0

رمان همراز

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

رمان همراز

" بسمه تعالی "

مشخصات كتاب :

نام : همراز
نويسنده : منير مهريزي مقدم.
تعداد صفحات : 504
ناشر : علي . پاييز 87

نوشته پشت جلد :

زماني كه فرشته وارد زندگيمان شد، با خود انديشيدم كه ديوي وارد حريم ما شده، اما با گذشت زمان متوجه آن شدم كه فرشته واقعا فرشته است.
الان كه به گذشته نگاه مي كنم مي بينم زندگيم سراسر دستخوش حوادث بوده است. چرا روزگار چنين سرناسازگاري با من داشته است.

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
یک شنبه 26 دی 1389  11:40 PM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان همراز

فصل 1


تا آن شب كه زمزمه هاي عمه ها و پدر را از پشت در شنيدم قضيه را جدي نگرفته بودم. وقتي صحبت ها به زمزمه هاي آهسته تبديل شد دلهره به جانم چنگ انداخت. يواشكي پشت در اتاقم گوش خواباندم عمه مهين مي گفت :
- به خدا داداش نمي دوني چقدر خانمه. ملوك ديدش، مگه نه ملوك.
و صداي عمه ملوك.
- آره به نظر من هم خيلي خانم و مقبول بود. خوبيش اينه كه بچه نداره. بچه اش نمي شده به همين خاطر با مژگان راه مي ياد. نگران نباش.
با چند لحظه تاخير صداي پدر را شنيدم.
- نمي تونم نگران نباشم. هنوز هم مي گم بهتره صبر كنيم وقتي مژگان هم مثل مجيد رفت سر خونه و زندگيش اون موقع اقدام مي كنيم.
و باز صداي پر شور عمه مهين كه حالا خيلي ازش بدم آمده بود.
- اين حرف رو نزن داداش. مژگان الان سن حساسي داره كه نياز به سايه مادر داره. بهت قول مي دم كه راحت با هم كنار مي يان. خصوصاً از طرف فرشته خانم كه كاملاً خيالم راحته.
وصداي عمه ملوك.
- داداش جان، مژگان اينقدر بزرگ شده كه بفهمه تو چقدر به خاطر اونا صبر كردي. من كه مي گم دل دل نكن توكل به خدا اجازه بده مهين با فرشته خانم صحبت كنه و قرار بگذارند.
و پدر با نگراني كه از صدايش مي باريد گفت :
- اگه فقط ناراحتي ام مژگان نباشه هيچ مسئله اي ندارم.
و صداي پيروزمند و شاد عمه هايم ختم جلسه را اعلام كرد.
آن شب تا صبح از ناراحتي خوابم نبرد، عكس مامانم را روي سينه گذاشتم و تا صبح گريه كردم. حالا كه درست فكر مي كنم مي فهمم كه چقدر خودخواه بودم. اما مسلماً اين اقتضاي سنم بود. 18سالگي و اوج بلوغ بسيار خودخواهم كرده بود. پدر مهربانم را فقط براي خودم مي خواستم. داستان ها و فيلم هايي كه از نامادري خوانده و ديده بودم يك جادوگر بدجنس را در نظرم تداعي مي كرد. كسي كه محبت پدرم را از ما مي گرفت.
پنهاني كتكم مي زد. پدر كه از راه مي رسيد چُغولي ام را مي كرد و باعث مي شد پدر نظرش از من كه دختر يكي يك دانه اش بودم برگردد. گرسنگي، لباس هاي پاره، كارهاي سخت خانه، آن شب همه اين صحنه هاي وحشتناك مثل فيلمي واضح از جلو چشمم مي گذشت.
محبت هاي پدر كه طي هفت سال فوت مادرم هميشه نثارم بود لوسم كرده بود. سال اول راهنمايي بودم كه مامان در اثر بيماري سرطان فوت كرد. پدر به تنهايي و به سختي من و مجيد را به ثمر رساند.
آن زمان پدر هنوز بازنشسته نشده بود. صبح اول وقت كه من و مجيد هنوز در خواب ناز بوديم بيدار مي شد. نهار ظهر، صبحانه و حتي ساندويچ بين روزم را هم آماده مي كرد. مجيد در آستانه ديپلم گرفتن بود به موقع بيدارش مي كرد تا به كارهايش برسد. مرا با ملايمت و كُلي ناز بيدار مي كرد تاكيد داشت حتماً صبحانه ام را بخورم و تا نمي خوردم خيالش راحت نمي شد.
هر صبح خودش مرا به مدرسه مي رساند و برگشت با سرويس بودم اما تا به خانه مي رسيدم تلفن مي زد تا مطمئن شود كه رسيده ام.
با همه تنها بودن تفريح و خريد و ديگر واجباتِ زندگي را حفظ مي كرد. با محبت و پشتكار تمام، مرا از آب و گل در آورد مجيد را به دانشگاه و سربازي فرستاد و يك سال مي شد كه با انتخاب خود مجيد همسر دلخواهش را عقد كرد و فرستادشان سر زندگي.
از نظر من تُكتَم زن برادرم كه محبت خواهرانه اي به من داشت خانواده مان را تكميل كرده بود و ديگر نياز به كسي نداشتيم. از سه سال پيش كه پدر بازنشست شده بود با همكاري يكي از دوستانش يك دفتر املاك داير كرده و با هم كار مي كردند. تا اندازه اي خيالش از جهت من راحت شده بود اگر شب ها كمي دير هم مي آمد يا مجيد و تكتم مي آمدند و يا به درس هايم مي رسيدم.
واقعاً پدر با همت نگذاشته بود كمبود مادر را حس كنم ولي من آنقدر نمي فهميدم كه پدر به غير از چايي و شامي كه من جلويش مي گذاشتم نيازهاي ديگري هم دارد كه من در آن سن درك نمي كردم.
نزديك هاي صبح بود كه خوابم برد. با دستان گرم پدر كه نوازشم مي كرد بيدار شدم. عكس مامان را آهسته از دستم گرفت و روي ميز گذاشت و با ملايمت زمزمه كرد.
- دختر گُلم باز كه ناراحت بوده. نمي خواهي به پدرت بگي علتش چيه؟
اشك هاي خشك شده ام دوباره روان شد و سرم را روي شانه پر مهرش گذاشتم. وقتي سكوتم را ديد دوباره پرسيد :
- بگو باباجان. دختركم دوباره هواي مادرش رو كرده؟
عاشق اين بودم كه موهاي بلندم را نوازش كند. همانطور كه دست به روي موهايم مي كشيد دلم نيامد آرامشش را به هم بزنم. پس چيزي نگفتم. آنقدر نشست تا گريه هايم تمام شد و سبك شدم. دستم را گرفت و بلندم كرد.
- پاشو باباجون. مي خوام صبحانه بخورم بي تو نمي شه. پاشو تنبل خانم.
آن روز كلاس هايم براي ظهر بود پدر زودتر از منزل بيرون رفت گفت كه به بانك و از آن جا هم به دفتر مي رود. تا ظهر كسل و بي حال بودم هيچي از درس خواندن نمي فهميدم، دلم كسي را مي خواست كه برايش حرف بزنم. نمي توانستم از پدر دلگير باشم همه ي اين قضايا را از چشم عمه هايم مي ديدم آن ها بودند كه مي خواستند آرامش خانواده ما را به هم بزنند وگرنه كه پدر حرفي نداشت، مشكلي نداشت.
كلاس هاي خسته كننده آن روز را كه تمام كردم عوض رفتن به خانه به منزل برادرم رفتم. مجيد هنوز نيامده بود و تكتم تنها بود. تا وقتي مجيد بيايد تكتم طبق معمول وادارم كرد كمي زبان كار كنيم. رشته فارغ التحصيلي او زبان انگليسي بود و الحق از سال گذشته كه وارد خانواده ما شده بود زبانم خيلي بهتر شده بود. ما بين درس خواندن نگاهي مشكوك به من انداخت و پرسيد :
- امروز خيلي سرحال نيستي، درست مي گم؟
ناگهان ياد پدرم افتادم و از جا جستم.
- واي به پدر جون خبر ندادم كه اينجا هستم. حتماً نگران شده.
از تكتم معذرت خواستم به طرف تلفن مي رفتم كه صداي تلفن بلند شد، تكتم خنديد :
- خود پدر جونه. حدست درست بود.
گوشي را برداشتم خودش بود نگران و دلخور گفت :
- مژگان بابا تو اونجايي. نبايد به من خبر مي دادي بابا؟ داشتم سكته مي كردم.
دلم از مهرباني اش ضعف رفت و از سهل انگاري ام شرمنده شدم.
- سلام پدر جون خيلي ببخشيد يادم رفت. همين الان يادم اومد مي خواستم زنگ بزنم كه شما پيشقدم شديد.
- خوب خيالم راحت شد. باش تا آخر شب بيام دنبالت.
تازه تماس قطع شد كه مجيد آمد. مجيد تنها برادرم و جزء عزيزانم بود. به نظر من خوشگل تر و خوش تيپ تر از او هيچ مردي نبود. هميشه وقتي نظرم را با احساس بيان مي كردم تكتم به شوخي مي گفت :
- تو حكايت خاله سوسكه رو داري كه قربون دست و پاي بلوري بچه ش مي رفت.
چشم هايم را جمع مي كردم و خودم را لوس مي كردم.
- نه جون من تكتم همينطور كه مي گم نيست؟
تكتم در جوابم مي خنديد و جواب مي داد :
- من كه نمي تونم با خواهر شوهر جواب در جواب كنم. تسليم.
و مجيد و پدر به ما مي خنديدند. مجيد به محض وارد شدن با سر و صدا گفت :
- باز كه اين دردونه اينجاست. من نمي دونم اين از جون ما چي مي خواد.
با ديدنش چند لحظه غصه هايم را فراموش كردم. با اشتياق به طرفش رفتم و گونه هايش را بوسيدم.
- سلام داداش.
پيشانيم را بوسيد و جواب سلامم را داد. به دفترهاي روي ميز نگاه كرد و گفت :
- باز كه بساط معلم بازي جوره.
تكتم با سينيِ چاي از آشپزخانه بيرون آمد و سلام كرد. مجيد جواب سلامش را داد. تكتم گفت :
- ولي امروز شاگرد ما حواس درست و حسابي نداشت. بايد به وليش شكايت كنم.
مجيد زيركانه نگاهم كرد.
- نشنوم. نكنه يكي دل خواهر خوشگلم رو برده.
با دلخوري اخم كردم و جواب دادم :
- يعني تو اينطوري راجع به من فكر مي كني؟
پا روي پا انداخت و گفت :
- پس چي مي تونه فكر يه دختر جوون رو مشغول كنه؟
منتظر همين سوال بودم تا اشك هاي دم دستم را سرازير كنم. تكتم در كنارم نشست و با نگراني دستم را گرفت :
- آخه چي شده؟
و مجيد با چهره اي پرسشگر بِهم خيره شد. بعد از كمي گريه گفتم :
- فكر مي كنم قضيه زن گرفتن پدر جدي شده. ديشب صحبت هاشون رو شنيدم.
مجيد بر خلاف انتظارم خنديد و سر تكان داد :
- تو باز فال گوش ايستادي شيطون؟
با دلخوري ميان گريه گفتم :
- مجيد نخند به خدا از ديشب دارم ديوونه مي شم.
تكتم به سادگي پرسيد :
- چرا؟
حيرت زده و ناراحت نگاهش كردم و گفتم :
- حق داري متعجب باشي. آخه براي تو كه مادرت بالاسرته درك نگراني من مشكله.
تكتم اخمي كرد :
- نگو مژگان جون. من يك ساله وارد خانواده شما شدم پدر جون با محبت هاش نذاشته شما جاي خالي مادر رو حس كنيد. براتون هم پدر بوده هم مادر.
- خوب همين منو ناراحت كرده. وارد شدن يه فرد غريبه به خانواده آروم ما فاجعه به بار مي ياره.
به جاي تكتم مجيد با جديت گفت :
- بي انصاف نباش خواهر جون. چرا پدر بايد عمرش رو به پاي ما تموم كنه. اون بنده خدا مگه چقدر سن داره. به زحمت اگه به 55 سال برسه. چرا بايد همه وجودش مختص من و تو باشه. پس خودش چي؟! نبايد به خودش هم برسه؟
با ناراحتي جواب دادم :
- از تو انتظار نداشتم. تو كه مي دوني من در حد توانم به پدر جون مي رسم.
مجيد دستش را به نشانه مخالفت تكان داد :
- نه حرفت رو قبول ندارم. نمي تونم بپذيرم كه آنقدر بچه اي كه نفهمي پدر به غير از چاي و شام و نهار نيازهاي ديگه اي هم داره كه تو نمي توني براش فراهم كني. از اون گذشته يك سال، دو سال ديگه كه تو هم ازدواج كني و بري چي. مگه بيچاره پدر محكوم به تنهاييه؟
سرسختانه جواب دادم :
- ولي پدر به همين وضع راضيه اين عمه ها هستند كه مصر به هم ريختن آرامش ما شده اند.
- اين براي اينه كه عمه ها از تو كه 18 سال سنته بيشتر مي فهمن وگرنه هيچ دشمني با آرامش ما ندارن.
تكتم با مهرباني مرا در آغوش گرفت و گفت :
- كمي عاقلانه تر فكر كن مژگان جون.
همه اين حرف ها مثل ميخي بود كه در سنگ فرو مي رفت. به غير از حرف خودم هيچ حرفي را قبول نداشتم. مي خواستم آن ها هم از من حمايت كنند. فكر مي كردم دركم نمي كنند همين باعث شد بر شدت ناراحتي ام افزوده شود. حتي روز بعد هم وقتي هم كلاسي و دوست صميمي ام جريان ناراحتي ام را شنيد به من خنديد.
روز جمعه طبق معمول بيشتر جمعه ها مجيد و تكتم تنها به منزل ما آمدند. اين چند روز مي فهميدم كه پدر به صورتي مي خواست با من حرف بزند ولي اين پا و آن پا مي كرد. احساس مي كردم با خودش درگير است. كلافه بود نمي توانست با من كه اين چند روزه با او سنگين رفتار مي كردم راحت باشد.
ظهر كه من و تكتم در آشپزخانه مشغول پختن غذا بوديم پدر، مجيد را به بهانه سركشي به باغچه بيرون برد. هواي مطبوع ظهر اسفند ماه آنقدر عالي بود كه هر دو را به كار انداخت. چند مرتبه آهسته از پنجره به بيرون نگاه كردم. گرم صحبت بودند. مطمئن بودم پدر دل را به دريا زده و موضوع را با مجيد در ميان مي گذارد. هر بار كه مجيد را خندان مي ديدم بيشتر عصباني مي شدم. توقع داشتم ناراحتي اش را بروز دهد و لااقل به خاظر من هم كه شده پدر را از اين كار منصرف كند.
يك بار هم به بهانه چاي بردن برايشان رفتم كه چيزي سر در بياورم ولي بي فايده بود چونكه آنها با ديدن من حرفشان را قطع كردند.
بعد از غروب مجيد اجازه مرا از پدر گرفت كه با آن ها به گردش بروم. پدر با رضايت سوييچ ماشينش را داد. اصرارهاي ما براي آمدن پدر بي فايده بود ولي قول داد كه با دوستانش تماس بگيرد و با آنها به استخر برود. اينطوري خيالم راحت شد و راضي شدم كه با آنها بروم. تازه داخل ماشين نشسته بودم كه مجيد گفت :
- تو كه اينقدر نگران پدري پس چرا اينقدر بدقلقي مي كني؟ فردا كه عروسي كني چي؟ پدرجون هميشه بايد توي خونه تنها باشه. اون موقع باعث نگرانيِ من و خودته.
ناراحت و دلخور جواب دادم :
- اگه مشكل فقط همينه من قول مي دم هيچ وقت ازدواج نكنم.
مجيد خنده عصبي كرد :
- واقعا كه بچه اي مژگان! برات متاسفم تو حتي نمي توني بفهمي ازدواج تو هم يكي از آرزوهاي پدره.
با حالتي قهر گونه گفتم :
- اصلا نظر من چه ارزشي داره؟ پدر هم كه داره با هم دستيِ خواهرهاش كار خودش رو مي كنه، مژگان هم به درك.
مجيد گفت :
- نه خير اينطورا هم كه تو مي گي نيست. پدر جون اينقدر بامعرفت و با گذشت هست كه اول رضايت ما رو بگيره. مي دوني كه اين حق مسلم پدره و مي تونه چشم هاش رو ببنده و هر كاري دلش مي خواد بكنه در اصل به من و تو هيچ ربطي هم نداره ولي آقايي كرد امروز كه با هم توي حياط بوديم با كُلي خجالت موضوع رو برام باز كرد. من بهش اطمينان دادم كه كار درستي مي كنه ولي بنده خدا همش نگران تو بود. مي گفت مژگان چند روزه تو همه، حتي مي گفت اگه تو راضي نباشي از خيرش مي گذره.
منتظر جواب شد ولي من ساكت ماندم و جوابي ندادم. خودش ادامه داد :
- من از طرف تو هم مطمئنش كردم. تو كه حرف منو زمين نمي ندازي. مي اندازي؟
تكتم برگشت و ملتمسانه نگاهم كرد.
- الهي قربون خواهر شوهر مهربون و خوبم بشم. بگو نه. بگو نه.
با ناراحتي ولي با لبخند سر تكان دادم. اشك هايم منتظر فرو ريختن بود. به زحمت خودم را كنترل كردم. نمي خواستم گردشمان را خراب كنم.

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
یک شنبه 26 دی 1389  11:40 PM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان همراز

عصر روز بعد خاله بزرگم تلفن زد. با وجود گذشت هفت سال از فوت مامان، ما هنوز هم با آنها رفت و آمد داشتيم مخصوصا با دايي علي كه دوست پدر هم بود. آنها احترام زيادي براي پدر قائل بودند. خاله بعد از سلام و احوالپرسي با خوشحالي گفت :
- تبريك مي گم خاله، شنيدم انشاالله تصميم گرفتين يه مادر خوب به خونه بيارين.
با ناراحتي تشكري كوتاه كردم. خاله اعتراض گونه گفت :
- ولي كلاغه خبر آورده دختر خوشگل ما از اين قضيه خيلي خوشحال نيست. كلاغه درست گفته خاله؟
از خوشحالي اش ناراضي بودم و منتظر همين تلنگر بودم كه بغضي را كه چند روز بود يدك مي كشيدم بشكنم. خاله نوچ نوچي كرد.
- نداشتيم خاله. تو بايد خوشحال باشي كه كسي به اسم مادر مياد تو خونتون. فكر پدرت رو بكن. بنده خدا گناه داره . اذيتش نكن. اونقدر آقاست كه امروز رفته مغازه دايي علي ت، ازش اجازه گرفته. به خدا ما خيلي خوشحال شديم. خدا بيامرزه مامانت رو جاش خاليه ولي خوب بايد خواست خدا رو بپذيريم او مُرده، پدرت كه زنده است پس بايد زندگي كنه عزيز دلم. زنگ زدم به مجيد تبريك بگم اون گفت تو خيلي راضي به اين امر نيستي. ناراحت شدم از تو كه دختر عاقلي هستي توقع نداشتم.
ميان گريه گفتم :
- آخه خاله.....
- آخه خاله نداره. سعي كن با خودت كنار بيايي. به خدا همه بد نيستند. صبر كن اين بنده خدا بياد شايد خيلي زودتر از اونچه فكر مي كني به اشتباهت پي ببري.
اين هم از خاله! يكي پيدا نمي شد كه حرف مرا بفهمد. عمه ها مدام قربان صدقه ام مي رفتند و مژگان جون مژگان جون مي كردند. پدر نمي گذاشت قند توي دلم آب شود و چيزي نگذشت كه در چشم به هم زدني همه چيز تمام شد.
دو هفته به عيد يك روز، پنجشنبه صبح توي محضر عقد كردند و شب يك مهماني كوچك فاميلي گرفتند. عموها و عمه ها با خانواده و خودمان. فرشته خانم هم كه همون مامان جديد من مي شد، به اتفاق خواهرها و برادرهايش. البته پدر شخصا از دايي ها و خاله هايم هم دعوت كرد ولي آنها با خوشرويي دعوت پدر را رد كردند و آمدنشان را به خاطر حضور خانواده فرشته جايز ندانستند.
شام از بيرون سفارش دادند و سرشب فرشته خانم به همراه خانواده تشريف آوردند. با اينكه سعي داشتم چيزي نشان ندهم ولي در دلم غوغايي به پا بود. تكتم يك لحظه از من جدا نمي شد و مدام كنار گوشم التماس مي كرد كه خوددار باشم ولي دست خودم نبود. زني كه وارد مي شد قرار بود جاي مادرم را بگيرد، شوخي نبود، خواب نبود، جديِ جدي بود.
با وجود قيافه تقريبا زيبا و متين و خوشرويش همان طور كه حدس مي زدم به دلم ننشست. تكتم و عمه مهين مرا جلو بردند و با او روبوسي كردم. عطر گل ياس زده بود. لبخندي تصنعي زدم و خوش آمدي كوتاه گفتم. پدر كه تمام امروز حتي يك لحظه هم چشم در چشم من نشده بود سعي كرد به او نزديك نشود. با تك تك اعضاي خانواده فرشته سلام و احوالپرسي كرد. به اصرار عمه ملوك كنار فرشته ايستادم. در همين موقع مجيد با دسته گلي وارد اتاق شد. همه دست زدند. برادر نازنينم با لبي خندان به آنها نزديك شد. به فرشته كه شرمزده سرش را پايين انداخته بود تبريگ گفت و دسته گل را تقديمش كرد. با پدر هم روبوسي كرد و تبريگ گفت. احمد آقا شوهر عمه ملوك دست زد و بقيه هم به پيروي از او دست زدند. احمد آقا با لحني پر از شوخي خطاب به پدر گفت :
- حسن آقا از قديم گفته اند و چه خوش گفته اند. شب زفاف كم از روز پادشاهي نيست به شرط آنكه به شرط آنكه....
همه خنديدند. احمد آقا دست به شانه مجيد زد و ادامه داد.
- به شرط آنكه پسر، را پدر كُند داماد!
پدرجون با شرمندگي سرش را پايين انداخت و خنديد. مجيد با خوشحالي دست زد و همه دوباره دست زدند. مجيد مرا صدا زد دستم را گرفت و با خود كشيد. آهسته زير گوشم گفت :
- اخم هات رو باز كن بداخلاق.
من كنار فرشته و خودش كنار پدر ايستاديم و تكتم از ما عكس گرفت. بعد تكتم هم به جمع ما پيوست و نغمه، دختر عمه مهين عكسمان را گرفت. يك عكس هم من تنها با پدر و فرشته گرفتم. يكي هم من و تكتم با فرشته. فكر مي كردم : هنوز اولشه! مي خواد جاي خودش رو محكم بكنه بعد به حساب من برسه. ولي كور خونده من اونقدر بهش رو نمي دم كه هر كار بخواد بكنه.
شام را آوردند. عمه ها تند تند به سفره ها رسيدگي مي كردند كه چيزي كم و كسر نباشد. مجيد هم هر آنچه آنان مي خواستند فراهم مي كرد. پدر ميان جمع آقايان نشسته بود و فرشته مابين خواهرها و زن برادرهاي خودش. عمه مهين با او شوخي مي كرد و او فقط با سر پايين لبخند مي زد. فهميده بودم كه فرشته با عمه مهين در يك مدرسه همكار هستند. به همين خاطر با هم راحت بودند. سن فرشته شايد به 42 يا 43 مي رسيد. زياد پير نبود و گذر 43 سال عمر در چهره ساده اش به زحمت پيدا بود.
مطمئنم كه هيچ علائمي از بدجنسي در آن چهره ساده اي كه هر موقع نگاهش به من مي افتاد با لبخندي همراه بود، نمي ديدم ولي باز هم نمي توانستم قبولش كنم! از كنار هر لبخندش با ناراحتي مي گذشتم و تا آخر شب هر وقت به اين جمع شاد نگاه مي كردم، با نگراني و محكم سرم را تكان مي دادم تا از آن خواب وحشتناك بيدار شوم اما نه، به اين سادگي نبود، خواب نبود. كابوسي بود كه در بيداريم بود و مجبور بودم بپذيرمش. چه وحشتناك؛ تنها خبري كه مرا از خستگي آن شب به در بُرد خبر حاملگي تكتم بود كه همان روز فهميده بود و مجيد با شوق زياد بعد از شام اين خبر را به من داد و نمي دانم ديگر به كه گفته بود كه همه پُر شدند و باز سر بسر گذاشتن هاي احمد آقا كه بيشتر شد، دلم را ريش مي كرد. رو به پدر با لودگي گفت :
- آقاي پدربزرگ خوشي ها رو يك شبه درو مي كني. به پا نيفتي!
پدر بيچاره ام يك لحظه هم نگاهم نمي كرد و فرشته هم كه گويي از نگاه هاي متنفر من معذب شده بود، نگاهش را از من مي دزديد.
عاقبت به آخر شب نزديك مي شديم و وقت خداحافظيِ مهمان ها رسيد. دوباره تبريكات و آرزوي زندگيِ‌خوش براي عروس، داماد و خداحافظي.
پدر و مادر فرشته هم فوت كرده بودند. به همين خاطر برادر بزرگِ فرشته كه از پدرجون سن بالاتري داشت، پيشاني خواهرش را بوسيد و دست او را در دست پدرم گذاشت. تمام تنم مي لرزيد.
به زحمت خودم را به آشپزخانه رساندم و آبي به صورتم زدم و باز تكتم نگران پشت سرم آمد.
شانه هايم را ماليد و دلداريم داد ولي من هيچ نمي فهميدم. پدر نازنينم را از دست رفته و آرامشمان را به هم ريخته مي ديدم.
با اين حال نمي خواستم تكتم را كه ملتمسانه درخواست مي كرد به خاطر او خودم را كنترل كنم، ناراحت كنم.
با فشار سنگيني كه به روي خودم براي سرپا ايستادن مي آوردم توانم از دست رفته بود. به روي مبلي ولو شدم و تكتم در كنارم ايستاد. تقريبا تمام مهمان ها به غير از عمه هايم رفته بودند و من در حال ضعف بودم كه فرشته چهار بسته كادوپيچ را رو كرد و با اولين كادو به طرف من آمد.
با التماس هاي زمزمه مانند تكتم با زحمت برايش ايستادم و صورتم را جلو بردم تا ببوسد و بعد فورا به كمك تكتم نشستم تا نشكنم. كادو را باز نكرده روي زانوهاي لرزانم گذاشتم.
دومين بسته متعلق به تكتم بود كه بر عكس من به گرمي از فرشته تشكر كرد و او را بوسيد و بدون معطلي آن را باز كرد. يك بلوزِ بافتني ليمويي و واقعا زيبا بود. عمه مهين به جاي فرشته توضيح داد.
- تكتم جان اينا هنر خود فرشته خانمه. مبارك باشه خيلي قشنگه.
وقتي كادوي مجيد را مي داد به اصرار عمه مهين با او دست داد و مجيد هم صميمانه تشكر كرد و مثل همسرش مشتاقانه آن را باز كرد.
براي او هم يك پليور كرم قهوه ايِ طرح دار و خيلي شيك بافته بود كه همانجا پوشيد و دوباره از فرشته تشكر كرد. عمه ملوك با لحني كه حالم را به هم مي زد، به من گفت :
- مژگان جون نمي خواي باز كني هديه تو رو هم ببينيم؟
تكتم كه از حالم خبر داشت براي گرفتن جلوي زبان من به جاي من جواب داد :
- نه، مژگان زرنگه مي خواد تنهايي بازش كنه و وقتي پوشيد ببينيم.
فرشته شرمزده و با صدايي نرم و قشنگ كه باز هم به دلم ننشست گفت :
- ببخشيد، نمي دونستم مسافر تو راهي داريد وگرنه حتما براي او هم چيزي مي بافتم.
تكتم صميمانه تشكر كرد و عمه مهين گفت :
- هنوز فرصت باقيه. بذاريد قربونش برم بياد اون وقت آستين بالا بزنيد.
و فرشته به عنوان رضايت لبخند زد. آخرين كادو متعلق به پدرجون بود كه شرمزده آن را گرفت و مي خواست باز نكرده كنار بگذارد كه مجيد جلو رفت و با شوخي گفت :
- قبول نيست پدر جون. باز شود ديده شود بلكه پسنديده شود.
و خودش با اجازه فرشته آن را باز كرد. يك پليور يقه هفت بدون آستين و كرم رنگ! الحق كه خيلي با سليقه بافته شده بود و خيلي شيك بود. مجيد به اصرار كت پدر جون را در آورد و پليورش را تنش كرد و همراه عمه ها و همسرش براي پدر جون كه كاملا قرمز شده بود و سرش پايين بود، دست زدند.
حالم هر لحظه بدتر مي شد. منتظر بودم كه همه بروند و من به اتاقم پناه ببرم كه مجيد ناغافل خطاب به پدر جون گفت :
- پدر اگه شما اجازه بديد مژگان رو يه هفته اي به خونه مون ببريم. با خبري كه از تكتم رسيده فعلا مي ترسم تنهاش بذارم.
پدرجون براي اولين بار در آن شب نگاهي هراسان به من انداخت. با همان نگاه غافلگير به او خيره شدم و منتظر بودم كه مثل هميشه بگويد :
- مگه من طاقتِ دوريِ دختر خوشگلم رو دارم؟!
كه نگفت. آنقدر بچه بودم كه نفهميدم چرا مجيد فعلا مي خواست مرا از آنجا ببرد ولي پر توقع انتظار داشتم به خاطر من از زني كه به هزار اميد و آرزو همسرش شده بود بگذرد. در ميان حيرت من جواب داد :
- اگه مژگان خودش دوست داشته باشه چند روزي پرستار همسر برادرش باشه، من حرفي ندارم.
دوست داشتم همان جا بميرم و عروسيشان را به عزا تبديل كنم. فكرهاي احمقانه و بچه گانه!
در حاليكه سعي كردم به زحمت سر پا بايستم تا نيفتم و دل فرشته خُنك نشود، به اتاقم رفتم و در چشم به هم زدني آماده رفتن شدم.
آنقدر هول بودم كه هديه ام را از روي مبل اتاق پذيرايي بر نداشته بودم. خداحافظيِ زير لبي و خشكي با پدر و فرشته كردم و زودتر از تكتم و مجيد بيرون رفتم.
مجيد به محض نشستن داخل ماشين و به راه افتادن با عصبانيت به من توپيد :
- حالم امشب ازت به هم خورد مژگان. يه دختر لوس و نُنُر و خودخواه. تو خجالت نكشيدي جلوي خانمي به او با شخصيتي اينطور رفتار كردي و آبروريزي براي پدرجون راه انداختي؟
احساس كردم دل و روده ام بالا آمد. با فشاري كه به تن لرزانم وارد آوردم به زحمت گفتم :
- داداش نگه دار.
دو دستم را جلو دهانم گذاشتم و با ترمز شديد مجيد بيرون پريدم و به طرف جوي خيابان دويدم و بالا آوردم. تكتم با نگراني در كنارم گريه مي كرد و مجيد شانه هايم را گرفت. با دستمال اشك هايم را پاك كرد و مرا به داخل ماشين برگرداند.
بقيه مسير را كه خيلي طولاني نبود فقط صداي گريه هاي من بود و مجيد ديگر چيزي نگفت. آن شب تا صبح تب داشتم و مجيد و تكتم در كنارم بيدار بودند. گاهي كه با ضعف پلك هاي را باز مي كردم چهره نگران و اشك هاي تكتم را مي ديدم و دوباره بيهوش مي شدم. چه شب بدي بود آن شب.

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
یک شنبه 26 دی 1389  11:41 PM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان همراز

فصل دوم - 1

روز بعد كه جمعه بود هر سه با هم تا نزديك ظهر خواب بوديم. بعداً فهميدم آن دو تا صبح بالاي سر من بيدار بوده اند چونكه تا آن موقع در تب مي سوخته ام.
طفلكي تكتم با آن حال خودش فوراً دست به كار شد. برايم سوپ گذاشت و مجيد هم با شوخي و بدون اينكه ديگر حرفي از ديشب بزند مشغول تدارك كباب شد. براي پختن كباب ها هم مرا مجبور به بيرون آمدن و باد زدن كرد. تبم قطع شده بود و حال بهتري داشتم.خصوصاً كه آن روز هوا خيلي خوب و بهاري بود. بعد از نهار و كمي استراحت مجيد پيشنهاد داد كه سري به پدر جون بزنيم. با اينكه ميلي به رفتن نداشتم نخواستم دوباره برادرم را ناراحت كنم و با اكراه قبول كردم. اول مجيد تلفن زد و آمدنمان را خبر داد و سپس راه افتاديم.
بين راه مجيد دوباره يك جعبه شيريني گرفت و وقتي جلو در حياط رسيديم، كه خواهر و برادر فرشته قصد رفتن داشتند و پدر جون و فرشته براي بدرقه آن ها به بيرون آمده بودند.
بعد از سلام و احوالپرسيِ خشكي با فاميل فرشته به طرف پدر جون كه برايم آغوش گشوده بود رفتم. با وجود دلخوري از او نتوانستم خوددار باشم و در آغوشش فرو رفتم اشك هاي خسته ام را كنترل كردم. اجازه دادم مرا به خود بفشارد و من هم سينه آشنا و امنش را حريصانه بو مي كشيدم.
بعد از آن با اندك هُلي كه پدر جون به من وارد كرد به طرف فرشته رفتم. به سردي دست در گردنش انداختم و بدون بوسيدنش گذاشتم صورتم را ببوسد.
با رفتن مهمان ها همه با هم به داخل منزل رفتيم. به محض وارد شدن يك بوي خوب را كه برايم خوش آيند نبود حس كردم، بوي تميزي، بوي چاي، بوي كيك و در كُل بوي يك كدبانو!
ظاهراً مجيد هم متوجه اين بو شده بود چونكه با لذت بيني اش را بالا كشيد و با حس غريب و بدون شوخي و گرم گفت :
- چه بوي خوبيه پدر جون. خونه مون بوي مادر داشتن گرفته.
تكتم آهسته به شانه او زد و به من اشاره كرد. مجيد جدي و آميخته به شوخي گفت :
- چيز بدي نگفتم كه. دروغ نمي گم. تا حالا هر وقت وارد مي شديم خونه بوي خواهر داشت ولي از اين به بعد بوي خواهر و مادر مي ده و اين خيلي خوبه. من كه ديگه هر شب اينجام.
پدر خنديد و فرشته با لبخندي گرم جواب داد :
- قدمتون روي چشم آقا مجيد. براي من هم خيلي عاليه كه يه مرتبه اي يه خانواده خوب پيدا كرده ام.
حوصله اين چرت و پرت ها را نداشتم. براي تعويض لباس به اتاقم رفتم. كادوي من همان طور سربسته روي ميز راهرو بود. اين يعني به اتاقم نرفته بود. بدون توجه به كادو به اتاقم رفتم اما پشت سرم تكتم با كادو آمد با نگاهي ناراضي و لحني دلخور اما مهربان گفت :
- مژگان جون مگه تو به من قول ندادي خوددارتر باشي؟ چرا اينقدر خشكي؟ به خدا پدر جون غصه مي خوره. فرشته خانم هم همينطور. درست نيست يه خانم سيد رو ناراحت كني.
با لحني كه سعي مي كردم بي ادبانه نباشد جواب دادم.
- من كه كار بدي نكردم ولي به جون تو نمي تونم كار خوبي هم بكنم.
تكتم با لبخندي مهربان و با يك با اجازه گفتن شروع به باز كردن كادويم كرد. يك بلوز نارنجي خوشرنگ بود. با به به و لذت آنرا جلو ديدگان مشتاقم باز كرد. يقه كج و قلاب بافي شده و آستين هاي كوتاه و چسب، خيلي مدل آنرا قشنگتر كرده بود. تكتم با خوشحالي گفت :
- چقدر قشنگه مژگان. معلومه فرشته خانم خيلي با سليقه است.
چشمكي زد و ادامه داد :
- ولي بلوز تو خيلي باحال تره. معلومه تو رو بيشتر از من دوست داره.
با بي تفاوتي شانه بالا انداختم ولي تكتم دست بردار نبود و گفت :
- براي شروع بلوزت رو تنت كن و موهاي قشنگت رو بنداز رو شونه هات بيا بيرون تا پدر جون كيف كنه.
خواستم مخالفت كنم كه تكتم حربه هميشگي اش را به كار گرفت و با گردن كج و يك به خاطر من گفتن مرا مجبور به كوتاه آمدن كرد. رنگ بلوز كاملاً با پوستم هم خواني داشت. تكتم همانطور كه مي خواست موهايم را باز كرد. با لذتي خواهرانه براندازم كرد و صورتم را بوسيد.
خودش هم بلوز جديدش را پوشيده بود. مانتو و روسريش را در آورد. موهايش را شانه زد و با هم از اتاقم بيرون آمديم.
اول از همه چشم مشتاق پدر جون به ما افتاد و سپس مجيد، كه او هم پليور اهدايي اش را پوشده بود فرشته در آشپزخانه بود. مجيد با حرارت و صداي بلند گفت :
- فرشته خانم بياييد هنرهاي قشنگتون رو ببينيد. خدا خيرتون بده كه شب عيدي ما رو نو نوار كردين.
فرشته با سينيِ چاي از آشپزخانه بيرون آمد. با نگاهي به من و تكتم گفت :
- كار منو اندام هاي قشنگ دخترهاي خوشگلم به رونق آورده.
تكتم بازوي مرا گرفت و به طرف فرشته برد. اول خودش او را بوسيد و تشكر كرد. من هم مجبوري ولي سرد او را بوسيدم و تشكر كردم.
وقتي نشستيم مجيد سيني را از فرشته گرفت و از همه پذيرايي كرد. بشقابها را خود فرشته جلومان گذاشت من كنار پدر جون نشسته بودم و او دستش را دور شانه ام انداخته بود. با وجود اينكه از در كنار او بودن مثل هميشه لذت مي بردم ولي صدايي موذي در مغزم مي گفت كه علاقه پدر جون مثل سابق نمي شود!
مجيد با ديس كيك خوشگلِ دستپخت فرشته جلوم خم شد. تا به نشانه نخواستن سر تكان دادم، دست روي شانه ي افتاده ام گذاشت و آهسته آنرا فشرد!
دلم براي پدرجون سوخت و بدون نگاه كردن به نگاه خصمانه مجيد با بي ميلي يك برش كوچك برداشتم. به جاي من مجيد دو برش بزرگ در بشقابش گذاشت. نشست و خطاب به فرشته گفت :
- قيافه ي كيكتون كه خيلي عاليه. با اجازه من كمي بيشتر برداشتم كه مزه ش رو كاملا بفهمم.
پدرجون فقط خنديد و فرشته نوش جان گفت.
همه به چهره خندان و باز مجيد نگاه مي كريدم كه بعد از هر قطعه خوردن با لذت سر تكان مي داد و در اين بين دوباره گفت :
- فرشته خانم لطفا دستور كيكتون رو به تكتم هم بديد. اين خيلي خوشمزه س.
فرشته نگاهي مهربان و صميمي به تكتم كرد و جواب داد :
- تكتم جان در وضعي نيست كه بخواد از اين كارها بكنه. هر وقت خواستيد خودم با كمال ميل براتون مي پزم.
جمعمان را آمدن عمه ها كامل كرد و تا ساعتي با گفتگوهاي شاد و شوخي هاي مجيد گذشت. تنها نفرات ساكت آن جمع من و پدرجون بوديم. من به خاطر ناراحتي و او به خاطر شرمندگي!
تا آخر كه آنجا بوديم من از كنار پدرجون تكان نخوردم. اما عمه مهين و مجيد به فرشته در پذيرايي به فرشته كمك كردند. با اينكه ظاهر كيك خيلي هوس انگيز بود ولي خودداري كرد و آنرا نخوردم.
دوباره با مجيد و تكتم به خانه شان برگشتم و تا يك هفته آنجا ماندم و سعي كردم با آرامش حاكم بر آنجا به امتحاناتم برسم. تا جايي هم كه توانستم به تكتم در خانه تكاني عيد كمك كردم.
در مدت آن يك هفته فقط يكبار ديگر به ديدن پدرجون رفتيم ولي او هر روز، آن هم چند مرتبه تلفن مي زد و حالم را مي پرسيد.
با اينكه هنوز از او دلگير بودم اما به محض شنيدن صدايش به قول تكتم مي شكفتم!
فرشته هم هر روز يكبار تلفن مي زد. از حال من و تكتم مي پرسيد و با اينكه هميشه سرد جواب احوالپرسي اش را مي دادم باز هم روز بعد زنگ مي زد و من هنوز عقيده داشتم اين رفتار مخصوص روزهاي اول جا افتادن است. طوري لجوج بودم كه ديگر مجيد و تكتم هم از نصيحت كردن من خسته شده بودند خاله بزرگم دوباره زنگ زد و از من قول گرفت عاقلانه عمل كنم، كه من به قولم وفا نكردم.
بالاخره جمعه بعد و درحاليكه فقط يكي ديگر از امتحاناتم مانده بود با مجيد و تكتم ناهار به منزلمان رفتيم و قرار شد ديگر با آنها برنگردم.
از در حياط كه وارد شديم تغييرات به چشم مي آمد. يك هفته به عيد مانده بود. باغچه ها كاشته شده و مرتب بوي تازگي و بهار، همراه شمعداني هايي كه از پشت پنجره زيرزمين بيرون آمده بود و دور باغچه چيده شده بود و حياط تازه شسته شده بود، طراوتي به همه حياط بزرگمان داده بود.
پدر و فرشته براي استقبالمان به روي تراس آمدند و مجيد باز هم از تميزي و طراوت آنجا تعريف كرد و باز هم آن طراوت و تازگي را مرهون تشريف فرمايي فرشته دانست و باز هم پدر چيزي نگفت و فرشته تشكر كرد.
با احساس يك گرسنه تازه به غذا رسيده خودم را در آغوش پدر رساندم و حريصانه او را بوسيدم و بوييدم و بر حسب احترامي زوركي آغوش گرم فرشته را به سردي پاسخ دادم و با سرسختي تمام او را نبوسيدم.
اعتراف مي كنم رفتار مهربانش حس مطبوعي به من مي داد كه با غروري بي جا نمي خواستم آنرا قبول كنم هنوز همه در حياط بودند كه من براي تعويض لباس به داخل رفتم.
چه بوي خوبي. بوي تميزي و خانه تكاني شب عيد همراه بوي قورمه سبزي و بوهايي مثل پياز داغ و نعناع داغ، گيجم كرد.
حالا كه كسي نبود با دقت به اطراف نگاه كردم. همه جا از تميزي برق مي زد. پرده ها، شيشه ها، مبلها و همه چيز. اما هيچ تغيير دكوري انجام نشده بود!
به ياد عيدهاي سالهاي گذشته افتادم كه با وجود كارگري كه دو روز پدر جون مي گرفت ولي من هم با در ميان بودن امتحانات ثلث دوم مجبور بودم پا به پايش كار كنم و از پاي بيافتم.
حالا هيچ خبري از آن خستگيها نبود و همه جا مثل جادوگري كه با چوب جادويش همه چيز را تغيير داده تميز و عالي بود ولي لجوجانه اين موهبت را نديده گرفته و آرزو كردم كاش فرشته نبود و من با جان و دل آن همه خستگي را مي پذيرفتم.
نفس عميقي از سر نااميدي كشيدم. ديگر كاري از دست من ساخته نبود. فرشته آمده بود كه بماند و مقداري از محبت پدر را بگيرد. آرزو كردم كاش اتفاقي برايش بيفتد و بميرد!
به اتاقم رفتم. معلوم بود هيچكس به حريم من دست درازي نكرده چونكه هيچ چيز دست نخورده بود لبخند موذي زدم! خوب بود كه لااقل حد خودش را مي فهميد.
لباس عوض كردم و از اتاق بيرون آمدم. فرشته همزمان با يك دست سيني و با دست ديگر ظرف شيريني از آشپزخانه بيرون آمد و لبخندي گرم تحويلم داد كه همان باعث شد ظرف شيريني را از او بگيرم. با مهرباني و انگار كه كار مهمي انجام داده ام گفت :
- دستت درد نكنه عزيزم. بيا بريم بيرون. بچه ها دوست دارن از اين هواي خوب استفاده كنن.
بدون مخالفت همراهش رفتم و زير چشمي براندازش كردم. يك دامن بلند قهوه اي و يك بلوز كرم بافتني كه مسلما كار خودش بود پوشيده بود و يك روسري كرم هم به سر داشت كه احتمال دادم به خاطر مجيد باشد.
چاي و شيريني را روي صندلي هاي كنار باغچه و زير آن آفتاب دلچسب خورديم. باز هم من كنار پدرجون نشسته بودم و دست مهربانش روي شانه ام بود.
پدر گرم صحبت با مجيد بود و تكتم با فرشته صميمي شده بود و من گاهي به صحبتهاي اين طرف و گاهي آن طرف گوش مي دادم و فرشته با حس يك ميزبان از ما پذيرايي مي كرد.
خودخواهانه فكر مي كردم مي خواهد با اين كارها نشان دهد كه همه كاره آن خانه از اين به بعد او خواهد بود و من به كنارم! محبتهايش را نديده مي گرفتم و با عينك بدبيني فقط بدي مي ديدم و بس.
ساعتي بعد كه براي ناهار به داخل رفتيم مجيد و تكتم بوي غداها را با نفسي عميق به جان كشيدند. تكتم گفت :
- من عاشق قورمه سبزي هستم. دستتون درد نكنه فرشته خانم. خيلي هوس قورمه سبزي كرده بودم!
فرشته با رضايت خنديد و جواب داد :
- خدا رو شكر. نمي دونستم بايد چي هوسونه براي خانمي حامله بپزم. به همين خاطر كمي آش كشكش هم پختم.
مجيد شادمانه دستها را به هم ماليد :
- به به. ديگه از اين بهتر نمي شه. خوبه ما هم به بهانه تكتم به نوايي مي رسيم. من و مژگان كشته مرده ي آش كشكيم.
مجيد نگاهي به اطراف انداخت و ادامه داد :
- چه خونه ي تميزي. بوي عيد مي ده. دستتون درد نكنه ولي اگه ميز تلويزيون رو جلوي پنجره مي ذاشتيد بهتر نبود؟
به جاي فرشته پدرجون جواب داد :
- منم گفتم ولي فرشته خانم گفت باشه با سليقه خوب مژگان دكور عوض كنيم.
تكتم آرام به پهلويم زد و مجيد گفت :
- خوب پس تا شما و تكتم به داد شكم گرسنه ما برسيد و سفره رو آماده كنيد من و پدر و مژگان هم كمي تغيير دكور مي ديم.
وقتي پدر و مجيد دست به كار شدند ناچار به كمكشان رفتم. تكتم و فرشته هم به آشپزخانه رفتند.
در حين كار به حركت و صحبتهاي فرشته فكر مي كردم. رفتار و كردار او با رفتار بدخواه من تناقض داشت كه نمي خواستم آنرا بپذيرم. جاي ميز تلويزيون را عوض كرديم. مجيد بلند گفت :
- فرشته خانم مبلها همين جا باشه؟
فرشته از آشپزخانه جواب داد :
- هر طور دوست داريد. مژگان جون از من جوونتره و سليقه ش بهتره. هر جور ميگه بچينيد!
مجيد نگاهي ناراحت به من انداخت و دست به كار شديم و تقريبا آخر كار ما بود كه فرشته صدا زد :
- تشريف بياريد غدا اماده ست. هر چي سخته بذاريد خودم مي كنم. شما خودتون رو خسته نكنيد.
پدر براي شستن دستهايش رفت. مجيد زير لبي و با لحني ناراحت به من گفت :
- زبونت خسته مي شه يه تشكر از بنده خدا بكني؟
با حيرت نگاهش كردم كه گفت :
- حيف از اون همه احترامي كه براي تويِ زبون نفهم مي ذاره.
دلم شكست. هنوز چيزي نشده احترام برادرم را هم از من دزديده بود. با نارضايتي به دستشويي رفتم آبي به صورتم زدم تا از آن حال خارج شوم. در آيينه به خودم نگاه كردم و گفتم : مي دونم باهات چيكار كنم!
با آن غذاهاي عالي، ميزي قشنگ چيده بودند. سبزي خوردن كه سالي يكبار هم به خاطر تنبلي من در سفره ما راه پيدا نمي كرد روي ميز با تربچه هاي نقلي اش خودنمايي مي كرد. به محض نشستن فرشته بشقاب اش را به دستم داد.
- بخور عزيزم. خسته شدي.
هر وقت فرشته با من حرف مي زد آن سه زير چشمي مرا مي پاييدند كه معذب مي شدم.
چه آش خوشمزه اي بود. هنوز هم مزه اش را فراموش نكرده ام. دلم مي خواست يك بشقاب ديگر بخورم ولي خودم را كنترل كردم كه او فكر نكند خيلي دستپخت خوبي دارد.
بر عكس من، مجيد و تكتم با هر قاشق به به شان بلند بود ولي پدر هم مثل من ساكت فقط مي خورد. قورمه سبزي اش هم حرف نداشت كه خودش برايم ريخت و باز هم جلوي ميل شديدم را گرفتم و نصف بشقاب بيشتر نخوردم و قبل از بلند شدن فقط تشكري كوتاه و رسمي كردم!
وقتي پدر و مجيد از آشپرخانه بيرون رفتند براي شستن ظرفها به جلوي ظرفشويي رفتم كه فرشته جلويم را گرفت.
- نه عزيز دلم. شما ميز رو جمع كنيد. من خودم ظرفها رو مي شورم. حيفه دستهاي لطيف شما خراب بشه.
و فرصت اعتراض نداد و مرا از جلوي ظرفشويي عقب كشيد. تكتم نگاهي معني دار و سرزنش بار به من انداخت كه فوري نگاهم را جلب كارم كردم.
آن روز تا بعد از ظهر استراحت كرديم و بعد از آن همگي با هم براي خريد عيد به بازار رفتيم. مثل هر سال هر چه خواستم پدر برايم خريد. براي هر خريد نظر تكتم را مي پرسيدم ولي فرشته تنها خريدش را كه كفش بود با نظر من انجام داد.
از نظر خراب من همه اينها نقشه بود تا نظر لطف برادر و پدرم را از من بگيرد.
شام بيرون خورديم. سر راه مجيد و تكتم را به خانه شان رسانديم و من همراه پدر و فرشته به خانه برگشتم.
و مي شد گفت از آن شب زندگي مشترك ما شروع شد.

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
یک شنبه 26 دی 1389  11:41 PM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان همراز

فصل دوم - 2

براي امتحان روز شنبه از چند روز قبل آماده شده بودم. ولي باز هم به پدر گفتم صبح زود بيدارم كند وقتي به آنها شب بخير گفتم و به اتاقم آمدم تا ساعتي از فكر اينكه پدرم با زني غير از مادرم در اتاق روبرو خلوت كرده به خودم پيچيدم. فكرهاي آزار دهنده لحظه اي آرامم نمي گذاشت و از فكر اينكه حالا روح مادرم در عذاب است، اشك ريختم.
آنقدر در آن حال وخيم دست و پا زدم كه تصميم گرفتم برخيزم و لااقل با درس خواندن كمي فكرم را منحرف كنم. از درس هايي كه آنقدر مرور كرده بودم يك خط در ميان مي فهميدم. ذهنم متمركز نمي شد و عذاب مي كشيدم. آنقدر عذاب كشيدم كه روي ميز تحرير خوابم برد.
با صداي پدرجون كه از پشت در مرا مي خواند چشم گشودم. اما ناي حركت نداشتم. به زحمت و اجبار برخاستم، نماز خواندم و سپس سر پا و در حال راه رفتن درس خواندم كه خوابم نبرد.
يك بار فرشته از بيرون صدايم زد :
- مژگان جون عزيزم، بيا يه لقمه صبحانه بخور ديرت نشه.
توجه نكردم و تا آخرين لحظه رفتن، خودم را در اتاق معطل كردم. وقتي آماده رفتن از اتاق بيرون آمدم با ديدنم با دلواپسي گفت :
- مي خواي همينطوري بري عزيزم؟ ضعف مي كني.
پدرجون كه پشت ميز صبحانه نشسته بود حرف او را تاييد كرد :
- آره باباجون. بي صبحانه كه نمي شه.
با ظاهري دستپاچه فقط خطاب به پدرجون گفتم :
- ديرم شده پدر جون. وقت ندارم.
در حال پوشيدن كفشهايم فرشته با قدم هاي بلند خودش را به من رساند. لقمه كوچكي كه پيچيده بود به زور به دستم داد :
- هر طور شده همين لقمه رو بخور قربونت برم.
ديگر نمي شد مقاومت كنم. مخصوصا كه نگاه نگران پدر را به سمتمان ديدم. با اصرار فرشته جرعه اي هم از چايي كه آورده بود خوردم و با يك خداحافظيِ زير لبي بيرون رفتم.
نتوانست جواب خداحافظي ام را بدهد، چونكه زير لبي دعا مي خواند و به طرفم فوت مي كرد. فقط برايم دست بالا برد و تا آخرين لحظه اي كه از در حياط بيرون رفتم مثل مادر حقيقي پشت در ماند ولي فكر خراب و شيطانيِ من اين بود كه همه اين حركات براي جلب توجه پدر جون است!
وقتي از امتحان برگشتم كسي در خانه نبود. ولي بوي آبگوشت تمام تمام فضاي خانه را پُر كرده بود.
خسته تر از آن بودم كه به چيزي فكر كنم. فقط مانتوم را در آوردم و به روي تخت افتادم.
با تماس دست گرمي روي پيشاني ام چشم باز كردم. كنارم روي تخت نشسته بود و چهره اي نگران داشت. تا چشم هايم باز شد لبخندي مهربان صورتش را از هم گشود و با نرمي گفت :
- حالت خوبه مژگان جون؟
به سردي دستش را از روي پيشاني ام برداشتم و روي تخت نشستم.
- آره چطور مگه؟
- نگرانت شدم عزيزم. آخه الان چهار پنج ساعته كه خوابي!
بدون نگاه كردن به چشمان نگرانش با بي تفاوتي جواب دادم :
- خسته بودم. ديشب درس مي خوندم خوب نخوابيدم.
با اين همه سرديِ من، از رو نمي رفت. نفس راحتي كشيد و گفت :
- خدا رو شكر كه حالت خوبه عزيزم. امتحانت رو خوب دادي؟
براي روشن كردنش جواب دادم.
- خيلي خوب نه، آماده بودم ولي اعصابم ناراحت بود و نمي تونستم روي سوالها تمركز كنم.
بلند شد چيزي نشان نمي داد ولي صدايش كمي لرزيد.
- عيبي نداره عزيزم. بعدازظهر برات گل گاو زبون دم مي كنم. امتحانا خيلي روت فشار آورده.
آنقدر كوتاه مي آمد كه رويم نشد بگويم نه اين ها فشارِ حضور توست نه فشار امتحانات.
دستم را گرفت و كشيد :
- پاشو بيا برات آبگوشت پختم عزيزم.
تكيه كلامش خصوصا به روي من، عزيزم بود كه بيشتر عصباني ام مي كرد. با بي حالي برخاستم و گفتم :
- من آبگوشت دوست ندارم.
سمج و مهربان مرا با خودش برد :
- عيبي نداره عزيزم. كمي از گوشتش برات نگه داشتم خالي بخورد. آبش رو هم بدون نون بخور. مقويه برات خوبه.
يك ريز حرف مي زد و مرا با خودش برد بدون اينكه فرصت حرف و مخالفتي بدهد. ساعت سه ظهر بود پدر جون جلوي تلويزيون روي كاناپه خوابيده بود. فرشته مرا رويِ صندليِ آشپزخانه نشاند و درست مثل يك مادر دلسوز فورا جلوم را روي ميز پر كرد و با اصرار از آبگوشت خوشمزه و گوشت خالي اش همراه سبزي خوردن به من داد و بعد از خوردن، دوباره يك تشكر كوتاه جوابش بود.
بعد از ظهر پدر جون مثل هميشه به دفتر كارش رفت و من و او براي اولين بار با هم تنها شديم. من به اتاقم رفته بودم و حالا كه امتحاناتم تمام شده بود خودم را سرگرم مرتب كردن كمدم كردم.
ته دلم نگران بودم و با اينكه از رفتارهاي فرشته بعيد بود منتظر بودم كه از همين حالا كه تنها شديم اذيت هايش را شروع كند. در همين افكار بودم كه چند ضربه به در خورد و دلم ريخت. جواب ندادم و او دوباره در زد، با اكراه و دودلي جواب دادم. لاي در را باز كرد قلبم با شدت مي زد. جادوگري را كه در داستان سفيدبرفي خودش را به شكل پيرزني درآورد و سيب جادويي را به سفيد برفي داد به ياد آوردم! عاجزانه از خدا كمك خواستم كه او به من آسيبي نرساند. با همان صداي مهربان كه سعي مي كرد صميمي اش كند، سرش را از لاي در داخل كرد و گفت :
- اجازه هست صاحبخونه.
ناچار، شايد كمي هم از روي ترس جواب دادم :
- بفرماييد.
با يك سيني كه داخلش ليواني بود و مايعي مثل چاي پررنگ كه بخار هم از آن بر مي خاست وارد شد. همانطور كه با قاشق، محتويات داخل ليوان را به هم مي زد با مهرباني كه من فكر مي كردم تصنعي است به طرفم آمد. بيشتر ترسيدم و احساس كردم بدنم يخ زد. در دلم سوره فلق را مي خواندم و به خدا پناه برده بودم. فرشته گفت :
- برات گل گاو زبون دم كردم عزيزم.
لبخندش پررنگ تر شد و اضافه كرد ‌:
- خسته نباشي. داري خونه تكوني مي كني؟
بلند شدم. صداي ضبطم را كم كردم و جواب دادم.
- نه. كمي كمدم رو مرتب مي كردم.
پرسيد :
- دوست داري كمكت كنم اتاقت رو براي عيد تميز كني؟
خشك و سرد جوابش را دادم. بدون تعارف من روي صندلي ام نشست و همان طور گل گاو زبانش را به هم مي زد جواب دادم.
- نه لازم نيست همين طوري خوبه.
قاطعانه مهربان بود.
- دختر به اين خوشگلي و اتاق به اين قشنگي حيفه شب عيدي دستي روش كشيده نشه.
جواب ندادم. ليوان را به طرفم گرفت :
- بخور عزيزم رنگت هم پريده. بميرم برات.
- نمي خوام دوست ندارم.
- نه فدات شم. بخور عزيزم.
ترسيدم اگر نخورم رويم بپرد و دست و پايم را ببندد و محلول جادويي اش را به زور در حلقم بريزد.
ناچار قبول كردم. او هم محكم ايستاد تا همه را بخورم. نمي دانست پريدگي رنگم از ترس اوست!
قبل از بيرون رفتن از اتاق سفارش كرد زياد خودم را خسته نكنم!
با رفتنش هر لحظه منتظر بودم حالم بد شود كه اينطور نشد. ساعتي بعد تكتم تلفن زد و حالم را پرسيد و بعد از آن فرشته با بيسكوييت و شير موز به سراغم آمد. با سرديِ تمام آن ها را خوردم و حتي يادم نمي آيد تشكري هم كرده باشم. مصرانه در اتاقم ماندم و تا وقتي پدرجون بيايد از اتاقم بيرون نيامدم.
شام خوشمزه اي با مرغ پخته بود و بعد از آن هم اجازه نداد ظرفها را بشورم.
آن شب هم تا ساعتها بيدار بودم و بي خود گريه كردم. رفتارهاي فرشته بيشتر آزارم مي داد! نمي توانستم بپذيرمش!
صبح ديرتر از هميشه بيدار شدم. هيچ صدايي از بيرون نمي آمد. كمي با بي حالي روي تخت غلت زدم.
آسودگيِ بعد از امتحان، البته اگر فرشته نمي بود لذتي داشت.
كِسل بلند شدم و پنجره اتاقم را كه رو به حياط بود باز كردم. هواي تازه صبح بهار دويد داخل و همه جا را پر كرد. حياط و باغچه تازه كاشته شده خيس بود. مسلما اين كارِ فرشته بود. چونكه سابقه نداشت. دست هايم را از هم گشودم و نفس عميقي كشيدم. پنجره را نبستم و گذاشتم هواي تازه بهار اتاق را شستشو دهد. در را آهسته باز كردم. هيچ خبري نبود و همه جا ساكت بود. باز هم بوي خوش غذا و خانه اي كه برق مي زد. روي در آشپزخانه كاغذي چسبانده بود :
- مژگان جون ببخش كه تنهات گذاشتم. من تا ظهر كلاس دارم. صبحانه آماده است. حتما بخور. قربانت فرشته.
اي بابا اين زن چه صبري داره!
سماور براي من روشن بود . خورش با حرارت كم روي اجاق مي جوشيد و برنج را خيس كرده بود.
برعكس من كه نزديك ظهر يك غذاي سر هم بندي مي پختم و به خورد پدرجون مي دادم. تازه اگر آن روز در خانه بودم وگرنه ظهر كه هر دو مي رسيديم يا پدرجون از بيرون غذا گرفته بود و يا چيزي پخته بود. تازه به وضع خانه هم فقط جمعه ها مي توانستم برسم. حالا اين نعمت و آسايش دورم ريخته بود و من فرشته بدبخت را مُخل آرامشمان مي ديدم!
صبحانه مي خوردم كه فرشته از مدرسه زنگ زد. حالم را پرسيد و سوال كرد كه صبحانه خورده ام يا نه! حرصم از اين رفتارهايش در مي آمد.
چند تكه ظرف صبحانه ام را شستم و به ساعت نگاه كردم. هنوز خيلي به ظهر مانده بود. تصميم گرفتم اتاقم را كمي تميز كنم كه خاله زنگ زد و بعد از احوالپرسي و با خبر شدن از وضع موجود دوباره نصيحت و اندرز را شروع كرد.
وقتي گوشي را قطع كردم سرم تير مي كشيد . همه عليه من بودند. حتي خاله كه فرشته را نديده بود! اين افكار بيشتر آزارم مي داد پس بايد سرگرم مي شدم.
يك نوار شاد در ضبط گذاشتم و شروع به كار كردم. اول از همه پرده را باز كردم و به لباسشويي انداختم و سپس از يك طرف شروع كردم.
پنجره، تخت، ميز توالت، همه جا را تميز كردم و فاصله به فاصله هم جواب تلفن هاي متعدد را كه مربوط به مجيد و تكتم و پدر بود، مي دادم.
نزديك ظهر به آشپزخانه رفتم كه آب بخورم. ناخواسته در قابلمه خورش را باز كردم. خورش قيمه خوش رنگ و خوش بو كاملا جا افتاده بود. ياد خورش هاي قيمه بي رنگ و روي خودم افتادم كه بيچاره پدر جون وقت خوردن كُلي هم به به مي كرد. ناگهان يك فكر شيطاني در مغزم جرقه زد!
بي اختيار ظرف نمك را برداشتم و دو سه قاشق پُر داخل قابلمه ريختم. از كارم راضي، خنديدم و در قابلمه را بستم. به نظرم اينطور بهتر بود!
دوباره به سر كارم برگشتم و تقريبا آخر كار بود كه فرشته آمد. از حياط پنجره باز و بدون پرده اتاقم را كه ديد با عجله وارد ساختمان شد. در اتاقم باز بود. چند ضربه به در باز زد. صداي ضبط را كم كردم و آهسته سلام كردم. با دلخوري جواب داد :
- سلام عزيزم. خسته نباشي خانمي. چرا تنهايي. تو جون داري خونه تميز كني فدات شم؟
- هميشه خودم تميز مي كنم.
با مهرباني گفت :
- حالا كه من هستم فدات شم. الهي بميرم هلاك شدي.
رفت و يك ربع بعد با يك ليوان آب پرتقال برگشت.
- بخور عزيزم. خيلي خسته شدي.
اصلا نمي توانستم دستش را پس بزنم. بي اختيار حواسم به خورش شور رفت! در يك لحظه پشيمان شدم و نمي دانم چه شد كه بعد از خوردن آب پرتقال كمي بلندتر تشكر كردم!
بعد از رفتن او از اتاق، چند لحظه نشستم و فكر كردم. چه كار اشتباهي كردم. حتما او مي فهميد كار من بوده.
غير از من كه كسي در خانه نبود. واي پدرجون چي؟ او هم مسلما ناراحت مي شد.
حسابي كلافه بودم. كاري كرده بودم كه هيچ چاره اي نداشت. بعد از يك ربع كه از اتاق بيرون آمدم او را در حال نماز خواندن ديدم. بيشتر پشيمان شدم. خدايا چه غلطي كردم.
چيزي نگذشت كه پدر جون هم آمد. بعد از سلام كردن به او به اتاقم رفتم و تا وقتي فرشته براي نهار صدايم بزند با پريشاني طول و عرض اتاق را قدم زدم. فكر كردم بگويم سرم درد مي كند و ميل ندارم ولي باز ديدم نه اينطور كاملا واضح مي شود كه كار من بوده. با حالي آشفته از اتاق بيرون آمدم. چاره نبود.
كاري كرده بودم كه بايد چوبش را مي خورم. صد مرتبه خودم را لعنت كردم.
باز هم ميز قشنگي چيده بود و پدرجون صندلي كنارش را نشانم داد و اشاره كرد بنشينم. تا نشستم و پدرجون پيشاني ام را بوسيد فرشته در حال غذا كشيدن شروع كرد :
- نمي دونيد آقا دختر گلمون از صبح اتاقش رو مثل خودش كرده.
پدر جون لبخند زد و دست به سرم كشيد. وقتي دست پيش برد و بشقاب برنج را از دست فرشته گرفت، قلبم با سرعت بيشتري شروع به تپيدن كرد. اولين قاشق را بدون خورش خورد و سپس چند قاشق خورش روي بشقابش ريخت. بدنم يخ بود و در حال بازي كردن با غذايم زير چشمي او را مي پاييدم به محض رفتن قاشق به دهانش، اخمي شديد پيشاني اش را جمع كرد. مطمئن بودم رنگم به شدت پريده. رو به فرشته كرد و گفت :
- خانم اين خورش از شدت شوري تلخ شده!
فرشته حيرت زده به او نگاه كرد. انگار باورش نشد چونكه فورا يك قاشق از غذا به دهانش گذاشت. خودش هم اخم كرد و دستپاچه گفت :
- واي خدا مرگم بده. چرا اينطوري شده!؟
نگاره پدر به سمت من برگشت. مطمئنا رنگ پريده ام سِرٌِ درونم را نشان مي داد. هيچ عكس العملي نشان ندادم. يعني نمي توانستم! انگار فرشته منظور پدرجون را فهميد. بلافاصله ادامه داد :
- ببخشيد تقصير من بود. دير اومدم دستپاچه بودم حتما نمك زيادي ريختم و نفهميدم.
پدر كلافه دستي به سرش كشيد و چيزي نگفت. فرشته با عجله و ببخشيد ببخشيد گويان ظرف خورش را از وسط ميز برداشت و به طرف يخچال رفت. پدر جون كه او را در حال برداشتن گوشت چرخ كرده ديد، گفت :
- چي كار مي كني خانم؟ ولش كن از دهن مي افته. امروز با ماست مي خوريم. برنجش هم خالي خوشمزه س.
فرشته بدون توجه به پدر تند و فرز به كارش ادامه داد و در همان حال گفت :
- كاري نداره. پياز داغ آمده دارم. حالا من و شما به كنار. طفلي مژگان از صبح داره كار مي كنه نمي شه كه ماست بخوره. همين طوري هم جون نداره.
پدر نگاه سريعي به من انداخت كه سرزنش از آن مي باريد. اگر سيلي به گوشم مي زدند، بهتر از آن برخورد بود. چه روزي بود! نفهميدم چطور نصف بشقاب را بدون آنكه مزه آن را حس كنم خوردم. به زحمت تشكري كوتاه كردم. پدر جون حرفي نزد اما فرشته نگرانِ غذا خوردنم بود. به اتاقم كه رفتم مضطرب و پريشان پشت در گوش ايستادم. صداي آهسته و ناراحت پدرجون را شنيدم كه گفت :
- ببخش. اين دختر ديگه شورش رو در آورده. به خدا نمي دونم چه رفتاري بايد با اون بكنم.
و صداي فرشته كه در جواب گفت :
- اين رفتارهاي مژگان طبيعيه. ما كه بزرگتريم بايد اون رو درك كنيم. طفلكي حق داره. يه مرتبه يه غريبه وارد زندگيش شده. اون فكر مي كنه من مي خوام تو رو ازش بگيرم. بايد باهاش راه بياييم.
با بي حالي و شرمنده، تكيه به در نشستم. واقعا برايم عجيب بود. رفتار آن روز فرشته باعث شد دست از جنگ بردارم.

پايان فصل دوم

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
یک شنبه 26 دی 1389  11:42 PM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان همراز

فصل سوم - 1

سال تحويل و گرمي اي كه آن سال سر سفره هفت سين ما داشت قابل انكار نبود. فرشته سفره هفت سين قشنگي كه البته نشان مي داد هر چيزي را با نظر من مي گذارد، چيد. شيرينيِ دست پخت خودش كه با سماجت تمام از من هم كمك گرفته بود، سبزي پلو ماهيِ خوشمزه، سبزه اي كه به قدر كافي بلند و قشنگ شده بود و روبان قشنگي كه براي دور آن درست كرده و من فقط سنجاقش را زدم ولي وقتي تكتم كُلي از آن تعريف كرد با افتخار درست كردن آن را به نام من تمام كرد!
ديگر با او نمي جنگيدم ولي صميمي هم نشده بودم. به وجودش در همين مدت كم عادت كرده بودم و ديگر كمتر عذابم مي داد.
پدر جون طبق معمول هر سال از لاي قرآن عيدي ام را داد و فرشته بعد از اينكه به گرمي صورتم را بوسيد يكي از بسته هاي كادو پيچي را كه سر سفره گذاشته بود به طرفم گرفت، از او تشكر كردم پدر جون گفت :
- اگر دوست داري بازش كن دخترم.
كادو را باز كردم و حيرتزده به فرشته نگاه كردم. كيف قشنگي بود كه شبي كه همه با هم به بازار رفته بوديم فقط از نگاهم كه به روي كيف ثابت مانده بود و با انگشت چند لحظه آنرا به تكتم نشان دادم فهميده بود. زبانم بند آمده بود و نمي دانستم چه بگويم ولي برق شادي در چشم هاي راضي او ديده مي شد، گفت :
- نمي خواي داخلش رو ببيني.
در كيف رو باز كردم، با كمال تعجب يك ست كامل لوازم آرايش ديدم. چيزي كه من تا حالا اصلا نخريده بودم ولي دوست داشتم كه داشته باشم. پدر جون با خوشحالي نگاهمان مي كرد. ديگر تاب نگاه هاي مهربانش را نداشتم. بلند شدم كه به اتاقم بروم ولي كشش عجيبي مرا به سمت فرشته مي كشيد. در چند لحظه كوتاه به طرفش خم شدم. با ميل صورتش را بوسيدم و بدون اينكه چيزي بگويم كيف به دست و دوان دوان به طرف اتاقم رفتم. در را بستم و روي تخت افتادم و يك دل سير گريه كردم. نمي دانم چقدر ولي وقتي آرام گرفتم همانطور كه دراز كشيده بودم اول دقيق به كيف نگاه كردم و سپس وسايل داخلش را بيرون آوردم و يكي يكي برانداز كردم. همه وسايل از جنس خوب و كاملا كم رنگ و دخترانه بود. چيزهايي كه مدتي بود آرزوي آنها را داشتم ولي نه روي آن را داشتم كه به تكتم بگويم نه به پدر جون!
وقتي به خانه مجيد مي رفتم دزدكي جلو ميز توالت تكتم كمي صورتم را دست كاري مي كردم و از اين كار لذت مي بردم. حالا همه آن چيزها را داشتم و بدون شك بي اجازه پدرجون آن ها خريده نشده بود. اين يعني اينكه در استفاده آن البته در حدي كه اندازه خودم را حفظ كنم، آزاد بودم.
خداي من، اين كارها را فقط يك مادر مي توانست براي دخترش بكند و فرشته اين كار را براي منِ از خود راضي كرده بود.
صداي زنگ در خبر از آمدن مجيد و تكتم داد و متعاقب آن چند ضربه كه به در اتاقم خورد. فورا خودم و وسايل را جمع كردم و گفتم بفرماييد.
فرشته بود. در را باز كرد، همانطور كه دست به دستگيره داشت نگاه خندان و پرمحبتش را به رويم پاشيد و گفت :
- پاشو بيا عزيزم برادرت و زن برادرت اومدن.
چشمكي زد با انگشت اشاره به لبهاي خودش كرد و ادامه داد.
- يه ذره رنگش بِده. از اوني كه هستي خوشگل ترم مي شي.
شرمگين به رويش لبخند زدم. در را بست و رفت. خوشحال برخاستم و جلوي آينه، رژ لب و كمي رژگونه زدم. از ادكلن خوشبويي هم كه گرفته بود كنار گوشم زدم و باز هم خودم را در آينه برانداز كردم.
با سن و محدوديتهايي كه من داشتم، برايم موهبتي بود.
وقتي با دودلي و شرمزده از اتاق بيرون آمدم، پدرجون با لذت نگاهم مي كرد، تكتم شادمانه چشمكي زد و مجيد فقط خنديد و فرشته دوباره گونه هاي قرمزم را بوسيد.
بعد از يك ساعتي كه مجيد و تكتم آنجا بودند همگي طبق معمول هر سال قصد رفتن به خانه دايي علي را كرديم. فرشته هم خيلي طبيعي انگار كه به ديدن برادر خودش مي رود، آماده رفتن شد. مسلما قبل از اين، با پدرجون توافق كرده بودند.
فكر مي كنم من بيشتر از او نگران رفتن و برخورد خانواده مادرم با او بودم ولي خودش كاملا آرام بود! نمي دانم چه شد ولي جلو در منزل دايي ام واقعا آرزو كردم آن ها رفتار خوبي با او داشته باشند گرچه كه از خانواده فهيم مادرم غير از اين را بعيد مي دانستم.
بهتر و راحت تر از آنچه من فكر مي كردم بود. فرشته با خونگرميِ مخصوص به خودش با زن دايي و خاله هايم كه آنجا بودند مودبانه روبوسي كرد و سال نو را تبريك گفت. آنها هم متقابلا تبريك گفتند. چند لحظه اي هم جلوي دايي بزرگم ايستاد و با سر پايين افتاده با او هم احوالپرسي كرد، تبريك گفت و تبريك شنيد ولي صورت او و پدرجون كاملا قرمز بود!
دايي مثل هميشه پدرجون را كنار خودش نشاند من و تكتم هم در طرفين فرشته كنار خانمها نشستيم. در مدتي كه آنجا بوديم فرشته سرش پايين بود و به چند سوالي كه زن دايي و خاله كوچكم از او پرسيدند كوتاه و مودبانه پاسخ داد. خاله كه كنارم نشسته بود آهسته، به گرمي دستم را فشرد و به رويم لبخند زد يعني كه او را تاييد كرد! نفسي به راحتي كشيدم. از دو طرف غير از اين انتظار نمي رفت.
وقتي از منزل دايي بيرون آمديم من كه كنار فرشته ايستاده بودم به وضوح صداي نفس راحتي را كه از سينه بيرون داد شنيدم! بي اختيار دلم برايش سوخت. مطمئنا اين برخورد برايش خيلي سخت بوده بعد از آن به خانه ي پدر تكتم رفتيم. در اين يكي دو سالي كه مجيد و تكتم ازدواج كرده بودند هر عيد، اول ما به ديدن پدر تكتم كه بزرگتر بود مي رفتيم. خانواده ي تكتم هم خيلي از فرشته خوششان آمد و مادر تكتم كلي از فرشته بابت رسيدگي هايي كه به تكتم مي كرد و تعريفشان را شنيده بود تشكر كرد.
در برگشت تكتم و مجيد آنجا ماندند و ما بيرون آمديم. داخل ماشين پدرجون خطاب به فرشته پرسيد :
- خب مقصد بعدي كجاست؟
فرشته نگاهي به من انداخت و جواب داد :
- اگه مژگان جون موافق باشه امروز همه ناهار منزل برادرم دعوت داريم. اينطوري شما هم بيشتر با بقيه آشنا مي شيد ولي اگه ناراضي باشيد براي من موندن توي خونه هم خوبه. مهم نظر شماست.
پدرجون چيزي نگفت و از آيينه فقط نگاهم كرد. پيشنهاد غيرمنتظره اي بود كه البته خيلي مودبانه داده شد به هيچ وجه نمي شد با او كه چنان برخوردي با خانواده ي مادرم داشت، بد جواب داد. غير از آن، من واقعا خجالت مي كشيدم. با درماندگي به هر دو كه منتظر جواب من بودند نگاه كردم و گفتم :
- مشكلي در رفتن ندارم ولي فقط من اونجا خجالت مي كشم. اشكالي نداره اگه من رو بذاريد خونه و خودتون بريد؟
فرشته بدون معطلي به پدر گفت :
- نه آقا اگه اينطوره كه مي ريم خونه. طفلكي حق داره آخه كسي رو نمي شناسه. من دلم نمياد اون رو روز اول عيدي تو خونه تنها بذاريم.
پدرجون راه افتاد. ولي جواب فرشته آنقدر قاطع و مهربان داده شده بود كه بي اختيار هنوز يك كوچه را نگذرونده بوديم كه گفتم :
- اگر نيومدن من مي خواد شما رو هم از رفتن منصرف كنه، باشه پس من هم ميام.
فرشته با خوشحالي به طرفم برگشت. باز هم دلم برايش سوخت حتما او دوست داشت امروز را با بقيه افراد خانواده اش بگذراند ولي به خاطر من مي خواست به راحتي از حق خودش بگذرد.
تا رسيدن به آنجا ديگر حرفي نزديم جلو در و قبل از وارد شدن فرشته به گرمي دستم را فشرد. به اين ترتيب مي خواست نگراني و خجالت را از من دور كند.
خانواده ي او همه همانطور كه قبلا آشنا شدم آدمهاي فهيم و خوبي بودند با خوشرويي من و پدرجون را در جمعشان پذيرفتند و فرشته مرا كنار خودش نشاند.
بچه هاي خواهر و برادرهاي فرشته زياد نبودند بعضي از من بزرگتر بودند و ازدواج كرده بودند و بعضي هم كوچكتر بودند. من فقط با يكي از دخترهاي برادرش كه تازه ازدواج كرده بود كمي صحبت كردم وگرنه با ديگران نتوانستم رابطه برقرار كنم. واقعا خجالت مي كشيدم. ولي فرشته تنهايم نگذاشت و تا بعد از ناهار كه آنجا بوديم از كنارم تكان نخورد حتي براي كمك به سفره.
پدرجون خيلي راحت با آنها كنار آمد و از دور مي ديدم كه با باجناقش تخته نرد بازي مي كرد. عيد خوبي بود. هفته اول كه ديد و بازديد هاي عيد و من كه حسابي راحت شده بودم و دست به سياه و سفيد نمي زدم كه البته فرشته نمي گذاشت. تنها پذيرايي از مهمانها به عهده ي من بود و تازه بعد از آن فرشته انگار كه كار خيلي مهمي انجام داده ام كلي تشكر مي كرد.
هفته ي دوم را هم به اتفاق مجيد و تكتم مسافرتي به اصفهان و شيراز رفتيم. پدرجون مهمانسرايي از قبل گرفته بود و واقعا براي همه ي ما مسافرت خوبي بود و خيلي خوش گذشت. تكتم خيلي صميمي و راحت با فرشته رفتار مي كرد ولي من هنوز نمي توانستم از مرز احساساتم بگذرم و رابطه ام را با او گرمتر كنم.
بعد از عيد زندگي به روال عادي خودش برگشت. رفتارهاي مهربان فرشته مرا كاملا رام كرده بود. ظاهرا او بيشتر از اين از من انتظار نداشت و حالتي تفاهمي در خانه به وجود آمده بود.
سرم را به درس خواند كه حالا تنها كارم شده بود گرم مي كردم و تا تنها بوديم بيشتر وقتم را در اتاقم مي گذراندم به غير از آن هم فقط وقتي چيزي مي پرسيد جوابهاي كوتاه مي دادم.
انگار كم كم به وجود هم عادت كرديم يك شب كه به جشن عروسي دختر يكي از همكارانش كه آن هم مجردي دعوتش كرده بودند رفت و تا آخر شب كه پدرجون به دنبالش رفت جاي خالي اش را كاملا حس مي كردم!
نظر لطف پدر برعكس آنچه فكر مي كردم ذره اي از من كم نشده بود حتي محبتي هم از جانب فرشته اضافه شده بود كه ديگر نمي شد گفت تصنعي است. از هر لحاظ به من مي رسيد اعصابم آرام گرفته بود سعي مي كردم يه طوري محبتهايش را جبران كنم اما خجالت مي كشيدم.

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
یک شنبه 26 دی 1389  11:42 PM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان همراز

هنوز هم مثل گذشته هر جمعه مجيد و تكتم به خانه ي ما مي آمدند و هر بار فرشته با آن دستپخت عالي اش براي او غذاهاي هواسانه و خوشمزه مي پخت و درست مثل مادرشوهري دلسوز به او مي رسيد و دعا مي كرد بچه اي سالم به دنيا بياورد.
تا حالا دعوت آنها را براي شام و ناهار نپذيرفته بود و با اينكه تجربه حاملگي نداشت با جديت اعلام مي كرد براي تكتم مهمانداري در آن وضعيت سخت است. مدام با مهرباني مي گفت :
- حالا شما بايد هر روز بياييد خانه ما تا ايشالا تكتم جون به سلامتي فارغ بشه.
يك شب هم كه با پدرجون به بيرون رفته بوديم جلوي يك كاموا فروشي از پدر خواست نگه دارد و رو به من گفت :
- مژگان جون بيا عزيزم مي خوام با سليقه خوب تو براي بچه كاموا بخرم.
جلوي پدرجون نمي شد نه بياورم. چند كامواي خوشگل با سليقه من خريد و صميمانه خواست اين راز را به تكتم و مجيد لو ندهم.
از آن به بعد صبحها كه به سركار مي رفت و بعدازظهر ها هم كه كار نداشت به بافتن مي پرداخت و بعد از تمام شدن هر كدام با چه ذوقي آنها را به من و پدرجون نشان مي داد.
بالاخره نوبت امتحانات ثلث سوم شد و رسدگي او به من بيشتر شد. چقدر امسال احساس راحتي مي كردم امتحانات را به هر سختي بود با موفقيت پشت سر گذاشتم و ديپلم گرفتم. يادم نمي رود كه آخرين امتحانم مصادف شده بود با روز مادر. چند سالي مي شد كه اين روز براي ما معني خاصي نداشت. بدون هيچ منظوري او را فراموش كرده بودم.
آخر شب همزمان با رسيدن پدرجون، مجيد و تكتم هم بي خبر آمدند. از آنطور آمدنشان تعجب كرده بودم. فرشته را از اول شب ساكت تر و آرام تر از شبهاي پيش تشخيص دادم ولي آنقدر با او صميمي نشده بودم كه علتش را بپرسم وقتي بعد از چاي عصرانه براي استراحت آخرين روز امتحان جلوي تلويزيون نشستم با ديس كيك قشنگي كه دستپخت خودش بود رو به رويم نشست. خواستم بپرسم به چه مناسبي است ولي نپرسيدم. به جاي من خودش گفت :
- به مناسبت آخرين امتحانت كيك پختم.
تشكري كوتاه كردم و برشي برداشتم.
وقتي مجيد و تكتم آمدند از جلوي در با، بادا بادا مبارك وارد شدند و تكتم با كادويي در دست جلو آمد و فرشته را بوسيد و روز مادر را تبريك گفت، گل از گل فرشته باز شد و من جا خوردم بدم يخ زد. درمانده بودم كه چه كنم كه ديدم مجيد با اشاره چشك و ابرو از من پرسيد كاري كرده ام يا نه با نگراني سر تكان دادم كه به دادم رسيد! بسته اي كادو پيچ را در دست در پشت قلاب كرده اش به طرفم گرفت و گفت :
- بفرما مژگان خانم اين هم سفارشت!
و اشاره به فرشته كرد از يك طرف از اين كارش خوشحال شدم و از طرفي خجالت مي كشيدم كه مستقيما به جلو بروم و تبريك بگويم. آن همه نگاه مشتاق و منتظر چاره اي برايم نگذاشت جلو رفتم كادو را دادم صورتش را بوسيدم و تبريك گفتم.
فرشته چند لحظه مرا در آغوشش فشرد و من متوجه لرزش تنش شدم وقتي از من جدا شد صورتش خيس اشك بود.
به سرعت معذرت خواهي كرد و به اتاق رفت و ما به روي هم لبخند زديم. ظاهرا براي او هم خيلي غير منتظره بود.
چند دقيقه بعد تكتم به دنبالش رفت و با او برگشت. چشمانش هنوز خيس ولي خوشحال بود به سرعت به آشپزخانه رفت و با ظرف كيك برگشت. تازه آن موقع بود كه فهميدم كيك را براي چه پخته.

***
يك ماه از تمام شدن درسم گذشت و بي كاري فشار آورد. دخترخاله ام پيشنهاد داد كه مثل او در آژانس مسافرتي دايي كوچكم مشغول به كار شوم. فكر خوبي بود ولي مشكل اصلي راضي كردن پدر بود.
همينطور كه حدس مي زدم اول به شدت مخالفت كرد. مخالفتش يكي به خاطر ادامه تحصيلم بود كه هيچ علاقه اي به آن نداشتم و ديگر اينكه مي گفت اين كار به درد تو نمي خورد.
يك هفته تمام به روي او كار كردم. كارم را بلد بودم. هر ظهر و شب كه مي آمد به سرعت با سينيِ چاي به استقبالش مي رفتم و شانه هايش را مي ماليدم. پدر كه كم كم رام مي شد عاجزانه سر تكان مي داد و فرشته صميمانه به روي ما مي خنديد.
بالاخره همان طور شد كه مي خواستم و پدر بعد از سرسختي هاي شديد راضي شد. با دايي قبلا صحبت كرده بودم او هم شرطش، رضايت پدرجون بود.
روز اولي كه مي خواستم شروع به كار كنم قرار بود با پدرجون بروم. از صبح زود بيدار شده بودم و از فرط خوشحالي در پوستم نمي گنجيدم. فرشته بدون اينكه بخواهم صبحانه مختصري برايم چيده بود. از زير آينه و قرآن و اسپند ردم كرد، گونه ام را بوسيد و زير لب برايم دعا خواند.
آنقدر خوشحال بودم كه دلم مي خواست او را هم محكم در آغوش بگيرم اما خجالت مي كشيدم. بعد از اين مدت زندگي با او كم كم حس مي كردم در برابر محبت هايش فقط به او ظلم كرده ام.
پدرجون تا مدت رسيدن به آژانس، دوباره سفارش هاي لازم را كرد و براي صدمين بار افزود كه هر زمان خسته شدم، دست از كار بكشم.
مرا به دايي سپرد و قبل از رفتن به شوخي انگشتش را تهديدانه به سمت دايي گرفت و گفت :
- واي به روزت اگه از دخترم زيادي كار بكشي.
و دايي به حالت خبردار قدم جفت كرد و اطاعت كرد.
اولين تجربه كاري ام بود. تازه با رفتن پدرجون هول شدم كه از كجا شروع كنم. نازنين دخترخاله ام كه مرا بلاتكليف ديد دستم را گرفت و با مرا خود برد.
- بيا دخترخاله خودم باهاتم.
به رويش خنديدم. خوشحال شدم كه حالم را فهميد. چشمكي زد و آهسته در حالي كه با شيطنت به دايي نگاه مي كرد، گفت :
- نگران نباش، يه جوري كه كارفرما نفهمه راهِت مي ندازم.
دايي سر تكان داد و در حال رفتن به طرف دفترش گفت :
- با وجود اين دو تا وروجك چه آژانسي بشه اينجا.
خانم شجاعي و خانم ستوده همكارانمان كه سن بالاتري داشتند با ما به اين حرف دايي خنديدند.
روز اول با همه استرسي كه براي يادگيري داشتم باز هم عالي بود. ساعتي بعد با بقيه صبحانه خورديم و دوباره به كار پرداختيم. ظهر نشده روال كار كمي به دستم آمد. يك مرتبه هم فرشته تماس گرفت و از حال و كارم پرسيد همان طور رسمي جوابش را دادم و تشكري كوتاه كردم. نازنين كه از صحبت كردنم، مخاطبم را شناخته بود بعد از اتمام صحبتم با دلسوزي پرسيد :
- چطوره؟ تونستي باهاش كنار بيايي؟
شانه بالا انداختم و نفسي عميق كشيدم :
- نمي دونم ولي فكر مي كنم اون داره باهام كنار مياد.
نازنين متعجب پرسيد :
- يعني راستي راستي همون طوره كه نشون مي داد؟!
خنديدم و جواب دادم :
- قطعا زن باباي سيندرلا نيست، يا تا حالا كه اينطور بوده.
ظهر و بعد از تعطيل كردن آژانس دايي خودش مرا به خانه رساند ولي همانجا طي كردم كه آخرين بار باشد چونكه مسيرش كاملا با من يكي نبود. شانس نازنين خوب بود كه خانه شان خيلي به دفتر نزديك بود بعد از پدرجون رسيده بودم و خوردن يك نهار آماده و خوشمزه واقعا كه موهبتي بود. پدرجون از كارم پرسيد فرشته در اين بين فقط شنونده بود و به من مي رسد. خيلي عاقلانه حدش را با من رعايت مي كرد ولي از محبت دريغ نمي كرد. بعد از نهار حتي اجازه نداد ميز را جمع كنم روانه اتاقم كرد تا قبل از رفتن استراحتي بكنم. بعدازظهر هم سر ساعت بيدارم كرد و اينبار خودم با اتوبوس رفتم.

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
یک شنبه 26 دی 1389  11:43 PM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان همراز

فصل سوم - 2

آن شب مجيد و تكتم به ديدنم آمدند تا از كارم با خبر شوند. شكم تكتم تقريبا جلو آمده بود و راه رفتنش را خنده دار مي كرد.
روز بعد حتي زودتر از پدرجون و فرشته بيدار شدم. نمي خواستم با كِسلي، پدرجون را نگران خستگيم كنم. فرشته كه مرا سر حال تر از هر روز ديد صبحانه را آماده كرد و اصرار كرد كه بخورم.
صبحانه خورده و سر حال از خانه بيرون آمدم. خانه ما، در يك خيابان فرعي بود و تا رسيدن به اتوبوس مقداري پياده روي داشتم. البته در آن فصل سال كه تير ماه بود راه رفتن اول صبحي به اندازه كافي دلچسب بود. ولي پدر جون كه هنوز هم كاملا راضي نبود آشكارا دعا مي كرد تا رسيدن زمستان انصراف داده باشم. اما من از همين اول كار مصر ادامه بودم.
تا به ايستگاه رسيدم اتوبوس هم رسيد. با عجله دويدم بليطم را به سمت آخرين مردي كه مي خواست سوار شود دراز كردم و گفتم :
- آقا لطفا بليط من را هم به راننده بديد.
مرد به طرفم برگشت، مردِ جوانِ مرتبي بود. كيف دستي اش را به دست ديگر داد و بليط را از من گرفت. امروز آشناتر از روز قبل به كارم پرداختم. كار سختي نبود ثبت نام از مسافرين، مرتب كردن ليست ها و تاريخ و آمار. روي هم رفته براي اولين بار بد نبود. البته مي دانستم اين كار را مديون پارتي يعني دايي ام هستم وگرنه يك دختر تازه ديپلم گرفته و ناوارد به درد كاري نمي خورد. همه سابقه كار يا مدرك بالاي تحصيلي مي خواستند كه من هيچكدام را نداشتم!
دلچسب تر وجود نازنين بود كه صميميتي با هم داشتيم و گذر ساعات را از در كنار هم بودن نمي فهميديم ظهر كه دوباره با اتوبوس بر مي گشتم در يك لحظه چشمم در بين مردان جلو اتوبوس به همان مرد جوان كه صبح بليطم را گرفته بود افتاد. ظاهرا او مرا نديده بود. با خودم فكر كردم كه حتما مسير محل كار و منزلمان يكي است. چه جالب!
حدسم درست بود. با هم پياده شديم و تازه او مرا ديد. او به طرفي و من به طرفي ديگر رفتم.
اما روز بعد وقتي رسيدم هنوز اتوبوس نيامده بود. روي صندلي ايستگاه نشستم كه ديدم او مي آيد.
از پشت عينك آفتابي كمي براندازش كردم. به او نمي آمد كه محصل يا دانشجو باشد. سِنش لااقل به 26 يا 27 سال مي رسيد. پس حتما سر كار مي رفت. قد بلند، هيكل پر و متناسبي داشت و در يك نظر پي به ورزشكار بودنش مي بردي.
از جلوم گذشت و مرا ديد. ولي من طوري نشان دادم يعني او را نديده ام. هنوز روي صندلي ننشسته بود كه اتوبوس آمد. عمدا يا اتفاقي طوري سوار شد كه آخرين نفر بود و بليط من و چند خانم ديگر را هم گرفت. آن روز نازنين در هر فرصتي كه پيدا مي كرد از خواستگاري كه برايش آمده بود حرف مي زد. او يكي از همسايه هاي مجتمعشان بود و از قبل مي دانستم كه نازنين بدون اينكه حرف يا اتفاقي بينشان افتاده باشه او را دوست دارد و اينطور كه مي گفت رفتارها و نگاه هاي طرفش هم همين طور نشان مي داد.
نازنين با خوشحالي مي گفت ديشب كه به خانه برگشته مامانش گفته بود كه مادر حميد آمده و اجازه گرفته كه با پدر حميد و خودش رسما به خواستگاري بيايند. حيرتزده پرسيدم :
- تو چي گفتي؟
- هيچي ديگه مثلا طوري نشون دادم كه بي خبرم و تصميم رو به عهده خودشون گذاشتم.
- طوري هست كه اونا قبول كنند؟
- آره بابا. قيافه اش كه قربونش برم عاليه. از شغلش خبر نداشتم ولي مامانش گفت توي شركت مخابرات كار مي كنه. خانواده اش هم كه خيلي آروم و مودبند. از اين بهتر ديگه بابام مي خواد از كجا پيدا كنه؟
به شوخي يكي به سرش زدم و گفتم :
- خاك بر سرت. خوب يه ذره قيمت خودت رو هم بالا ببر.
سينه جلو داد و گفت :
- خودم كه قيمت ندارم ديگه. قيمتي بودم كه اومدن جلو ديگه.
آن روز نازنين حال درستي نداشت. بايد هر بار چند مرتبه صدايش مي زديم تا مي فهميد. رفتارش طوري بود كه خانم شجاعي و ستوده هم پي به آن برده بودند و تا ظهر سر به سرش مي گذاشتند. ظهر قبل از خداحافظي به دايي گفت :
- راستي دايي براي بعد از ظهر مرخصي رد كن كه مهمون داريم.
دايي خنديد و پرسيد :
- اين مهمون كيه كه به توي فضول مربوط مي شه؟
نازنين به حالت قهر اخم كرد و گفت :
- اِ دايي اذيتم نكن.
دايي به ظاهر با تاسف سر تكان داد.
- كارمند استخدام كردن ما رو باش. به زور كه مرخصي مي خوان و جراتِ ندادن هم، از دست والده محترمشان نداريم. باشه دايي برو به خواستگارت برس.
هنگام برگشت دوباره مرد جوان را ديدم. اينبار داخل اتوبوس چند لحظه چشمم به چشمش افتاد كه فوري آن را دزديدم!
بدون وجود نازنين بعد از ظهر سختي را گذراندم. آن شب قبل از تعطيلي آژانس پدرجون و فرشته به دنبالم آمدند. ظهر در چند دقيقه اي كه فرشته به دستشويي رفت به پدرجون گفته بودم كه مانتو به رنگ مانتوي بقيه بخرم. دايي اينطور خواسته بود. و پدر مثل هميشه با تكان سر و دستي كه به پشتم كشيد قول شب را داد.
فرشته و پدرجون به داخل آژانس آمدند. در دست فرشته يك جعبه شيريني بود كه بعد از احوالپرسي مودبانه با دايي آن را تقديمش كرد. با همكارانم هم احوالپرسي كرد، مثل هميشه صورتم را بوسيد و بدون اينكه من بگويم مدل مانتوي خانم ستوده را بررسي كرد و بعد از خداحافظي با هم بيرون آمديم.
پارچه مانتو را پس از وسواس هاي زياد فرشته براي جنس پارچه خريديم. شبانه اندازه هايم را گرفت و قول داد كه هر چه زودتر آن را برايم بدوزد. گرچه من اين را از او نخواستم.
روز بعد مرد جوان را در ايستگاه ديدم. اينبار زودتر جلو رفتم و بليط را به راننده دادم. داخل اتوبوس هم سعي كردم به سمت او نگاه نكنم. اما سنگينيِ نگاه او را به روي خود حس مي كردم. مسير پياده شدنمان يكي نبود. او زودتر از من پياده مي شد.
نازنين سر حالتر از روز پيش در هر فرصتي كنار گوشم پچ پچ مي كرد. با چه اشتياقي از تيپ حميد، گل هاي قشنگي كه برايش آورده بودند، شخصيت پدرش و هر چه به نظرش جالب بود كه البته از نظر او همه چيزشان جالب بود تعريف مي كرد. با اينكه كلافه ام كرده بود خودم را مشتاق شنيدن نشان مي دادم.
ظهر در برگشت اينقدر خسته ام كرده بود كه مسير برگشت را در اتوبوس چشمانم را بسته بودم. هر از چند دقيقه اي آن را باز مي كردم كه از مقصد رد نشوم.
من و مرد جوان با هم پياده شديم. چند قدم بيشتر برنداشته بودم كه متوجه شدم به جاي رفتن به مسير هميشگي اش پشت سر من مي آيد. كمي ترسيدم. آن موقع ظهر آن هم ظهر تابستان خيابان ها خيلي شلوغ نبود.
وحشتزده بدون نگاه كردن به پشت سرم بر سرعت قدم هايم افزودم. خوشبختانه تا جلو خيابان فرعيِ خانه مان بيشتر نيامد. از همانجا دوباره برگشت.
از رفتنش خوشحال و همچنين متعجب بودم. از آمدنش چه منظوري داشت؟ اگر مزاحم بود پس چرا چيزي نگفت ؟
هر چه بود از اينكه تعقيبش را ادامه نداده بود و محل خانه را پيدا نكرده بود خيالم راحت شد.
نرسيده و قبل از نهار، فرشته مانتوم را پرو كرد و گفت كه تا شب تمامش مي كند. حالا كه تابستان بود او كار بيرون نداشت و وقتش آزادتر بود. شب كه برگشتم مانتوم آماده بود. محتاط و شرمگين از او تشكر كردم. روز بعد بيرون آمدنم از خانه چند دقيقه اي تاخير داشت. اتوبوس دقيق و سر ساعت مي آمد. پس خيابان خلوت خودمان را دويدم و از خيابان بعدي سرعتم را كم كردم. اتوبوس را در حال رفتن ديدم اما مرد جوان چشم به طرفي كه من مي آمدم ايستاده و سوار نشده بود. تا مرا ديد انگار به راننده كه در حال راه افتادن بود چيزي گفت كه اتوبوس ايستاد. دوباره دويدم. دستش را دراز كرده به طرفم ديدم، پس ناچار بليطم را دادم و يك مرسي خيلي آهسته گفتم. او از طرف مردان و من از طرف زنان سوار شديم و اتوبوس راه افتاد.
كمي بعد يك صندلي خالي شد و من نشستم. جلوم بچه اي بود كه مُدام وول مي خورد و جلو صورت مرا مي گرفت فرصتي بود كه دقيق تر به مرد جوان كه ايستاده بود نگاه كنم. او هر چند دقيقه يكبار به سمت من نگاه مي كرد. ظاهري آراسته، مردانه و جذاب داشت. به تيپش نمي خورد كه مزاحم باشد يا چنين قصدي داشته باشد.
نازنين در آسمان ها سير مي كرد!
- واي نمي دوني مژگان. امروز با هم ديگه از خونه اومديم بيرون و جلو در خروجي به هم رسيديم.
- خُب.
- به جمالت. سلام كرد. باورت مي شه بعد از سه سال همسايگي براي اولين بار به همديگه سلام كرديم و اون حالم را پرسيد.
از خوشحالي اش خوشحال بودم و دوباره سنگ صبورش شدم.
يك ماه گذشت و بالاخره نامزديِ نازنين با حميد سر گرفت. در اين يك ماه مرد جوان را هر روز مي ديدم حالا ديگر هر روز ظهر تا جلو خيابان خانه مان مرا همراهي مي كرد. بدون گفتن هيچ كلامي!
نه به نازنين، نه به هيچكس ديگه از او نگفته بودم. علتي هم براي جلويش را گرفتن نمي ديدم. آخر مزاحمتي برايم نداشت. تازه براي روزهاي خلوت تابستان يك اسكورت مجاني بود.
فرشته مودبانه دعوت خاله را براي مراسم نامزدي رد كرد. اما قول آمدن من و پدرجون را داد و گفت كه انشاالله حتما در مراسم عروسي اش شركت مي كند. خاله ام مي گفت اين فهميدگي اش را نشان مي دهد. مي فهمد كه مراسم نامزدي مخصوص فاميل نزديك است و حد و حدود خودش را رعايت مي كند. هيچ وقت جلو من راجع به چيزي با پدرجون بحث يا مشورت نمي كرد. همه كارشان را محترمانه در خلوت خودشان انجام مي دادند.
براي آن شب فرشته به منزل برادرش رفته بود و آخر شب در برگشت به دنبالش رفتيم.
رفتار سنگين و در پرانتز من همچنان با او ادامه داشت. در برابر اين برخوردِ من محبت ها و رسيدگي هاي او همانگونه ادامه داشت و هنوز هم عزيزم عزيزم از زبانش نمي افتاد. در اين مدت يكبار فرشته به خواسته پدر، خانواده اش را يك روز جمعه دعوت كرد. تا نزديك ظهر به بهانه استراحت روز جمعه از اتاقم بيرون نيامدم. نه خودش و نه پدرجون به سراغم نيامدند اما از صداي قدم ها تندشان مي فهميدم كه هر دو سخت مشغولند. بالاخره محبت هايش كار خود را كرد و نتوانستم طاقت بياورم. از تختم بيرون آمدم. اول به دستشويي رفتم و آبي به صورتم زدم سپس به آشپزخانه رفتم. در همان موقع پدرجون با يك سبد ميوه از حياط آمد. جلو در به هر دو سلام كردم و گفتم :
- چه كمكي از من ساخته است.
پدرجون نگاه سريعي به فرشته انداخت و فورا از آشپزخانه بيرون آمد. فرشته كه گويي انتظار هيچ گونه كمكي از جانبم نداشت چهره اش از خوشحالي باز شد و در حال بيرون آوردن ظرف ها از كابينت گفت :
- الهي قربونت برم عزيزم كه مي خواي كمكم كني. با اينكه دلم نمي ياد اذيتت كنم ولي چاره اي نيست يه ليوان شير بخور تا ضعف نكني بعدش شيريني و ميوه و سالاد با تو.
دست به كار شدم. براي هر كاري از من نظر مي خواست و با اينكه من حرفي نمي زدم او مرتب حرف مي زد و از چيزي تعريف مي كرد.
با اينكه برايم راحت نبود ولي سعي كردم رفتار خوبي با خانواده اش داشته باشم. رضايت را از نگاه پدرجون مي خواندم.
غروب و بعد از رفتن آنها به غير از مرتب كردن اندكي، فرشته اجازه كار بيشتري به من نداد و گفت براي روز شنبه و رفتن به سر كار خسته مي شوم.
كم كم تابستان تمام شد. من حسابي در كارم وارد شده بودم و ديگر از رويارويي با مراجعه كنندگان هول نمي كردم و دايي هم در نبود نازنين از كارم و برخوردهايم با مشتري تعريف مي كرد و مي گفت :
- نازنين تا روزي كه نامزد نداشت گيج مي زد چه برسه به حالا!
من مي خنديدم و مي گفتم :
- دايي بهش حق بدين. روزهاي خوش نامزدي رو مي گذرونه.
و دايي تسليم گونه دست بالا مي برد و جواب مي داد.
- ما غلط بكنيم اگر اعتراض داشته باشيم.
تابستان تمام شد و اول مهر از راه رسيد. همراهيِ همراه هميشگي همچنان ادامه داشت. به همان ترتيب هنوز هم صبح ها با هم مي رفتيم و ظهر برمي گشتيم. تا جلو خيابان با من مي آمد و بر مي گشت!
نمي دانم. شايد به مقتضاي سنم بدم نمي آمد حرفي از او بشنوم. چيزي بگويد و علاقه اش را ابراز كند ولي آخر مگر همين همراهي كردن ها چه معني مي داد؟! به شخصيت و سنش نمي خورد كه مثل لات هاي خياباني متلك بپراند، گاهي عصباني مي شدم پس دليل اين همه همراهي و آن نگاه ها چيست؟ در آن سن درك بيشتري نداشتم.
مهر و آبان هم بدون هيچ اتفاق خاصي گذشت. به وجود و همراهيِ همراه هميشگي كم كم عادت كرده بودم و حتي از اينكه ظهر آن مسير را با من مي آمد احساس امنيت مي كردم. ديگر كاملا خيالم از بابتش راحت بود. مزاحمتي برايم نداشت.
دو روز پشت سر هم نيامد. نيامدنش به نوعي فكرم را مشغول كرد ولي نه آنچنان كه احساس تعلق كنم. همانطور كه گفتم انگار وجودش عادت شده بود.
يك روز شنبه اوايل آذر ماه بود. نازنين از صبح خُلق خوشي نداشت و با كمي كنجكاوي پي برديم كه علت اين بي حوصلگي رفتن آقا حميد به ماموريت و جاي خالي اش بود.
هر چه سر به سرش گذاشتيم حالش بهتر نشد. براي چند دقيقه براي كاري به دفتر دايي رفتم. با او مشغول صحبت بوديم كه ناگهان صداي بلند نازنين و مردي ديگر از داخل سالن، من و دايي را بيرون كشيد. نازنين با مردي كه پشتش به ما بود مشغول جر و بحث بود. دايي مرا جلو انداخت و گفت :
- بدو برو دايي. اين دختره باز به سرش زده.
با سرعت جلو رفتم. مرد با صداي بلند مي گفت :
- اشتباه كرديد و بايد خودتون درست كنيد.
نازنين هم عصبي داد مي زد :
- اشتباه از خودتون بوده. همون كه خواسته بوديد قيد شده حالا شما مي خواهيد اين اشتباه رو گردن نگيريد.
كنار مرد ايستادم و با ملايمت گفتم :
- آقا بفرماييد. خواهش مي كنم خونسرديِ خودتون رو حفظ كند.
مرد رو به من گفت :
- اين خانم خونسردي براي آدم نمي گذاره. دارم مودبانه بهشون مي گم متوجه نمي شند.
نازنين بيشتر عصباني شد و بلندتر گفت :
- يعني مي خواهيد بگيد شما مي فهميد و متوجهيد ولي من نفهمم؟
برگشتم و چشم غره اي به نازنين رفتم و با اشاره ام خانم ستوده او را كه همانطور داد و بيداد مي كرد به طرف دفتر دايي برد.
مودبانه به مرد جوان كه صورتش از عصبانيت گر گرفته بود يك صندلي نشان دادم و خواهش كردم بنشيند مرد نشست و من رو به رويش. اول يك ليوان آب برايش ريختم، جلويش گذاشتم.
تشكري كوتاه كرد و آب را خورد. چند دقيقه اي صبر كردم تا آرام گرفت. سپس آرام پرسيدم :
- خوب آقا، حالا هر مشكلي داريد بفرماييد. بهتر نيست آروم تر مشكل حل بشه؟
مرد كه مي شد حدس زد سن و سال زير سي دارد كف دو دستش را به هم چسباند و گفت :
- معذرت مي خوام خانم. نبايد اينطور مي شد ولي اين خانم همكار شما نمي خواست به حرفهاي من منطقي گوش بده.
در دلم به مرد جوان حق دادم. مسلما نازنين با بي حوصلگي او را كه حتما كار مهمي داشته مي خواسته از سرش باز كند. لبخندي مطمئن زدم و گفتم :
- من از طرف ايشون معذرت مي خوام. حالا دوباره مشكلتون رو بفرماييد. قول مي دم من منطقي گوش بدم.
مرد جوان در جواب لبخندي زد.
- خواهش مي كنم خانم چرا شما؟ من فرهمند هستم. فيلمبردار صدا و سيما. هفته پيش مسئول تداركات ما مريض بودند و تهيه بليط يك سفر كاري را به عهده من گذاشتند. من هم از آژانس شما كه در مسيرم بود بليط رزرو كردم. ديروز فهميديم كه تاريخ بليط ها يك روز زودتر از اونچه من خواسته بودم قيد شده. حالا اومدم اين خانم قبول نمي كنند.
از او خواهش كردم كه جلو ميز من بيايد. دفتر را آوردم و با بليط هايش مقايسه كردم. بله آقاي فرهمند حق داشت. تاريخ بليط با تاريخ دفتر يك روز عقب و جلو بود!
با لبخندي مطمئن از او خواستم بنشيند و با دفتر و بليط ها به نزد دايي رفتم. نازنين هنوز هم با حالتي عصبي آنجا نشسته بود. با تاسف سري تكان دادم و به طرف دايي رفتم. برايش علت را توضيح دادم و همان طور اشتباه صورت گرفته را.
دايي كه انتظار اين اشتباه فاحش را نداشت به شدت عصباني شد. به زحمت خودش را كنترل كرد كه حرف بدي به نازنين نزند فقط گفت :
- آخه دايي. چي بايد بگم؟ اول به دفتر به دقت نگاه كن بعد به اشتباهي كه كردي گردن نده. مردم چه تقصيري دارن كه تو حوصله نداري؟
نازنين جا خورد. با يك خيز بلند خودش را به ما رساند و من براي او هم اشتباه را شرح دادم.
ديگر چيزي براي گفتن نداشت. شرمزده مانده بود و نمي دانست چه بگويد. دايي كلافه دست به موهايش برد و شقيقه هايش را فشرد. با نگراني از پنجره اتاق به آقاي فرهمند كه با غيبت طولاني مدت من اين پا و اون پا مي كرد نگاه كردم و از دايي پرسيدم.
- دايي تكليف چيه؟ صداي اين آقاهه دوباره در ميادا.
دايي نگاه سرزنش بار ديگري به نازنين انداخت و بعد نگاهي سريع به دفتر انداخت.
- مشتريه ديگه دايي. ناچاريم راضي نگهش داريم. چند تا بليط دارن؟
- چهار تا.
- خيلي خوب بايد سعي خودمون رو بكنيم بلكه جابجا كنيم و جاي اونها رو به كس ديگر بديم و براي اين ها جاي ديگه رزرو كنيم.
بلند شد و من هم پشت سرش رفتم.
با خوشرويي و ادب با آقاي فرهمند دست داد. بابت اشتباه و ناراحتيِ ايشان معذرت خواهي كرد و قول داد برنامه سفرشان را به هم نريزد. كارت آژانس را داد و اشاره به من و خطاب به او گفت :
- شما فردا تماس بگيريد و از خانم شايسته ساعت پروازتان را بگيريد.
نازنين كه با ما آمده بود با شرمساري به آقاي فرهمند گفت :
- معذرت خواهي مرا بپذيريد آقا.
قبل از اينكه آقاي فرهمند چيزي بگويد دايي براي اينكه ماجرا را با شوخي تمام كند گفت :
- آقاي فرهمند شانس شما، روزي اين اشتباه پيش اومده كه نامزد خانم شفيعي چند روزي به سفر رفته اند و ايشون اعصاب درستي نداشتند. اميدوارم ببخشيد و همواره مشتريِ آژانس ما باشيد.
آقاي فرهمند كه با اين همه عذرخواهي چاره اي جز كوتاه آمدن نديد جواب داد :
- خواهش مي كنم آقا. پس خدا رو شكر كه نامزد خانم شايسته جايي نرفته بودند و ايشون اعصاب متمركزي داشتند.
دايي خنديد. دوستانه به شانه آقاي فرهمند زد.
- نه آقا. بگيد خدا رو شكر كه ايشون اصلا نامزد ندارند وگرنه با چند تا اعصاب خراب بايد تا حالا در آژانس ما تخته شده بود.
آقاي فرهمند به من نگاهي كرد و خنديد. احساس كردم صورتم داغ شد. دايي تا جلو در او را بدرقه كرد و براي چندمين بار عذر خواست.
با رفتن آقاي فرهمند دايي دوباره با عصبانيت رو به نازنين ولي خطاب به همه گفت :
- اينطور كه نمي شه. مسائل زندگي با كار قاطي بشه همين پيش مياد ديگه. چقدر دولا راست شديم امروز اين آخرين بار باشه. يك بار ديگه عذر هيچكس پذيرفته نيست.
نازنين تا مدتي در آبدارخانه دور از چشم دايي گريه كرد. به هيچ وجه آرام نمي گرفت. ناچار مسئوليت او را هم روي مسئوليت هاي خودم پذيرفتم.


پايان فصل سوم

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
یک شنبه 26 دی 1389  11:44 PM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان همراز

فصل چهارم - 1


روز بعد با صداي خانم ستوده كه مرا مي خواند و به تلفن اشاره مي كرد گوشي را برداشتم.
- بفرماييد.
- الو خانم شايسته؟
صداي مردي بود كه نشناختم.
- بله خودم هستم. بفرماييد.
- نشناختيد خانم؟
صداي كمي به نظرم آشنا مي آمد. به مغزم فشار آوردم ولي به نتيجه نرسيدم.
- متاسفانه خير. به جا نياوردم.
- اي بابا خانم. بعد از آن آشناييِ پر سر و صدا خيلي زود از خاطرتان رفتيم.
زنگي در مغزم خورد :
- آه بله آقاي فرهمند. ظاهرا ما بايد هميشه شرمنده شما باشيم.
- اختيار داريد. دشمنتون شرمنده باشه. چشاش در آد ايشالا.
بي صدا خنديدم. چيزي نگفتم. وقتي سكوتم را ديد ادامه داد.
- تماس گرفتن از وضعيت بليط هامون بپرسم.
- بله تاريخ حركت شما همانطور كه خواستيد بيست و پنجم شد. ساعت 9 صبح. خوبه؟
- بله خانم از خوب هم خوبتر. خصوصا كه لطف شما دخيل بوده.
- خواهش مي كنم. لطفا تا قبل از حركت بفرستيد دنبال بليط هاتون.
- چشم حتما. چرا كسي؟ خودم خدمت مي رسم.
خوب بود كه نبود و لبخند ناخواسته و صورت قرمزم را نمي ديد. به زحمت بود در حاليكه سعي مي كردم صدايم معمولي باشد گفتم :
- هر طور مايليد آقا.
- ممنونم. پس به اميد ديدار.
- خدانگهدار.
گوشي را كه گذاشتم احساس كردم بدنم يخ زده. اولين بار بود از صحبت كردن با مردي غريبه اينطور مي شدم.
ظهر كه برگشتم همه حواسم به اين بود كه فردا كه او مي آيد چه مي شود.
نگاه همراه هميشگي باز هم به رويم بود. به آن عادت كرده بودم.
***
فردا همانطور كه گفته بود قبل از ظهر خودش آمد. تا زماني كه آمد و بليط ها را گرفت و رفت يك لحظه هم نگاهش را از من برنداشت. طوري كه بعد از رفتن او نازنين به پهلويم كوبيد و چشمك زد.
وضع جالبي بود. آن شب مدتي به او فكر كردم تا خوابم برد. خنده ام گرفت چيزي بود كه از بعضي از دخترها شنيده بودم. يك هفته گذشت. يك روز ظهر كه به خانه بر مي گشتم و همراه هميشگي پشت سرم مي آمد. وارد خيابان فرعي خودمان كه شدم، دو تا جوان را ديدم كه نزديك من و از رو به رو به طرفم مي آمدند. تيپ و لباسشان نشان مي داد جوانهاي راحت و آرامي نيستند. به غير از من و آنها كسي آنجا نبود. با نگراني به پشت سرم برگشتم و دعا كردم همراهم نرفته باشد.
دعايم آنا مستجاب شد و ظاهرا او هم قبل از برگشتن، آنها را ديده و ايستاده بود. البته طوري كه جوانها او را نمي ديدند. خيالم راحت شد و به راهم ادامه دادم. من و آنها هر دو از خيابان مي گذشتيم. براي اينكه از جلوي آنها نگذرم به پياده رو رفتم. با وحشت ديدم كه آنها هم به پياده رو آمدند. خيلي نزديك هم شده بوديم. يكي از جوانها چيزي گفت كه نفهميدم. ديگري جلوتر آمد و گفت :
- چطوري خانم خوشگله؟
با اينكه تمام بدنم از هراس مي لرزيد خواستم بي توجه از كنارشان بگذرم كه اولي بازويم را گرفت! چيزي نمانده بود پي بيفتم. از ميان دندان كليد شده ام گفتم :
- گم شيد كثافت ها.
هنوز حرفم تمام نشده بود كه دو جوان مثل توپ به كناري پرت شدند! صداي غضبناك همراهم را براي اولين بار شنيدم كه با تحكم گفت :
- شما بريد خونه خانم.
خودم هم نمي توانستم بيشتر از آن بمانم. به سرعت به طرف خانه دويدم. نمي دانم چه حال و روزي داشتم كه فرشته به محض باز كردن در و ديدنم محكم به گونه اش زد. انگشتم را جلوي بينيم گذاشتم.
بيچاره صدايش در گلو ماند. مي دانستم اگر پدر مي فهميد چه اتفاقي برايم افتاده يا ديگر نمي گذاشت بروم و يا آوردن و بردنم را با آن مسير طولاني خودش به عهده مي گرفت. آهسته گفتم :
- خواهش مي كنم. اگر پدرجون بفهمه نگران مي شه.
او هم صدايش را پايين انداخت و با نگراني شديدي كه به وضوح در چهره اش پيدا بود پرسيد :
- چي شده؟
- چيز مهمي نيست. دو نفر مزاحمم شدند كه خدا رو شكر يه رهگذر خداشناس از پسشون بر اومد.
به نشانه خدا رو شكر دستانش را بالا برد. براي اينكه از نگراني بيرونش بياورم به زور لبخندي زدم و مستقيم به اتاقم رفتم. يك ربعي صبر كردم تا حالم سر جا بيايد. سپس به دستشويي رفتم و آبي به صورتم زدم و وقتي مطمئن شدم چيزي از چهره ام پيدا نيست به آشپزخانه و سر ميز ناهار رفتم.
الحق كه فرشته همكاري كرد و چيزي نگفت. آن شب هر چه فكر كردم كه فردا از همراهم اگر شده كوتاه تشكر كنم ديدم نه، درست نيست. بهتر است همان حريم بينمان بماند. پس روز بعد بدون نگاه كردن به او سوار اتوبوس شدم. او هم مثل هميشه برخورد كرد. هنوز هم زبانش باز نشده بود. شخصيت عجيب و صبوري داشت!
***
اواخر آذر و اوج سرماي زمستان بود. شبهايي كه اينطور سرد بود پدرجون خودش دنبالم مي آمد. البته گاهي هم صبح ها مرا مي برد و ظهر كه برمي گشتم نگاه نگران همراه هميشگي را احساس مي كردم.
هنوز هم كه به اين مسئله فكر مي كنم در عجبم كه چطور در طول آن مدت احساسي به او پيدا نكرده ام! اگرچه از لحاظ تيپ و هيكل و قيافه و همه چيزش نمونه بود. از ان نمونه هايي كه دل هر دختري به سن و سال من را مي ربود. ولي براي من اينچنين نبود. هيچ شبي را به ياد ندارم كه به ياد او خوابيده باشم حتي وقتي نگاهش را در اتوبوس به روي خودم احساس مي كردم، فكرم درگير نمي شد! فقط گاهي به منظور اين همراهي ساكت و صورش كه تقريبا شش ماه مي شد فكر مي كردم كه چرا اگر نظري به من دارد اقدام نمي كند. اين را درك نمي كردم كه او تا جلوي در خانه ما نمي آيد براي احترامي است كه برايم مي گذارد. نمي خواست باعث آزارم شود و كسي ما را در آن حال ببيند. به هر حال كم كم حضورش برايم عادي مي شد و گاهي اصلا او را از ياد مي بردم. گرچه مثل سايه به دنبالم بود.
غروب آخر هفته خيلي سرد بود. از صبح برف مي امد ولي دايي اعتقاد داشت در هر حال بايد آژانس باز بماند آن رو احساس مي كردم كمي تب دارم. سرم هم از ظهر درد مي كرد و با استامينوفن آرامش كرده بودم. تصميم داشتم پدر جون كه دنبالم امد به درمانگاه بروم. خوب بود كه فردايش جمعه بود و مي شد استراحت كرد.
سرم گرم مرتب كردن كارهاي آن روز و كل هفته بود. نازنين بي صبرانه منتظر آمدن حميد بود. ان روز به علت سرما و برف شديد مراجعه كننده زيادي نداشتيم و مي خواستيم زودتر تعطيل كنيم.
چونكه ان روز خيلي خلوت بود با باز شدن در همه نگاهها به آن طرف برگشت. با ديدن اقا فرهمند كه دسته گل كوچكي در دست داشت و فقط نگاهش به سمت من بود دستم روي دفتر خشك شد. آب دهانم را كه قورت دادم گلويم درد گرفت.
با لبي خندان به طرفم امد، نازنين به وضوح لبخند مي زد. خانم ستوده و شجاعي هم به من نگاه مي كردند سعي كردم طبيعي باشم و او را مثل ديگر مشتريان ببينم ولي مگر مي شد؟ از درون مي لرزيدم!
مثلا او را نديدم يا نشناختم! به ظاهر دوباره مشغول به كار شدم. با صداي سلام گرمش سرم را بالا گرفتم و با حالتي كه انگار تازه شناختمش لبخند كمرنگي زدم و بلند شدم.
- سلام آقا. خيلي خوش اومديد. بفرماييد.
نگاه و لبخندش شدت تبم را بالا برد.
- براي عرض تشكر دوباره بابت زحمات آن روزم و رزرو چند بليط ديگه خدمتتون رسيدم.
اشاره به سمت نازنين كردم و گفتم :
- خواهش مي كنم. بفرماييد تا خانم شفيعي ترتيبش رو بدن.
هنوز گلهايش را به دست داشت. قاطع و با شوخي آميخته نگاه سريعي به نازنين كه با شوق به ما نگاه مي كرد انداخت و دست آزادش را تكان داد و گفت :
- خير خانم مي ترسم ايشون باز مشكلي با نامزدشون داشته باشند و درد سر درست بشه. دست و فكر باز شما رو ترجيح مي دم.
به هر حال او يك مشتري بود و دايي مي خواست مشتري رضايت داشته باشد. نازنين به دادم رسيد جلو آمد و به من گفت :
- من به دفتر رسيدگي مي كنم. آقاي فرهمند دوست دارن شما كارشون رو انجام بديد. ظاهرا هنوز از من دلخورن.
آقاي فرهمند اخمي ظاهري كرد و گفت :
- نه خانم. اتفاقا موضوع جالبي شد كه من به آژانس شما ارادت خاصي پيدا كنم. كار اينجا خيلي خوبه حتي خدمات پس از فروش هم داره. من يكي كه هر كس سراغ يك آژانس خوب رو بگيره اينجا رو معرفي مي كنم. تازه نمي دونيد. اينقدر خوب بوده كه دوباره زحمت مسئول تداركاتمون رو با جان و دل خريدم و خودم براي رزرو بليط اومدم.
حالا خانم شجاعي و ستوده هم همراه نازنين ريز ريز مي خنديدند. آقاي فرهمند با شجاعت تمام منظورش را بيان مي كرد. كاري كه همراه هميشگي ام يكبار نكرد.
با دست و دلي لرزان جايم را با نازنين عوض كردم و آقاي فرهمند روي صندلي مقابل مراجعه كننده و به رويم نشست. قبل از شروع به كار گل را به طرفم گرفت. سعي كردم لبخند بزنم.
- راضي به زحمت شما نبوديم. لطف كرديد. ما وظيفمون رو انجام داديم.
- ولي خيلي خوب انجام داديد.
رفتار و سخنان آقاي فرهمند و لبخندها و نگاههاي موذي آن سه نفر حسابي معذبم كرده بود. رو به نازنين گفتم :
- خانم شفيعي لطفا گل رو از آقا بگيريد و روي ميز دفتر بذاريد.
- ولي من اين گل رو براي تشكر از لطف شخصي شما آوردم.
نازنين از جايش تكان نخورد. لبخندش باز تر شد و سرش را روي دفتر خم كرد.
دست آقا فرهمند با گل هنوز به طرفم بود. داشتم پس مي افتادم. آب دهانم را از گلوي مريض به زحمت فرو دادم.
- لطف كرديد آقا ولي همونطور كه گفتم كارم رو انجام وظيفه مي دونم و نمي تونم قبول كنم. متشكرم.
چيزي نگفت فقط لبخند زد و گل را روي پايش گذاشت. چند سوال راجع به تعداد و تاريخ بليط ها كردم. تاريخ رزرو براي يك ماه بعد بود وقتي با تعجب نگاهش كردم لبخند زد و با بي خيالي شانه بالا انداخت.
- كار از محكم كاري كه عيب نمي كنه. مي كنه؟
صدايش را براي اينكه سه همكارم نشنوند پايين تر انداخت و خيلي آهسته طوري كه فقط خودم شنيدم ادامه داد :
- لااقل بهانه خوبي براي ديدار مجدد بود.
نشنيده گرفته و تند و تند در حال نوشتن بودم. سنگيني نگاهش به رويش فشار مي آورد. خودكار مثل جسمي سنگين در دستم مي چرخيد. به هر جان كندني بود كار را تمام كردم و بليط ها را با احترام به طرفش گرفتم. بسكه با چشمانش زل زده بود به من دستانم مي لرزيد. همين لرزش باعث شد او كه مي خواست آنها را بگيرد، بيفتد و از لاي دو ميز سر بخورد روي زمين، هر دو خم شديم روي زمين. با صداي وحشتناكي هراسان بلند شدم اينقدر با عجله براي برداشتن بليط ها خم شد كه سرش محكم به لبه ميز خورده بود.
حالا خانم شجاعي و ستوده و نازنين واضح و بلند مي خنديدند. آقاي فرهمند با اخمي كه ناشي از درد بود محل ضربه را مي فشرد. نمي توانستم از لبخندم جلوگيري كنم. با اين حال گفتم :
- واي معذرت مي خوام. من باعثش شدم.
بدبخت با آن درد سعي كردن لبخند بزند تا من ناراحت نباشم.
- نه خانم صد تا از اين سرها فداي يك تار موي شما. مي خواهيد يه بار ديگه بزنم تا لبخند شما بازتر بشه؟
خود به خود لبخندم بازتر شد. خصوصا كه خانم ستوده را ديدم كه از شدت خنده صورتش را با دو دست پوشانده بود. سرم را پايين انداختم تا آنها را نبينم و وضع از آنچه هست بدتر نشود، ولي مگر مي شد.
شدت لرزش بدن نازنين را از كنارم احساس مي كردم.
آقاي فرهمند از جا بلند شد. سعي كردم من هم بلند شوم اما از ديدن چهره اش مي ترسيدم. صدايش را شنيدم كه گفت :
- ظاهرا هر مرتبه بليط گرفتن ما از اينجا خاطره انگيز مي شه. اين مسوول تداركها هم خوب كار پرتنوعي دارندها. عجب كار خوبيه.
آقاي فرهمند نگاهي به مسير نگاه من انداخت با ديدن دايي صميمانه دستي بلند كرد سپس با قصد رفتن دوباره رو به من ايستاد. بليط ها را كه برداشته بودم به طرفش گرفتم آنها را گرفت لبخند ديگري زد.
- ممنون و به اميد ديدار مجدد.
دسته گلش را به روي ميز من كه حالا نازنين آنجا نشسته بود گذاشت و قبل از اينكه من اقدامي بكنم به سرعت از سالن خارج شد.
دايي از دفترش بيرون آمد و حالا با بچه ها كه مهار خنده هاي ريز را رها كرده و ريسه مي رفتند مي خنديد. با بي حالي روي صندلي ام افتادم نازنين رو به دايي كرد و با همان خنده شديد گفت :
- دايي آمبولانس خبر كنيد كه تبش بالاتر رفته.
دايي در حال خنده گفت :
- نه بابا، تب خطرناكي نيست خوب ميشه.
خانم شجاعي كه اشكش سرازير شده بود با ليواني آب به طرفم آمد.
- بخور كه داري پس مي افتي.
دايي دسته گل را برداشت بود كرد و گفت :
- عجب دسته گل قشنگي هم آورده پدر سوخته. اما خوب شد كه نگرفتي دايي. الحق كه حلال زاده اي مثل خودم باوقار و محكم.
نازنين گفت :
- كدوم محكم دايي؟ داشت پس مي افتاد!
در همين موقع در باز شد و پدرجون داخل شد.
- به به چه خبره؟ خدا رو شكر همه مي خندن. ايشالا هميشه بخنديد.
دلم ريخت. فكر كردم همين حالاست كه دايي به پدرجون بگويد چه اتفاقي افتاده از خجالت آب مي شدم. دايي بعد از دست دادن با پدرجون گفت :
- هيچي حسن آقا فيلم كمدي زنده داشتيم، مي خنديديم.
به پدرجون سلام كردم. گلويم از خشكي فرياد مي زد. دايي دوباره به پدرجون گفت :
- اين كارمند ما رو تا دكتر ببر حسن آقا خيلي تب داره.
دوباره بچه ها خنديدند و من رفتم كه حاضر شوم. همان شب يك آمپول نوش جان كردم. وقتي به خانه آمديم فرشته از سرخي صورتم هراس كرد. ميلي به شام نداشتم و فقط با اصرار پدر و فرشته يك ليوان آبميوه خوردم و بيهوش شدم. فكر مي كنم فشاري كه بعد ازطهر به من رسيد در افزايش بيماري ام بي تاثير نبود.
روز بعد فرشته با دلسوزي يك مادر واقعي از من پرستاري كرد و اجازه بيرون آمدن از تختم را نداد.
فكر آقاي فرهمند يك لحظه از سرم بيرون نرفت!
مجيد و تكتم آن جمعه به خاطر برف سنگيني كه روز قبل باريده بود به خانه ما نيامدند. آسمان همچنان ابري بود و كمك خوبي براي دل پريشان من. فكر كردن به كسي كه جايي از دلت را گرفته در آن هوا و گوش دادن به آهنگي ملايم همراه با پرستاري خوب مثل فرشته واقعا كه مي چسبيد.
چه روزهاي دلنشيني بود هنوز از به ياد آوردن آن روزها و تنش هايي كه براي رابطه بر قرار كردن با فرشته داشتم لذت مي برم. روزهاي بي خبري و نازم را كشيدن.
آخر شب جمعه بود كه پدرجون به دايي تلفن زد و براي شنبه هم مرخصي ام را گرفت. راستي راستي ضعف داشتم و بدنم نياز به يك استراحت كلي داشت.
صبح زود شنبه كه براي نماز بيدار شديم تلفن زنگ زد. پدرجون كه مي خواست براي نان گرفتن برود با تعجب به سمت تلفن رفت. مجيد بود كه خبر زايمان تكتم را داد. پسر زاييده بود.
پدرجون از خوشحالي زياد براي اولين بار جلوي من فرشته را بغل كرد و بوسيد. گر گرفتن صورت فرشته را با چادر نماز در تاريك و روشن اتاق تشخيص دادم! خوشحال بودم و به پدرجون كه به طرفم مي آمد تا مرا هم ببوسد اجازه نزديك شدن به خاطر مريضي ام را ندادم.
ديگر از خوشحالي عمه شدن خوابم نبرد.
آن روز را نتوانستم براي ديدن تكتم به بيمارستان بروم ولي تلفني با او صحبت كردم و تبريك گفتم.
روز يكشنبه كه به آژانس برگشتم نازنين با شور و اشتياق خبرها را رساند.
- ديروز كه نيومدي آقاي فرهمند تماس گرفت!
قلبم لرزيد ولي ظاهرا خودم را بي تفاوت نشان دادم.
- از كجا معلوم كه اون بوده؟ مگه پرسيدي كه كيه؟
- يعني مي گي اينقدر خنگم كه صداش رو تشخيص نمي دم؟ ضمنا غير از اون كي ممكنه با تو كار داشته باشه؟
در حال بحث كردن با نازنين در اين مورد بوديم كه خانم ستوده صدايم زد كه گوشي را بردارم. تنها كسي بود كه فكرش را نمي كردم.
- سلام خانم شايسته.
خودش بود! از پريدگي رنگم نازنين فهميد طرف صحبتم كيست با شيطنت به خانم ستوده و شجاعي اشاره كرد و خودش جلوتر آمد. با دست او را عقب زدم و پرسيدم :
- شما؟
- فرهمند هستم خانم.
- آه بله. سلام عرض مي كنم. ببخشيد باز بليط هاتون اشكال دارند؟
- خير خانم اشكال از خودمه!
با لحني متعجب پرسيدم :
- بله؟!
- معذرت مي خوام مي خواستم حالتون رو بپرسم. بهتر شديد؟
باز احساس كردم ضعف بيماري به سراغم اومده. هر سه گوش هم به طرفم بودند.
- متشكرم. لزومي نداشت به خاطر حال من خودتون رو ناراحت كنيد. در ضمن اينجا محيط كاريه آقا. اميدوارم اينو درك كنيد.
فرهمند با دستپاچگي گفت :
- بله حتما. ببخشيد اگه باعث ناراحتي تون شدم. در ضمن سر من هم بهتره!
چيزي نگفتم خواستم قطع كنم كه گفت :
- تا همين امروز يك قلنبه مثل گردو باد كرده بود ولي خب در كل وضعش از دلم بهتره.
لبخند زدم. نازنين مشتهايش را در هوا تكان داد. خانم ستوه و شجاعي به خودش جرات دادند و از پشت ميز كارشان بلند شدند و به طرف ما آمدند. فرهمند بعد از سكوت من دوباره گفت :
- اجازه دارم جسارت كنم و شماره منزلتون رو بگيرم؟ البته براي مادرم مي خوام.
حالم خيلي بد بود و در همان حال فكر مي كردم بايد دو روز ديگر بستري شوم فقط گفتم :
- خير آقا. اگر فرمايشي درباره كارتان نداريد بنده سرم خيلي شلوغه.
- بله بله. حتما همينطوره. چشم مثل اينكه خوشبختانه بايد دوباره حضوري خدمتتون برسم. ممنون كه كمي از وقت باارزشتون رو به من داديد. به اميد ديدار.
- خداحافظ.
گوشي را كه گذاشتم بدن سفت شده ام را روي صندلي ولو كردم. همكارانم دوباره به حال و روزم خنديدند.
خانم شجاعي گفت :
- نه بابا مثل اينكه طرف بدجوري گلوش گير كرده.
حانم ستوده در جواب گفت :
- پيش بد لقمه اي هم گير نكرده.
به دست گلش كه ديگر پژمرده شده روي ميزِ وسط بود نگاه كردم. كمي ترسيدم. آخه هنوز او را نمي شناختم. حتي هنوز اسم كوچك همديگر را نمي دانستيم.
سعي كردم فكرش را از ذهن اشفته ام بيرون كنم و به كارم بپردازم. نمي خواستم اشتباهي بكنم و مورد سرزنش دايي قرار بگيرم.
ظهر پدرجون و فرشته براي رفتن به بيمارستان و عيادت تكتم به دنبالم آمدند. دلم براي ديدن بچه پر مي كشيد وقتي داخل ماشين، فرشته به زور جوجه اي را كه قبلا سيخ كشيده بود به دستم مي داد تا بخورم بي اختيار به ياد همراه هميشگي افتادم. حالا چشم به راهم بود!

نوزاد كوچولو مانند سيبي بود كه با مجيد نصف شده باشد. به قدري آرام و ظريف بود كه احساس مي كردم عروسكي را در بغل دارم. هنوز چيزي نشده به اندازه دنيايي برايم عزيز بود. تكتم رنگ و روي مريضي داشت و از درد بخيه هايش مي ناليد. انگار خواهرم را در آن حال مي ديدم و دلم از دردش مي سوخت. روز بعد تكتم را مرخص كردند و از آن به بعد شبها كه خيلي هم سرد بود پدر و فرشته به دنبالم مي آمدند و با هم به آنجا مي رفتيم. وقتي مجيد بچه را با اشتياق در بغل فرشته مي گذاشت و او به آن شدت ذوق مي كرد دلم برايش مي سوخت. مي دانستم كه هيچ وقت بچه دار نمي شود. پذيرايي از تكتم را مادرش به عهده گرفته بود و حال او روز به روز بهتر مي شد. بحث درباره اسمي خوب براي نوزاد قشنگ همچنان ادامه داشت.

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
یک شنبه 26 دی 1389  11:44 PM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان همراز

فصل چهارم - 2

تقريباً يك هفته از آخرين تماس آقاي فرهمند گذشته بود. يك روز آفتابيِ زمستاني بود. آنروز به رغم هواي خوب و آفتابي بعد از چند روز سرماي بي وقفه، مشتريِ بيشتري داشتيم و سرمان تقريباً شلوغ بود. ميز من درست رو به روي در ورودي بود و خيابان كاملاً در ديد من بود.
براي چند لحظه گرفتن خستگي، سرم را بلند كردم و به خيابان نگاه كردم. در همان لحظه چشمم به آقاي فرهمند افتاد. پيرزني همراهش بود. او داشت با انگشت مرا به پيرزن نشان مي داد. تا من سر بلند كردم او فوراً سرش را پايين انداخت كه مثلاً من او را نبينم، اما ديده بودم.
دستپاچه شدم و فوراً سرم را به كار انداختم. مسلماً پيرزن مادرش بود و او را براي ديدن من آورده بود خداي من! اصلاً آمادگي اش را نداشتم. چطور بايد با او برخورد مي كردم؟! مستاصل و پريشان بودم و نمي دانستم چه كنم.
فرصتي براي فكر بيشتر و تصميم گيري نماند، در باز شد و پيرزن تنها وارد شد. آقاي فرهمند همراهش نبود.
پيرزن مستقيم به طرف من مي آمد و من مي خواستم چيزي نشان ندهم جلوم ايستاد و پرسيد :
- خانم شايسته؟
سر بلند كردم . پيرزن ظريفي بود. چادرش را محكم گرفته بود. گفتم :
- بله . بفرماييد.
روي صندلي نشست. نفسي تازه كرد و در همان حال هم نگاهم مي كرد. دست و پايم مي لرزيد. پرسيد :
- اينجا براي سفرهاي زيارتي هم اسم مي نويسند؟
نازنين توجهش به سمت ما جلب شد. جواب دادم :
- بله توسط تور، سفر به سوريه و مشهد داريم.
پيرزن سر تكان داد. هنوز هم نگاهم مي كرد. ولي مي شد از نگاهش حس كرد كه زياد دوستانه نيست.
خودكارم را عمدا انداختم و به بهانه برداشتم خم شدم، چند نيشگون محكم از گونه هايم گرفتم تا قرمز شود و پريدگي رنگم خيلي واضح نباشد.
وقتي او را ساكت و در حال نگاه كردن به خودم ديدم ناچار مشغول نوشتن شدم. حالا كه فكر مي كنم هنوز نمي دانم چه مي نوشتم. عاقبت بعد از چند دقيقه گفت :
- مي شه لطفا يك ليوان آب به من بديد؟
- بله. حتما.
بلند شدم و به آبدار خانه رفتم و خودم را در آينه نگاه كردم، بدجوري رنگم پريده بود، با يك قند محكم رو لُپ هايم كشيدم! كمي قرمز شد. ليوان را داخل يك بشقاب گذاشتم و برگشتم. آب را كه گرفت تشكر كرد. نصف آن را خورد و ليوان را برگرداند. سپس بي مقدمه گفت :
- لطفا شماره تلفنتون رو روي يك ورقه براي من بنويسيد.
لحنش دوستانه نبود! حالا نازنين كاملا حواسش به من بود، ناباورانه پرسيدم :
- بله؟!
- مي خواستم با مادرتون صحبت كنم يك مراحلي هست كه به ما بزرگترا مربوط مي شه.
- اما من...
حرفم را قطع كرد و قاطع گفت :
- اما و ولي اش با ما. شما چند سالته؟
نگاهم به خانم ستوده افتاد كه با آرامش برايم سر تكان داد.
- نوزده سال.
- خوبه پس لطف كن و شماره تلفنتون رو بنويس. من مادر آقاي فرهمند هستم.
حالا خود به خود صورتم قرمز شد. با دستاني لرزان شماره را روي برگه كوچكي نوشتم و به طرفش گرفتم. برگه را گرفت. بلند شد و خداحافظي كرد و رفت. با رفتن او همكارانم لبخندي نثارم كردند و به كارشان پرداختند. تا ساعتي حالم را نمي فهميدم. رفتار آقاي فرهمند، رفتار يك خواستگار مشتاق نبود؟ چرا ؟ بدتر از آن فكري بود كه تا خانه ذهنم را مشغول كرد. حالا بايد چه مي كردم؟ بالاخره در خانه بايد كسي مي فهميد. چند روزي بود كه انگار رفتار همراه هميشگي كمي فرق كرده بود! انگار مي خواست حرفي بزند. فاصله قدمهايش را كمتر كرده بود. هر روز لباسش با روز قبل فرق مي كرد. نظرش اين بود كه به طريقي حواس مرا كه مدتي و خصوصا آن روز پرت بود، به سمت خودش جلب كند. بيچاره نمي دانست بدجوري ذهنم درگير است.
چند لحظه فكر كردم اگر قضيه آقاي فرهمند جدي شود اين بنده خدا چه ضربه اي مي خورد! اما چه مي شد كرد. خوب علاقه اي به او نداشتم. دوباره غصه ام تازه شد. اگر با فرشته راحت مي بودم چه خوب مي شد. بعد از ظهر اصلا حال و حوصله درستي نداشتم. غروب بود كه زودتر از دايي اجازه گرفتم و به خانه آمدم.
فرشته تنها بود و خيلي ديگر مانده بود كه پدر جون بيايد. فرشته با ديدن بي موقعم تعجب كرد و دستي به پيشانيم كشيد. نفس عميقي كشيد و گفت :
- نه خدا رو شكر تب نداري. چرا زود اومدي عزيزم ؟
با بي حوصلگي گفتم :
- هيچي فقط خسته بودم.
- خوب كردي. امشب زودتر بخوابي، بهتر مي شي. خيلي خودت رو خسته نكن عزيزم.
به اتاقم رفتم. لباسهايم را در آوردم و با بي حالي روي تختم افتادم. همه فكر خسته ام به روي اين بود كه چگونه قضيه تلفن را برايش بگويم. بالاخره او بايد در جريان قرار مي گرفت.
نيم ساعت بعد بلند شدم. چاره اي نبود. تا پدرجون نيامده بايد كاري مي كردم. آخر به او كه نمي توانستم چيزي بگويم. خجالت مي كشيدم.
آبي به صورتم زدم و با خجالت و دو دلي به طرف آشپزخانه رفتم. جلوي در آشپزخانه ايستادم و به فرشته كه مشغول سرخ كردن سيب زميني بود نگاه مي كردم! در ذهنم دنبال حرفي براي گفتن بودم.
فرشته به من نگاه كرد و مثل هميشه مهربان لبخند زد :
- بيا يه ليوان شير بريز بخور عزيزم. هنوز تا شام خيلي مونده ضعف مي كني.
چيزي نگفتم ولي از آنجا تكان نخوردم. نمي دانستم چه بگويم تا حالا حتي او را به اسمي صدا نزده بودم. تكتم صداش مي زد فرشته خانم ولي من تا حالا هيچي! نمي دانم چطور شد كه از دهانم پريد و گفتم :
- عزيز!
فرشته به طرفم برگشت، قاشق در دستش خشك شد، شايد بسكه عزيزم عزيزم شنيده بودم اينطور گفتم.
حيرت زده نگاهم مي كرد. بيچاره باور نداشت.
- جان عزيز.
طوري اين را گفت كه بي اختيار اشكم سرازير شد. نمي دانم به حال خودم بود يا او. از خودم دلگير بودم كه اين همه مدت با او خشك بودم. شايد از صبر او شرمنده بودم.
با ديدن اشكم قاشق را گذاشت و به طرفم آمد. انگار منتظر همين بودم براي اولين بار مشتاقانه به ميل دلم و با چشمان اشكبار، خودم را در آغوشش انداختم.
حالا هر دو گريه مي كرديم! او همانطور به موهايم دست مي كشيد و من بوي آغوش مادر را از او حس مي كردم! چقدر آسان و لذت بخش بود و چقدر من سختش مي گرفتم. مدتها بود ميل او را داشتم ولي انگار با خودم دو رنگ بودم. او كه از همان اول پذيرايم بود، من پرغرور و تك تاز بودم.
در همان چند دقيقه به افكار پوچي كه اول آمدن او در سر داشتم لعنت فرستادم. محبتهاي او را نمي ديدم كه با مرور زمان عكس آنچه من فكر مي كردم با وجود بي توجهي ها و سرسختي هاي من هر روز بيشتر و عميق تر مي شد.
با هم گريه مي كرديم. ناگهان با بوي بد سوختن سيب زميني ها مرا از خودش جدا كرد و با سرعت به طرف اجاق گاز دويد. آنرا خاموش كرد و دوباره به من نگاه كرد. اينبار هر دو ميان اشك به روي هم خنديدم. دوباره به طرفم آمد بغلم كرد و با هم خنديديم. چند مرتبه صورتم را بوسيد و در همان حال گفت :
- تو به من مي گي عزيز؟ يعني من عزيزتم؟ يعني تو منو دوست داري؟
صورتش را بوسيدم و آهسته گفتم :
- منو مي بخشي؟
محكم تر در آغوشم گرفت :
- تو دختر عزيز مني. تا حالا مي ترسيدم بگم دخترم مبادا ناراحتت كنم ولي تو دخترمي. مگه چي كار كردي كه ببخشمت عزيز دلم؟!
آنقدر شرمنده بودم كه نمي دانستم چه بگويم. با مهرباني مرا روي صندلي آشپزخانه نشاند. با دستش اشكهايم را پاك كرد و يك ليوان آب برايم ريخت.
- گريه نكن قربونت برم. چشات پف مي كنه اونوقت پدرت بياد فكر مي كنه من حسابي كتكت زدم.
از اين حرفش خنديدم.
- پدرجون مي دونه شما چقدر خوبيد.
خنديد و به صورتم دقيق شد.
- سيب زميني هامون كه سوخت.
خنديديم. دستم را ميان دست گرمش گرفت. با سر پايين افتاده گفتم :
- مي خواستم يه چيزي بهتون بگم.
چانه ام را با انگشت بالا برد.
- چي مي خواي بگي عزيزم.
چند دقيقه ساكت ماندم. حالا از گفتن اين قضيه خجالتم مي كشيدم.
- يه خانمي ... يه خانمي قراره طي همين چند روزه تلفن بزنه و راجع به من با شما صحبت كنه.
حالا نوبت او بود كه ساكت و متحير به من نگاه كند. چند دقيقه اي هم حيرت او طول كشيد تا عاقبت پرسيد :
- يعني خواستگاريه؟
سرم را به نشانه تاييد تكان دادم. دوباره پرسيد :
- يعني تو دوست داري اون با من صحبت كنه؟
سرم را بالا گرفتم و لبخند زدم. دو دستش را با رضايت به هم كوبيد.
- يعني من حق دارم درباره تو با خواستگارت صحبت كنم؟ خداي بزرگ!
از اين طرف ميز بلند شدم و به طرفش رفتم و در آغوشش گرفتم. چقدر بيچاره خوشحال بود. از خوشحالي گريه مي كرد و من نمي دانستم چه بگويم. وقتي آرام گرفت دوباره مرا نشاند و با همان چشمان خوشحال خيس گفت :
- بهم مي گي چي شده؟ دوست داري بگي؟
لبخندي شرمگين زدم و سر تكان دادم.
- يه آقايي چند وقتيه مشتري آژانس شده. چند باري به بهانه بليط اومده. يكبار هم تلفن زد و شماره تلفنم رو خواست كه ندادم. امروز مادرش رو فرستاد و شماره تلفن گرفت. مي خوان با شما صحبت كنند.
باز هم با خوشحالي خنديد.
- خودت نظرت چيه؟
با ترديد شانه بالا انداختم.
- نمي دونم!
خنديد و از جا بلند شد.
- خوبه. نمي دونم يعني، جاي كمي فكر و برو بيا داره.
با سردرگمي برخاست و فقط ليوان را جلوي جا ظرفي گذاشت و دور خودش چرخيد.
- خوب حالا من بايد چيكار كنم؟ مي خواد براي دختر خوشگلم خواستگار بياد.
دوباره گريه ام گرفت و او دوباره به طرفم آمد. سرم را روي شانه اش گذاشتم و گفتم :
- چقدر خوبه كه يك مامان خوب مثل شما توي خونه باشه. سبك شدم. حالا ديگه خيالم راحت شد.
دست به سرم كشيد و گفت :
- نه همون عزيز بهتره!
سپس با خوشحالي پرسيد :
- خوبه كه بچه ي آقا مجيد هم بهم بگه عزيز، مگه نه؟
از آن همه لطف و محبتش دلم فشرده شد. او ديگر كه بود.
بلند شد و به طرف اجاق رفت و در حاليكه ظرف سيب زميني هاي سوخته را در سطل آشغال خالي مي كرد گفت :
- بايد اول به پدرت بگم. او هم جا مي خوره. يكبار بهش گفتم يكي از همسايه ها جلوم رو گرفته و اجازه گرفته بياد، مي خواست هم منو بكشه هم اون همسايه رو.
با هم خنديديم. بلند شدم هم براي او هم براي خودم شير ريختم. خورديم و به روي هم لبخند زديم. به اتاق رفتم و يك نوار شاد گذاشتم و صدايش را بلند كردم!
آن شب پدرجون تغييرات را در رفتار هاي من و فرشته حس كرد و حيرت زده ترجيح داد چيزي نگويد ولي صبح كه بيدار شديم از شادي در پوستش نمي گنجيد. فرشته همه چيز را برايش گفته بود.
باز هم چيزي به رويم نياورد.

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
یک شنبه 26 دی 1389  11:45 PM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان همراز

فصل چهارم - 3

فردا شب وقتي برگشتم فرشته از همان جلوي در خبر را داد. بله مادر آقاي فرهمند تماس گرفته بود. با اينكه از قبل آماده بودم ولي هول شدم. تا حالا چند مرتبه برايم خواستگار پيدا شده بود اما هيچ كدام به اين مرحله نرسيده بود. همه را پدرجون نپرسيده رد كرده بود. مي دانستم اين يكي را هم به احترام نظر خودم قبول كرده. فرشته از هول شدنم خنديد و بوسيدم. پرسيدم :
- خُب اول چي گفت؟ شما چي گفتي؟
- هيچي ديگه سلام عليك و احوالپرسي و اينكه اجازه بديد مزاحم بشيم!
- خب!
فرشته غش غش خنديد.
- براي جمعه بعد از ظهر يعني پس فردا وقت گرفت. معذرت خواستم و گفتم قراره جشن نامگذاريِ نوه مون رو منزل ما بگيرند به همين خاطر نمي شه. ديگه گفت شنبه گفتم اشكالي نداره.
همانجا روي پله نشستم. هر وقت استرس شديدي به من مي رسيد، بدنم شُل مي شد. فرشته كنارم نشست ژست به خصوصي گرفت و گفت :
- چه افاده اي داشتم من، وقت دادن به خواستگار، اون هم واسه همچين دختر خوشگلي اِفه داره ديگه، مگه نه؟
به حرفش خنديدم. مي دانستم كه مي خواهد مرا از آن حال در آورد و اعتماد به نفسم را بالا ببرد، دستم را گرفت و بلندم كرد و گفت :
- پاشو بيا تو دخترم. سرما مي خوري. اون وري ها بايد هول كنند نه ما. تازه بايد اونقدر بيان و برن، آيا بديم، آيا نديم.

***
مجيد به خاطر كوچك بودن منزلش نتوانست پذيراي مهمانانش باشد. پدرجون و فرشته با شوق اين پذيرايي را عهده دار شدند. خانواده تكتم هم مثل ما زياد شلوغ نبودند. او دو برادر كوچكتر از خودش داشت كه هنوز ازدواج نكرده بودند. در عوض خاله و عمويش را دعوت كرده بود. ما هم به غير از عمه ها و عمويم بعد از ازدواج مجدد پدرجون براي اولين بار دايي ها و خاله هايم هم به اين دعوت پاسخ مثبت دادند و آمدند ولي اينبار فرشته صلاح نديد از خانواده خودش كسي را بگويد. طفلكي سنگ تمام گذاشت و من هم در حد توانم كمكش كردم. البته نهار مجيد از بيرون سفارش داده بود ولي بالاخره يك مهمانيِ كُلي، هزار تا كار دارد.
مجيد از اينكه مي ديد رفتار من با فرشته تغيير كرده خيلي خوشحال شد. پدرجون بيچاره كه راه مي رفت و مي آمد و مرا مي بوسيد. تكتم هم از اين كارم خيلي استقبال كرد. او هم عقيده داشت فرشته لياقت محبت را دارد. حتي گفت :
- مژگان نمي دونم فهميدي يا نه ولي من حس مي كنم همه وجود فرشته قَلبشه.
تعبير قشنگ و بر حقي بود! چقدر راحت مي شود دل همه را شاد كرد و من چقدر بيهوده اصرار به اذيت اطرافيانم داشتم. حالا كه از اين تغيير رفتارم اينقدر احساس رضايت مي كردم، بيشتر از كارهاي گذشته ام شرمنده مي شوم.
عاقبت بعد از نهار و موقع اسم گذاري براي نوزاد قشنگشان شد. چند اسم قشنگ را مجيد و تكتم انتخاب كرده بودند و در جدا كردن يكي مانده بودند. به پيشنهاد مامان تكتم اسم ها را در چند برگه مختلف نوشتند و لاي قرآن گذاشتند تا پدرجون يكي را در بياورد. در برابر حيرت همگان مخصوصا خانواده مادر؟؟ مجيد با قرآن جلو پدرجون ايستاد و گفت :
- پدرجون با اجازه شما قرآن رو مي ديم به فرشته خانم كه سيٌده. از نظر شما اشكالي نداره؟
مطمئنا از نظر پدرجون نه تنها اشكالي نداشت كه بسيار هم به جا بود. صورتش به لبخندي گشوده شد و به فرشته كه هاج و واج مانده بود نگاه كرد. طفلكي فرشته وقتي همه نگاههاي حيرت زده را به سوي خودش ديد نمي دانست چه بگويد. برق اشكي چشمانش را گرفت. برايش غيرمنتظره بود. گاهي به مجيد و گاهي به پدرجون نگاه مي كرد. من در كنارش بودم آهسته دستش را گرفتم، يخ بود! از حال قشنگش من هم منقلب شده بودم و سعي مي كردم خودم را كنترل كنم. مجيدِ مهربان، برادر عزيزم زحمت هاي او را نديده نگرفته بود. همچنين درك مي كرد كه او هيچگاه بچه دار نمي شود و اين كار چقدر شادش مي كرد.
بدون اينكه فرصت حرفي به فرشته بدهد قرآن را به دستش داد. اول خاله ام و پشت سرش بقيه دست زدند. فرشته قرآن را جلو صورتش گرفت. چشمانش پر از اشك بود. زير لب بسم الله گفت و لاي قرآن را باز كرد برگه را برداشت و به دست پدرجون داد. پدر جون با ذوق به مجيد نگاه كرد و بلند خواند.
- فَربُد.
دوباره همه دست زدند و تكتم بلند شد با من و پدرجون و فرشته روبوسي كرد.
غروب كه همه مهمانها رفتند و خانه را مرتب كرديم تازه دوباره به ياد فردا افتادم. فردا چه مي شود؟!
فردا موضوع را به نازنين گفتم. اول كه از دستم عصباني شد. توقع نداشت كه حالا به او بگويم. ولي وقتي حال پريشان آن روزم را ديد از سر تقصيرم گذشت. ظهر كه مي خواستم به خانه بيايم براي گرفتن مرخصي بعد از ظهر به دفتر دايي رفتم. نازنين با شيطنت پشت سرم آمد و قبل از اينكه من چيزي بگويم جلو پريد.
- دايي مژگان مرخصيِ اضطراري مي خواد!
دايي نگاه حيرت زده و معني داري به من و سپس به او انداخت.
- مگه خودش زبون نداره؟
نازنين اخم كرد و من خنديدم. دايي رو به من كرد و گفت :
- يك كارمند درست و حواس جمع داشتيم كه داره مي پره، آره؟!
نازنين دوباره پريد وسط.
- تازه خبر نداري دايي، طرف آقاي فرهمنده!
دايي ابرو بالا داد و چند لحظه فكر كرد و خندان سر تكان داد.
- اِ پس اشتباه و سر و صداي نازنين تو رو توي هچل انداخت.
با شرمندگي سرم را پايين انداختم.
- برو دايي خوش بگذره.
صورتش را بوسيدم و خداحافطي كردم. مسير تقريبا طولانيِ رسيدن تا خانه را نفهميدم چطور گذراندم. حتي سنگينيِ نگاه مستقيم همراه هميشگي را هم حس نمي كردم.
وقتي پياده شديم پشت سر من راه افتاد. همانطور كه گفتم تازگي فاصله اش را با من كمتر كرده بود. اما ديگر هيچ ترسي از او نداشتم. به كنارم رسيده بود و من بدون توجه او در حال و هواي خودم به سر مي بردم. نزديك خيابان فرعي خودمان رسيديم كه صداي سلامش را شنيدم.
- سلام.
اينقدر به او بي توجه بودم كه فكر كردم آشنايي است و به طرفش برگشتم! نيمه لبخندي گرم صورت جدي اش را در بر گرفته بود. به قدري برايم غير منتظره بود كه چند لحظه ناباورانه نگاهش كردم! بلندي و درشتيِ هيكلش را حالا كه در كنارم ايستاده بود بيشتر تشخيص دادم. به خود آمدم و با جديت به راه افتادم. همانطور در كنارم قدم بر مي داشت گفت :
- جواب سلام واجبه خانم!
جدي جواب دادم :
- ولي نه به شما!
به داخل خيابان پيچيدم و او همان جا ايستاد. انگار حريمي بود كه به خودش اجازه ورود به آنرا نمي داد!
طبق معمول فرشته در را باز كرد پي به حالم برد.
- چي شده عزيزم؟ چرا اينقدر رنگت پريده؟
سعي كردم لبخند بزنم.
- چيزي نيست عزيز. هول بعد از ظهر رو دارم.
خنديد و زير بغلم را گرفت.
- طبيعيه عزيزم.
وقتي لباس عوض مي كردم فكرم به همراهم بود. چه شد كه آخر مُهر از لبش برداشت و طلسم سكوت را شكست؟ عجيب بود! در تنهاييِ خودم لبخند زدم. چه پررو انتظار جواب سلامم داره.
نهار كه مي خورديم پدرجون زير چشمي نگاهم مي كرد و لبخند مي زد. وارد آشپزخانه كه شدم چند پاكت ميوه و جعبه شيريني ديدم كه از قرار به دستور فرشته و براي بعد از ظهر خريده بود.
بعد از نهار فرشته به من گفت :
- تو برو كمي استراحت كن عزيزم خودم جمع مي كنم.
- آخه.
پدرجون خنديد و گفت :
- آخه نداره. عزيزت راست مي گه. تو برو كه بايد براي بعد از ظهر سر پا باشي. خودم كمكش مي كنم.
گردنم را كج كردم و نگاه قهرآلودي به او انداختم كه خنديد. دست در گردنش انداختم و او را بوسيدم. فرشته با لذت ما را نگاه مي كرد. او را هم محكم بوسيدم و به اتاقم رفتم. روي تخت و زير پتو خزيدم. از پنجره به آسمان ابري نگاه كردم و از داشتن خانواده اي گرم لذت بردم. پدرجون وقتي كلمه عزيزت رو گفت چه افتخاري مي كرد.
با وجود استرسي كه داشتم خواب بعد از ظهر زمستاني، عجب چسبيد. با صداي فرشته بيدار شدم.
- مژگان جون. بلند شو عزيزم. خوب راحت خوابيدي. هنوز حمام نرفتي.
از جا پريدم.
- ساعت چنده عزيز؟
- ساعت چهاره. پاشو فدات شم دير مي شه.
پتو را از رويم كنار زد و به قصد برگشتن بيرون مي رفت كه گفت :
- خوبه كه تو هول داشتي و اينطور خوابيدي.
با عجله بلند شدم و به حمام رفتم. بعد از حمام به آشپزخانه رفتم كه براي خودم چاي بريزم. كه صداي كار كردن فرشته از پذيرايي مي آمد. بلند پرسيدم :
- براي شما هم چاي بريزم عزيز؟
- آره فدات شم.
با سينيِ چاي كه وارد پذيرايي شدم تعجب كردم. ظاهرا ظهر نخوابيده بود. انگار او بيشتر از من اضطراب داشت چون از حالا سيني هاي شيريني و ميوه را با سليقه روي ميز چيده بود. بشقاب و قندان هاي كريستال را هم گذاشته بود و داشت با وسواس گلدان ها را مرتب مي كرد. از پشت سر بغلش كردم و محكم فشارش دادم.
چقدر خوب و مهربان بود. راستي راستي كه فرشته بود!

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
یک شنبه 26 دی 1389  11:46 PM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان همراز

نزديك ساعت 6 و آمدن مهمان ها بود كه پدرجون آمد! هيچ موقع اين وقت شب به خانه نمي آمد. مي دانستم اين دستور فرشته است. مرا كه حاضر و مرتب ديد طاقت نياورد و بغلم گرفت و روي سرم را بوسيد.
پدرجون كه نماز مي خواند به آشپزخانه رفتم. فرشته چاي دم مي كرد. پرسيدم :
- عزيز، بايد چادر سر كنم؟
- نه قربونت برم، تو كه چادري نيستي. بايد همينطوري ببيننت. لباست كه پوشيده و مرتبه. روسري قرمز سفيدت رو هم سر كن. اينطوري بهتره. توي آشپزخونه بمون. هر موقع گفتم بيا تو.
هر چه به ساعت 6 نزديك تر مي شديم اضطراب من بيشتر مي شد. صداي زنگ كه بلند شد قلبم كنده شد! دست و پايم شروع به لرزيدن كرد. فرشته به من خنديد و با پدرجون به استقبال مهمان ها رفت. صداي سلام و احوالپرسي و تعارفات فرشته كه آنها را به پذيرايي راهنمايي مي كرد را مي شنيدم ولي از آشپزخانه نمي توانستم جايي را ببينم.
چند دقيقه بعد فرشته با دسته گلي به آشپزخانه آمد. به من نگاه كرد و با سرخوشي لبخند زد. كمكش كردم گل ها را داخل گلدان گذاشت و برد. روي صندليِ آشپزخانه نشستم و بي تابانه منتظر بودم فرشته صدايم بزند.
با صداي زنگ تلفن فورا گوشي آشپزخانه را برداشتم. تكتم بود كه مي پرسيد مهمان ها آمده اند يا نه. كمي سر به سرم گذاشت و گفت او و مجيد منتظرند! قول گرفت تا مهمان ها رفتند زنگ بزنم و گزارشات را بدهم.
بالاخره يك ربع بعد فرشته به دنبالم آمد. خودش يك سينيِ مرتب چايي داخل فنجان هاي كريستال ريخت و جلو در آشپزخانه به دستم داد. البته با سفارشات مكرر كه مراقب باشم.
زانوهايم مي لرزيد. وارد پذيرايي كه شدم سلام كردم. مهمان ها جلوم بلند شدند. سيني چاي را محكم تر فشردم كه لرزش دستانم كمتر شود. به قدري هول بودم كه چهره هيچ كدام را واضح نمي ديدم. با تعارف فرشته آنها نشستند.
غير از خود آقاي فرهمند هيچ مرد ديگري همراهشان نبود. با سيني اول جلوي پدر خم شدم كه اشاره به مهمان ها كرد. مادرش به صورتم نگاه كرد و لبخندي خشك زد. خانم بعدي كه حدودا 35 سال و از شباهتش حدس زدم بايد خواهر آقاي فرهمند باشد برعكس مادرش در حال برداشتن فنجان ها با لذت براندازم كرد و لبخندي گرم نثارم كرد. جلو آقاي فرهمند كه رسيدم لرزش زانوانم بيشتر شد. من كه به صورت او نگاه نكردم. فنجان را كه برداشت دست او هم مي لرزيد! كوتاه گفت :
- متشكرم.
سپس چاي را جلو پدرجون و فرشته هم گرفتم. قصد بيرون رفتن داشتم كه فرشته گفت :
- مژگان جون نرو عزيزم. بيا اينجا بشين.
ناچار كنار فرشته نشستم و سرم را پايين انداختم. خواهر آقاي فرهمند به گرمي گفت :
- به به مژگان خانم. چه اسم قشنگي. سرت رو بالا بگير ببينمت مژگان خانم.
با شرمندگي سرم را بالا گرفتم و نگاهم به آقاي فرهمند خورد. فورا نگاهم را به طرف خواهرش برگرداندم. دوباره گفت :
- شنيدم شما توي آژانس مسافرتي كار مي كنيد بله؟
- بله.
- چند وقته؟
- حدود شش ماهه. از وقتي درسم تمام شده آژانس متعلق به داييمه.
- چه خوب پس آشناييد. اتفاقا من هم با كارِ بيرون خانم ها موافقم. احسان هم همينطور.
و رو به برادرش كرد.
- مگه نه احسان.
احسان! از شنيدن اسمش احساس گرما كردم. سرش را بالا گرفته و با دستپاچگي جواب داد :
- بله. بله البته.
خواهرش لبخند زد و دوباره به من نگاه كرد. مادرش بدون مقدمه رو به پدرجون كرد و گفت :
- آقاي شايسته بهتره بيشتر با هم آشنا بشيم. پدر بچه هاي من فوت كرده اند.
پدرجون گفت :
- خدا رحمتشون كنه.
- خدا رفتگان شما رو هم بيامرزه. اون مرحوم ارتشي و سرهنگ بودند. دوتا دختر دارم كه هما دختر بزرگمه.
اشاره به دخترش كرد و ادامه داد :
- احسان پسر بزرگمه و يك برادر كوچكتر از خودش هم داره. 29 سالشه. تحصيلات دانشگاهي داره و استخدام رسميه صدا و سيماست. مسلما تعريف ما ممكنه حكايت خاله سوسكه و بچه ش باشه، اما خوب اگر مقدار كمي رو هم باور كنيد پسر خونگرم و مهربون و نماز خونيه. ديگه اگر خواستيد تحقيقات و پرس و جويي از ايشون بكنيد هم آدرس محل كار و هم زندگيمون رو مي ديم خدمتتون. بقيه ش هم به اميد خدا و بعد شماست.
پدرجون مودبانه لبخند زد و ميان مبل جا به جا شد.
- لطف داريد حاج خانم. ايشاالله سايه خودتون بالا سر بچه هاتون باشه. مسلما در خوبيِ شما شكي نيست. در كُل از نظر من اصلا آدم بد وجود نداره.
هما خانم گفت :
- اين نظر لطف شماست آقاي شايسته.
پدر ادامه داد :
- ما هم خانواده بزرگي نيستيم. مادر مژگان فوت كرده و فرشته خانم همسر دوم بنده ست.
مادر و خواهر احسان با تعجب به طرف ما نگاه كردند. فرشته به گرمي لبخند زد. پدرجون باز هم ادامه داد :
- ما به غير از مژگان جون يك پسر بزرگتر هم داريم كه ازدواج كرده. خودم بازنشسته فرهنگي هستم و در حال حاضر با همكاريِ دوستم يك دفتر معملات املاك رو اداره مي كنيم. مجيد آقا پسرم هم مهندس برق هستند. البته فرشته خانم هم كارمند آموزش و پرورشه.
با اشاره فرشته بلند شدم و بشقاب ميوه گذاشتم و پذيرايي كردم. اينبار احسان به من لبخند زد. ديگر نماندم و به آشپزخانه برگشتم ربع ساعتي بعد مهمانها مي رفتند كه فرشته صدايم زد. همراه فرشته و پدرجون تا جلو در بيرون بدرقه شان كرديم و فقط پدر جون تا جلو در حياط با آنها رفت.
با رفتنشان روي مبل راحتيِ هال ولو شدم. فرشته از من بدتر، چادرش را از سر در آورد و روي مبل ديگر افتاد. وقتي پدر جون برگشت و ما را به آن حال ديد خنديد. در همين موقع تلفن زنگ زد. پدر جون گوشي را برداشت. از صحبت كردنش فهميدم كه دوباره تكتم است. پدر در حال صحبت به من كرد.
- خانواده بدي به نظر نمي رسيدند. پسرشون هم نجيب و معقول به نظر مي رسيد. حالا اگه مژگان خانم موافق باشند بايد تحقيقاتي انجام بديم.
اخم كردم و انگشت اشاره ام را تهديدانه برايش تكان دادم.
از سر شب و وقت خواب رمان جديدي را كه نازنين برايم آورده بود مثلا مي خواندم. ولي هيچي از مطالبش را نمي فهميدم مدام احسان فرهمند پيش رويم بود. حتي وقتي خوابيدم.

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
یک شنبه 26 دی 1389  11:47 PM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان همراز

فصل چهارم - 4

مادر احسان قرار گذاشته بود يك هفته بعد تلفن بزند و جواب بگيرد. تحقيقات محلي را پدر جون به عهده گرفته بود و محل كارش را مجيد. در اين فاصله چند مرتبه ديگر هم همراه هميشگي خواست به من نزديكتر شود كه اجازه ندادم و حتي ظهرها با تاكسي به خانه بر مي گشتم كه مجبور به رويارويي با او نباشم.
تحقيقات انجام شده نشانه صحت گفته هاي مادر احسان بود. همه در محل كار و زندگيشان از احسان و خانواده اش تعريف كرده بودند. نازنين و دايي هم در جريان قضايا بودند ولي ترجيح مي دادم تا وقتي قضيه كاملاً جدي نشده خانم شجاعي و خانم ستوده بي خبر بمانند.
شبي كه قرار بود فردايش مادر احسان تلفن بزند و جواب بگيرد پدر جون سر ميز شام بعد از كمي شوخي و سر به سر گذاشتن با من، جدي نظرم را پرسيد. مي گفت مهم نظر من است. وقتي با شرمندگي لبخند زدم و سكوت كردم فرشته با خوشحالي برايم دست زد.
غروب روز بعد خانم فرهمند تلفن زد و فرشته اجازه آمدن مجدد را به آنها داده بود. قرار پنج شنبه شب را گذاشته بودند البته براي آشنايي بيشتر خانواده ها گفته بود برادر احسان و شوهر خواهر ها و عمويشان هم خواهد آمد.
شب كه به خانه رسيدم تكتم و مجيد هم آمده بودند. فرشته داشت با آب و تاب برايشان حرف مي زد. اينقدر از اين خبر گيج بودم كه بچه رو فراموش كردم. تكتم خوشحال اما نگران بود كه با اندامي كه بعد از زايمان به هم ريخته چه بپوشد. و فرشته از حالا نگران پذيرايي پنجشنبه شب بود. فربد را از مجيد گرفتم و همراه او به نگراني هاي آنها خنديدم.

***
فردا بعد از ظهر بعد از تعطيل شدن آژانس به طرف ايستگاه اتوبوس مي رفتم. هوا هواي خيلي خيلي سردي بود پدرجون گفته بود كه امشب كار دارد و نمي تواند به دنبالم بيايد ولي سفارش اكيد كرده بود كه حتما با تاكسي بيايم.
حدود صد متري از آژانس فاصله گرفته بودم. فكر كردم همان بهتر كه با تاكسي بروم. از پياده رو به طرف خيابان رفتم كه يك اتوموبيل سفيد جلو پايم ترمز زد. با كمال تعجب احسان از آن پياده شد و به من كه با ديدنش همانطور مات مانده بودم سلام كرد.
بدون توجه به موقعيتم و بدون جواب سلام او را گفتن فكر كردم اين چهره چقدر برايم آشناست.
- دوباره سلام عرض كردم مژگان خانم.
به خودم آمدم و دستپاچه سلام كردم. لبخندي شاد به روي لبش بود.
- جسارت نباشه. مي دونم كه شما خيلي مبادي آداب و ملاحظه كار و متين هستيد به همين خاطر اجازه شما رو از حضور پدر گراميتون گرفتم كه اگر مي شه شامي با هم بخوريم و بيشتر آشنا بشيم. ايشون هم اجازه فرمودند.
وقتي بر جا ماندن پرترديدم را ديد به طرفم آمد. در جلو را برايم باز نگه داشت و گفت :
- افتخار مي ديد خانم؟
نگاهش كردم. ابرو بالا گرفت و خنديد.
- فكر مي كنم اين حقمون باشه قبل از هر صحبتي بيشتر با هم آشنا بشيم. اينطور نيست؟
حرف منطقي و مودبانه اي بود. شرمگين تشكر كردم و نشستم. در را برايم بست، نشست و به راه افتاد. با وجود هواي گرم و مطبوع داخل ماشين از درون مي لرزيدم. نگاهم را مستقيم به بيرون دوخته بودم. ولي او به راحتي هر چند دقيقه به چند دقيقه نگاهم مي كرد. حسي خوب توام با دلهره داشتم. انگار از در كنار او بودن خوشحال بودم. ولي آيا كار درستي كرده بودم؟ پس چرا پدرجون به من خبر نداده؟ حدس زدم سرش شلوغ بوده. فكر برخورد او را با احسان مجسم مي كردم. با صداي گرم احسان از افكارم بيرون آمدم.
- از اينكه دعوتم رو پذيرفتيد پشيمونيد يا خجالت مي كشيد؟
به زحمت گفتم :
- نمي دونم شايد هر دوش.
سرش را به سمت پايين و بالا تكان داد.
- خوبه، جواب صادقانه ايه. خجالتش كه طبيعيه من هم كه رفتم پيش پدرتون خيلي خجالت كشيدم، اين به كنار، فكر نمي كنيد زير نظر بزرگترها كمي رفت و آمد خوبه؟ ببينيد من توي همين چند دقيقه فهميدم شما دروغگو نيستيد. اين خيلي خوبه، شما چي از من فهميديد؟
خنديدم و چيزي نگفتم. دوباره گفت :
- اول شما از خودتون مي گيد يا من بگم؟
دستپاچه جواب دادم :
- چي بايد بگم؟!
به رويم لبخندي صميمانه زد.
- باشه اول من مي گم. يك مقداري كه مامانم گفت. من فرزند سوم خانواده، پسر بزرگتر هستم. البته با برادرم فقط يكسال اختلاف سني دارم ولي بالاخره بزرگترم. ناگفته نمونه كه حسام برادرم به خاطر همين يكسال احترام مونده وگرنه عجله اون براي ازدواج خيلي بيشتر از منه. حتي ظاهرا كسي رو هم زير نظر داره و بي صبرانه منتظره كه منو از سرش باز كنه. خواهرهام هما و هانيه. با هما تقريبا آشنا شديد. هانيه هم مثل اونه هر دوشون خيلي خوبن. يا لااقل از نظر من اينطوره. هما دو تا دختر داره و هانيه يك دونه پسر. دار و ندارم همين يك دونه ماشينه. مسئله مسكن هم اگه از نظر شما موردي نداشته باشه يك واحد كامل و مجزاي آپارتمان طبقه بالاي منزل مادرم هست. از نظر اخلاقي هم كه ديگه چي بگم. اينو بايد ديگران نظر بدن ولي از نظر خودم خانواده دوستم.
نگاه غليظ و پر لذتي به من كه حالا به جاي لرزيدن گر گرفته بودم انداخت و ادامه داد :
- اينقدر هست كه هنوز هيچي نشده و از روزي كه ديدمتون همه فكر و حواسم به شماست و مطمئنا به اندازه يك دنيا دوستتون دارم.
در نگاه او يك دنيا احساس موج مي زد و در من چه بگويم؟! خجالت؟ لذت يا شايد بايد اسمش را عشق گذاشت! نمي دانم چطور آن حال را توصيف كنم. نمي توانستم نگاه خيره او را گرچه حرف دل خودم را داشت تحمل كنم! چقدر طول كشيد نمي دانم كه پرسيد :
- شما حتما مادر مرحومتون چشم آبي بودند. درسته؟
به نشانه مثبت سر تكان دادم.
- پس پدرتون مثل من خيلي خوش شانس بوده.
كمي مكث كرد و دوباره گفت :
- رابطه تون با نامادري تون به ظاهر خيلي خوبه. راستش براي ما خيلي عجيب بود. اگر پدرتون نمي گفتند ما پي به اين موضوع نمي برديم. من كه فكر مي كنم شما خيلي خوب بوديد كه تونستيد با نامادري كنار بياييد.
با جسارت گفتم :
- اتفاقا در اين مورد اشتباه مي كنيد. خوبي از طرف او بود. من اوايل در برابر او خيلي واكنشهاي تندي نشون مي دادم. به هيچ وجه نمي تونستم بپذيرمش ولي او به قدري در برابر رفتارهاي بدِ من نرمش نشون مي داد و مهرباني مي كرد كه از پا افتادم و حالا اينطور به نظرم مي رسه كه او واقعا يك فرشته س.
به نرمي سر تكان داد.
- خيلي جالبه!
جلوي يك رستوران ايستاد و قبل از پارك پرسيد.
- اجازه مي ديد؟
اينبار كمي راحتتر به رويش لبخند زدم.
گارسون ما را به يك گوشه خلوت رستوران هدايت كرد. وقتي رو به رويم نشست و با همان لبخند مشتاق خيره ام شد دوباره معذب شدم.
- از برادرتون بگيد. رابطه تون با او چطوره؟
به ياد مجيد و پسر خوشگلش لبخند زدم.
- اون بهترين برادر دنياست. خيلي دوستش دارم. پسر خوشگلش چند هفته ست كه به دنيا اومده. خانمش دبير زبانه و برام مثل يك خواهره. خودش هم همينطور كه پدرجون گفت مهندس برقه.
منوي غذا را آوردند. من جوجه سفارش دادم. لبخند شوخي به سليقه من زد و به تبعيت از من جوجه سفارش داد. بعد از رفتن گارسون به شوخي گفت :
- از اين كارم بايد فهميده باشي كه حسابي هم زن ذليلم. هر چي زنم مي گه همون مي شه.
جلوي دهانش را گرفت و شانه بالا انداخت.
- ببخشيد خانمم! اون هم چه خانمي! ....
شام را با صحبتها و شوخي هاي گاه به گاهش خورديم ولي هنوز آنقدر راحت نبودم كه در مقابل نگاه خيره او بتوانم همه آنرا بخورم. در اصل از گلويم پايين نمي رفت! اخمي كرد و پس از تعارفهاي زيادي كه براي خوردنم كرد و من رد كردم به سادگي بشقابم را جلوي خودش گذاشت و در حال خوردن گفت :
- يك حسن ديگه م هم اينه كه هر جا باشه جور شما رو هم مي كشم. مثل اينجا!
به سادگي و راحتي كلامش خنديدم. بعد از اينكه شامش را تمام كرد به ساعتش نگاه كرد :
- اوه اوه چقدر زود گذشت.
با تاسف سر تكان داد :
- بلند شيد. متاسفانه وقتم تموم شد و بايد شما رو صحيح و سالم تحويل بدم. نمي خوام بد قول بشم.
داغ داغ شدم و او باز هم به رويم لبخند زد.
تا رسيدن به خانه بيشتر او حرف زد و من شنونده بودم. صحبتهايش گرم و صميمي بود و به دل مي نشست.
جلوي ايستگاه اتوبوس كه رسيديم بي اختيار به ياد همراه هميشگي افتادم! وقتي قضيه مرا مي فهميد چه حالي پيدا مي كرد. طفلكي تازه داشت اقداماتي مي كرد. احسان گفت :
- راستي مي دونستي كه تقريبا هم محله اي هستيم؟
با تعجب گفتم :
- جدي؟
- آره.
و به سمتي اشاره كرد. از خيابان اصلي، منطقه آنها به يك طرف بود و منطقه ما به طرف ديگر. احسان دوباره گفت :
- ممكنه مدتها بي توجه از كنار هم رد شده باشيم و آنوقت اتفاقي شما رو توي آژانس ببينم و يك دعواي الكي باعث بشه من دل و دينم رو همونجا ببازم.
با شرمندگي خنديدم. جلو خانه رسيديم به خاطر من پياده شد و عاشقانه نگاهم كرد. عجيب بود كه در همين يكي دو جلسه برخورد احساس وابستگي شديدي به او مي كردم. بر عكس ساعتي پيش كه از همراهي با او دو دل بودم حالا جدايي از او برايم سنگين بود. در نگاهش موجي از شيفتگي پيدا بود كه مرا با وجود شرمي شديد به عرش مي برد. خوشبختي را در آينده و با او بودن مي ديدم!
تعارف كوتاهي براي به منزل آمدن به او كردم خنديد و با لحني جدي گفت :
- تعارف نكنيد كه من خيلي پررو تشريف دارم. فعلاً با اينكه اصلاً موافق نيستم مجبورم تا پنجشنبه شب تن به اين جداييِ اجباري بدم ولي مطمئناً نمي تونم تلفن نزنم.
هيچ جوابي نداشتم كه بدهم فقط رنگ به رنگ مي شدم و لبخند مي زدم. ناچاراً با اكراه از هم خداحافظي كرديم تا از پيچ كوچه پيچيد ايستادم و با نگاه بدرقه اش كردم.
فرشته در را برايم باز كرد. تمام چهره اش خنده اي پر معني بود. در جواب خنده پر مهرش در آغوشش فرو رفتم دستي به سرم كشيد و گفت :
- خوش گذشت خانمي؟
با فراق بال نفسي آسوده كشيدم و سرم را روي شانه اش تكان دادم. زير بازويم را گرفت و به طرف خانه برد.
- خيلي خوبه كه اينقدر ديد پدرت بازه نه؟
مي شد در صداي شادش نوعي غم را پيدا كرد. نگاهش كردم. دوباره گفت :
- قدر اين روزها رو بدون و سعي كن طرف مقابلت رو خوب بسنجي. صحبت يك عمر زندگيه.
دستم را به دستش قلاب كردم و پرسيدم :
- عزيز دوست داري برام از زندگيِ گذشته ت بگي؟
سرش را به سختي تكان داد. انگار ياد گذشته آزارش مي داد.
- شايد يك روز برات گفتم عزيزم. الان نه. حيفه اين روزهاي قشنگت رو با شنيدن يك داستان تلخ، خراب و غمگين كني. حالا بريم تو پدرت منتظرته.
وارد خانه شديم. پدرجون جلو تلويزيون نشسته بود. با ديدن ما در آن حال خنديد و آغوشش را برايم باز كرد.
از همانجا كه ايستاده بودم هر دو دستم را به كمرم زدم و طلبكارانه نگاهش كردم! پرتقال دهانش را قورت داد و حق به جانب پرسيد :
- شامت رو كه خوردي گردشت رو كردي، حالا ما بدهكار شديم؟
- طلبكار بوديد؟ شما نبايد به من يه تلفن مي زديد؟
فرشته مرا از پشت سر به طرف پدرجون هُل داد و به جاي او جواب داد.
- مي گه خيلي زنگ زده شماره اشغال بوده، وقتي آزاد شده كه تو از اونجا در اومدي. حالا اين دفعه ببخشش.
كنار پدرجون نشستم دستم را دور گردنش انداختم. صورتش را بوسيدم و شرمگين سرم را پايين انداختم.
- الهي فدات بشم بابايي. ازت ممنونم. به داشتن همچين پدر روشنفكري افتخار مي كنم.
پدر روي سرم را بوسيد.
- با زبونت خَرَم نكن پدر سوخته. تازه بعدش پشيمون شدم. نمي گي ما تنهاييم؟
سرم را بالا گرفتم چشمانم را موذيانه تنگ كردم و گفتم :
- گمون نكنم به شما هم بد گذشته باشه.
به ظاهر، غضبناك نگاهم كرد. با عجله از كنارش فرار كردم. چند قدمي دنبالم كرد.
- اي پدر سوخته. تقصير من بود كه اجازت رو دادم.
با خنده به طرف اتاقم دويدم و فرشته با خوشحالي غش غش به ما خنديد.
چه شبي بود آن شب! حرف ها و نگاه قشنگ احسان چه در خواب و چه در بيداري لحظه اي مرا تنها نگذاشت.
به معنيِ عشق پي برده بودم.

***

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
یک شنبه 26 دی 1389  11:48 PM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان همراز

روز بعد و نزديك ظهر بود كه خانم ستوده با چشمكي به من اشاره كرد گوشي را بردارم. احسان بود. قلبم فرو ريخت.
- سلام به نامزدِ خوشگلِ چشم آبيِ خودم.
- سلام. حالتون خوبه.
- خيلي خوبه خصوصا كه صداي قشنگت رو مي شنوم.
به ساعت ديواري نگاهي كردم.
- شما الان كجاييد؟
- زير سايه شما خانم. استوديو هستم.
- فكر نمي كنيد هردو در محل كارمون هستيم؟!
- به به. دايي تون بايد به وجود همچين كارمند وظيفه شناسي افتخار كنند. منظورتون سربسته اينه كه مزاحم شدم؟
- نه اشتباه برداشت نكنيد. حقيقت اينه كه الان سر من خيلي شلوغه.
- يعني وقت نامزد بازي نيست.
مي دانستم كه نازنين با وجود جوابگويي به مشتري همه وجودش در گوشهايش جمع است. صدايم را آهسته تر كردم و جواب دادم :
- البته من هم اميدوارم اينطور كه مي گيد باشه ولي اگر قرار باشه كه بشه، پنجشنبه شب رسمي مي شه.
- بله بله جسارت بنده حقير زن ذليل رو بپذيريد. پس يعني اجازه دارم كه به منزل هم تلفن بزنم نه؟
كمي مكث كردم. بَدَم نمي آمد محصوصا كه پدرجون در جريان بود. گفتم :
- من شب هشت به بعد خونه هستم.
با خوشحالي گفت :
- من هم تلفني در خدمت هستم.
نتوانستم از لبخندم جلوگيري كنم. نازنين زير چشمي نگاهم كرد :
- امري نيست؟
- نخير عرضي نيست. به اميد شب و شنيدن صداي قشنگ شما!
بعد از قطع كردن گوشي آهسته به نازنين گفتم :
- داري از فضولي مي ميري كه ببيني كي بود.
به ظاهر اخم كرد و شانه بالا انداخت و گفت :
- قرمزيِ صورتت داد مي زنه كه كي بود. فضول هم خودتي و اون شوهر آينده ات.
ظهر كه برمي گشتم به قدري ذهنم درگير احسان بود كه به كُلي فراموش كردم با تاكسي برگردم. وقتي به خودم آمدم كه داخل اتوبوس نشسته بودم و چند ايستگاه بعد همراه هميشگي رو به رويم بود. آخ كاشكي با تاكسي مي آمدم. لااقل چند مدتي مرا نمي ديد شايد فكرم را از سرش بيرون مي كرد. جاي شكرش باقي بود كه آدرس دقيق منزل را نمي دانست. طبق معمول پشت سرم راه افتاد و غير از آنچه انتظار داشتم با من پيچيد داخل خيابان فرعيِ منزلمان!
اينطور نمي شد. جسارت به خرج دادم و به طرفش برگشتم. رو برويم ايستاده بود. چند لحظه كوتاه نگاهش كردم او بود كه سلام كرد. بدون جواب دادن به سلامش گفتم :
- فرمايشي داريد؟
نگاهش مشتاق بود ولي به دلم نمي نشست.
- با اجازه آدرس منزلتون رو مي خواستم.
- و اگر اجازه ندادم؟!
با اينكه خيلي ترسيده بود سعي مي كردم محكم نشان دهم. كوتاه نيامد و همانطور خيره به من گفت :
- من تا حالا موقعيت اقدامي رو نداشتم ولي حالا مي تونم وگرنه قصد مزاحمت و جسارت ندارم.
- غير از اين هم از شما انتظار ندارم ولي فكر نمي كنيد نظر من هم بايد مثبت باشه يا نه؟
لبخندي زد و ابرو بالا انداخت.
- سعي مي كنيم كه مثبتش كنيم خانم.
با عصبانيت رو برگرداندم و گفتم :
- خواهش مي كنم مزاحم نشيد. اشتباه گرفته ايد آقا.
در حاليكه مي رفتم صدايش را شنيدم.
- نمي خوام ناراحتتون كنم. من از شما خوشم اومده و به اين زودي كوتاه نمي يام. پس تا بعد.
به خانه كه رسيدم حسابي عصباني بودم. فرشته فورا پي به حالم برد.
- باز چي شده؟
با كلافگي گفتم :
- نمي دونم عزيز. يه پسره هست خيلي وقته مثل سايه دنبالم راه مي ره. تا حالا حرفي نبود چونكه كاري به كارم نداشت ولي حالا حرف مي زنه. آدرس خونه رو مي خواد. اعصابم رو خورد كرده.
- وا خدا مرگم بده. خوب به پدرت بگو.
وارد خانه شدم و با بي حالي خودم را روي مبل انداختم. روسري را از سرم كندم و گفتم :
- فكر كنم آخرش به همونجا برسه.
ياد احسان خيلي زود فكر مزاحم را از سرم بيرون برد.
همان شب نرسيده احسان تلفن زد. لحنش نشانگر اشتياقش بود. پدرجون هنوز نيامده بود ولي دانستن اينكه فرشته در جريان است و به من لبخندي مهربان مي زند در حالي كه روي تختم مي افتم و به حرف ها و خوشمزگي هاي او با لذت گوش مي دهم، كم لذت بخش نيست.
قبل از خداحافظي به اميد فردا شب كه پنجشنبه شب بود گفت و از من خواست بلوز آبي به رنگ چشمانم بپوشم. روز بعد با همه تلاشي كه مي كردم به حال خود نبودم. نازنين به تلافي روزهايي كه اذيتش مي كردم سر يه سرم مي گذاشت. طوري كه خانم ستوده و خانم شجاعي از جريان با خبر شدند.
خود به خود مرخصيِ بعد از ظهرم صادر شد. جلو درِ آژانس تاكسي دربست گرفتم كه با مزاحم رو به رو نشوم. امروز كه وقتش نبود ولي حتما بايد راجع به مزاحم با پدرجون يا مجيد صحبت مي كردم كه آنها خيلي منطقي و آرام با او كه مسلما شخصيت ناآرامي نداشت، كنار بيايند.
بعد از ظهر با صداي گرم و مهربان فرشته بيدار شدم. چه مي توانستم بگويم كه زبانم قاصر بود. شايد اگر او يك مادر واقعي بود اينهمه دل نمي سوزاند. همه چيز آماده پذيراييِ شب بود و خانه از تميزي برق مي زد.
تنها كاري كه مي دانستم چقد خوشحالش مي كند اين بود كه در آغوشش بگيرم و بي ريا بوسه بارانش كنم!
براي چندمين باز به ذهنم رسيد كه او فرشته ايست كه از بهشت نازل شده.
غروب و قبل از آمدن مهمان ها تكتم و مجيد هم آمدند. فرشته چاي را دم كرد كه تا آمدن مهمان ها پُر دم و خوشرنگ شود. پدرجون كه رسيد من آماده بودم.
با سليقه تكتم يكي از لباس هاي آبيم را انتخاب كردم. بلوز آبيِ يك رنگ با يقه انگليسي و آستين هاي بلند. دامنش هم سفيد بود با گل هاي بزرگ آبي به رنگ بلوزم.
اندك آرايشي هم كردم و وقتي از اتاقم بيرون آمدم پدرجون به شوخي حالت غش گرفت و روي مبل افتاد. با وجود استرس زياد كه هر لحظه هم بيشتر مي شد به حالات گرم و صميميِ پدرجون مي خنديدم. با صداي زنگِ در، قلبم ريخت و رنگم پريد. مجيد براي باز كردن در رفت و فرشته دنبال چادرش مي گشت. پريشان و سر در گم وسط اتاق ايستاده بودم كه صداي تكتم مرا از آن حال در آورد.
- مژگان شالت كجاست؟ سرت بنداز الان مي يان.
فرشته شالم را روي سرم مرتب كرد و محكم گفت :
- اوه چه خبرته اين چه رنگيه مگه مي خوان ببرنت پاي چوبه دار دور از جون؟
پرسيدم :
- برم توي آشپزخونه؟
- نه عزيزم. اين دفعه جلو در وايسا و گل رو خودت بگير. صاف و محكم باش و لبخند بزن باشه!
آب دهانم را قورت دادم. سرم را تكان دادم و صاف ايستادم.
مهمان ها با تعارف مجيد وارد مي شدند. مادر احسان، هما خواهرش، و خانمي ديگر شبيه هما كه حتما هانيه بود. پشت سر آنها هم يك آقاي مُسِن و بعد هم احسان با يك سبد بزرگ گل به دست كت و شلوار سرمه اي خوش دوختي به تن وارد شدند. مشغول احوالپرسي با خانم ها بودم. مادرش مرا بوسيد. سردي اش را احساس كردم. پشت سر بوسه گرم هما و شاديِ آشكارش. هانيه كه لپ هايم را بعد از بوسيدن كشيد و آهسته گفت :
- به به. راستي راستي هم كه تعريف داشتي عزيزم.
چند مرد ديگر بعد از احسان وارد شدند.
آه خداي من بدنم يخ زد. زانوهايم لرزيد. نه امكان نداشت. صداها چند لحظه به گوشم نرسيد!
در بين مردها همراه هميشگي هم بود!
او هم با ديدن غيرمنتظره من، مثل برق گرفته ها خشك شد!
در همان چند لحظه نفس گير فقط اين فكر وحشتناك در ذهنم شكل گرفت.
او حسام برادر كوچكتر احسان بود!


پايان فصل چهارم

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
یک شنبه 26 دی 1389  11:49 PM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان همراز

فصل پنجم - 1

احسان جلويم ايستاده بود و سبد گل را جلويم گرفته بود، ولي من مسخ شده و بي حس به حسام كه او هم حال بهتري از من نداشت نگاه مي كردم!
با ضربه نسبتا محكمي كه تكتم به پشتم زد چشم از حسام گرفتم. صداي مجيد را مي شنيدم كه حسام را به داخل دعوت مي كرد. انگار همه چيز يك كابوس وحشتناك بود. هانيه ميان خنده گفت :
- مژگان خانم دست داداشم خسته شد.
و باز هم ضربه تكتم به پشتم! دستهايم را به زحمت حركت دادم. حسام جلو مي آمد. قرمزي چهره اش را تشخيص مي دادم. احسان سبد را در دستان بي حسم گذاشت. حسام رو به رويم رسيد و سلام كرد. خداي من، نتوانستم سنگيني گلها را تحمل كنم و سبد از دستم افتاد!
اگر زانوهايم تا مي خورد ديگر نمي توانستم بايستم! احسان كه سبد را به دستم داده چند قدم رفته بود.
حسام را در خواب و بيداري ديدم كه خم شد و سبد را برداشت و به دستم داد. صدايش مثل زنگ در گوشم پيچيد.
- مبارك باشه.
و به سرعت از برابرم گذشت. صداي خنده و شوخي ها را مي شنيدم. تمام توانم را جمع كردم كه سبد را نيندازم. هما گفت :
- واي خدا جون چه عروس خجالتي ايه. اوف ببين چه رنگي كرده.
با تعارف فرشته مهمانها به طرف پذيرايي رفتند. احسان با شرمندگي و نگراني به من نگاه مي كرد. سبد گل را روي ميز گذاشتم و با فشاري كه تكتم به من وارد مي كرد پشت سر مهمانها به طرف پذيرايي رفتم. كنار تكتم و فرشته روي مبلهاي جلوي در نشستم. به هيچ كس نگاه نمي كردم ولي سنگيني نگاهها را به روي خودم حس مي كردم. در وضعي عجيب و بحراني به سر مي بردم و در همان موقعيت مدام فكر مي كردم كه چطور من متوجه اين همه شباهت نشده بودم!
صداي بشقابها را مي شنيدم. تكتم بشقابها را جلوي مهمانها مي چيد و مجيد با ديس شيريني پذيرايي مي كرد. با نشستن تكتم فرشته براي آوردن چاي رفت.
پدرجون، تكتم و مجيد را معرفي كرد. متقابلا هما هم خانواده خودشان را، عمو، شوهر خودش، شوهر هانيه و همانطور كه حدس زده بودم حسام برادر احسان.
فرشته با سيني چاي آمد و كنارم ايستاد.
- مژگان جون، زحمت چاي با شما.
كاشكي مي شد كاري به كار من نداشتند. بلند شدم سيني را گرفتم. دعا دعا مي كردم خدا تواني بدهد و خرابكاري نكنم.
اول عموي احسان و كنارش شوهر خواهر ها.
اي خدا كمكم كن. جلوي حسام رسيدم. صداي لرزش فنجانهاي داخل سيني مي آمد. حسام با سري افتاده و صورتي كه هنوز برافروخته بود آهسته تشكر كرد.
- ممنونم من چاي نمي خورم.
تعارفي نكردم. احسان آهسته تر از او گفت :
- ايشالا كي باشه براي شما آقا حسام.
بعد كمي دقيقش شد و با آرنج آرام به او زد و ادامه داد :
- مگه واسه تو اومدن خواستگاري كه اينطوري شدي.
در حال پس افتادن بودم. مسلما خرابي حالم مشخص بود و خدا را شكر همه آن را به حساب خجالتم مي گذاشتند. طوري بود كه احسان باز هم آهسته اينبار از من پرسيد :
- مي خواي بقيه اش رو من ببرم.
مي دانستم حسام مي شنود. به زحمت سر تكان دادم و از جلوي احسان هم گذشتم. مادرش هم برداشت و تشكري كوتاه كرد. در عوض هما و هانيه به گرمي با من شوخي كردند.
جلوي پدرجون و مجيد و فرشته و تكتم هم گرفتم و با تعارف هانيه رفتم و بينشان نشستم. رو به روي حسام و احسان. آرزو كردم اگر خوابم هر چه زودتر از اين خواب بيدار شوم.
كم كم صحبت بين خانمها و بين آقايان در گرفت. پدرجون با عموي احسان و مجيد با احسان و دامادها هم با هم حرف مي زدند و در اين بين ساكت و سر پايين حسام بود.
مطمئنا فقط ما دو نفر در آن جمع نبوديم و مطمئنا يك فكر در ذهن هر دوي ما بود. مگر مي شود؟
ولي شده بود. همه افكارم در ذهنم مثل اتاقي شلوغ پلوغ در هم ريخته بود.
حالا مي فهميدم چرا در اين مدت اقدامي نكرده. به ياد حرف احسان افتادم كه گفته بود عجله برادرم حسام از من بيشتره و ظاهرا كسي را هم زير نظر گرفته. پس بگو چرا تازگي براي برقراري ارتباط پيش قدم شده بود. به خاطر اينكه خيالش از بابت برادر بزرگتر راحت مي شد و قضيه احسان را تمام شده حساب مي كرد.
صداي هانيه مرا از آن افكار درهم بيرون كشيد.
- من اينقدر وصف شما رو از زبون احسان شنيده بودم كه نديده شيفته شما شدم و نزديك بود به بهانه گرفتن بليطي هم كه شده بيام آژانس و شما رو ببينم.
با شرمندگي تشكر كردم. هما گفت :
- ديدي درست گفتم، جدا عروسك نيست هانيه؟
- چرا به خدا ماشالا ماشالا خيلي نازه.
در آن فصل سال از گرما و حرارت داشتم آتش مي گرفتم! كاش مي شد هوايي بخورم. هما با هانيه و مادرش پچ پچ كوتاهي كرد و سپس رو به پدرجون گفت :
- آقاي شايسته اگر اجازه بديد قبل از اينكه بريم سر صحبتهاي اصلي اين پسر و دختر خجالتي ما نيم ساعت با هم صحبتهايي بكنند و انشاالله اگر نظر طرفين قطعي بود اونوقت شروع مي كنيم.
نگاهم به پدرجون افتاد. صورت او هم قرمز بود. هميشه در مواقع معذب بودن اينطور مي شد.
- اختيار داريد خانم. بفرماييد مشكلي نيست.
هما اينبار خطاب به مجيد كرد :
- البته اجازه برادر مژگان خانم هم شرطه.
فقط صداي مجيد را شنيدم.
- لطف داريد. بفرماييد خواهش مي كنم.
فكر مي كنم خطابش به احسان بود و باز صداي هما.
- بفرماييد داداش جان. مژگان جون داداشم رو راهنمايي مي كني؟
سعي كردم به لبانم حركت بدهم. مثل روحي بي وزن بلند شدم و چند لحظه بعد احسان در كنارم بود.
جلوافتادم. مجيد برايمان بلند شده بود. آهسته و به شوخي گفت :
- با سخاوت تمام نيم ساعتي اتاق مجرديم رو بهتون قرض مي دم.
احسان خنديد، دستش را جلو برد با او دست داد و با من به راه افتاد. فرشته تا جلوي آشپزخانه با من آمد و با تعارف اتاق مجيد را به احسان نشان داد. فقط راه مي رفتم. هيچ حسي نداشتم طوري كه به جاي من كه ميزبان بودم احسان در اتاق را باز كرد. كناري ايستاد تا اول من وارد شوم در اتاق را نبست. انگار پي به حال خرابم برده بود. صندلي جلوي ميز تحرير را بيرون كشيد و براي من گذاشت. هنوز مات و مبهوت بودم. فشاري به شانه ام آورد. به خود آمدم و نشستم. خودش لبه تخت نشست و نگاهي به اطراف انداخت. تازه آن موقع بود كه نفس سنگيني را كه مثل يك غده در گلويم مانده بود بيرون دادم و بدنم را روي صندلي شل كردم.
احسان بعد از نگاهي به اطراف به من خيره شد. شيريني سنگين نگاهش بهتر از بودن در پذيرايي و جلوي حسام بود. با لبخندي گرم و مشتاق گفت :
- عروس اينقدر خجالتي نوبره والله، چه خبره بابا تو كه داشتي پس مي افتادي.
سعي كردم لبخند بزنم. طفلكي نمي دانست چه كشيده بودم. فكر مي كرد اثر خجالت بوده.
- هر چند كه با خجالت صد برابر خوشگل تر مي شي اما طوري بودي كه واقعا برات نگران شدم.
پس خدا رو شكر كه همه را به حساب خجالت گذاشته بودند. او دوباره گفت :
- ظاهرا اگه خدا بخواد دارم به آرزوم مي رسم. من خيلي خوشحالم، مژگان بگو كه تو هم خوشحالي ....
راست مي گفت مثل اينكه جدي جدي داشت خبرهايي مي شد. ايندفعه ديگر واقعا فقط از خجالت قرمز شدم احسان با خوشحالي تمام مي خنديد.
- اينطوري كه نمي شه فقط من حرف بزنم و تو گوش بدي.
- چي بگم؟
- خوب مثلا بذار اول من بگم. چاكرت متولد فروردينه، 28 ساله. عاشق بيچاره و فداي شما، غذاي مورد علاقه ام چيز خاص نيست يا ميشه گفت همه چي مي خوردم. رنگ مورد علاقه ام آبيه كه خدا رو شكر خدا برام ساخته. كارم رو دوست دارم و تمام سعيم رو براي خوشبختي شما انجام مي دم. حالا شما!
از لحن صريح و قشنگش كمي آرامش گرفتم. خنديدم :
- من هم مثل شما بهاري هستم. متولد ارديبهشت و تقريبا 20 ساله. غذاي مورد علاقه ي من اونيه كه شما بخوريد چون كه خواهي نخواهي آشپز مي شم.
ميان حرفم آمد دستش را براي قطع كردن كلام من بالا آورد و گفت :
- اين يكي رو خودم مي دونم. جوجه بيشتر دوست داري. در ضمن اگه آشپزي دوست نداري من آشپز مي شم.
خنديدم. گفت :
- خوب بقيه ش.
- رنگي كه دوست دارم بيشتر ليمويي و قرمزه. دوست دارم كارم رو هم ادامه بدم، مي خوام مشكلي نداشته باشي.
كمي مكث كردم، او مشتاقانه چشم به دهانم دوخته بود. ادامه دادم :
- البته، البته من هم همه سعيم رو براي داشتن يك زندگي خوب مي كنم.
مات و مبهوت من بود طوري كه باز هم خجالت كشيدم. پرسيد :
- از خانواده من خوشت اومده؟
دوباره ياد حسام چنگ به دلم زد و حواسم را پرت كرد وگرنه مسلما مي خواستم علت سردي مادرش را بپرسم. سعي كردم مطمئن سر تكان بدهم.
- بله، حتما.
- من هم خيلي از برادرت خوشم اومده.
- ممنونم.
- خوب قربونت برم من در خدمتم، هر سوالي داري بپرس در ضمن براي ادامه كارت هم مشكلي نيست اتفاقا كار من طوريه كه صبح در بيام تا شب نميام. حتي در بعضي مواقع ممكنه شب هم نيام. به همين خاطر سفر هم زياد مي رم. بهتره كه تو هم سرگرم باشي. البته من دوست دارم اگه موافق باشي دَرست رو هم ادامه بدي خانم جون.
هما چند ضربه به در باز اتاق زد و گفت :
- خواهران و برادران عزيز. اگر انشاالله سنگها رو حق كرديد بزرگترها رو معطل نذاريد.
به روي هم لبخند زديم. احسان پرسيد :
- مطمئني كه ديگه سوالي نداري. نمي خواي بپرسي ببيني دست بزن هم دارم يا نه؟
اينبار واقعا خنديدم. بلند شد و با دست اشاره به در كرد.
- بفرماييد خانم خوشگل.
با هم بيرون آمديم به محض ورود به پذيرايي هانيه شروع به دست زدن كرد و بقيه به تبعيت از او همراهيش كردند. باز هم نگاهم به حسام افتاد . حالم بد شد. چه مي شد اگر اينطور نمي شد. طفلكي هنوز سرش پايين بود. مطمئنا حال او از من بدتر بود.
دوباره هما اشاره كرد و من رفتم بينشان نشستم. عموي احسان شروع كرد. درباره جوانها و اينكه هر وقت به عنوان بزرگتر فاميل در اين مجالس شركت مي كند و دو جوان را به هم مي رساند چقدر احساس مسرت مي كند و از همين حرفها. آخر سر هم رو به پدرجون كرد.
- خوب آقاي شايسته ما در خدمت شما هستيم. هر چه بفرماييد در خدمتيم.
پدرجون در جواب گفت :
- مهم رضايت طرفينه كه خدا رو شكر ظاهرا مشكلي نيست. بنده خودم هميشه نظرم به اين بوده كه مهم تفاهمه و هيچ كدوم كالا نيستند كه قيمت روشون بذاريم. اول هم از آقا احسان مي خوام كه مواظب يك دونه دختر من باشه. نهايت خوشحالي هر پدر و مادري ديدن سعادت و خوشبختي بچه هاست و من فقط همين را مي خوام بقيه مسائل هم سنت و رسوم است كه بهتره معقولانه و هم سطح شان طرفين باشه.
اگر از وجود حسام عذاب نمي كشيدم مثل هميشه از صحبتهاي متين و قشنگ پدرجون لذت مي بردم ولي مگر مي شد؟ در فكر صحبتهاي بزرگترها فكر افسار گسيخته من مدام حول و حوش صحبتهاي حسام و صحبتهاي چند روز پيش كه در خيابان مي گفت مي گرديد. او گفته بود تا حالا موقعيت نداشتم، پس طبق ادعاي احسان فقط به حرمت برادرش دست نگه داشته و در اين مدت چيزي به من نگفته بود حالا كه از احسان مطمئن شده بود مهر زبانش باز شده بود. از ياد گفته ي من از شما خوشم اومده صورتم داغ شد.
واي خدا اين ديگر چه مصيبتي بود.
- نظر خودت چيه دخترم؟
هانيه دستم را تكان داد. بي خبر و حيران نگاهش كردم. با لبخندي گفت :
- پدرتون با شماست عروس خانم. كجايي؟ انگار اينجا نيستي.
همه نگاه ها را متوجه خودم ديدم. از خجالت مُردم. پدر دوباره پرسيد :
- دخترم نظر خودت درباره مهريه چيه؟
چه سوال سختي! مثل ابله ها به پدرجون خيره ماندم. مجيد آهسته چيزي كنار گوشش گفت. پدر تبسمي كرد و رو به عموي احسان گفت :
- آقا مجيد درست مي گند. ما قبلا در اين باره هيچ صحبتي با هم نكرديم و دختر ما زبونش بند اومده. البته مي دونم مژگان جون مي گه هر چي نظر شماست و من با نظر خودش 72 تا سكه به نام 72 تن و مهر و محبت كامل آقا احسان رو مهريه دخترم مي كنم كه مخصوصا دوميش عندالمطالبه ست.

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
یک شنبه 26 دی 1389  11:51 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها