پاسخ به:رمان همراز
یک شنبه 26 دی 1389 11:49 PM
روز بعد و نزديك ظهر بود كه خانم ستوده با چشمكي به من اشاره كرد گوشي را بردارم. احسان بود. قلبم فرو ريخت.
- سلام به نامزدِ خوشگلِ چشم آبيِ خودم.
- سلام. حالتون خوبه.
- خيلي خوبه خصوصا كه صداي قشنگت رو مي شنوم.
به ساعت ديواري نگاهي كردم.
- شما الان كجاييد؟
- زير سايه شما خانم. استوديو هستم.
- فكر نمي كنيد هردو در محل كارمون هستيم؟!
- به به. دايي تون بايد به وجود همچين كارمند وظيفه شناسي افتخار كنند. منظورتون سربسته اينه كه مزاحم شدم؟
- نه اشتباه برداشت نكنيد. حقيقت اينه كه الان سر من خيلي شلوغه.
- يعني وقت نامزد بازي نيست.
مي دانستم كه نازنين با وجود جوابگويي به مشتري همه وجودش در گوشهايش جمع است. صدايم را آهسته تر كردم و جواب دادم :
- البته من هم اميدوارم اينطور كه مي گيد باشه ولي اگر قرار باشه كه بشه، پنجشنبه شب رسمي مي شه.
- بله بله جسارت بنده حقير زن ذليل رو بپذيريد. پس يعني اجازه دارم كه به منزل هم تلفن بزنم نه؟
كمي مكث كردم. بَدَم نمي آمد محصوصا كه پدرجون در جريان بود. گفتم :
- من شب هشت به بعد خونه هستم.
با خوشحالي گفت :
- من هم تلفني در خدمت هستم.
نتوانستم از لبخندم جلوگيري كنم. نازنين زير چشمي نگاهم كرد :
- امري نيست؟
- نخير عرضي نيست. به اميد شب و شنيدن صداي قشنگ شما!
بعد از قطع كردن گوشي آهسته به نازنين گفتم :
- داري از فضولي مي ميري كه ببيني كي بود.
به ظاهر اخم كرد و شانه بالا انداخت و گفت :
- قرمزيِ صورتت داد مي زنه كه كي بود. فضول هم خودتي و اون شوهر آينده ات.
ظهر كه برمي گشتم به قدري ذهنم درگير احسان بود كه به كُلي فراموش كردم با تاكسي برگردم. وقتي به خودم آمدم كه داخل اتوبوس نشسته بودم و چند ايستگاه بعد همراه هميشگي رو به رويم بود. آخ كاشكي با تاكسي مي آمدم. لااقل چند مدتي مرا نمي ديد شايد فكرم را از سرش بيرون مي كرد. جاي شكرش باقي بود كه آدرس دقيق منزل را نمي دانست. طبق معمول پشت سرم راه افتاد و غير از آنچه انتظار داشتم با من پيچيد داخل خيابان فرعيِ منزلمان!
اينطور نمي شد. جسارت به خرج دادم و به طرفش برگشتم. رو برويم ايستاده بود. چند لحظه كوتاه نگاهش كردم او بود كه سلام كرد. بدون جواب دادن به سلامش گفتم :
- فرمايشي داريد؟
نگاهش مشتاق بود ولي به دلم نمي نشست.
- با اجازه آدرس منزلتون رو مي خواستم.
- و اگر اجازه ندادم؟!
با اينكه خيلي ترسيده بود سعي مي كردم محكم نشان دهم. كوتاه نيامد و همانطور خيره به من گفت :
- من تا حالا موقعيت اقدامي رو نداشتم ولي حالا مي تونم وگرنه قصد مزاحمت و جسارت ندارم.
- غير از اين هم از شما انتظار ندارم ولي فكر نمي كنيد نظر من هم بايد مثبت باشه يا نه؟
لبخندي زد و ابرو بالا انداخت.
- سعي مي كنيم كه مثبتش كنيم خانم.
با عصبانيت رو برگرداندم و گفتم :
- خواهش مي كنم مزاحم نشيد. اشتباه گرفته ايد آقا.
در حاليكه مي رفتم صدايش را شنيدم.
- نمي خوام ناراحتتون كنم. من از شما خوشم اومده و به اين زودي كوتاه نمي يام. پس تا بعد.
به خانه كه رسيدم حسابي عصباني بودم. فرشته فورا پي به حالم برد.
- باز چي شده؟
با كلافگي گفتم :
- نمي دونم عزيز. يه پسره هست خيلي وقته مثل سايه دنبالم راه مي ره. تا حالا حرفي نبود چونكه كاري به كارم نداشت ولي حالا حرف مي زنه. آدرس خونه رو مي خواد. اعصابم رو خورد كرده.
- وا خدا مرگم بده. خوب به پدرت بگو.
