0

رمان همراز

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان همراز
یک شنبه 26 دی 1389  11:47 PM

نزديك ساعت 6 و آمدن مهمان ها بود كه پدرجون آمد! هيچ موقع اين وقت شب به خانه نمي آمد. مي دانستم اين دستور فرشته است. مرا كه حاضر و مرتب ديد طاقت نياورد و بغلم گرفت و روي سرم را بوسيد.
پدرجون كه نماز مي خواند به آشپزخانه رفتم. فرشته چاي دم مي كرد. پرسيدم :
- عزيز، بايد چادر سر كنم؟
- نه قربونت برم، تو كه چادري نيستي. بايد همينطوري ببيننت. لباست كه پوشيده و مرتبه. روسري قرمز سفيدت رو هم سر كن. اينطوري بهتره. توي آشپزخونه بمون. هر موقع گفتم بيا تو.
هر چه به ساعت 6 نزديك تر مي شديم اضطراب من بيشتر مي شد. صداي زنگ كه بلند شد قلبم كنده شد! دست و پايم شروع به لرزيدن كرد. فرشته به من خنديد و با پدرجون به استقبال مهمان ها رفت. صداي سلام و احوالپرسي و تعارفات فرشته كه آنها را به پذيرايي راهنمايي مي كرد را مي شنيدم ولي از آشپزخانه نمي توانستم جايي را ببينم.
چند دقيقه بعد فرشته با دسته گلي به آشپزخانه آمد. به من نگاه كرد و با سرخوشي لبخند زد. كمكش كردم گل ها را داخل گلدان گذاشت و برد. روي صندليِ آشپزخانه نشستم و بي تابانه منتظر بودم فرشته صدايم بزند.
با صداي زنگ تلفن فورا گوشي آشپزخانه را برداشتم. تكتم بود كه مي پرسيد مهمان ها آمده اند يا نه. كمي سر به سرم گذاشت و گفت او و مجيد منتظرند! قول گرفت تا مهمان ها رفتند زنگ بزنم و گزارشات را بدهم.
بالاخره يك ربع بعد فرشته به دنبالم آمد. خودش يك سينيِ مرتب چايي داخل فنجان هاي كريستال ريخت و جلو در آشپزخانه به دستم داد. البته با سفارشات مكرر كه مراقب باشم.
زانوهايم مي لرزيد. وارد پذيرايي كه شدم سلام كردم. مهمان ها جلوم بلند شدند. سيني چاي را محكم تر فشردم كه لرزش دستانم كمتر شود. به قدري هول بودم كه چهره هيچ كدام را واضح نمي ديدم. با تعارف فرشته آنها نشستند.
غير از خود آقاي فرهمند هيچ مرد ديگري همراهشان نبود. با سيني اول جلوي پدر خم شدم كه اشاره به مهمان ها كرد. مادرش به صورتم نگاه كرد و لبخندي خشك زد. خانم بعدي كه حدودا 35 سال و از شباهتش حدس زدم بايد خواهر آقاي فرهمند باشد برعكس مادرش در حال برداشتن فنجان ها با لذت براندازم كرد و لبخندي گرم نثارم كرد. جلو آقاي فرهمند كه رسيدم لرزش زانوانم بيشتر شد. من كه به صورت او نگاه نكردم. فنجان را كه برداشت دست او هم مي لرزيد! كوتاه گفت :
- متشكرم.
سپس چاي را جلو پدرجون و فرشته هم گرفتم. قصد بيرون رفتن داشتم كه فرشته گفت :
- مژگان جون نرو عزيزم. بيا اينجا بشين.
ناچار كنار فرشته نشستم و سرم را پايين انداختم. خواهر آقاي فرهمند به گرمي گفت :
- به به مژگان خانم. چه اسم قشنگي. سرت رو بالا بگير ببينمت مژگان خانم.
با شرمندگي سرم را بالا گرفتم و نگاهم به آقاي فرهمند خورد. فورا نگاهم را به طرف خواهرش برگرداندم. دوباره گفت :
- شنيدم شما توي آژانس مسافرتي كار مي كنيد بله؟
- بله.
- چند وقته؟
- حدود شش ماهه. از وقتي درسم تمام شده آژانس متعلق به داييمه.
- چه خوب پس آشناييد. اتفاقا من هم با كارِ بيرون خانم ها موافقم. احسان هم همينطور.
و رو به برادرش كرد.
- مگه نه احسان.
احسان! از شنيدن اسمش احساس گرما كردم. سرش را بالا گرفته و با دستپاچگي جواب داد :
- بله. بله البته.
خواهرش لبخند زد و دوباره به من نگاه كرد. مادرش بدون مقدمه رو به پدرجون كرد و گفت :
- آقاي شايسته بهتره بيشتر با هم آشنا بشيم. پدر بچه هاي من فوت كرده اند.
پدرجون گفت :
- خدا رحمتشون كنه.
- خدا رفتگان شما رو هم بيامرزه. اون مرحوم ارتشي و سرهنگ بودند. دوتا دختر دارم كه هما دختر بزرگمه.
اشاره به دخترش كرد و ادامه داد :
- احسان پسر بزرگمه و يك برادر كوچكتر از خودش هم داره. 29 سالشه. تحصيلات دانشگاهي داره و استخدام رسميه صدا و سيماست. مسلما تعريف ما ممكنه حكايت خاله سوسكه و بچه ش باشه، اما خوب اگر مقدار كمي رو هم باور كنيد پسر خونگرم و مهربون و نماز خونيه. ديگه اگر خواستيد تحقيقات و پرس و جويي از ايشون بكنيد هم آدرس محل كار و هم زندگيمون رو مي ديم خدمتتون. بقيه ش هم به اميد خدا و بعد شماست.
پدرجون مودبانه لبخند زد و ميان مبل جا به جا شد.
- لطف داريد حاج خانم. ايشاالله سايه خودتون بالا سر بچه هاتون باشه. مسلما در خوبيِ شما شكي نيست. در كُل از نظر من اصلا آدم بد وجود نداره.
هما خانم گفت :
- اين نظر لطف شماست آقاي شايسته.
پدر ادامه داد :
- ما هم خانواده بزرگي نيستيم. مادر مژگان فوت كرده و فرشته خانم همسر دوم بنده ست.
مادر و خواهر احسان با تعجب به طرف ما نگاه كردند. فرشته به گرمي لبخند زد. پدرجون باز هم ادامه داد :
- ما به غير از مژگان جون يك پسر بزرگتر هم داريم كه ازدواج كرده. خودم بازنشسته فرهنگي هستم و در حال حاضر با همكاريِ دوستم يك دفتر معملات املاك رو اداره مي كنيم. مجيد آقا پسرم هم مهندس برق هستند. البته فرشته خانم هم كارمند آموزش و پرورشه.
با اشاره فرشته بلند شدم و بشقاب ميوه گذاشتم و پذيرايي كردم. اينبار احسان به من لبخند زد. ديگر نماندم و به آشپزخانه برگشتم ربع ساعتي بعد مهمانها مي رفتند كه فرشته صدايم زد. همراه فرشته و پدرجون تا جلو در بيرون بدرقه شان كرديم و فقط پدر جون تا جلو در حياط با آنها رفت.
با رفتنشان روي مبل راحتيِ هال ولو شدم. فرشته از من بدتر، چادرش را از سر در آورد و روي مبل ديگر افتاد. وقتي پدر جون برگشت و ما را به آن حال ديد خنديد. در همين موقع تلفن زنگ زد. پدر جون گوشي را برداشت. از صحبت كردنش فهميدم كه دوباره تكتم است. پدر در حال صحبت به من كرد.
- خانواده بدي به نظر نمي رسيدند. پسرشون هم نجيب و معقول به نظر مي رسيد. حالا اگه مژگان خانم موافق باشند بايد تحقيقاتي انجام بديم.
اخم كردم و انگشت اشاره ام را تهديدانه برايش تكان دادم.
از سر شب و وقت خواب رمان جديدي را كه نازنين برايم آورده بود مثلا مي خواندم. ولي هيچي از مطالبش را نمي فهميدم مدام احسان فرهمند پيش رويم بود. حتي وقتي خوابيدم.

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها