فصل دوم - 2
براي امتحان روز شنبه از چند روز قبل آماده شده بودم. ولي باز هم به پدر گفتم صبح زود بيدارم كند وقتي به آنها شب بخير گفتم و به اتاقم آمدم تا ساعتي از فكر اينكه پدرم با زني غير از مادرم در اتاق روبرو خلوت كرده به خودم پيچيدم. فكرهاي آزار دهنده لحظه اي آرامم نمي گذاشت و از فكر اينكه حالا روح مادرم در عذاب است، اشك ريختم.
آنقدر در آن حال وخيم دست و پا زدم كه تصميم گرفتم برخيزم و لااقل با درس خواندن كمي فكرم را منحرف كنم. از درس هايي كه آنقدر مرور كرده بودم يك خط در ميان مي فهميدم. ذهنم متمركز نمي شد و عذاب مي كشيدم. آنقدر عذاب كشيدم كه روي ميز تحرير خوابم برد.
با صداي پدرجون كه از پشت در مرا مي خواند چشم گشودم. اما ناي حركت نداشتم. به زحمت و اجبار برخاستم، نماز خواندم و سپس سر پا و در حال راه رفتن درس خواندم كه خوابم نبرد.
يك بار فرشته از بيرون صدايم زد :
- مژگان جون عزيزم، بيا يه لقمه صبحانه بخور ديرت نشه.
توجه نكردم و تا آخرين لحظه رفتن، خودم را در اتاق معطل كردم. وقتي آماده رفتن از اتاق بيرون آمدم با ديدنم با دلواپسي گفت :
- مي خواي همينطوري بري عزيزم؟ ضعف مي كني.
پدرجون كه پشت ميز صبحانه نشسته بود حرف او را تاييد كرد :
- آره باباجون. بي صبحانه كه نمي شه.
با ظاهري دستپاچه فقط خطاب به پدرجون گفتم :
- ديرم شده پدر جون. وقت ندارم.
در حال پوشيدن كفشهايم فرشته با قدم هاي بلند خودش را به من رساند. لقمه كوچكي كه پيچيده بود به زور به دستم داد :
- هر طور شده همين لقمه رو بخور قربونت برم.
ديگر نمي شد مقاومت كنم. مخصوصا كه نگاه نگران پدر را به سمتمان ديدم. با اصرار فرشته جرعه اي هم از چايي كه آورده بود خوردم و با يك خداحافظيِ زير لبي بيرون رفتم.
نتوانست جواب خداحافظي ام را بدهد، چونكه زير لبي دعا مي خواند و به طرفم فوت مي كرد. فقط برايم دست بالا برد و تا آخرين لحظه اي كه از در حياط بيرون رفتم مثل مادر حقيقي پشت در ماند ولي فكر خراب و شيطانيِ من اين بود كه همه اين حركات براي جلب توجه پدر جون است!
وقتي از امتحان برگشتم كسي در خانه نبود. ولي بوي آبگوشت تمام تمام فضاي خانه را پُر كرده بود.
خسته تر از آن بودم كه به چيزي فكر كنم. فقط مانتوم را در آوردم و به روي تخت افتادم.
با تماس دست گرمي روي پيشاني ام چشم باز كردم. كنارم روي تخت نشسته بود و چهره اي نگران داشت. تا چشم هايم باز شد لبخندي مهربان صورتش را از هم گشود و با نرمي گفت :
- حالت خوبه مژگان جون؟
به سردي دستش را از روي پيشاني ام برداشتم و روي تخت نشستم.
- آره چطور مگه؟
- نگرانت شدم عزيزم. آخه الان چهار پنج ساعته كه خوابي!
بدون نگاه كردن به چشمان نگرانش با بي تفاوتي جواب دادم :
- خسته بودم. ديشب درس مي خوندم خوب نخوابيدم.
با اين همه سرديِ من، از رو نمي رفت. نفس راحتي كشيد و گفت :
- خدا رو شكر كه حالت خوبه عزيزم. امتحانت رو خوب دادي؟
براي روشن كردنش جواب دادم.
- خيلي خوب نه، آماده بودم ولي اعصابم ناراحت بود و نمي تونستم روي سوالها تمركز كنم.
بلند شد چيزي نشان نمي داد ولي صدايش كمي لرزيد.
- عيبي نداره عزيزم. بعدازظهر برات گل گاو زبون دم مي كنم. امتحانا خيلي روت فشار آورده.
آنقدر كوتاه مي آمد كه رويم نشد بگويم نه اين ها فشارِ حضور توست نه فشار امتحانات.
دستم را گرفت و كشيد :
- پاشو بيا برات آبگوشت پختم عزيزم.
تكيه كلامش خصوصا به روي من، عزيزم بود كه بيشتر عصباني ام مي كرد. با بي حالي برخاستم و گفتم :
- من آبگوشت دوست ندارم.
سمج و مهربان مرا با خودش برد :
- عيبي نداره عزيزم. كمي از گوشتش برات نگه داشتم خالي بخورد. آبش رو هم بدون نون بخور. مقويه برات خوبه.
يك ريز حرف مي زد و مرا با خودش برد بدون اينكه فرصت حرف و مخالفتي بدهد. ساعت سه ظهر بود پدر جون جلوي تلويزيون روي كاناپه خوابيده بود. فرشته مرا رويِ صندليِ آشپزخانه نشاند و درست مثل يك مادر دلسوز فورا جلوم را روي ميز پر كرد و با اصرار از آبگوشت خوشمزه و گوشت خالي اش همراه سبزي خوردن به من داد و بعد از خوردن، دوباره يك تشكر كوتاه جوابش بود.
بعد از ظهر پدر جون مثل هميشه به دفتر كارش رفت و من و او براي اولين بار با هم تنها شديم. من به اتاقم رفته بودم و حالا كه امتحاناتم تمام شده بود خودم را سرگرم مرتب كردن كمدم كردم.
ته دلم نگران بودم و با اينكه از رفتارهاي فرشته بعيد بود منتظر بودم كه از همين حالا كه تنها شديم اذيت هايش را شروع كند. در همين افكار بودم كه چند ضربه به در خورد و دلم ريخت. جواب ندادم و او دوباره در زد، با اكراه و دودلي جواب دادم. لاي در را باز كرد قلبم با شدت مي زد. جادوگري را كه در داستان سفيدبرفي خودش را به شكل پيرزني درآورد و سيب جادويي را به سفيد برفي داد به ياد آوردم! عاجزانه از خدا كمك خواستم كه او به من آسيبي نرساند. با همان صداي مهربان كه سعي مي كرد صميمي اش كند، سرش را از لاي در داخل كرد و گفت :
- اجازه هست صاحبخونه.
ناچار، شايد كمي هم از روي ترس جواب دادم :
- بفرماييد.
با يك سيني كه داخلش ليواني بود و مايعي مثل چاي پررنگ كه بخار هم از آن بر مي خاست وارد شد. همانطور كه با قاشق، محتويات داخل ليوان را به هم مي زد با مهرباني كه من فكر مي كردم تصنعي است به طرفم آمد. بيشتر ترسيدم و احساس كردم بدنم يخ زد. در دلم سوره فلق را مي خواندم و به خدا پناه برده بودم. فرشته گفت :
- برات گل گاو زبون دم كردم عزيزم.
لبخندش پررنگ تر شد و اضافه كرد :
- خسته نباشي. داري خونه تكوني مي كني؟
بلند شدم. صداي ضبطم را كم كردم و جواب دادم.
- نه. كمي كمدم رو مرتب مي كردم.
پرسيد :
- دوست داري كمكت كنم اتاقت رو براي عيد تميز كني؟
خشك و سرد جوابش را دادم. بدون تعارف من روي صندلي ام نشست و همان طور گل گاو زبانش را به هم مي زد جواب دادم.
- نه لازم نيست همين طوري خوبه.
قاطعانه مهربان بود.
- دختر به اين خوشگلي و اتاق به اين قشنگي حيفه شب عيدي دستي روش كشيده نشه.
جواب ندادم. ليوان را به طرفم گرفت :
- بخور عزيزم رنگت هم پريده. بميرم برات.
- نمي خوام دوست ندارم.
- نه فدات شم. بخور عزيزم.
ترسيدم اگر نخورم رويم بپرد و دست و پايم را ببندد و محلول جادويي اش را به زور در حلقم بريزد.
ناچار قبول كردم. او هم محكم ايستاد تا همه را بخورم. نمي دانست پريدگي رنگم از ترس اوست!
قبل از بيرون رفتن از اتاق سفارش كرد زياد خودم را خسته نكنم!
با رفتنش هر لحظه منتظر بودم حالم بد شود كه اينطور نشد. ساعتي بعد تكتم تلفن زد و حالم را پرسيد و بعد از آن فرشته با بيسكوييت و شير موز به سراغم آمد. با سرديِ تمام آن ها را خوردم و حتي يادم نمي آيد تشكري هم كرده باشم. مصرانه در اتاقم ماندم و تا وقتي پدرجون بيايد از اتاقم بيرون نيامدم.
شام خوشمزه اي با مرغ پخته بود و بعد از آن هم اجازه نداد ظرفها را بشورم.
آن شب هم تا ساعتها بيدار بودم و بي خود گريه كردم. رفتارهاي فرشته بيشتر آزارم مي داد! نمي توانستم بپذيرمش!
صبح ديرتر از هميشه بيدار شدم. هيچ صدايي از بيرون نمي آمد. كمي با بي حالي روي تخت غلت زدم.
آسودگيِ بعد از امتحان، البته اگر فرشته نمي بود لذتي داشت.
كِسل بلند شدم و پنجره اتاقم را كه رو به حياط بود باز كردم. هواي تازه صبح بهار دويد داخل و همه جا را پر كرد. حياط و باغچه تازه كاشته شده خيس بود. مسلما اين كارِ فرشته بود. چونكه سابقه نداشت. دست هايم را از هم گشودم و نفس عميقي كشيدم. پنجره را نبستم و گذاشتم هواي تازه بهار اتاق را شستشو دهد. در را آهسته باز كردم. هيچ خبري نبود و همه جا ساكت بود. باز هم بوي خوش غذا و خانه اي كه برق مي زد. روي در آشپزخانه كاغذي چسبانده بود :
- مژگان جون ببخش كه تنهات گذاشتم. من تا ظهر كلاس دارم. صبحانه آماده است. حتما بخور. قربانت فرشته.
اي بابا اين زن چه صبري داره!
سماور براي من روشن بود . خورش با حرارت كم روي اجاق مي جوشيد و برنج را خيس كرده بود.
برعكس من كه نزديك ظهر يك غذاي سر هم بندي مي پختم و به خورد پدرجون مي دادم. تازه اگر آن روز در خانه بودم وگرنه ظهر كه هر دو مي رسيديم يا پدرجون از بيرون غذا گرفته بود و يا چيزي پخته بود. تازه به وضع خانه هم فقط جمعه ها مي توانستم برسم. حالا اين نعمت و آسايش دورم ريخته بود و من فرشته بدبخت را مُخل آرامشمان مي ديدم!
صبحانه مي خوردم كه فرشته از مدرسه زنگ زد. حالم را پرسيد و سوال كرد كه صبحانه خورده ام يا نه! حرصم از اين رفتارهايش در مي آمد.
چند تكه ظرف صبحانه ام را شستم و به ساعت نگاه كردم. هنوز خيلي به ظهر مانده بود. تصميم گرفتم اتاقم را كمي تميز كنم كه خاله زنگ زد و بعد از احوالپرسي و با خبر شدن از وضع موجود دوباره نصيحت و اندرز را شروع كرد.
وقتي گوشي را قطع كردم سرم تير مي كشيد . همه عليه من بودند. حتي خاله كه فرشته را نديده بود! اين افكار بيشتر آزارم مي داد پس بايد سرگرم مي شدم.
يك نوار شاد در ضبط گذاشتم و شروع به كار كردم. اول از همه پرده را باز كردم و به لباسشويي انداختم و سپس از يك طرف شروع كردم.
پنجره، تخت، ميز توالت، همه جا را تميز كردم و فاصله به فاصله هم جواب تلفن هاي متعدد را كه مربوط به مجيد و تكتم و پدر بود، مي دادم.
نزديك ظهر به آشپزخانه رفتم كه آب بخورم. ناخواسته در قابلمه خورش را باز كردم. خورش قيمه خوش رنگ و خوش بو كاملا جا افتاده بود. ياد خورش هاي قيمه بي رنگ و روي خودم افتادم كه بيچاره پدر جون وقت خوردن كُلي هم به به مي كرد. ناگهان يك فكر شيطاني در مغزم جرقه زد!
بي اختيار ظرف نمك را برداشتم و دو سه قاشق پُر داخل قابلمه ريختم. از كارم راضي، خنديدم و در قابلمه را بستم. به نظرم اينطور بهتر بود!
دوباره به سر كارم برگشتم و تقريبا آخر كار بود كه فرشته آمد. از حياط پنجره باز و بدون پرده اتاقم را كه ديد با عجله وارد ساختمان شد. در اتاقم باز بود. چند ضربه به در باز زد. صداي ضبط را كم كردم و آهسته سلام كردم. با دلخوري جواب داد :
- سلام عزيزم. خسته نباشي خانمي. چرا تنهايي. تو جون داري خونه تميز كني فدات شم؟
- هميشه خودم تميز مي كنم.
با مهرباني گفت :
- حالا كه من هستم فدات شم. الهي بميرم هلاك شدي.
رفت و يك ربع بعد با يك ليوان آب پرتقال برگشت.
- بخور عزيزم. خيلي خسته شدي.
اصلا نمي توانستم دستش را پس بزنم. بي اختيار حواسم به خورش شور رفت! در يك لحظه پشيمان شدم و نمي دانم چه شد كه بعد از خوردن آب پرتقال كمي بلندتر تشكر كردم!
بعد از رفتن او از اتاق، چند لحظه نشستم و فكر كردم. چه كار اشتباهي كردم. حتما او مي فهميد كار من بوده.
غير از من كه كسي در خانه نبود. واي پدرجون چي؟ او هم مسلما ناراحت مي شد.
حسابي كلافه بودم. كاري كرده بودم كه هيچ چاره اي نداشت. بعد از يك ربع كه از اتاق بيرون آمدم او را در حال نماز خواندن ديدم. بيشتر پشيمان شدم. خدايا چه غلطي كردم.
چيزي نگذشت كه پدر جون هم آمد. بعد از سلام كردن به او به اتاقم رفتم و تا وقتي فرشته براي نهار صدايم بزند با پريشاني طول و عرض اتاق را قدم زدم. فكر كردم بگويم سرم درد مي كند و ميل ندارم ولي باز ديدم نه اينطور كاملا واضح مي شود كه كار من بوده. با حالي آشفته از اتاق بيرون آمدم. چاره نبود.
كاري كرده بودم كه بايد چوبش را مي خورم. صد مرتبه خودم را لعنت كردم.
باز هم ميز قشنگي چيده بود و پدرجون صندلي كنارش را نشانم داد و اشاره كرد بنشينم. تا نشستم و پدرجون پيشاني ام را بوسيد فرشته در حال غذا كشيدن شروع كرد :
- نمي دونيد آقا دختر گلمون از صبح اتاقش رو مثل خودش كرده.
پدر جون لبخند زد و دست به سرم كشيد. وقتي دست پيش برد و بشقاب برنج را از دست فرشته گرفت، قلبم با سرعت بيشتري شروع به تپيدن كرد. اولين قاشق را بدون خورش خورد و سپس چند قاشق خورش روي بشقابش ريخت. بدنم يخ بود و در حال بازي كردن با غذايم زير چشمي او را مي پاييدم به محض رفتن قاشق به دهانش، اخمي شديد پيشاني اش را جمع كرد. مطمئن بودم رنگم به شدت پريده. رو به فرشته كرد و گفت :
- خانم اين خورش از شدت شوري تلخ شده!
فرشته حيرت زده به او نگاه كرد. انگار باورش نشد چونكه فورا يك قاشق از غذا به دهانش گذاشت. خودش هم اخم كرد و دستپاچه گفت :
- واي خدا مرگم بده. چرا اينطوري شده!؟
نگاره پدر به سمت من برگشت. مطمئنا رنگ پريده ام سِرٌِ درونم را نشان مي داد. هيچ عكس العملي نشان ندادم. يعني نمي توانستم! انگار فرشته منظور پدرجون را فهميد. بلافاصله ادامه داد :
- ببخشيد تقصير من بود. دير اومدم دستپاچه بودم حتما نمك زيادي ريختم و نفهميدم.
پدر كلافه دستي به سرش كشيد و چيزي نگفت. فرشته با عجله و ببخشيد ببخشيد گويان ظرف خورش را از وسط ميز برداشت و به طرف يخچال رفت. پدر جون كه او را در حال برداشتن گوشت چرخ كرده ديد، گفت :
- چي كار مي كني خانم؟ ولش كن از دهن مي افته. امروز با ماست مي خوريم. برنجش هم خالي خوشمزه س.
فرشته بدون توجه به پدر تند و فرز به كارش ادامه داد و در همان حال گفت :
- كاري نداره. پياز داغ آمده دارم. حالا من و شما به كنار. طفلي مژگان از صبح داره كار مي كنه نمي شه كه ماست بخوره. همين طوري هم جون نداره.
پدر نگاه سريعي به من انداخت كه سرزنش از آن مي باريد. اگر سيلي به گوشم مي زدند، بهتر از آن برخورد بود. چه روزي بود! نفهميدم چطور نصف بشقاب را بدون آنكه مزه آن را حس كنم خوردم. به زحمت تشكري كوتاه كردم. پدر جون حرفي نزد اما فرشته نگرانِ غذا خوردنم بود. به اتاقم كه رفتم مضطرب و پريشان پشت در گوش ايستادم. صداي آهسته و ناراحت پدرجون را شنيدم كه گفت :
- ببخش. اين دختر ديگه شورش رو در آورده. به خدا نمي دونم چه رفتاري بايد با اون بكنم.
و صداي فرشته كه در جواب گفت :
- اين رفتارهاي مژگان طبيعيه. ما كه بزرگتريم بايد اون رو درك كنيم. طفلكي حق داره. يه مرتبه يه غريبه وارد زندگيش شده. اون فكر مي كنه من مي خوام تو رو ازش بگيرم. بايد باهاش راه بياييم.
با بي حالي و شرمنده، تكيه به در نشستم. واقعا برايم عجيب بود. رفتار آن روز فرشته باعث شد دست از جنگ بردارم.
پايان فصل دوم