پاسخ به:رمان همراز
یک شنبه 26 دی 1389 11:44 PM
فصل چهارم - 1
روز بعد با صداي خانم ستوده كه مرا مي خواند و به تلفن اشاره مي كرد گوشي را برداشتم.
- بفرماييد.
- الو خانم شايسته؟
صداي مردي بود كه نشناختم.
- بله خودم هستم. بفرماييد.
- نشناختيد خانم؟
صداي كمي به نظرم آشنا مي آمد. به مغزم فشار آوردم ولي به نتيجه نرسيدم.
- متاسفانه خير. به جا نياوردم.
- اي بابا خانم. بعد از آن آشناييِ پر سر و صدا خيلي زود از خاطرتان رفتيم.
زنگي در مغزم خورد :
- آه بله آقاي فرهمند. ظاهرا ما بايد هميشه شرمنده شما باشيم.
- اختيار داريد. دشمنتون شرمنده باشه. چشاش در آد ايشالا.
بي صدا خنديدم. چيزي نگفتم. وقتي سكوتم را ديد ادامه داد.
- تماس گرفتن از وضعيت بليط هامون بپرسم.
- بله تاريخ حركت شما همانطور كه خواستيد بيست و پنجم شد. ساعت 9 صبح. خوبه؟
- بله خانم از خوب هم خوبتر. خصوصا كه لطف شما دخيل بوده.
- خواهش مي كنم. لطفا تا قبل از حركت بفرستيد دنبال بليط هاتون.
- چشم حتما. چرا كسي؟ خودم خدمت مي رسم.
خوب بود كه نبود و لبخند ناخواسته و صورت قرمزم را نمي ديد. به زحمت بود در حاليكه سعي مي كردم صدايم معمولي باشد گفتم :
- هر طور مايليد آقا.
- ممنونم. پس به اميد ديدار.
- خدانگهدار.
گوشي را كه گذاشتم احساس كردم بدنم يخ زده. اولين بار بود از صحبت كردن با مردي غريبه اينطور مي شدم.
ظهر كه برگشتم همه حواسم به اين بود كه فردا كه او مي آيد چه مي شود.
نگاه همراه هميشگي باز هم به رويم بود. به آن عادت كرده بودم.
***
فردا همانطور كه گفته بود قبل از ظهر خودش آمد. تا زماني كه آمد و بليط ها را گرفت و رفت يك لحظه هم نگاهش را از من برنداشت. طوري كه بعد از رفتن او نازنين به پهلويم كوبيد و چشمك زد.
وضع جالبي بود. آن شب مدتي به او فكر كردم تا خوابم برد. خنده ام گرفت چيزي بود كه از بعضي از دخترها شنيده بودم. يك هفته گذشت. يك روز ظهر كه به خانه بر مي گشتم و همراه هميشگي پشت سرم مي آمد. وارد خيابان فرعي خودمان كه شدم، دو تا جوان را ديدم كه نزديك من و از رو به رو به طرفم مي آمدند. تيپ و لباسشان نشان مي داد جوانهاي راحت و آرامي نيستند. به غير از من و آنها كسي آنجا نبود. با نگراني به پشت سرم برگشتم و دعا كردم همراهم نرفته باشد.
دعايم آنا مستجاب شد و ظاهرا او هم قبل از برگشتن، آنها را ديده و ايستاده بود. البته طوري كه جوانها او را نمي ديدند. خيالم راحت شد و به راهم ادامه دادم. من و آنها هر دو از خيابان مي گذشتيم. براي اينكه از جلوي آنها نگذرم به پياده رو رفتم. با وحشت ديدم كه آنها هم به پياده رو آمدند. خيلي نزديك هم شده بوديم. يكي از جوانها چيزي گفت كه نفهميدم. ديگري جلوتر آمد و گفت :
- چطوري خانم خوشگله؟
با اينكه تمام بدنم از هراس مي لرزيد خواستم بي توجه از كنارشان بگذرم كه اولي بازويم را گرفت! چيزي نمانده بود پي بيفتم. از ميان دندان كليد شده ام گفتم :
- گم شيد كثافت ها.
