فریدون [صفحه 15]
سه شنبه 28 دی 1389 9:03 PM
| کنون خواه تاجش ده و خواه تخت برفتند باز آن دو بیداد شوم فریدون نهاده دو دیده به راه چو هنگام برگشتن شاه بود همی شاه را تخت پیروزه ساخت پذیره شدن را بیاراستند تبیره ببردند و پیل از درش به زین اندرون بود شاه و سپاه هیونی برون آمد از تیره گرد خروشی برآورد دل سوگوار به تابوت زر اندرون پرنیان ابا ناله و آه و با روی زرد ز تابوت زر تخته برداشتند ز تابوت چون پرنیان برکشید بیافتاد ز اسپ آفریدون به خاک سیه شد رخ و دیدگان شد سپید چو خسرو برانگونه آمد ز راه دریده درفش و نگونسار کوس تبیره سیه کرده و روی پیل پیاده سپهبد پیاده سپاه خروشیدن پهلوانان به درد برین گونه گردد به ما بر سپهر مبر خود به مهر زمانه گمان چو دشمنش گیری نمایدت مهر یکی پند گویم ترا من درست سپه داغ دل شاه با های و هوی به روزی کجا جشن شاهان بدی فریدون سر شاه پور جوان بر آن تخت شاهنشهی بنگرید همان حوض شاهان و سرو سهی |
|
شد آن سایهگستر نیازی درخت یکی سوی ترک و یکی سوی روم سپاه و کلاه آرزومند شاه پدر زان سخن خود کی آگاه بود همی تاج را گوهر اندر شاخت می و رود و رامشگران خواستند ببستند آذین به هر کشورش یکی گرد تیره برآمد ز راه نشسته برو سوگواری به درد یکی زر تابوتش اندر کنار نهاده سر ایرج اندر میان به پیش فریدون شد آن شوخ مرد که گفتار او خوار پنداشتند سر ایرج آمد بریده پدید سپه سر به سر جامه کردند چاک که دیدن دگرگونه بودش امید چنین بازگشت از پذیره سپاه رخ نامداران به رنگ آبنوس پراکنده بر تازی اسپانش نیل پر از خاک سر برگرفتند راه کنان گوشت تن را بران رادمرد بخواهد ربودن چو بنمود چهر نه نیکو بود راستی در کمان و گر دوست خوانی نبینیش چهر دل از مهر گیتی ببایدت شست سوی باغ ایرج نهادند روی وزان پیشتر بزمگاهان بدی بیامد ببر برگرفته نوان سر شاه را نزدر تاج دید درخت گلفشان و بید و بهی |
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العنهم جمیعا