فصل سوم - 2
آن شب مجيد و تكتم به ديدنم آمدند تا از كارم با خبر شوند. شكم تكتم تقريبا جلو آمده بود و راه رفتنش را خنده دار مي كرد.
روز بعد حتي زودتر از پدرجون و فرشته بيدار شدم. نمي خواستم با كِسلي، پدرجون را نگران خستگيم كنم. فرشته كه مرا سر حال تر از هر روز ديد صبحانه را آماده كرد و اصرار كرد كه بخورم.
صبحانه خورده و سر حال از خانه بيرون آمدم. خانه ما، در يك خيابان فرعي بود و تا رسيدن به اتوبوس مقداري پياده روي داشتم. البته در آن فصل سال كه تير ماه بود راه رفتن اول صبحي به اندازه كافي دلچسب بود. ولي پدر جون كه هنوز هم كاملا راضي نبود آشكارا دعا مي كرد تا رسيدن زمستان انصراف داده باشم. اما من از همين اول كار مصر ادامه بودم.
تا به ايستگاه رسيدم اتوبوس هم رسيد. با عجله دويدم بليطم را به سمت آخرين مردي كه مي خواست سوار شود دراز كردم و گفتم :
- آقا لطفا بليط من را هم به راننده بديد.
مرد به طرفم برگشت، مردِ جوانِ مرتبي بود. كيف دستي اش را به دست ديگر داد و بليط را از من گرفت. امروز آشناتر از روز قبل به كارم پرداختم. كار سختي نبود ثبت نام از مسافرين، مرتب كردن ليست ها و تاريخ و آمار. روي هم رفته براي اولين بار بد نبود. البته مي دانستم اين كار را مديون پارتي يعني دايي ام هستم وگرنه يك دختر تازه ديپلم گرفته و ناوارد به درد كاري نمي خورد. همه سابقه كار يا مدرك بالاي تحصيلي مي خواستند كه من هيچكدام را نداشتم!
دلچسب تر وجود نازنين بود كه صميميتي با هم داشتيم و گذر ساعات را از در كنار هم بودن نمي فهميديم ظهر كه دوباره با اتوبوس بر مي گشتم در يك لحظه چشمم در بين مردان جلو اتوبوس به همان مرد جوان كه صبح بليطم را گرفته بود افتاد. ظاهرا او مرا نديده بود. با خودم فكر كردم كه حتما مسير محل كار و منزلمان يكي است. چه جالب!
حدسم درست بود. با هم پياده شديم و تازه او مرا ديد. او به طرفي و من به طرفي ديگر رفتم.
اما روز بعد وقتي رسيدم هنوز اتوبوس نيامده بود. روي صندلي ايستگاه نشستم كه ديدم او مي آيد.
از پشت عينك آفتابي كمي براندازش كردم. به او نمي آمد كه محصل يا دانشجو باشد. سِنش لااقل به 26 يا 27 سال مي رسيد. پس حتما سر كار مي رفت. قد بلند، هيكل پر و متناسبي داشت و در يك نظر پي به ورزشكار بودنش مي بردي.
از جلوم گذشت و مرا ديد. ولي من طوري نشان دادم يعني او را نديده ام. هنوز روي صندلي ننشسته بود كه اتوبوس آمد. عمدا يا اتفاقي طوري سوار شد كه آخرين نفر بود و بليط من و چند خانم ديگر را هم گرفت. آن روز نازنين در هر فرصتي كه پيدا مي كرد از خواستگاري كه برايش آمده بود حرف مي زد. او يكي از همسايه هاي مجتمعشان بود و از قبل مي دانستم كه نازنين بدون اينكه حرف يا اتفاقي بينشان افتاده باشه او را دوست دارد و اينطور كه مي گفت رفتارها و نگاه هاي طرفش هم همين طور نشان مي داد.
نازنين با خوشحالي مي گفت ديشب كه به خانه برگشته مامانش گفته بود كه مادر حميد آمده و اجازه گرفته كه با پدر حميد و خودش رسما به خواستگاري بيايند. حيرتزده پرسيدم :
- تو چي گفتي؟
- هيچي ديگه مثلا طوري نشون دادم كه بي خبرم و تصميم رو به عهده خودشون گذاشتم.
- طوري هست كه اونا قبول كنند؟
- آره بابا. قيافه اش كه قربونش برم عاليه. از شغلش خبر نداشتم ولي مامانش گفت توي شركت مخابرات كار مي كنه. خانواده اش هم كه خيلي آروم و مودبند. از اين بهتر ديگه بابام مي خواد از كجا پيدا كنه؟
به شوخي يكي به سرش زدم و گفتم :
- خاك بر سرت. خوب يه ذره قيمت خودت رو هم بالا ببر.
سينه جلو داد و گفت :
- خودم كه قيمت ندارم ديگه. قيمتي بودم كه اومدن جلو ديگه.
آن روز نازنين حال درستي نداشت. بايد هر بار چند مرتبه صدايش مي زديم تا مي فهميد. رفتارش طوري بود كه خانم شجاعي و ستوده هم پي به آن برده بودند و تا ظهر سر به سرش مي گذاشتند. ظهر قبل از خداحافظي به دايي گفت :
- راستي دايي براي بعد از ظهر مرخصي رد كن كه مهمون داريم.
دايي خنديد و پرسيد :
- اين مهمون كيه كه به توي فضول مربوط مي شه؟
نازنين به حالت قهر اخم كرد و گفت :
- اِ دايي اذيتم نكن.
دايي به ظاهر با تاسف سر تكان داد.
- كارمند استخدام كردن ما رو باش. به زور كه مرخصي مي خوان و جراتِ ندادن هم، از دست والده محترمشان نداريم. باشه دايي برو به خواستگارت برس.
هنگام برگشت دوباره مرد جوان را ديدم. اينبار داخل اتوبوس چند لحظه چشمم به چشمش افتاد كه فوري آن را دزديدم!
بدون وجود نازنين بعد از ظهر سختي را گذراندم. آن شب قبل از تعطيلي آژانس پدرجون و فرشته به دنبالم آمدند. ظهر در چند دقيقه اي كه فرشته به دستشويي رفت به پدرجون گفته بودم كه مانتو به رنگ مانتوي بقيه بخرم. دايي اينطور خواسته بود. و پدر مثل هميشه با تكان سر و دستي كه به پشتم كشيد قول شب را داد.
فرشته و پدرجون به داخل آژانس آمدند. در دست فرشته يك جعبه شيريني بود كه بعد از احوالپرسي مودبانه با دايي آن را تقديمش كرد. با همكارانم هم احوالپرسي كرد، مثل هميشه صورتم را بوسيد و بدون اينكه من بگويم مدل مانتوي خانم ستوده را بررسي كرد و بعد از خداحافظي با هم بيرون آمديم.
پارچه مانتو را پس از وسواس هاي زياد فرشته براي جنس پارچه خريديم. شبانه اندازه هايم را گرفت و قول داد كه هر چه زودتر آن را برايم بدوزد. گرچه من اين را از او نخواستم.
روز بعد مرد جوان را در ايستگاه ديدم. اينبار زودتر جلو رفتم و بليط را به راننده دادم. داخل اتوبوس هم سعي كردم به سمت او نگاه نكنم. اما سنگينيِ نگاه او را به روي خود حس مي كردم. مسير پياده شدنمان يكي نبود. او زودتر از من پياده مي شد.
نازنين سر حالتر از روز پيش در هر فرصتي كنار گوشم پچ پچ مي كرد. با چه اشتياقي از تيپ حميد، گل هاي قشنگي كه برايش آورده بودند، شخصيت پدرش و هر چه به نظرش جالب بود كه البته از نظر او همه چيزشان جالب بود تعريف مي كرد. با اينكه كلافه ام كرده بود خودم را مشتاق شنيدن نشان مي دادم.
ظهر در برگشت اينقدر خسته ام كرده بود كه مسير برگشت را در اتوبوس چشمانم را بسته بودم. هر از چند دقيقه اي آن را باز مي كردم كه از مقصد رد نشوم.
من و مرد جوان با هم پياده شديم. چند قدم بيشتر برنداشته بودم كه متوجه شدم به جاي رفتن به مسير هميشگي اش پشت سر من مي آيد. كمي ترسيدم. آن موقع ظهر آن هم ظهر تابستان خيابان ها خيلي شلوغ نبود.
وحشتزده بدون نگاه كردن به پشت سرم بر سرعت قدم هايم افزودم. خوشبختانه تا جلو خيابان فرعيِ خانه مان بيشتر نيامد. از همانجا دوباره برگشت.
از رفتنش خوشحال و همچنين متعجب بودم. از آمدنش چه منظوري داشت؟ اگر مزاحم بود پس چرا چيزي نگفت ؟
هر چه بود از اينكه تعقيبش را ادامه نداده بود و محل خانه را پيدا نكرده بود خيالم راحت شد.
نرسيده و قبل از نهار، فرشته مانتوم را پرو كرد و گفت كه تا شب تمامش مي كند. حالا كه تابستان بود او كار بيرون نداشت و وقتش آزادتر بود. شب كه برگشتم مانتوم آماده بود. محتاط و شرمگين از او تشكر كردم. روز بعد بيرون آمدنم از خانه چند دقيقه اي تاخير داشت. اتوبوس دقيق و سر ساعت مي آمد. پس خيابان خلوت خودمان را دويدم و از خيابان بعدي سرعتم را كم كردم. اتوبوس را در حال رفتن ديدم اما مرد جوان چشم به طرفي كه من مي آمدم ايستاده و سوار نشده بود. تا مرا ديد انگار به راننده كه در حال راه افتادن بود چيزي گفت كه اتوبوس ايستاد. دوباره دويدم. دستش را دراز كرده به طرفم ديدم، پس ناچار بليطم را دادم و يك مرسي خيلي آهسته گفتم. او از طرف مردان و من از طرف زنان سوار شديم و اتوبوس راه افتاد.
كمي بعد يك صندلي خالي شد و من نشستم. جلوم بچه اي بود كه مُدام وول مي خورد و جلو صورت مرا مي گرفت فرصتي بود كه دقيق تر به مرد جوان كه ايستاده بود نگاه كنم. او هر چند دقيقه يكبار به سمت من نگاه مي كرد. ظاهري آراسته، مردانه و جذاب داشت. به تيپش نمي خورد كه مزاحم باشد يا چنين قصدي داشته باشد.
نازنين در آسمان ها سير مي كرد!
- واي نمي دوني مژگان. امروز با هم ديگه از خونه اومديم بيرون و جلو در خروجي به هم رسيديم.
- خُب.
- به جمالت. سلام كرد. باورت مي شه بعد از سه سال همسايگي براي اولين بار به همديگه سلام كرديم و اون حالم را پرسيد.
از خوشحالي اش خوشحال بودم و دوباره سنگ صبورش شدم.
يك ماه گذشت و بالاخره نامزديِ نازنين با حميد سر گرفت. در اين يك ماه مرد جوان را هر روز مي ديدم حالا ديگر هر روز ظهر تا جلو خيابان خانه مان مرا همراهي مي كرد. بدون گفتن هيچ كلامي!
نه به نازنين، نه به هيچكس ديگه از او نگفته بودم. علتي هم براي جلويش را گرفتن نمي ديدم. آخر مزاحمتي برايم نداشت. تازه براي روزهاي خلوت تابستان يك اسكورت مجاني بود.
فرشته مودبانه دعوت خاله را براي مراسم نامزدي رد كرد. اما قول آمدن من و پدرجون را داد و گفت كه انشاالله حتما در مراسم عروسي اش شركت مي كند. خاله ام مي گفت اين فهميدگي اش را نشان مي دهد. مي فهمد كه مراسم نامزدي مخصوص فاميل نزديك است و حد و حدود خودش را رعايت مي كند. هيچ وقت جلو من راجع به چيزي با پدرجون بحث يا مشورت نمي كرد. همه كارشان را محترمانه در خلوت خودشان انجام مي دادند.
براي آن شب فرشته به منزل برادرش رفته بود و آخر شب در برگشت به دنبالش رفتيم.
رفتار سنگين و در پرانتز من همچنان با او ادامه داشت. در برابر اين برخوردِ من محبت ها و رسيدگي هاي او همانگونه ادامه داشت و هنوز هم عزيزم عزيزم از زبانش نمي افتاد. در اين مدت يكبار فرشته به خواسته پدر، خانواده اش را يك روز جمعه دعوت كرد. تا نزديك ظهر به بهانه استراحت روز جمعه از اتاقم بيرون نيامدم. نه خودش و نه پدرجون به سراغم نيامدند اما از صداي قدم ها تندشان مي فهميدم كه هر دو سخت مشغولند. بالاخره محبت هايش كار خود را كرد و نتوانستم طاقت بياورم. از تختم بيرون آمدم. اول به دستشويي رفتم و آبي به صورتم زدم سپس به آشپزخانه رفتم. در همان موقع پدرجون با يك سبد ميوه از حياط آمد. جلو در به هر دو سلام كردم و گفتم :
- چه كمكي از من ساخته است.
پدرجون نگاه سريعي به فرشته انداخت و فورا از آشپزخانه بيرون آمد. فرشته كه گويي انتظار هيچ گونه كمكي از جانبم نداشت چهره اش از خوشحالي باز شد و در حال بيرون آوردن ظرف ها از كابينت گفت :
- الهي قربونت برم عزيزم كه مي خواي كمكم كني. با اينكه دلم نمي ياد اذيتت كنم ولي چاره اي نيست يه ليوان شير بخور تا ضعف نكني بعدش شيريني و ميوه و سالاد با تو.
دست به كار شدم. براي هر كاري از من نظر مي خواست و با اينكه من حرفي نمي زدم او مرتب حرف مي زد و از چيزي تعريف مي كرد.
با اينكه برايم راحت نبود ولي سعي كردم رفتار خوبي با خانواده اش داشته باشم. رضايت را از نگاه پدرجون مي خواندم.
غروب و بعد از رفتن آنها به غير از مرتب كردن اندكي، فرشته اجازه كار بيشتري به من نداد و گفت براي روز شنبه و رفتن به سر كار خسته مي شوم.
كم كم تابستان تمام شد. من حسابي در كارم وارد شده بودم و ديگر از رويارويي با مراجعه كنندگان هول نمي كردم و دايي هم در نبود نازنين از كارم و برخوردهايم با مشتري تعريف مي كرد و مي گفت :
- نازنين تا روزي كه نامزد نداشت گيج مي زد چه برسه به حالا!
من مي خنديدم و مي گفتم :
- دايي بهش حق بدين. روزهاي خوش نامزدي رو مي گذرونه.
و دايي تسليم گونه دست بالا مي برد و جواب مي داد.
- ما غلط بكنيم اگر اعتراض داشته باشيم.
تابستان تمام شد و اول مهر از راه رسيد. همراهيِ همراه هميشگي همچنان ادامه داشت. به همان ترتيب هنوز هم صبح ها با هم مي رفتيم و ظهر برمي گشتيم. تا جلو خيابان با من مي آمد و بر مي گشت!
نمي دانم. شايد به مقتضاي سنم بدم نمي آمد حرفي از او بشنوم. چيزي بگويد و علاقه اش را ابراز كند ولي آخر مگر همين همراهي كردن ها چه معني مي داد؟! به شخصيت و سنش نمي خورد كه مثل لات هاي خياباني متلك بپراند، گاهي عصباني مي شدم پس دليل اين همه همراهي و آن نگاه ها چيست؟ در آن سن درك بيشتري نداشتم.
مهر و آبان هم بدون هيچ اتفاق خاصي گذشت. به وجود و همراهيِ همراه هميشگي كم كم عادت كرده بودم و حتي از اينكه ظهر آن مسير را با من مي آمد احساس امنيت مي كردم. ديگر كاملا خيالم از بابتش راحت بود. مزاحمتي برايم نداشت.
دو روز پشت سر هم نيامد. نيامدنش به نوعي فكرم را مشغول كرد ولي نه آنچنان كه احساس تعلق كنم. همانطور كه گفتم انگار وجودش عادت شده بود.
يك روز شنبه اوايل آذر ماه بود. نازنين از صبح خُلق خوشي نداشت و با كمي كنجكاوي پي برديم كه علت اين بي حوصلگي رفتن آقا حميد به ماموريت و جاي خالي اش بود.
هر چه سر به سرش گذاشتيم حالش بهتر نشد. براي چند دقيقه براي كاري به دفتر دايي رفتم. با او مشغول صحبت بوديم كه ناگهان صداي بلند نازنين و مردي ديگر از داخل سالن، من و دايي را بيرون كشيد. نازنين با مردي كه پشتش به ما بود مشغول جر و بحث بود. دايي مرا جلو انداخت و گفت :
- بدو برو دايي. اين دختره باز به سرش زده.
با سرعت جلو رفتم. مرد با صداي بلند مي گفت :
- اشتباه كرديد و بايد خودتون درست كنيد.
نازنين هم عصبي داد مي زد :
- اشتباه از خودتون بوده. همون كه خواسته بوديد قيد شده حالا شما مي خواهيد اين اشتباه رو گردن نگيريد.
كنار مرد ايستادم و با ملايمت گفتم :
- آقا بفرماييد. خواهش مي كنم خونسرديِ خودتون رو حفظ كند.
مرد رو به من گفت :
- اين خانم خونسردي براي آدم نمي گذاره. دارم مودبانه بهشون مي گم متوجه نمي شند.
نازنين بيشتر عصباني شد و بلندتر گفت :
- يعني مي خواهيد بگيد شما مي فهميد و متوجهيد ولي من نفهمم؟
برگشتم و چشم غره اي به نازنين رفتم و با اشاره ام خانم ستوده او را كه همانطور داد و بيداد مي كرد به طرف دفتر دايي برد.
مودبانه به مرد جوان كه صورتش از عصبانيت گر گرفته بود يك صندلي نشان دادم و خواهش كردم بنشيند مرد نشست و من رو به رويش. اول يك ليوان آب برايش ريختم، جلويش گذاشتم.
تشكري كوتاه كرد و آب را خورد. چند دقيقه اي صبر كردم تا آرام گرفت. سپس آرام پرسيدم :
- خوب آقا، حالا هر مشكلي داريد بفرماييد. بهتر نيست آروم تر مشكل حل بشه؟
مرد كه مي شد حدس زد سن و سال زير سي دارد كف دو دستش را به هم چسباند و گفت :
- معذرت مي خوام خانم. نبايد اينطور مي شد ولي اين خانم همكار شما نمي خواست به حرفهاي من منطقي گوش بده.
در دلم به مرد جوان حق دادم. مسلما نازنين با بي حوصلگي او را كه حتما كار مهمي داشته مي خواسته از سرش باز كند. لبخندي مطمئن زدم و گفتم :
- من از طرف ايشون معذرت مي خوام. حالا دوباره مشكلتون رو بفرماييد. قول مي دم من منطقي گوش بدم.
مرد جوان در جواب لبخندي زد.
- خواهش مي كنم خانم چرا شما؟ من فرهمند هستم. فيلمبردار صدا و سيما. هفته پيش مسئول تداركات ما مريض بودند و تهيه بليط يك سفر كاري را به عهده من گذاشتند. من هم از آژانس شما كه در مسيرم بود بليط رزرو كردم. ديروز فهميديم كه تاريخ بليط ها يك روز زودتر از اونچه من خواسته بودم قيد شده. حالا اومدم اين خانم قبول نمي كنند.
از او خواهش كردم كه جلو ميز من بيايد. دفتر را آوردم و با بليط هايش مقايسه كردم. بله آقاي فرهمند حق داشت. تاريخ بليط با تاريخ دفتر يك روز عقب و جلو بود!
با لبخندي مطمئن از او خواستم بنشيند و با دفتر و بليط ها به نزد دايي رفتم. نازنين هنوز هم با حالتي عصبي آنجا نشسته بود. با تاسف سري تكان دادم و به طرف دايي رفتم. برايش علت را توضيح دادم و همان طور اشتباه صورت گرفته را.
دايي كه انتظار اين اشتباه فاحش را نداشت به شدت عصباني شد. به زحمت خودش را كنترل كرد كه حرف بدي به نازنين نزند فقط گفت :
- آخه دايي. چي بايد بگم؟ اول به دفتر به دقت نگاه كن بعد به اشتباهي كه كردي گردن نده. مردم چه تقصيري دارن كه تو حوصله نداري؟
نازنين جا خورد. با يك خيز بلند خودش را به ما رساند و من براي او هم اشتباه را شرح دادم.
ديگر چيزي براي گفتن نداشت. شرمزده مانده بود و نمي دانست چه بگويد. دايي كلافه دست به موهايش برد و شقيقه هايش را فشرد. با نگراني از پنجره اتاق به آقاي فرهمند كه با غيبت طولاني مدت من اين پا و اون پا مي كرد نگاه كردم و از دايي پرسيدم.
- دايي تكليف چيه؟ صداي اين آقاهه دوباره در ميادا.
دايي نگاه سرزنش بار ديگري به نازنين انداخت و بعد نگاهي سريع به دفتر انداخت.
- مشتريه ديگه دايي. ناچاريم راضي نگهش داريم. چند تا بليط دارن؟
- چهار تا.
- خيلي خوب بايد سعي خودمون رو بكنيم بلكه جابجا كنيم و جاي اونها رو به كس ديگر بديم و براي اين ها جاي ديگه رزرو كنيم.
بلند شد و من هم پشت سرش رفتم.
با خوشرويي و ادب با آقاي فرهمند دست داد. بابت اشتباه و ناراحتيِ ايشان معذرت خواهي كرد و قول داد برنامه سفرشان را به هم نريزد. كارت آژانس را داد و اشاره به من و خطاب به او گفت :
- شما فردا تماس بگيريد و از خانم شايسته ساعت پروازتان را بگيريد.
نازنين كه با ما آمده بود با شرمساري به آقاي فرهمند گفت :
- معذرت خواهي مرا بپذيريد آقا.
قبل از اينكه آقاي فرهمند چيزي بگويد دايي براي اينكه ماجرا را با شوخي تمام كند گفت :
- آقاي فرهمند شانس شما، روزي اين اشتباه پيش اومده كه نامزد خانم شفيعي چند روزي به سفر رفته اند و ايشون اعصاب درستي نداشتند. اميدوارم ببخشيد و همواره مشتريِ آژانس ما باشيد.
آقاي فرهمند كه با اين همه عذرخواهي چاره اي جز كوتاه آمدن نديد جواب داد :
- خواهش مي كنم آقا. پس خدا رو شكر كه نامزد خانم شايسته جايي نرفته بودند و ايشون اعصاب متمركزي داشتند.
دايي خنديد. دوستانه به شانه آقاي فرهمند زد.
- نه آقا. بگيد خدا رو شكر كه ايشون اصلا نامزد ندارند وگرنه با چند تا اعصاب خراب بايد تا حالا در آژانس ما تخته شده بود.
آقاي فرهمند به من نگاهي كرد و خنديد. احساس كردم صورتم داغ شد. دايي تا جلو در او را بدرقه كرد و براي چندمين بار عذر خواست.
با رفتن آقاي فرهمند دايي دوباره با عصبانيت رو به نازنين ولي خطاب به همه گفت :
- اينطور كه نمي شه. مسائل زندگي با كار قاطي بشه همين پيش مياد ديگه. چقدر دولا راست شديم امروز اين آخرين بار باشه. يك بار ديگه عذر هيچكس پذيرفته نيست.
نازنين تا مدتي در آبدارخانه دور از چشم دايي گريه كرد. به هيچ وجه آرام نمي گرفت. ناچار مسئوليت او را هم روي مسئوليت هاي خودم پذيرفتم.
پايان فصل سوم