فریدون [صفحه 13]
سه شنبه 28 دی 1389 9:02 PM
| چو دیدند روی برادر به مهر دو پرخاشجوی با یکی نیک خوی دو دل پر ز کینه یکی دل به جای به ایرج نگه کرد یکسر سپاه بیآرامشان شد دل از مهر او سپاه پراگنده شد جفت جفت که هست این سزاوار شاهنشهی به لکشر نگه کرد سلم از کران به لشگرگه آمد دلی پر ز کین سراپرده پرداخت از انجمن سخن شد پژوهنده از هردری به تور از میان سخن سلم گفت به هنگامهی بازگشتن ز راه سپاه دو شاه از پذیره شدن که چندان کجا راه بگذاشتند از ایران دلم خود به دو نیم بود سپاه دو کشور چو کردم نگاه اگر بیخ او نگسلانی ز جای برین گونه از جای برخاستند چو برداشت پرده ز پیش آفتاب دو بیهوده را دل بدان کار گرم برفتند هر دو گرازان ز جای چو از خیمه ایرج به ره بنگرید برفتند با او به خیمه درون بدو گفت تور ار تو از ماکهی ترا باید ایران و تخت کیان برادر که مهتر به خاور به رنج چنین بخششی کان جهانجوی کرد نه تاج کیان مانم اکنون نه گاه چو از تور بشنید ایرج سخن |
|
یکی تازهتر برگشادند چهر گرفتند پرسش نه بر آرزوی برفتند هر سه به پرده سرای که او بد سزاوار تخت و کلاه دل از مهر و دیده پر از چهر او همه نام ایرج بد اندر نهفت جز این را نزیبد کلاه مهی سرش گشت از کار لشکر گران چگر پر ز خون ابروان پر ز چین خود و تور بنشست با رای زن ز شاهی و از تاج هر کشوری که یک یک سپاه از چه گشتند جفت نکردی همانا به لشکر نگاه دگر بود و دیگر به بازآمدن یکی چشم از ایرج نه برداشتند به اندیشه اندیشگان برفزود از این پس جز او را نخوانند شاه ز تخت بلندت کشد زیر پای همه شب همی چاره آراستند سپیده برآمد به پالود خواب که دیده بشویند هر دو ز شرم نهادند سر سوی پردهسرای پر از مهر دل پیش ایشان دوید سخن بیشتر بر چرا رفت و چون چرا برنهادی کلاه مهی مرا بر در ترک بسته میان به سر بر ترا افسر و زیر گنج همه سوی کهتر پسر روی کرد نه نام بزرگی نه ایران سپاه یکی پاکتر پاسخ افگند بن |
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العنهم جمیعا