0

رمان همراز

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان همراز
یک شنبه 26 دی 1389  11:45 PM

فصل چهارم - 2

تقريباً يك هفته از آخرين تماس آقاي فرهمند گذشته بود. يك روز آفتابيِ زمستاني بود. آنروز به رغم هواي خوب و آفتابي بعد از چند روز سرماي بي وقفه، مشتريِ بيشتري داشتيم و سرمان تقريباً شلوغ بود. ميز من درست رو به روي در ورودي بود و خيابان كاملاً در ديد من بود.
براي چند لحظه گرفتن خستگي، سرم را بلند كردم و به خيابان نگاه كردم. در همان لحظه چشمم به آقاي فرهمند افتاد. پيرزني همراهش بود. او داشت با انگشت مرا به پيرزن نشان مي داد. تا من سر بلند كردم او فوراً سرش را پايين انداخت كه مثلاً من او را نبينم، اما ديده بودم.
دستپاچه شدم و فوراً سرم را به كار انداختم. مسلماً پيرزن مادرش بود و او را براي ديدن من آورده بود خداي من! اصلاً آمادگي اش را نداشتم. چطور بايد با او برخورد مي كردم؟! مستاصل و پريشان بودم و نمي دانستم چه كنم.
فرصتي براي فكر بيشتر و تصميم گيري نماند، در باز شد و پيرزن تنها وارد شد. آقاي فرهمند همراهش نبود.
پيرزن مستقيم به طرف من مي آمد و من مي خواستم چيزي نشان ندهم جلوم ايستاد و پرسيد :
- خانم شايسته؟
سر بلند كردم . پيرزن ظريفي بود. چادرش را محكم گرفته بود. گفتم :
- بله . بفرماييد.
روي صندلي نشست. نفسي تازه كرد و در همان حال هم نگاهم مي كرد. دست و پايم مي لرزيد. پرسيد :
- اينجا براي سفرهاي زيارتي هم اسم مي نويسند؟
نازنين توجهش به سمت ما جلب شد. جواب دادم :
- بله توسط تور، سفر به سوريه و مشهد داريم.
پيرزن سر تكان داد. هنوز هم نگاهم مي كرد. ولي مي شد از نگاهش حس كرد كه زياد دوستانه نيست.
خودكارم را عمدا انداختم و به بهانه برداشتم خم شدم، چند نيشگون محكم از گونه هايم گرفتم تا قرمز شود و پريدگي رنگم خيلي واضح نباشد.
وقتي او را ساكت و در حال نگاه كردن به خودم ديدم ناچار مشغول نوشتن شدم. حالا كه فكر مي كنم هنوز نمي دانم چه مي نوشتم. عاقبت بعد از چند دقيقه گفت :
- مي شه لطفا يك ليوان آب به من بديد؟
- بله. حتما.
بلند شدم و به آبدار خانه رفتم و خودم را در آينه نگاه كردم، بدجوري رنگم پريده بود، با يك قند محكم رو لُپ هايم كشيدم! كمي قرمز شد. ليوان را داخل يك بشقاب گذاشتم و برگشتم. آب را كه گرفت تشكر كرد. نصف آن را خورد و ليوان را برگرداند. سپس بي مقدمه گفت :
- لطفا شماره تلفنتون رو روي يك ورقه براي من بنويسيد.
لحنش دوستانه نبود! حالا نازنين كاملا حواسش به من بود، ناباورانه پرسيدم :
- بله؟!
- مي خواستم با مادرتون صحبت كنم يك مراحلي هست كه به ما بزرگترا مربوط مي شه.
- اما من...
حرفم را قطع كرد و قاطع گفت :
- اما و ولي اش با ما. شما چند سالته؟
نگاهم به خانم ستوده افتاد كه با آرامش برايم سر تكان داد.
- نوزده سال.
- خوبه پس لطف كن و شماره تلفنتون رو بنويس. من مادر آقاي فرهمند هستم.
حالا خود به خود صورتم قرمز شد. با دستاني لرزان شماره را روي برگه كوچكي نوشتم و به طرفش گرفتم. برگه را گرفت. بلند شد و خداحافظي كرد و رفت. با رفتن او همكارانم لبخندي نثارم كردند و به كارشان پرداختند. تا ساعتي حالم را نمي فهميدم. رفتار آقاي فرهمند، رفتار يك خواستگار مشتاق نبود؟ چرا ؟ بدتر از آن فكري بود كه تا خانه ذهنم را مشغول كرد. حالا بايد چه مي كردم؟ بالاخره در خانه بايد كسي مي فهميد. چند روزي بود كه انگار رفتار همراه هميشگي كمي فرق كرده بود! انگار مي خواست حرفي بزند. فاصله قدمهايش را كمتر كرده بود. هر روز لباسش با روز قبل فرق مي كرد. نظرش اين بود كه به طريقي حواس مرا كه مدتي و خصوصا آن روز پرت بود، به سمت خودش جلب كند. بيچاره نمي دانست بدجوري ذهنم درگير است.
