فریدون [صفحه 8]
سه شنبه 28 دی 1389 12:55 AM
| به خوبی شنیده همه یاد کرد چو این راز بشنید تور دلیر چنین داد پاسخ که با شهریار که ما را به گاه جوانی پدر درختیست این خود نشانده بدست ترا با من اکنون بدین گفتگوی زدن رای هشیار و کردن نگاه زبانآوری چرب گوی از میان به جای زبونی و جای فریب نشاید درنگ اندرین کار هیچ فرستاده چون پاسخ آورد باز برفت این برادر ز روم آن ز چین رسیدند پس یک به دیگر فراز گزیدند پس موبدی تیزویر ز بیگانه پردخته کردند جای سخن سلم پیوند کرد از نخست فرستاده را گفت ره برنورد چو آیی به کاخ فریدون فرود پس آنگه بگویش که ترس خدای جوان را بود روز پیری امید چه سازی درنگ اندرین جای تنگ جهان مرترا داد یزدان پاک همه بآرزو ساختی رسم و راه نجستی به جز کژی و کاستی سه فرزند بودت خردمند و گرد ندیدی هنر با یکی بیشتر یکی را دم اژدها ساختی یکی تاج بر سر ببالین تو نه ما زو به مام و پدر کمتریم ایا دادگر شهریار زمین |
|
سر تور بیمغز پرباد کرد برآشفت ناگاه برسان شیر بگو این سخن هم چنین یاد دار بدین گونه بفریفت ای دادگر کجا آب او خون و برگش کبست بباید بروی اندر آورد روی هیونی فگندن به نزدیک شاه فرستاد باید به شاه جهان نباید که یابد دلاور شکیب کجا آید آسایش اندر بسیچ برهنه شد آن روی پوشیدهراز به زهر اندر آمیخته انگبین سخن راندند آشکارا و راز سخن گوی و بینادل و یادگیر سگالش گرفتند هر گونه رای ز شرم پدر دیدگان را بشست نباید که یابد ترا باد و گرد نخستین ز هر دو پسر ده درود بباید که باشد به هر دو سرای نگردد سیهموی گشته سپید که شد تنگ بر تو سرای درنگ ز تابنده خورشید تا تیره خاک نکردی به فرمان یزدان نگاه نکردی به بخشش درون راستی بزرگ آمدت تیره بیدار خرد کجا دیگری زو فرو برد سر یکی را به ابر اندار افراختی برو شاد گشته جهانبین تو نه بر تخت شاهی نه اندر خوریم برین داد هرگز مباد آفرین |
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العنهم جمیعا