وارد خانه شدم و با بي حالي خودم را روي مبل انداختم. روسري را از سرم كندم و گفتم :
- فكر كنم آخرش به همونجا برسه.
ياد احسان خيلي زود فكر مزاحم را از سرم بيرون برد.
همان شب نرسيده احسان تلفن زد. لحنش نشانگر اشتياقش بود. پدرجون هنوز نيامده بود ولي دانستن اينكه فرشته در جريان است و به من لبخندي مهربان مي زند در حالي كه روي تختم مي افتم و به حرف ها و خوشمزگي هاي او با لذت گوش مي دهم، كم لذت بخش نيست.
قبل از خداحافظي به اميد فردا شب كه پنجشنبه شب بود گفت و از من خواست بلوز آبي به رنگ چشمانم بپوشم. روز بعد با همه تلاشي كه مي كردم به حال خود نبودم. نازنين به تلافي روزهايي كه اذيتش مي كردم سر يه سرم مي گذاشت. طوري كه خانم ستوده و خانم شجاعي از جريان با خبر شدند.
خود به خود مرخصيِ بعد از ظهرم صادر شد. جلو درِ آژانس تاكسي دربست گرفتم كه با مزاحم رو به رو نشوم. امروز كه وقتش نبود ولي حتما بايد راجع به مزاحم با پدرجون يا مجيد صحبت مي كردم كه آنها خيلي منطقي و آرام با او كه مسلما شخصيت ناآرامي نداشت، كنار بيايند.
بعد از ظهر با صداي گرم و مهربان فرشته بيدار شدم. چه مي توانستم بگويم كه زبانم قاصر بود. شايد اگر او يك مادر واقعي بود اينهمه دل نمي سوزاند. همه چيز آماده پذيراييِ شب بود و خانه از تميزي برق مي زد.
تنها كاري كه مي دانستم چقد خوشحالش مي كند اين بود كه در آغوشش بگيرم و بي ريا بوسه بارانش كنم!
براي چندمين باز به ذهنم رسيد كه او فرشته ايست كه از بهشت نازل شده.
غروب و قبل از آمدن مهمان ها تكتم و مجيد هم آمدند. فرشته چاي را دم كرد كه تا آمدن مهمان ها پُر دم و خوشرنگ شود. پدرجون كه رسيد من آماده بودم.
با سليقه تكتم يكي از لباس هاي آبيم را انتخاب كردم. بلوز آبيِ يك رنگ با يقه انگليسي و آستين هاي بلند. دامنش هم سفيد بود با گل هاي بزرگ آبي به رنگ بلوزم.
اندك آرايشي هم كردم و وقتي از اتاقم بيرون آمدم پدرجون به شوخي حالت غش گرفت و روي مبل افتاد. با وجود استرس زياد كه هر لحظه هم بيشتر مي شد به حالات گرم و صميميِ پدرجون مي خنديدم. با صداي زنگِ در، قلبم ريخت و رنگم پريد. مجيد براي باز كردن در رفت و فرشته دنبال چادرش مي گشت. پريشان و سر در گم وسط اتاق ايستاده بودم كه صداي تكتم مرا از آن حال در آورد.
- مژگان شالت كجاست؟ سرت بنداز الان مي يان.
فرشته شالم را روي سرم مرتب كرد و محكم گفت :
- اوه چه خبرته اين چه رنگيه مگه مي خوان ببرنت پاي چوبه دار دور از جون؟
پرسيدم :
- برم توي آشپزخونه؟
- نه عزيزم. اين دفعه جلو در وايسا و گل رو خودت بگير. صاف و محكم باش و لبخند بزن باشه!
آب دهانم را قورت دادم. سرم را تكان دادم و صاف ايستادم.
مهمان ها با تعارف مجيد وارد مي شدند. مادر احسان، هما خواهرش، و خانمي ديگر شبيه هما كه حتما هانيه بود. پشت سر آنها هم يك آقاي مُسِن و بعد هم احسان با يك سبد بزرگ گل به دست كت و شلوار سرمه اي خوش دوختي به تن وارد شدند. مشغول احوالپرسي با خانم ها بودم. مادرش مرا بوسيد. سردي اش را احساس كردم. پشت سر بوسه گرم هما و شاديِ آشكارش. هانيه كه لپ هايم را بعد از بوسيدن كشيد و آهسته گفت :
- به به. راستي راستي هم كه تعريف داشتي عزيزم.
چند مرد ديگر بعد از احسان وارد شدند.
آه خداي من بدنم يخ زد. زانوهايم لرزيد. نه امكان نداشت. صداها چند لحظه به گوشم نرسيد!
در بين مردها همراه هميشگي هم بود!
او هم با ديدن غيرمنتظره من، مثل برق گرفته ها خشك شد!
در همان چند لحظه نفس گير فقط اين فكر وحشتناك در ذهنم شكل گرفت.
او حسام برادر كوچكتر احسان بود!
پايان فصل چهارم