هنوز حرفم تمام نشده بود كه دو جوان مثل توپ به كناري پرت شدند! صداي غضبناك همراهم را براي اولين بار شنيدم كه با تحكم گفت :
- شما بريد خونه خانم.
خودم هم نمي توانستم بيشتر از آن بمانم. به سرعت به طرف خانه دويدم. نمي دانم چه حال و روزي داشتم كه فرشته به محض باز كردن در و ديدنم محكم به گونه اش زد. انگشتم را جلوي بينيم گذاشتم.
بيچاره صدايش در گلو ماند. مي دانستم اگر پدر مي فهميد چه اتفاقي برايم افتاده يا ديگر نمي گذاشت بروم و يا آوردن و بردنم را با آن مسير طولاني خودش به عهده مي گرفت. آهسته گفتم :
- خواهش مي كنم. اگر پدرجون بفهمه نگران مي شه.
او هم صدايش را پايين انداخت و با نگراني شديدي كه به وضوح در چهره اش پيدا بود پرسيد :
- چي شده؟
- چيز مهمي نيست. دو نفر مزاحمم شدند كه خدا رو شكر يه رهگذر خداشناس از پسشون بر اومد.
به نشانه خدا رو شكر دستانش را بالا برد. براي اينكه از نگراني بيرونش بياورم به زور لبخندي زدم و مستقيم به اتاقم رفتم. يك ربعي صبر كردم تا حالم سر جا بيايد. سپس به دستشويي رفتم و آبي به صورتم زدم و وقتي مطمئن شدم چيزي از چهره ام پيدا نيست به آشپزخانه و سر ميز ناهار رفتم.
الحق كه فرشته همكاري كرد و چيزي نگفت. آن شب هر چه فكر كردم كه فردا از همراهم اگر شده كوتاه تشكر كنم ديدم نه، درست نيست. بهتر است همان حريم بينمان بماند. پس روز بعد بدون نگاه كردن به او سوار اتوبوس شدم. او هم مثل هميشه برخورد كرد. هنوز هم زبانش باز نشده بود. شخصيت عجيب و صبوري داشت!
***
اواخر آذر و اوج سرماي زمستان بود. شبهايي كه اينطور سرد بود پدرجون خودش دنبالم مي آمد. البته گاهي هم صبح ها مرا مي برد و ظهر كه برمي گشتم نگاه نگران همراه هميشگي را احساس مي كردم.
هنوز هم كه به اين مسئله فكر مي كنم در عجبم كه چطور در طول آن مدت احساسي به او پيدا نكرده ام! اگرچه از لحاظ تيپ و هيكل و قيافه و همه چيزش نمونه بود. از ان نمونه هايي كه دل هر دختري به سن و سال من را مي ربود. ولي براي من اينچنين نبود. هيچ شبي را به ياد ندارم كه به ياد او خوابيده باشم حتي وقتي نگاهش را در اتوبوس به روي خودم احساس مي كردم، فكرم درگير نمي شد! فقط گاهي به منظور اين همراهي ساكت و صورش كه تقريبا شش ماه مي شد فكر مي كردم كه چرا اگر نظري به من دارد اقدام نمي كند. اين را درك نمي كردم كه او تا جلوي در خانه ما نمي آيد براي احترامي است كه برايم مي گذارد. نمي خواست باعث آزارم شود و كسي ما را در آن حال ببيند. به هر حال كم كم حضورش برايم عادي مي شد و گاهي اصلا او را از ياد مي بردم. گرچه مثل سايه به دنبالم بود.
غروب آخر هفته خيلي سرد بود. از صبح برف مي امد ولي دايي اعتقاد داشت در هر حال بايد آژانس باز بماند آن رو احساس مي كردم كمي تب دارم. سرم هم از ظهر درد مي كرد و با استامينوفن آرامش كرده بودم. تصميم داشتم پدر جون كه دنبالم امد به درمانگاه بروم. خوب بود كه فردايش جمعه بود و مي شد استراحت كرد.
سرم گرم مرتب كردن كارهاي آن روز و كل هفته بود. نازنين بي صبرانه منتظر آمدن حميد بود. ان روز به علت سرما و برف شديد مراجعه كننده زيادي نداشتيم و مي خواستيم زودتر تعطيل كنيم.
چونكه ان روز خيلي خلوت بود با باز شدن در همه نگاهها به آن طرف برگشت. با ديدن اقا فرهمند كه دسته گل كوچكي در دست داشت و فقط نگاهش به سمت من بود دستم روي دفتر خشك شد. آب دهانم را كه قورت دادم گلويم درد گرفت.
با لبي خندان به طرفم امد، نازنين به وضوح لبخند مي زد. خانم ستوده و شجاعي هم به من نگاه مي كردند سعي كردم طبيعي باشم و او را مثل ديگر مشتريان ببينم ولي مگر مي شد؟ از درون مي لرزيدم!
مثلا او را نديدم يا نشناختم! به ظاهر دوباره مشغول به كار شدم. با صداي سلام گرمش سرم را بالا گرفتم و با حالتي كه انگار تازه شناختمش لبخند كمرنگي زدم و بلند شدم.
- سلام آقا. خيلي خوش اومديد. بفرماييد.
نگاه و لبخندش شدت تبم را بالا برد.
- براي عرض تشكر دوباره بابت زحمات آن روزم و رزرو چند بليط ديگه خدمتتون رسيدم.
اشاره به سمت نازنين كردم و گفتم :
- خواهش مي كنم. بفرماييد تا خانم شفيعي ترتيبش رو بدن.
هنوز گلهايش را به دست داشت. قاطع و با شوخي آميخته نگاه سريعي به نازنين كه با شوق به ما نگاه مي كرد انداخت و دست آزادش را تكان داد و گفت :
- خير خانم مي ترسم ايشون باز مشكلي با نامزدشون داشته باشند و درد سر درست بشه. دست و فكر باز شما رو ترجيح مي دم.
به هر حال او يك مشتري بود و دايي مي خواست مشتري رضايت داشته باشد. نازنين به دادم رسيد جلو آمد و به من گفت :
- من به دفتر رسيدگي مي كنم. آقاي فرهمند دوست دارن شما كارشون رو انجام بديد. ظاهرا هنوز از من دلخورن.
آقاي فرهمند اخمي ظاهري كرد و گفت :
- نه خانم. اتفاقا موضوع جالبي شد كه من به آژانس شما ارادت خاصي پيدا كنم. كار اينجا خيلي خوبه حتي خدمات پس از فروش هم داره. من يكي كه هر كس سراغ يك آژانس خوب رو بگيره اينجا رو معرفي مي كنم. تازه نمي دونيد. اينقدر خوب بوده كه دوباره زحمت مسئول تداركاتمون رو با جان و دل خريدم و خودم براي رزرو بليط اومدم.
حالا خانم شجاعي و ستوده هم همراه نازنين ريز ريز مي خنديدند. آقاي فرهمند با شجاعت تمام منظورش را بيان مي كرد. كاري كه همراه هميشگي ام يكبار نكرد.
با دست و دلي لرزان جايم را با نازنين عوض كردم و آقاي فرهمند روي صندلي مقابل مراجعه كننده و به رويم نشست. قبل از شروع به كار گل را به طرفم گرفت. سعي كردم لبخند بزنم.
- راضي به زحمت شما نبوديم. لطف كرديد. ما وظيفمون رو انجام داديم.
- ولي خيلي خوب انجام داديد.
رفتار و سخنان آقاي فرهمند و لبخندها و نگاههاي موذي آن سه نفر حسابي معذبم كرده بود. رو به نازنين گفتم :
- خانم شفيعي لطفا گل رو از آقا بگيريد و روي ميز دفتر بذاريد.
- ولي من اين گل رو براي تشكر از لطف شخصي شما آوردم.
نازنين از جايش تكان نخورد. لبخندش باز تر شد و سرش را روي دفتر خم كرد.
دست آقا فرهمند با گل هنوز به طرفم بود. داشتم پس مي افتادم. آب دهانم را از گلوي مريض به زحمت فرو دادم.
- لطف كرديد آقا ولي همونطور كه گفتم كارم رو انجام وظيفه مي دونم و نمي تونم قبول كنم. متشكرم.
چيزي نگفت فقط لبخند زد و گل را روي پايش گذاشت. چند سوال راجع به تعداد و تاريخ بليط ها كردم. تاريخ رزرو براي يك ماه بعد بود وقتي با تعجب نگاهش كردم لبخند زد و با بي خيالي شانه بالا انداخت.
- كار از محكم كاري كه عيب نمي كنه. مي كنه؟
صدايش را براي اينكه سه همكارم نشنوند پايين تر انداخت و خيلي آهسته طوري كه فقط خودم شنيدم ادامه داد :
- لااقل بهانه خوبي براي ديدار مجدد بود.
نشنيده گرفته و تند و تند در حال نوشتن بودم. سنگيني نگاهش به رويش فشار مي آورد. خودكار مثل جسمي سنگين در دستم مي چرخيد. به هر جان كندني بود كار را تمام كردم و بليط ها را با احترام به طرفش گرفتم. بسكه با چشمانش زل زده بود به من دستانم مي لرزيد. همين لرزش باعث شد او كه مي خواست آنها را بگيرد، بيفتد و از لاي دو ميز سر بخورد روي زمين، هر دو خم شديم روي زمين. با صداي وحشتناكي هراسان بلند شدم اينقدر با عجله براي برداشتن بليط ها خم شد كه سرش محكم به لبه ميز خورده بود.
حالا خانم شجاعي و ستوده و نازنين واضح و بلند مي خنديدند. آقاي فرهمند با اخمي كه ناشي از درد بود محل ضربه را مي فشرد. نمي توانستم از لبخندم جلوگيري كنم. با اين حال گفتم :
- واي معذرت مي خوام. من باعثش شدم.
بدبخت با آن درد سعي كردن لبخند بزند تا من ناراحت نباشم.
- نه خانم صد تا از اين سرها فداي يك تار موي شما. مي خواهيد يه بار ديگه بزنم تا لبخند شما بازتر بشه؟
خود به خود لبخندم بازتر شد. خصوصا كه خانم ستوده را ديدم كه از شدت خنده صورتش را با دو دست پوشانده بود. سرم را پايين انداختم تا آنها را نبينم و وضع از آنچه هست بدتر نشود، ولي مگر مي شد.
شدت لرزش بدن نازنين را از كنارم احساس مي كردم.
آقاي فرهمند از جا بلند شد. سعي كردم من هم بلند شوم اما از ديدن چهره اش مي ترسيدم. صدايش را شنيدم كه گفت :
- ظاهرا هر مرتبه بليط گرفتن ما از اينجا خاطره انگيز مي شه. اين مسوول تداركها هم خوب كار پرتنوعي دارندها. عجب كار خوبيه.
آقاي فرهمند نگاهي به مسير نگاه من انداخت با ديدن دايي صميمانه دستي بلند كرد سپس با قصد رفتن دوباره رو به من ايستاد. بليط ها را كه برداشته بودم به طرفش گرفتم آنها را گرفت لبخند ديگري زد.
- ممنون و به اميد ديدار مجدد.
دسته گلش را به روي ميز من كه حالا نازنين آنجا نشسته بود گذاشت و قبل از اينكه من اقدامي بكنم به سرعت از سالن خارج شد.
دايي از دفترش بيرون آمد و حالا با بچه ها كه مهار خنده هاي ريز را رها كرده و ريسه مي رفتند مي خنديد. با بي حالي روي صندلي ام افتادم نازنين رو به دايي كرد و با همان خنده شديد گفت :
- دايي آمبولانس خبر كنيد كه تبش بالاتر رفته.
دايي در حال خنده گفت :
- نه بابا، تب خطرناكي نيست خوب ميشه.
خانم شجاعي كه اشكش سرازير شده بود با ليواني آب به طرفم آمد.
- بخور كه داري پس مي افتي.
دايي دسته گل را برداشت بود كرد و گفت :
- عجب دسته گل قشنگي هم آورده پدر سوخته. اما خوب شد كه نگرفتي دايي. الحق كه حلال زاده اي مثل خودم باوقار و محكم.
نازنين گفت :
- كدوم محكم دايي؟ داشت پس مي افتاد!
