روشن جهان​بین او همی گفت کای داور راستان که مردست این نامبردار گرد تنش را شده کام شیران کفن ز هر دام و دد برده آرام و خواب به هر جای کرده یکی انجمن نشسته به تیمار و گرم اندرون نشسته به اندوه در سوگ شاه همه زندگی مرگ پنداشتند شبستان ایرج نگه کرد شاه کجا نام او بود ماه​آفرید قضا را کنیزک ازو بار داشت از آن شاد شد شهریار جهان به کین پسر داد دل را نوید یکی دختر آمد ز ماه آفرید برآمد به ناز و بزرگی تنش تو گفتی مگر ایرجستی به جای

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها