0

رمان همراز

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان همراز
یک شنبه 26 دی 1389  11:46 PM

فصل چهارم - 3

فردا شب وقتي برگشتم فرشته از همان جلوي در خبر را داد. بله مادر آقاي فرهمند تماس گرفته بود. با اينكه از قبل آماده بودم ولي هول شدم. تا حالا چند مرتبه برايم خواستگار پيدا شده بود اما هيچ كدام به اين مرحله نرسيده بود. همه را پدرجون نپرسيده رد كرده بود. مي دانستم اين يكي را هم به احترام نظر خودم قبول كرده. فرشته از هول شدنم خنديد و بوسيدم. پرسيدم :
- خُب اول چي گفت؟ شما چي گفتي؟
- هيچي ديگه سلام عليك و احوالپرسي و اينكه اجازه بديد مزاحم بشيم!
- خب!
فرشته غش غش خنديد.
- براي جمعه بعد از ظهر يعني پس فردا وقت گرفت. معذرت خواستم و گفتم قراره جشن نامگذاريِ نوه مون رو منزل ما بگيرند به همين خاطر نمي شه. ديگه گفت شنبه گفتم اشكالي نداره.
همانجا روي پله نشستم. هر وقت استرس شديدي به من مي رسيد، بدنم شُل مي شد. فرشته كنارم نشست ژست به خصوصي گرفت و گفت :
- چه افاده اي داشتم من، وقت دادن به خواستگار، اون هم واسه همچين دختر خوشگلي اِفه داره ديگه، مگه نه؟
به حرفش خنديدم. مي دانستم كه مي خواهد مرا از آن حال در آورد و اعتماد به نفسم را بالا ببرد، دستم را گرفت و بلندم كرد و گفت :
- پاشو بيا تو دخترم. سرما مي خوري. اون وري ها بايد هول كنند نه ما. تازه بايد اونقدر بيان و برن، آيا بديم، آيا نديم.

***
مجيد به خاطر كوچك بودن منزلش نتوانست پذيراي مهمانانش باشد. پدرجون و فرشته با شوق اين پذيرايي را عهده دار شدند. خانواده تكتم هم مثل ما زياد شلوغ نبودند. او دو برادر كوچكتر از خودش داشت كه هنوز ازدواج نكرده بودند. در عوض خاله و عمويش را دعوت كرده بود. ما هم به غير از عمه ها و عمويم بعد از ازدواج مجدد پدرجون براي اولين بار دايي ها و خاله هايم هم به اين دعوت پاسخ مثبت دادند و آمدند ولي اينبار فرشته صلاح نديد از خانواده خودش كسي را بگويد. طفلكي سنگ تمام گذاشت و من هم در حد توانم كمكش كردم. البته نهار مجيد از بيرون سفارش داده بود ولي بالاخره يك مهمانيِ كُلي، هزار تا كار دارد.
مجيد از اينكه مي ديد رفتار من با فرشته تغيير كرده خيلي خوشحال شد. پدرجون بيچاره كه راه مي رفت و مي آمد و مرا مي بوسيد. تكتم هم از اين كارم خيلي استقبال كرد. او هم عقيده داشت فرشته لياقت محبت را دارد. حتي گفت :
- مژگان نمي دونم فهميدي يا نه ولي من حس مي كنم همه وجود فرشته قَلبشه.
تعبير قشنگ و بر حقي بود! چقدر راحت مي شود دل همه را شاد كرد و من چقدر بيهوده اصرار به اذيت اطرافيانم داشتم. حالا كه از اين تغيير رفتارم اينقدر احساس رضايت مي كردم، بيشتر از كارهاي گذشته ام شرمنده مي شوم.
عاقبت بعد از نهار و موقع اسم گذاري براي نوزاد قشنگشان شد. چند اسم قشنگ را مجيد و تكتم انتخاب كرده بودند و در جدا كردن يكي مانده بودند. به پيشنهاد مامان تكتم اسم ها را در چند برگه مختلف نوشتند و لاي قرآن گذاشتند تا پدرجون يكي را در بياورد. در برابر حيرت همگان مخصوصا خانواده مادر؟؟ مجيد با قرآن جلو پدرجون ايستاد و گفت :
- پدرجون با اجازه شما قرآن رو مي ديم به فرشته خانم كه سيٌده. از نظر شما اشكالي نداره؟
مطمئنا از نظر پدرجون نه تنها اشكالي نداشت كه بسيار هم به جا بود. صورتش به لبخندي گشوده شد و به فرشته كه هاج و واج مانده بود نگاه كرد. طفلكي فرشته وقتي همه نگاههاي حيرت زده را به سوي خودش ديد نمي دانست چه بگويد. برق اشكي چشمانش را گرفت. برايش غيرمنتظره بود. گاهي به مجيد و گاهي به پدرجون نگاه مي كرد. من در كنارش بودم آهسته دستش را گرفتم، يخ بود! از حال قشنگش من هم منقلب شده بودم و سعي مي كردم خودم را كنترل كنم. مجيدِ مهربان، برادر عزيزم زحمت هاي او را نديده نگرفته بود. همچنين درك مي كرد كه او هيچگاه بچه دار نمي شود و اين كار چقدر شادش مي كرد.
بدون اينكه فرصت حرفي به فرشته بدهد قرآن را به دستش داد. اول خاله ام و پشت سرش بقيه دست زدند. فرشته قرآن را جلو صورتش گرفت. چشمانش پر از اشك بود. زير لب بسم الله گفت و لاي قرآن را باز كرد برگه را برداشت و به دست پدرجون داد. پدر جون با ذوق به مجيد نگاه كرد و بلند خواند.
- فَربُد.
دوباره همه دست زدند و تكتم بلند شد با من و پدرجون و فرشته روبوسي كرد.
غروب كه همه مهمانها رفتند و خانه را مرتب كرديم تازه دوباره به ياد فردا افتادم. فردا چه مي شود؟!
فردا موضوع را به نازنين گفتم. اول كه از دستم عصباني شد. توقع نداشت كه حالا به او بگويم. ولي وقتي حال پريشان آن روزم را ديد از سر تقصيرم گذشت. ظهر كه مي خواستم به خانه بيايم براي گرفتن مرخصي بعد از ظهر به دفتر دايي رفتم. نازنين با شيطنت پشت سرم آمد و قبل از اينكه من چيزي بگويم جلو پريد.
- دايي مژگان مرخصيِ اضطراري مي خواد!
دايي نگاه حيرت زده و معني داري به من و سپس به او انداخت.
- مگه خودش زبون نداره؟
نازنين اخم كرد و من خنديدم. دايي رو به من كرد و گفت :
- يك كارمند درست و حواس جمع داشتيم كه داره مي پره، آره؟!
نازنين دوباره پريد وسط.
- تازه خبر نداري دايي، طرف آقاي فرهمنده!
دايي ابرو بالا داد و چند لحظه فكر كرد و خندان سر تكان داد.
- اِ پس اشتباه و سر و صداي نازنين تو رو توي هچل انداخت.
با شرمندگي سرم را پايين انداختم.
- برو دايي خوش بگذره.
صورتش را بوسيدم و خداحافطي كردم. مسير تقريبا طولانيِ رسيدن تا خانه را نفهميدم چطور گذراندم. حتي سنگينيِ نگاه مستقيم همراه هميشگي را هم حس نمي كردم.
وقتي پياده شديم پشت سر من راه افتاد. همانطور كه گفتم تازگي فاصله اش را با من كمتر كرده بود. اما ديگر هيچ ترسي از او نداشتم. به كنارم رسيده بود و من بدون توجه او در حال و هواي خودم به سر مي بردم. نزديك خيابان فرعي خودمان رسيديم كه صداي سلامش را شنيدم.
- سلام.
اينقدر به او بي توجه بودم كه فكر كردم آشنايي است و به طرفش برگشتم! نيمه لبخندي گرم صورت جدي اش را در بر گرفته بود. به قدري برايم غير منتظره بود كه چند لحظه ناباورانه نگاهش كردم! بلندي و درشتيِ هيكلش را حالا كه در كنارم ايستاده بود بيشتر تشخيص دادم. به خود آمدم و با جديت به راه افتادم. همانطور در كنارم قدم بر مي داشت گفت :
- جواب سلام واجبه خانم!
جدي جواب دادم :
- ولي نه به شما!
به داخل خيابان پيچيدم و او همان جا ايستاد. انگار حريمي بود كه به خودش اجازه ورود به آنرا نمي داد!
طبق معمول فرشته در را باز كرد پي به حالم برد.
- چي شده عزيزم؟ چرا اينقدر رنگت پريده؟
سعي كردم لبخند بزنم.
- چيزي نيست عزيز. هول بعد از ظهر رو دارم.
خنديد و زير بغلم را گرفت.
- طبيعيه عزيزم.
وقتي لباس عوض مي كردم فكرم به همراهم بود. چه شد كه آخر مُهر از لبش برداشت و طلسم سكوت را شكست؟ عجيب بود! در تنهاييِ خودم لبخند زدم. چه پررو انتظار جواب سلامم داره.
نهار كه مي خورديم پدرجون زير چشمي نگاهم مي كرد و لبخند مي زد. وارد آشپزخانه كه شدم چند پاكت ميوه و جعبه شيريني ديدم كه از قرار به دستور فرشته و براي بعد از ظهر خريده بود.
بعد از نهار فرشته به من گفت :
- تو برو كمي استراحت كن عزيزم خودم جمع مي كنم.
- آخه.
پدرجون خنديد و گفت :
- آخه نداره. عزيزت راست مي گه. تو برو كه بايد براي بعد از ظهر سر پا باشي. خودم كمكش مي كنم.
گردنم را كج كردم و نگاه قهرآلودي به او انداختم كه خنديد. دست در گردنش انداختم و او را بوسيدم. فرشته با لذت ما را نگاه مي كرد. او را هم محكم بوسيدم و به اتاقم رفتم. روي تخت و زير پتو خزيدم. از پنجره به آسمان ابري نگاه كردم و از داشتن خانواده اي گرم لذت بردم. پدرجون وقتي كلمه عزيزت رو گفت چه افتخاري مي كرد.
با وجود استرسي كه داشتم خواب بعد از ظهر زمستاني، عجب چسبيد. با صداي فرشته بيدار شدم.
- مژگان جون. بلند شو عزيزم. خوب راحت خوابيدي. هنوز حمام نرفتي.
از جا پريدم.
- ساعت چنده عزيز؟
- ساعت چهاره. پاشو فدات شم دير مي شه.
پتو را از رويم كنار زد و به قصد برگشتن بيرون مي رفت كه گفت :
- خوبه كه تو هول داشتي و اينطور خوابيدي.
با عجله بلند شدم و به حمام رفتم. بعد از حمام به آشپزخانه رفتم كه براي خودم چاي بريزم. كه صداي كار كردن فرشته از پذيرايي مي آمد. بلند پرسيدم :
- براي شما هم چاي بريزم عزيز؟
- آره فدات شم.
با سينيِ چاي كه وارد پذيرايي شدم تعجب كردم. ظاهرا ظهر نخوابيده بود. انگار او بيشتر از من اضطراب داشت چون از حالا سيني هاي شيريني و ميوه را با سليقه روي ميز چيده بود. بشقاب و قندان هاي كريستال را هم گذاشته بود و داشت با وسواس گلدان ها را مرتب مي كرد. از پشت سر بغلش كردم و محكم فشارش دادم.
چقدر خوب و مهربان بود. راستي راستي كه فرشته بود!

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها