پاسخ به:رمان همراز
یک شنبه 26 دی 1389 11:48 PM
فصل چهارم - 4
مادر احسان قرار گذاشته بود يك هفته بعد تلفن بزند و جواب بگيرد. تحقيقات محلي را پدر جون به عهده گرفته بود و محل كارش را مجيد. در اين فاصله چند مرتبه ديگر هم همراه هميشگي خواست به من نزديكتر شود كه اجازه ندادم و حتي ظهرها با تاكسي به خانه بر مي گشتم كه مجبور به رويارويي با او نباشم.
تحقيقات انجام شده نشانه صحت گفته هاي مادر احسان بود. همه در محل كار و زندگيشان از احسان و خانواده اش تعريف كرده بودند. نازنين و دايي هم در جريان قضايا بودند ولي ترجيح مي دادم تا وقتي قضيه كاملاً جدي نشده خانم شجاعي و خانم ستوده بي خبر بمانند.
شبي كه قرار بود فردايش مادر احسان تلفن بزند و جواب بگيرد پدر جون سر ميز شام بعد از كمي شوخي و سر به سر گذاشتن با من، جدي نظرم را پرسيد. مي گفت مهم نظر من است. وقتي با شرمندگي لبخند زدم و سكوت كردم فرشته با خوشحالي برايم دست زد.
غروب روز بعد خانم فرهمند تلفن زد و فرشته اجازه آمدن مجدد را به آنها داده بود. قرار پنج شنبه شب را گذاشته بودند البته براي آشنايي بيشتر خانواده ها گفته بود برادر احسان و شوهر خواهر ها و عمويشان هم خواهد آمد.
شب كه به خانه رسيدم تكتم و مجيد هم آمده بودند. فرشته داشت با آب و تاب برايشان حرف مي زد. اينقدر از اين خبر گيج بودم كه بچه رو فراموش كردم. تكتم خوشحال اما نگران بود كه با اندامي كه بعد از زايمان به هم ريخته چه بپوشد. و فرشته از حالا نگران پذيرايي پنجشنبه شب بود. فربد را از مجيد گرفتم و همراه او به نگراني هاي آنها خنديدم.
***
فردا بعد از ظهر بعد از تعطيل شدن آژانس به طرف ايستگاه اتوبوس مي رفتم. هوا هواي خيلي خيلي سردي بود پدرجون گفته بود كه امشب كار دارد و نمي تواند به دنبالم بيايد ولي سفارش اكيد كرده بود كه حتما با تاكسي بيايم.
حدود صد متري از آژانس فاصله گرفته بودم. فكر كردم همان بهتر كه با تاكسي بروم. از پياده رو به طرف خيابان رفتم كه يك اتوموبيل سفيد جلو پايم ترمز زد. با كمال تعجب احسان از آن پياده شد و به من كه با ديدنش همانطور مات مانده بودم سلام كرد.
بدون توجه به موقعيتم و بدون جواب سلام او را گفتن فكر كردم اين چهره چقدر برايم آشناست.
- دوباره سلام عرض كردم مژگان خانم.
به خودم آمدم و دستپاچه سلام كردم. لبخندي شاد به روي لبش بود.
- جسارت نباشه. مي دونم كه شما خيلي مبادي آداب و ملاحظه كار و متين هستيد به همين خاطر اجازه شما رو از حضور پدر گراميتون گرفتم كه اگر مي شه شامي با هم بخوريم و بيشتر آشنا بشيم. ايشون هم اجازه فرمودند.
وقتي بر جا ماندن پرترديدم را ديد به طرفم آمد. در جلو را برايم باز نگه داشت و گفت :
- افتخار مي ديد خانم؟
نگاهش كردم. ابرو بالا گرفت و خنديد.
- فكر مي كنم اين حقمون باشه قبل از هر صحبتي بيشتر با هم آشنا بشيم. اينطور نيست؟
حرف منطقي و مودبانه اي بود. شرمگين تشكر كردم و نشستم. در را برايم بست، نشست و به راه افتاد. با وجود هواي گرم و مطبوع داخل ماشين از درون مي لرزيدم. نگاهم را مستقيم به بيرون دوخته بودم. ولي او به راحتي هر چند دقيقه به چند دقيقه نگاهم مي كرد. حسي خوب توام با دلهره داشتم. انگار از در كنار او بودن خوشحال بودم. ولي آيا كار درستي كرده بودم؟ پس چرا پدرجون به من خبر نداده؟ حدس زدم سرش شلوغ بوده. فكر برخورد او را با احسان مجسم مي كردم. با صداي گرم احسان از افكارم بيرون آمدم.
- از اينكه دعوتم رو پذيرفتيد پشيمونيد يا خجالت مي كشيد؟
به زحمت گفتم :
- نمي دونم شايد هر دوش.
سرش را به سمت پايين و بالا تكان داد.
- خوبه، جواب صادقانه ايه. خجالتش كه طبيعيه من هم كه رفتم پيش پدرتون خيلي خجالت كشيدم، اين به كنار، فكر نمي كنيد زير نظر بزرگترها كمي رفت و آمد خوبه؟ ببينيد من توي همين چند دقيقه فهميدم شما دروغگو نيستيد. اين خيلي خوبه، شما چي از من فهميديد؟
خنديدم و چيزي نگفتم. دوباره گفت :
- اول شما از خودتون مي گيد يا من بگم؟
دستپاچه جواب دادم :
- چي بايد بگم؟!
به رويم لبخندي صميمانه زد.
- باشه اول من مي گم. يك مقداري كه مامانم گفت. من فرزند سوم خانواده، پسر بزرگتر هستم. البته با برادرم فقط يكسال اختلاف سني دارم ولي بالاخره بزرگترم. ناگفته نمونه كه حسام برادرم به خاطر همين يكسال احترام مونده وگرنه عجله اون براي ازدواج خيلي بيشتر از منه. حتي ظاهرا كسي رو هم زير نظر داره و بي صبرانه منتظره كه منو از سرش باز كنه. خواهرهام هما و هانيه. با هما تقريبا آشنا شديد. هانيه هم مثل اونه هر دوشون خيلي خوبن. يا لااقل از نظر من اينطوره. هما دو تا دختر داره و هانيه يك دونه پسر. دار و ندارم همين يك دونه ماشينه. مسئله مسكن هم اگه از نظر شما موردي نداشته باشه يك واحد كامل و مجزاي آپارتمان طبقه بالاي منزل مادرم هست. از نظر اخلاقي هم كه ديگه چي بگم. اينو بايد ديگران نظر بدن ولي از نظر خودم خانواده دوستم.
نگاه غليظ و پر لذتي به من كه حالا به جاي لرزيدن گر گرفته بودم انداخت و ادامه داد :
- اينقدر هست كه هنوز هيچي نشده و از روزي كه ديدمتون همه فكر و حواسم به شماست و مطمئنا به اندازه يك دنيا دوستتون دارم.
در نگاه او يك دنيا احساس موج مي زد و در من چه بگويم؟! خجالت؟ لذت يا شايد بايد اسمش را عشق گذاشت! نمي دانم چطور آن حال را توصيف كنم. نمي توانستم نگاه خيره او را گرچه حرف دل خودم را داشت تحمل كنم! چقدر طول كشيد نمي دانم كه پرسيد :
- شما حتما مادر مرحومتون چشم آبي بودند. درسته؟
به نشانه مثبت سر تكان دادم.
- پس پدرتون مثل من خيلي خوش شانس بوده.
كمي مكث كرد و دوباره گفت :
- رابطه تون با نامادري تون به ظاهر خيلي خوبه. راستش براي ما خيلي عجيب بود. اگر پدرتون نمي گفتند ما پي به اين موضوع نمي برديم. من كه فكر مي كنم شما خيلي خوب بوديد كه تونستيد با نامادري كنار بياييد.
با جسارت گفتم :
- اتفاقا در اين مورد اشتباه مي كنيد. خوبي از طرف او بود. من اوايل در برابر او خيلي واكنشهاي تندي نشون مي دادم. به هيچ وجه نمي تونستم بپذيرمش ولي او به قدري در برابر رفتارهاي بدِ من نرمش نشون مي داد و مهرباني مي كرد كه از پا افتادم و حالا اينطور به نظرم مي رسه كه او واقعا يك فرشته س.
به نرمي سر تكان داد.
- خيلي جالبه!
جلوي يك رستوران ايستاد و قبل از پارك پرسيد.
- اجازه مي ديد؟
اينبار كمي راحتتر به رويش لبخند زدم.
گارسون ما را به يك گوشه خلوت رستوران هدايت كرد. وقتي رو به رويم نشست و با همان لبخند مشتاق خيره ام شد دوباره معذب شدم.
- از برادرتون بگيد. رابطه تون با او چطوره؟
به ياد مجيد و پسر خوشگلش لبخند زدم.
- اون بهترين برادر دنياست. خيلي دوستش دارم. پسر خوشگلش چند هفته ست كه به دنيا اومده. خانمش دبير زبانه و برام مثل يك خواهره. خودش هم همينطور كه پدرجون گفت مهندس برقه.
منوي غذا را آوردند. من جوجه سفارش دادم. لبخند شوخي به سليقه من زد و به تبعيت از من جوجه سفارش داد. بعد از رفتن گارسون به شوخي گفت :
- از اين كارم بايد فهميده باشي كه حسابي هم زن ذليلم. هر چي زنم مي گه همون مي شه.
جلوي دهانش را گرفت و شانه بالا انداخت.
- ببخشيد خانمم! اون هم چه خانمي! ....
شام را با صحبتها و شوخي هاي گاه به گاهش خورديم ولي هنوز آنقدر راحت نبودم كه در مقابل نگاه خيره او بتوانم همه آنرا بخورم. در اصل از گلويم پايين نمي رفت! اخمي كرد و پس از تعارفهاي زيادي كه براي خوردنم كرد و من رد كردم به سادگي بشقابم را جلوي خودش گذاشت و در حال خوردن گفت :
- يك حسن ديگه م هم اينه كه هر جا باشه جور شما رو هم مي كشم. مثل اينجا!
به سادگي و راحتي كلامش خنديدم. بعد از اينكه شامش را تمام كرد به ساعتش نگاه كرد :
- اوه اوه چقدر زود گذشت.
با تاسف سر تكان داد :
- بلند شيد. متاسفانه وقتم تموم شد و بايد شما رو صحيح و سالم تحويل بدم. نمي خوام بد قول بشم.
داغ داغ شدم و او باز هم به رويم لبخند زد.
تا رسيدن به خانه بيشتر او حرف زد و من شنونده بودم. صحبتهايش گرم و صميمي بود و به دل مي نشست.
جلوي ايستگاه اتوبوس كه رسيديم بي اختيار به ياد همراه هميشگي افتادم! وقتي قضيه مرا مي فهميد چه حالي پيدا مي كرد. طفلكي تازه داشت اقداماتي مي كرد. احسان گفت :
- راستي مي دونستي كه تقريبا هم محله اي هستيم؟
با تعجب گفتم :
- جدي؟
- آره.
و به سمتي اشاره كرد. از خيابان اصلي، منطقه آنها به يك طرف بود و منطقه ما به طرف ديگر. احسان دوباره گفت :
- ممكنه مدتها بي توجه از كنار هم رد شده باشيم و آنوقت اتفاقي شما رو توي آژانس ببينم و يك دعواي الكي باعث بشه من دل و دينم رو همونجا ببازم.
با شرمندگي خنديدم. جلو خانه رسيديم به خاطر من پياده شد و عاشقانه نگاهم كرد. عجيب بود كه در همين يكي دو جلسه برخورد احساس وابستگي شديدي به او مي كردم. بر عكس ساعتي پيش كه از همراهي با او دو دل بودم حالا جدايي از او برايم سنگين بود. در نگاهش موجي از شيفتگي پيدا بود كه مرا با وجود شرمي شديد به عرش مي برد. خوشبختي را در آينده و با او بودن مي ديدم!
تعارف كوتاهي براي به منزل آمدن به او كردم خنديد و با لحني جدي گفت :
- تعارف نكنيد كه من خيلي پررو تشريف دارم. فعلاً با اينكه اصلاً موافق نيستم مجبورم تا پنجشنبه شب تن به اين جداييِ اجباري بدم ولي مطمئناً نمي تونم تلفن نزنم.
هيچ جوابي نداشتم كه بدهم فقط رنگ به رنگ مي شدم و لبخند مي زدم. ناچاراً با اكراه از هم خداحافظي كرديم تا از پيچ كوچه پيچيد ايستادم و با نگاه بدرقه اش كردم.
فرشته در را برايم باز كرد. تمام چهره اش خنده اي پر معني بود. در جواب خنده پر مهرش در آغوشش فرو رفتم دستي به سرم كشيد و گفت :
- خوش گذشت خانمي؟
با فراق بال نفسي آسوده كشيدم و سرم را روي شانه اش تكان دادم. زير بازويم را گرفت و به طرف خانه برد.
- خيلي خوبه كه اينقدر ديد پدرت بازه نه؟
مي شد در صداي شادش نوعي غم را پيدا كرد. نگاهش كردم. دوباره گفت :
- قدر اين روزها رو بدون و سعي كن طرف مقابلت رو خوب بسنجي. صحبت يك عمر زندگيه.
دستم را به دستش قلاب كردم و پرسيدم :
- عزيز دوست داري برام از زندگيِ گذشته ت بگي؟
سرش را به سختي تكان داد. انگار ياد گذشته آزارش مي داد.
- شايد يك روز برات گفتم عزيزم. الان نه. حيفه اين روزهاي قشنگت رو با شنيدن يك داستان تلخ، خراب و غمگين كني. حالا بريم تو پدرت منتظرته.
وارد خانه شديم. پدرجون جلو تلويزيون نشسته بود. با ديدن ما در آن حال خنديد و آغوشش را برايم باز كرد.
از همانجا كه ايستاده بودم هر دو دستم را به كمرم زدم و طلبكارانه نگاهش كردم! پرتقال دهانش را قورت داد و حق به جانب پرسيد :
- شامت رو كه خوردي گردشت رو كردي، حالا ما بدهكار شديم؟
- طلبكار بوديد؟ شما نبايد به من يه تلفن مي زديد؟
فرشته مرا از پشت سر به طرف پدرجون هُل داد و به جاي او جواب داد.
- مي گه خيلي زنگ زده شماره اشغال بوده، وقتي آزاد شده كه تو از اونجا در اومدي. حالا اين دفعه ببخشش.
كنار پدرجون نشستم دستم را دور گردنش انداختم. صورتش را بوسيدم و شرمگين سرم را پايين انداختم.
- الهي فدات بشم بابايي. ازت ممنونم. به داشتن همچين پدر روشنفكري افتخار مي كنم.
پدر روي سرم را بوسيد.
- با زبونت خَرَم نكن پدر سوخته. تازه بعدش پشيمون شدم. نمي گي ما تنهاييم؟
سرم را بالا گرفتم چشمانم را موذيانه تنگ كردم و گفتم :
- گمون نكنم به شما هم بد گذشته باشه.
به ظاهر، غضبناك نگاهم كرد. با عجله از كنارش فرار كردم. چند قدمي دنبالم كرد.
- اي پدر سوخته. تقصير من بود كه اجازت رو دادم.
با خنده به طرف اتاقم دويدم و فرشته با خوشحالي غش غش به ما خنديد.
چه شبي بود آن شب! حرف ها و نگاه قشنگ احسان چه در خواب و چه در بيداري لحظه اي مرا تنها نگذاشت.
به معنيِ عشق پي برده بودم.
***