0

شاهنامه فردوسي

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

فریدون [صفحه 29]
سه شنبه 28 دی 1389  9:13 PM

برفتند یکسر گروها گروه یکی پرخرد مرد پاکیزه مغز بگفتند تازی منوچهر شاه بگوید که گفتند ما کهتریم گروهی خداوند بر چارپای سپاهی بدین رزمگاه آمدیم کنون سر به سر شاه را بنده​ایم گرش رای جنگ است و خون ریختن سران یکسره پیش شاه آوریم براند هر آن کام کو را هواست بگفت این سخن مرد بسیار هوش چنین داد پاسخ که من کام خویش هر آن چیز کان نز ره ایزدیست سراسر ز دیدار من دور باد شما گر همه کینه​دار منید چو پیروزگر دادمان دستگاه کنون روز دادست بیداد شد همه مهر جویید و افسون کنید خروشی بر آمد ز پرده سرای ازین پس به خیره مریزید خون همه آلت لشکر و ساز جنگ سپهبد منوچهر بنواختشان سوی دژ فرستاد شیروی را بفرمود کان خواسته برگرای به پیلان گردونکش آن خواسته بفرمود تا کوس رویین و نای سپه را ز دریا به هامون کشید چو آمد به نزدیک تمیشه باز برآمد ز در ناله​ی کر نای همه پشت پیلان ز پیروزه تخت                     پراگنده در دشت و دریا و کوه که بودش زبان پر ز گفتار نغز شوم گرم و باشد زبان سپاه زمین جز به فرمان او نسپریم گروهی خداوند کشت و سرای نه بر آرزو کینه خواه آمدیم دل و جان به مهر وی آگنده​ایم نداریم نیروی آویختن بر او سر بیگناه آوریم برین بیگنه جان ما پادشاست سپهدار خیره بدو دادگوش به خاک افگنم برکشم نام خویش از آهرمنی گر ز دست بدیست بدی را تن دیو رنجور باد وگر دوستدارید و یار منید گنه کار پیدا شد از بی​گناه سران را سر از کشتن آزاد شد ز تن آلت جنگ بیرون کنید که ای پهلوانان فرخنده رای که بخت جفاپیشگان شد نگون ببردند نزدیک پور پشنگ براندازه بر پایگه ساختشان جهاندیده مرد جهانجوی را نگه کن همه هر چه یابی به جای به درگاه شاه​آور آراسته زدند و فرو هشت پرده سرای ز هامون سوی آفریدون کشید نیا را بدیدار او بد نیاز سراسر بجنبید لشکر ز جای بیاراست سالار پیروز بخت

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها