فریدون [صفحه 22
سه شنبه 28 دی 1389 9:09 PM
| به سلم بزرگ آنگهی تور گفت نباید که آن بچهی نرهشیر چنان نامور بیهنر چون بود نبیره چو شد رای زن بانیا بباید بسیچید ما را بجنگ ز لشکر سواران برون تاختند فتاد اندران بوم و بر گفتگوی سپاهی که آن را کرانه نبود ز خاور دو لشکر به ایران کشید ابا ژنده پیلان و با خواسته سپه چون به نزدیک ایران کشید بفرمود پس تا منوچهر شاه یکی داستان زد جهاندیده کی بدام آیدش ناسگالیده میش شکیبایی و هوش و رای و خرد و دیگر ز بد مردم بد کنش ببادافره آنگه شتابیدمی چو لشکر منوچهر بر ساده دشت فریدونش هنگام رفتن بدید منوچهر گفت ای سرافراز شاه مگر بد سگالد بدو روزگار من اینک میان را به رومی زره به کین جستن از دشت آوردگاه ازان انجمن کس ندارم به مرد بفرمود تا قارن رزم جوی سراپردهی شاه بیرون کشید همی رفت لشکر گروها گروه چنان تیره شد روز روشن ز گرد ز کشور برآمد سراسر خروش خروشیدن تازی اسپان ز دشت |
|
که آرام و شادی بباید نهفت شود تیزدندان و گردد دلیر کش آموزگار آفریدون بود ازان جایگه بردمد کیمیا شتاب آوریدن به جای درنگ ز چین و ز خاور سپه ساختند جهانی بدیشان نهادند روی بدان بد که اختر جوانه نبود بخفتان و خود اندرون ناپدید دو خونی به کینه دل آراسته همانگه خبر با فریدون رسید ز پهلو به هامون گذارد سپاه که مرد جوان چون بود نیکپی پلنگ از پس پشت و صیاد پیش هژبر از بیابان به دام آورد به فرجام روزی بپیچد تنش که تفسیده آهن بتابیدمی برون برد آنجا ببد روز هشت سخنها به دانش بدو گسترید کی آید کسی پیش تو کینه خواه به جان و تن خود خورد زینهار ببندم که نگشایم از تن گره برآرم به خورشید گرد سپاه کجا جست یارند با من نبرد ز پهلو به دشت اندر آورد روی درفش همایون به هامون کشید چو دریا بجوشید هامون و کوه تو گفتی که خورشید شد لاجورد همی کرشدی مردم تیزگوش ز بانگ تبیره همی برگذشت |
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العنهم جمیعا