پاسخ به:رمان همراز
یک شنبه 26 دی 1389 11:43 PM
هنوز هم مثل گذشته هر جمعه مجيد و تكتم به خانه ي ما مي آمدند و هر بار فرشته با آن دستپخت عالي اش براي او غذاهاي هواسانه و خوشمزه مي پخت و درست مثل مادرشوهري دلسوز به او مي رسيد و دعا مي كرد بچه اي سالم به دنيا بياورد.
تا حالا دعوت آنها را براي شام و ناهار نپذيرفته بود و با اينكه تجربه حاملگي نداشت با جديت اعلام مي كرد براي تكتم مهمانداري در آن وضعيت سخت است. مدام با مهرباني مي گفت :
- حالا شما بايد هر روز بياييد خانه ما تا ايشالا تكتم جون به سلامتي فارغ بشه.
يك شب هم كه با پدرجون به بيرون رفته بوديم جلوي يك كاموا فروشي از پدر خواست نگه دارد و رو به من گفت :
- مژگان جون بيا عزيزم مي خوام با سليقه خوب تو براي بچه كاموا بخرم.
جلوي پدرجون نمي شد نه بياورم. چند كامواي خوشگل با سليقه من خريد و صميمانه خواست اين راز را به تكتم و مجيد لو ندهم.
از آن به بعد صبحها كه به سركار مي رفت و بعدازظهر ها هم كه كار نداشت به بافتن مي پرداخت و بعد از تمام شدن هر كدام با چه ذوقي آنها را به من و پدرجون نشان مي داد.
بالاخره نوبت امتحانات ثلث سوم شد و رسدگي او به من بيشتر شد. چقدر امسال احساس راحتي مي كردم امتحانات را به هر سختي بود با موفقيت پشت سر گذاشتم و ديپلم گرفتم. يادم نمي رود كه آخرين امتحانم مصادف شده بود با روز مادر. چند سالي مي شد كه اين روز براي ما معني خاصي نداشت. بدون هيچ منظوري او را فراموش كرده بودم.
آخر شب همزمان با رسيدن پدرجون، مجيد و تكتم هم بي خبر آمدند. از آنطور آمدنشان تعجب كرده بودم. فرشته را از اول شب ساكت تر و آرام تر از شبهاي پيش تشخيص دادم ولي آنقدر با او صميمي نشده بودم كه علتش را بپرسم وقتي بعد از چاي عصرانه براي استراحت آخرين روز امتحان جلوي تلويزيون نشستم با ديس كيك قشنگي كه دستپخت خودش بود رو به رويم نشست. خواستم بپرسم به چه مناسبي است ولي نپرسيدم. به جاي من خودش گفت :
- به مناسبت آخرين امتحانت كيك پختم.
تشكري كوتاه كردم و برشي برداشتم.
وقتي مجيد و تكتم آمدند از جلوي در با، بادا بادا مبارك وارد شدند و تكتم با كادويي در دست جلو آمد و فرشته را بوسيد و روز مادر را تبريك گفت، گل از گل فرشته باز شد و من جا خوردم بدم يخ زد. درمانده بودم كه چه كنم كه ديدم مجيد با اشاره چشك و ابرو از من پرسيد كاري كرده ام يا نه با نگراني سر تكان دادم كه به دادم رسيد! بسته اي كادو پيچ را در دست در پشت قلاب كرده اش به طرفم گرفت و گفت :
- بفرما مژگان خانم اين هم سفارشت!
و اشاره به فرشته كرد از يك طرف از اين كارش خوشحال شدم و از طرفي خجالت مي كشيدم كه مستقيما به جلو بروم و تبريك بگويم. آن همه نگاه مشتاق و منتظر چاره اي برايم نگذاشت جلو رفتم كادو را دادم صورتش را بوسيدم و تبريك گفتم.
فرشته چند لحظه مرا در آغوشش فشرد و من متوجه لرزش تنش شدم وقتي از من جدا شد صورتش خيس اشك بود.
به سرعت معذرت خواهي كرد و به اتاق رفت و ما به روي هم لبخند زديم. ظاهرا براي او هم خيلي غير منتظره بود.
چند دقيقه بعد تكتم به دنبالش رفت و با او برگشت. چشمانش هنوز خيس ولي خوشحال بود به سرعت به آشپزخانه رفت و با ظرف كيك برگشت. تازه آن موقع بود كه فهميدم كيك را براي چه پخته.
***
يك ماه از تمام شدن درسم گذشت و بي كاري فشار آورد. دخترخاله ام پيشنهاد داد كه مثل او در آژانس مسافرتي دايي كوچكم مشغول به كار شوم. فكر خوبي بود ولي مشكل اصلي راضي كردن پدر بود.