در همين موقع در باز شد و پدرجون داخل شد.
- به به چه خبره؟ خدا رو شكر همه مي خندن. ايشالا هميشه بخنديد.
دلم ريخت. فكر كردم همين حالاست كه دايي به پدرجون بگويد چه اتفاقي افتاده از خجالت آب مي شدم. دايي بعد از دست دادن با پدرجون گفت :
- هيچي حسن آقا فيلم كمدي زنده داشتيم، مي خنديديم.
به پدرجون سلام كردم. گلويم از خشكي فرياد مي زد. دايي دوباره به پدرجون گفت :
- اين كارمند ما رو تا دكتر ببر حسن آقا خيلي تب داره.
دوباره بچه ها خنديدند و من رفتم كه حاضر شوم. همان شب يك آمپول نوش جان كردم. وقتي به خانه آمديم فرشته از سرخي صورتم هراس كرد. ميلي به شام نداشتم و فقط با اصرار پدر و فرشته يك ليوان آبميوه خوردم و بيهوش شدم. فكر مي كنم فشاري كه بعد ازطهر به من رسيد در افزايش بيماري ام بي تاثير نبود.
روز بعد فرشته با دلسوزي يك مادر واقعي از من پرستاري كرد و اجازه بيرون آمدن از تختم را نداد.
فكر آقاي فرهمند يك لحظه از سرم بيرون نرفت!
مجيد و تكتم آن جمعه به خاطر برف سنگيني كه روز قبل باريده بود به خانه ما نيامدند. آسمان همچنان ابري بود و كمك خوبي براي دل پريشان من. فكر كردن به كسي كه جايي از دلت را گرفته در آن هوا و گوش دادن به آهنگي ملايم همراه با پرستاري خوب مثل فرشته واقعا كه مي چسبيد.
چه روزهاي دلنشيني بود هنوز از به ياد آوردن آن روزها و تنش هايي كه براي رابطه بر قرار كردن با فرشته داشتم لذت مي برم. روزهاي بي خبري و نازم را كشيدن.
آخر شب جمعه بود كه پدرجون به دايي تلفن زد و براي شنبه هم مرخصي ام را گرفت. راستي راستي ضعف داشتم و بدنم نياز به يك استراحت كلي داشت.
صبح زود شنبه كه براي نماز بيدار شديم تلفن زنگ زد. پدرجون كه مي خواست براي نان گرفتن برود با تعجب به سمت تلفن رفت. مجيد بود كه خبر زايمان تكتم را داد. پسر زاييده بود.
پدرجون از خوشحالي زياد براي اولين بار جلوي من فرشته را بغل كرد و بوسيد. گر گرفتن صورت فرشته را با چادر نماز در تاريك و روشن اتاق تشخيص دادم! خوشحال بودم و به پدرجون كه به طرفم مي آمد تا مرا هم ببوسد اجازه نزديك شدن به خاطر مريضي ام را ندادم.
ديگر از خوشحالي عمه شدن خوابم نبرد.
آن روز را نتوانستم براي ديدن تكتم به بيمارستان بروم ولي تلفني با او صحبت كردم و تبريك گفتم.
روز يكشنبه كه به آژانس برگشتم نازنين با شور و اشتياق خبرها را رساند.
- ديروز كه نيومدي آقاي فرهمند تماس گرفت!
قلبم لرزيد ولي ظاهرا خودم را بي تفاوت نشان دادم.
- از كجا معلوم كه اون بوده؟ مگه پرسيدي كه كيه؟
- يعني مي گي اينقدر خنگم كه صداش رو تشخيص نمي دم؟ ضمنا غير از اون كي ممكنه با تو كار داشته باشه؟
در حال بحث كردن با نازنين در اين مورد بوديم كه خانم ستوده صدايم زد كه گوشي را بردارم. تنها كسي بود كه فكرش را نمي كردم.
- سلام خانم شايسته.
خودش بود! از پريدگي رنگم نازنين فهميد طرف صحبتم كيست با شيطنت به خانم ستوده و شجاعي اشاره كرد و خودش جلوتر آمد. با دست او را عقب زدم و پرسيدم :
- شما؟
- فرهمند هستم خانم.
- آه بله. سلام عرض مي كنم. ببخشيد باز بليط هاتون اشكال دارند؟
- خير خانم اشكال از خودمه!
با لحني متعجب پرسيدم :
- بله؟!
- معذرت مي خوام مي خواستم حالتون رو بپرسم. بهتر شديد؟
باز احساس كردم ضعف بيماري به سراغم اومده. هر سه گوش هم به طرفم بودند.
- متشكرم. لزومي نداشت به خاطر حال من خودتون رو ناراحت كنيد. در ضمن اينجا محيط كاريه آقا. اميدوارم اينو درك كنيد.
فرهمند با دستپاچگي گفت :
- بله حتما. ببخشيد اگه باعث ناراحتي تون شدم. در ضمن سر من هم بهتره!
چيزي نگفتم خواستم قطع كنم كه گفت :
- تا همين امروز يك قلنبه مثل گردو باد كرده بود ولي خب در كل وضعش از دلم بهتره.
لبخند زدم. نازنين مشتهايش را در هوا تكان داد. خانم ستوه و شجاعي به خودش جرات دادند و از پشت ميز كارشان بلند شدند و به طرف ما آمدند. فرهمند بعد از سكوت من دوباره گفت :
- اجازه دارم جسارت كنم و شماره منزلتون رو بگيرم؟ البته براي مادرم مي خوام.
حالم خيلي بد بود و در همان حال فكر مي كردم بايد دو روز ديگر بستري شوم فقط گفتم :
- خير آقا. اگر فرمايشي درباره كارتان نداريد بنده سرم خيلي شلوغه.
- بله بله. حتما همينطوره. چشم مثل اينكه خوشبختانه بايد دوباره حضوري خدمتتون برسم. ممنون كه كمي از وقت باارزشتون رو به من داديد. به اميد ديدار.
- خداحافظ.
گوشي را كه گذاشتم بدن سفت شده ام را روي صندلي ولو كردم. همكارانم دوباره به حال و روزم خنديدند.
خانم شجاعي گفت :
- نه بابا مثل اينكه طرف بدجوري گلوش گير كرده.
حانم ستوده در جواب گفت :
- پيش بد لقمه اي هم گير نكرده.
به دست گلش كه ديگر پژمرده شده روي ميزِ وسط بود نگاه كردم. كمي ترسيدم. آخه هنوز او را نمي شناختم. حتي هنوز اسم كوچك همديگر را نمي دانستيم.
سعي كردم فكرش را از ذهن اشفته ام بيرون كنم و به كارم بپردازم. نمي خواستم اشتباهي بكنم و مورد سرزنش دايي قرار بگيرم.
ظهر پدرجون و فرشته براي رفتن به بيمارستان و عيادت تكتم به دنبالم آمدند. دلم براي ديدن بچه پر مي كشيد وقتي داخل ماشين، فرشته به زور جوجه اي را كه قبلا سيخ كشيده بود به دستم مي داد تا بخورم بي اختيار به ياد همراه هميشگي افتادم. حالا چشم به راهم بود!
نوزاد كوچولو مانند سيبي بود كه با مجيد نصف شده باشد. به قدري آرام و ظريف بود كه احساس مي كردم عروسكي را در بغل دارم. هنوز چيزي نشده به اندازه دنيايي برايم عزيز بود. تكتم رنگ و روي مريضي داشت و از درد بخيه هايش مي ناليد. انگار خواهرم را در آن حال مي ديدم و دلم از دردش مي سوخت. روز بعد تكتم را مرخص كردند و از آن به بعد شبها كه خيلي هم سرد بود پدر و فرشته به دنبالم مي آمدند و با هم به آنجا مي رفتيم. وقتي مجيد بچه را با اشتياق در بغل فرشته مي گذاشت و او به آن شدت ذوق مي كرد دلم برايش مي سوخت. مي دانستم كه هيچ وقت بچه دار نمي شود. پذيرايي از تكتم را مادرش به عهده گرفته بود و حال او روز به روز بهتر مي شد. بحث درباره اسمي خوب براي نوزاد قشنگ همچنان ادامه داشت.