فریدون [صفحه 28]
سه شنبه 28 دی 1389 9:12 PM
| همی جست آن روز تا شب زمان به بیگانه بر مهر خویشی نهاد چو شب روز شد قارن رزمخواه خروشید و بنمود یک یک نشان چو شیروی دید آن درفش یلی در حصن بگرفت و اندر نهاد به یک دست قارن به یک دست شیر چو خورشید بر تیغ گنبد رسید نه دژ بود گفتی نه کشتی بر آب درخشیدن آتش و باد خاست چو خورشید تابان ز بالا بگشت بکشتند ازیشان فزون از شمار همه روی دریا شده قیرگون تهی شد ز کینه سر کینه دار پس اندر سپاه منوچهر شاه چو شد سلم تا پیش دریا کنار چنان شد ز بس کشته و خسته دشت پر از خشم و پر کینه سالار نو بیفگند بر گستوان و بتاخت رسید آنگهی تنگ در شاه روم بکشتی برادر ز بهر کلاه کنون تاجت آوردم ای شاه و تخت زتاج بزرگی گریزان مشو درختی که پروردی آمد به بار اگر بار خارست خود کشتهای همی تاخت اسپ اندرین گفتگوی یکی تیغ زد زود بر گردنش بفرمود تا سرش برداشتند بماندند لشکر شگفت اندر اوی همه لشکر سلم همچون رمه |
|
نه آگاه دژدار از آن بدگمان بداد از گزافه سر و دژ بباد درفشی برافراخت چون گرد ماه به شیروی و گردان گردنکشان به کین روی بنهاد با پردلی سران را ز خون بر سر افسر نهاد به سر گرز و تیغ آتش و آب زیر نه آیین دژ بد نه دژبان پدید یکی دود دیدی سراندر سحاب خروش سواران و فریاد خاست چه آن دژ نمود و چه آن پهن دشت همی دود از آتش برآمد چوقار همه روی صحرا شده جوی خون گریزان همی رفت سوی حصار دمان و دنان برگرفتند راه ندید آنچه کشتی برآن رهگذار که پوینده را راه دشوار گشت نشست از بر چرمهی تیزرو به گرد سپه چرمه اندر نشاخت خروشید کای مرد بیداد شوم کله یافتی چند پویی براه به بار آمد آن خسروانی درخت فریدونت گاهی بیاراست نو بیابی هم اکنون برش در کنار و گر پرنیانست خود رشتهای یکایک به تنگی رسید اندر اوی بدو نیمه شد خسروانی تنش به نیزه به ابر اندر افراشتند ازان زور و آن بازوی جنگجوی که بپراگند روزگار دمه |
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العنهم جمیعا