همينطور كه حدس مي زدم اول به شدت مخالفت كرد. مخالفتش يكي به خاطر ادامه تحصيلم بود كه هيچ علاقه اي به آن نداشتم و ديگر اينكه مي گفت اين كار به درد تو نمي خورد.
يك هفته تمام به روي او كار كردم. كارم را بلد بودم. هر ظهر و شب كه مي آمد به سرعت با سينيِ چاي به استقبالش مي رفتم و شانه هايش را مي ماليدم. پدر كه كم كم رام مي شد عاجزانه سر تكان مي داد و فرشته صميمانه به روي ما مي خنديد.
بالاخره همان طور شد كه مي خواستم و پدر بعد از سرسختي هاي شديد راضي شد. با دايي قبلا صحبت كرده بودم او هم شرطش، رضايت پدرجون بود.
روز اولي كه مي خواستم شروع به كار كنم قرار بود با پدرجون بروم. از صبح زود بيدار شده بودم و از فرط خوشحالي در پوستم نمي گنجيدم. فرشته بدون اينكه بخواهم صبحانه مختصري برايم چيده بود. از زير آينه و قرآن و اسپند ردم كرد، گونه ام را بوسيد و زير لب برايم دعا خواند.
آنقدر خوشحال بودم كه دلم مي خواست او را هم محكم در آغوش بگيرم اما خجالت مي كشيدم. بعد از اين مدت زندگي با او كم كم حس مي كردم در برابر محبت هايش فقط به او ظلم كرده ام.
پدرجون تا مدت رسيدن به آژانس، دوباره سفارش هاي لازم را كرد و براي صدمين بار افزود كه هر زمان خسته شدم، دست از كار بكشم.
مرا به دايي سپرد و قبل از رفتن به شوخي انگشتش را تهديدانه به سمت دايي گرفت و گفت :
- واي به روزت اگه از دخترم زيادي كار بكشي.
و دايي به حالت خبردار قدم جفت كرد و اطاعت كرد.
اولين تجربه كاري ام بود. تازه با رفتن پدرجون هول شدم كه از كجا شروع كنم. نازنين دخترخاله ام كه مرا بلاتكليف ديد دستم را گرفت و با مرا خود برد.
- بيا دخترخاله خودم باهاتم.
به رويش خنديدم. خوشحال شدم كه حالم را فهميد. چشمكي زد و آهسته در حالي كه با شيطنت به دايي نگاه مي كرد، گفت :
- نگران نباش، يه جوري كه كارفرما نفهمه راهِت مي ندازم.
دايي سر تكان داد و در حال رفتن به طرف دفترش گفت :
- با وجود اين دو تا وروجك چه آژانسي بشه اينجا.
خانم شجاعي و خانم ستوده همكارانمان كه سن بالاتري داشتند با ما به اين حرف دايي خنديدند.
روز اول با همه استرسي كه براي يادگيري داشتم باز هم عالي بود. ساعتي بعد با بقيه صبحانه خورديم و دوباره به كار پرداختيم. ظهر نشده روال كار كمي به دستم آمد. يك مرتبه هم فرشته تماس گرفت و از حال و كارم پرسيد همان طور رسمي جوابش را دادم و تشكري كوتاه كردم. نازنين كه از صحبت كردنم، مخاطبم را شناخته بود بعد از اتمام صحبتم با دلسوزي پرسيد :
- چطوره؟ تونستي باهاش كنار بيايي؟
شانه بالا انداختم و نفسي عميق كشيدم :
- نمي دونم ولي فكر مي كنم اون داره باهام كنار مياد.
نازنين متعجب پرسيد :
- يعني راستي راستي همون طوره كه نشون مي داد؟!
خنديدم و جواب دادم :
- قطعا زن باباي سيندرلا نيست، يا تا حالا كه اينطور بوده.
ظهر و بعد از تعطيل كردن آژانس دايي خودش مرا به خانه رساند ولي همانجا طي كردم كه آخرين بار باشد چونكه مسيرش كاملا با من يكي نبود. شانس نازنين خوب بود كه خانه شان خيلي به دفتر نزديك بود بعد از پدرجون رسيده بودم و خوردن يك نهار آماده و خوشمزه واقعا كه موهبتي بود. پدرجون از كارم پرسيد فرشته در اين بين فقط شنونده بود و به من مي رسد. خيلي عاقلانه حدش را با من رعايت مي كرد ولي از محبت دريغ نمي كرد. بعد از نهار حتي اجازه نداد ميز را جمع كنم روانه اتاقم كرد تا قبل از رفتن استراحتي بكنم. بعدازظهر هم سر ساعت بيدارم كرد و اينبار خودم با اتوبوس رفتم.