فریدون [صفحه 26]
سه شنبه 28 دی 1389 9:11 PM
| دمان از پس ایدر منوچهر شاه یکی نیزه انداخت بر پشت او ز زین برگرفتش بکردار باد سرش را هم آنگه ز تن دور کرد بیامد به لشکرگه خویش باز به شاه آفریدون یکی نامه کرد نخست از جهان آفرین کرد یاد سپاس از جهاندار فریادرس دگر آفرین بر فریدون برز همش داد و هم دین و هم فرهی همه راستی راست از بخت اوست رسیدم به خوبی بتوران زمین سه جنگ گران کرده شد در سه روز از ایشان شبیخون و از ماکمین شنیدم که ساز شبیخون گرفت کمین ساختم از پس پشت اوی یکایک چو از جنگ برگاشت روی بخفتانش بر نیزه بگذاشتم بینداختم چون یکی اژدها فرستادم اینک به نزد نیا چنان چون سر ایرج شهریار به نامه درون این سخن کرد یاد فرستاده آمد رخی پر ز شرم که چون برد خواهد سر شاه چین که فرزند گر سر بپیچید ز دین گنه بس گران بود و پوزش نبرد بیامد فرستادهی شوخ روی فریدون همی بر منوچهر بر به سلم آگهی رفت ازین رزمگاه پس پشتش اندر یکی حصن بود |
|
رسید اندر آن نامور کینه خواه نگونسار شد خنجر از مشت او بزد بر زمین داد مردی بداد دد و دام را از تنش سور کرد به دیدار آن لشکر سرفراز ز مشک و ز عنبر سر خامه کرد خداوند خوبی و پاکی و داد نگیرد به سختی جز او دست کس خداوند تاج و خداوند گرز همش تاج و هم تخت شاهنشهی همه فر و زیبایی از تخت اوست سپه برکشیدیم و جستیم کین چه در شب چه در هور گیتی فروز کشیدیم و جستیم هر گونه کین ز بیچارگی بند افسون گرفت نماندم بجز باد در مشت اوی پی اندر گرفتم رسیدم بدوی به نیرو ازان زینش برداشتم بریدم سرش از تن بیبها بسازم کنون سلم را کیمیا به تابوت زر اندر افگند خوار هیونی برافگند برسان باد دو چشم از فریدون پر از آب گرم بریده بر شاه ایران زمین پدر را بدو مهر افزون ز کین و دیگر که کین خواه او بود گرد سر تور بنهاد در پیش اوی یکی آفرین خواست از دادگر وزان تیرگی کاندر آمد به ماه برآورده سر تا به چرخ کبود |
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العنهم جمیعا