چند لحظه فكر كردم اگر قضيه آقاي فرهمند جدي شود اين بنده خدا چه ضربه اي مي خورد! اما چه مي شد كرد. خوب علاقه اي به او نداشتم. دوباره غصه ام تازه شد. اگر با فرشته راحت مي بودم چه خوب مي شد. بعد از ظهر اصلا حال و حوصله درستي نداشتم. غروب بود كه زودتر از دايي اجازه گرفتم و به خانه آمدم.
فرشته تنها بود و خيلي ديگر مانده بود كه پدر جون بيايد. فرشته با ديدن بي موقعم تعجب كرد و دستي به پيشانيم كشيد. نفس عميقي كشيد و گفت :
- نه خدا رو شكر تب نداري. چرا زود اومدي عزيزم ؟
با بي حوصلگي گفتم :
- هيچي فقط خسته بودم.
- خوب كردي. امشب زودتر بخوابي، بهتر مي شي. خيلي خودت رو خسته نكن عزيزم.
به اتاقم رفتم. لباسهايم را در آوردم و با بي حالي روي تختم افتادم. همه فكر خسته ام به روي اين بود كه چگونه قضيه تلفن را برايش بگويم. بالاخره او بايد در جريان قرار مي گرفت.
نيم ساعت بعد بلند شدم. چاره اي نبود. تا پدرجون نيامده بايد كاري مي كردم. آخر به او كه نمي توانستم چيزي بگويم. خجالت مي كشيدم.
آبي به صورتم زدم و با خجالت و دو دلي به طرف آشپزخانه رفتم. جلوي در آشپزخانه ايستادم و به فرشته كه مشغول سرخ كردن سيب زميني بود نگاه مي كردم! در ذهنم دنبال حرفي براي گفتن بودم.
فرشته به من نگاه كرد و مثل هميشه مهربان لبخند زد :
- بيا يه ليوان شير بريز بخور عزيزم. هنوز تا شام خيلي مونده ضعف مي كني.
چيزي نگفتم ولي از آنجا تكان نخوردم. نمي دانستم چه بگويم تا حالا حتي او را به اسمي صدا نزده بودم. تكتم صداش مي زد فرشته خانم ولي من تا حالا هيچي! نمي دانم چطور شد كه از دهانم پريد و گفتم :
- عزيز!
فرشته به طرفم برگشت، قاشق در دستش خشك شد، شايد بسكه عزيزم عزيزم شنيده بودم اينطور گفتم.
حيرت زده نگاهم مي كرد. بيچاره باور نداشت.
- جان عزيز.
طوري اين را گفت كه بي اختيار اشكم سرازير شد. نمي دانم به حال خودم بود يا او. از خودم دلگير بودم كه اين همه مدت با او خشك بودم. شايد از صبر او شرمنده بودم.
با ديدن اشكم قاشق را گذاشت و به طرفم آمد. انگار منتظر همين بودم براي اولين بار مشتاقانه به ميل دلم و با چشمان اشكبار، خودم را در آغوشش انداختم.
حالا هر دو گريه مي كرديم! او همانطور به موهايم دست مي كشيد و من بوي آغوش مادر را از او حس مي كردم! چقدر آسان و لذت بخش بود و چقدر من سختش مي گرفتم. مدتها بود ميل او را داشتم ولي انگار با خودم دو رنگ بودم. او كه از همان اول پذيرايم بود، من پرغرور و تك تاز بودم.
در همان چند دقيقه به افكار پوچي كه اول آمدن او در سر داشتم لعنت فرستادم. محبتهاي او را نمي ديدم كه با مرور زمان عكس آنچه من فكر مي كردم با وجود بي توجهي ها و سرسختي هاي من هر روز بيشتر و عميق تر مي شد.
با هم گريه مي كرديم. ناگهان با بوي بد سوختن سيب زميني ها مرا از خودش جدا كرد و با سرعت به طرف اجاق گاز دويد. آنرا خاموش كرد و دوباره به من نگاه كرد. اينبار هر دو ميان اشك به روي هم خنديدم. دوباره به طرفم آمد بغلم كرد و با هم خنديديم. چند مرتبه صورتم را بوسيد و در همان حال گفت :
- تو به من مي گي عزيز؟ يعني من عزيزتم؟ يعني تو منو دوست داري؟
صورتش را بوسيدم و آهسته گفتم :
- منو مي بخشي؟
محكم تر در آغوشم گرفت :
- تو دختر عزيز مني. تا حالا مي ترسيدم بگم دخترم مبادا ناراحتت كنم ولي تو دخترمي. مگه چي كار كردي كه ببخشمت عزيز دلم؟!
آنقدر شرمنده بودم كه نمي دانستم چه بگويم. با مهرباني مرا روي صندلي آشپزخانه نشاند. با دستش اشكهايم را پاك كرد و يك ليوان آب برايم ريخت.
- گريه نكن قربونت برم. چشات پف مي كنه اونوقت پدرت بياد فكر مي كنه من حسابي كتكت زدم.
از اين حرفش خنديدم.
- پدرجون مي دونه شما چقدر خوبيد.
خنديد و به صورتم دقيق شد.
- سيب زميني هامون كه سوخت.
خنديديم. دستم را ميان دست گرمش گرفت. با سر پايين افتاده گفتم :
- مي خواستم يه چيزي بهتون بگم.
چانه ام را با انگشت بالا برد.
- چي مي خواي بگي عزيزم.
چند دقيقه ساكت ماندم. حالا از گفتن اين قضيه خجالتم مي كشيدم.
- يه خانمي ... يه خانمي قراره طي همين چند روزه تلفن بزنه و راجع به من با شما صحبت كنه.
حالا نوبت او بود كه ساكت و متحير به من نگاه كند. چند دقيقه اي هم حيرت او طول كشيد تا عاقبت پرسيد :
- يعني خواستگاريه؟
سرم را به نشانه تاييد تكان دادم. دوباره پرسيد :
- يعني تو دوست داري اون با من صحبت كنه؟
سرم را بالا گرفتم و لبخند زدم. دو دستش را با رضايت به هم كوبيد.
- يعني من حق دارم درباره تو با خواستگارت صحبت كنم؟ خداي بزرگ!
از اين طرف ميز بلند شدم و به طرفش رفتم و در آغوشش گرفتم. چقدر بيچاره خوشحال بود. از خوشحالي گريه مي كرد و من نمي دانستم چه بگويم. وقتي آرام گرفت دوباره مرا نشاند و با همان چشمان خوشحال خيس گفت :
- بهم مي گي چي شده؟ دوست داري بگي؟
لبخندي شرمگين زدم و سر تكان دادم.
- يه آقايي چند وقتيه مشتري آژانس شده. چند باري به بهانه بليط اومده. يكبار هم تلفن زد و شماره تلفنم رو خواست كه ندادم. امروز مادرش رو فرستاد و شماره تلفن گرفت. مي خوان با شما صحبت كنند.
باز هم با خوشحالي خنديد.
- خودت نظرت چيه؟
با ترديد شانه بالا انداختم.
- نمي دونم!
خنديد و از جا بلند شد.
- خوبه. نمي دونم يعني، جاي كمي فكر و برو بيا داره.
با سردرگمي برخاست و فقط ليوان را جلوي جا ظرفي گذاشت و دور خودش چرخيد.
- خوب حالا من بايد چيكار كنم؟ مي خواد براي دختر خوشگلم خواستگار بياد.
دوباره گريه ام گرفت و او دوباره به طرفم آمد. سرم را روي شانه اش گذاشتم و گفتم :
- چقدر خوبه كه يك مامان خوب مثل شما توي خونه باشه. سبك شدم. حالا ديگه خيالم راحت شد.
دست به سرم كشيد و گفت :
- نه همون عزيز بهتره!
سپس با خوشحالي پرسيد :
- خوبه كه بچه ي آقا مجيد هم بهم بگه عزيز، مگه نه؟
از آن همه لطف و محبتش دلم فشرده شد. او ديگر كه بود.
بلند شد و به طرف اجاق رفت و در حاليكه ظرف سيب زميني هاي سوخته را در سطل آشغال خالي مي كرد گفت :
- بايد اول به پدرت بگم. او هم جا مي خوره. يكبار بهش گفتم يكي از همسايه ها جلوم رو گرفته و اجازه گرفته بياد، مي خواست هم منو بكشه هم اون همسايه رو.
با هم خنديديم. بلند شدم هم براي او هم براي خودم شير ريختم. خورديم و به روي هم لبخند زديم. به اتاق رفتم و يك نوار شاد گذاشتم و صدايش را بلند كردم!
آن شب پدرجون تغييرات را در رفتار هاي من و فرشته حس كرد و حيرت زده ترجيح داد چيزي نگويد ولي صبح كه بيدار شديم از شادي در پوستش نمي گنجيد. فرشته همه چيز را برايش گفته بود.
باز هم چيزي به رويم نياورد.

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها