پاسخ به:رمان همراز
یک شنبه 26 دی 1389 11:41 PM
عصر روز بعد خاله بزرگم تلفن زد. با وجود گذشت هفت سال از فوت مامان، ما هنوز هم با آنها رفت و آمد داشتيم مخصوصا با دايي علي كه دوست پدر هم بود. آنها احترام زيادي براي پدر قائل بودند. خاله بعد از سلام و احوالپرسي با خوشحالي گفت :
- تبريك مي گم خاله، شنيدم انشاالله تصميم گرفتين يه مادر خوب به خونه بيارين.
با ناراحتي تشكري كوتاه كردم. خاله اعتراض گونه گفت :
- ولي كلاغه خبر آورده دختر خوشگل ما از اين قضيه خيلي خوشحال نيست. كلاغه درست گفته خاله؟
از خوشحالي اش ناراضي بودم و منتظر همين تلنگر بودم كه بغضي را كه چند روز بود يدك مي كشيدم بشكنم. خاله نوچ نوچي كرد.
- نداشتيم خاله. تو بايد خوشحال باشي كه كسي به اسم مادر مياد تو خونتون. فكر پدرت رو بكن. بنده خدا گناه داره . اذيتش نكن. اونقدر آقاست كه امروز رفته مغازه دايي علي ت، ازش اجازه گرفته. به خدا ما خيلي خوشحال شديم. خدا بيامرزه مامانت رو جاش خاليه ولي خوب بايد خواست خدا رو بپذيريم او مُرده، پدرت كه زنده است پس بايد زندگي كنه عزيز دلم. زنگ زدم به مجيد تبريك بگم اون گفت تو خيلي راضي به اين امر نيستي. ناراحت شدم از تو كه دختر عاقلي هستي توقع نداشتم.
ميان گريه گفتم :
- آخه خاله.....
- آخه خاله نداره. سعي كن با خودت كنار بيايي. به خدا همه بد نيستند. صبر كن اين بنده خدا بياد شايد خيلي زودتر از اونچه فكر مي كني به اشتباهت پي ببري.
اين هم از خاله! يكي پيدا نمي شد كه حرف مرا بفهمد. عمه ها مدام قربان صدقه ام مي رفتند و مژگان جون مژگان جون مي كردند. پدر نمي گذاشت قند توي دلم آب شود و چيزي نگذشت كه در چشم به هم زدني همه چيز تمام شد.
دو هفته به عيد يك روز، پنجشنبه صبح توي محضر عقد كردند و شب يك مهماني كوچك فاميلي گرفتند. عموها و عمه ها با خانواده و خودمان. فرشته خانم هم كه همون مامان جديد من مي شد، به اتفاق خواهرها و برادرهايش. البته پدر شخصا از دايي ها و خاله هايم هم دعوت كرد ولي آنها با خوشرويي دعوت پدر را رد كردند و آمدنشان را به خاطر حضور خانواده فرشته جايز ندانستند.
شام از بيرون سفارش دادند و سرشب فرشته خانم به همراه خانواده تشريف آوردند. با اينكه سعي داشتم چيزي نشان ندهم ولي در دلم غوغايي به پا بود. تكتم يك لحظه از من جدا نمي شد و مدام كنار گوشم التماس مي كرد كه خوددار باشم ولي دست خودم نبود. زني كه وارد مي شد قرار بود جاي مادرم را بگيرد، شوخي نبود، خواب نبود، جديِ جدي بود.
با وجود قيافه تقريبا زيبا و متين و خوشرويش همان طور كه حدس مي زدم به دلم ننشست. تكتم و عمه مهين مرا جلو بردند و با او روبوسي كردم. عطر گل ياس زده بود. لبخندي تصنعي زدم و خوش آمدي كوتاه گفتم. پدر كه تمام امروز حتي يك لحظه هم چشم در چشم من نشده بود سعي كرد به او نزديك نشود. با تك تك اعضاي خانواده فرشته سلام و احوالپرسي كرد. به اصرار عمه ملوك كنار فرشته ايستادم. در همين موقع مجيد با دسته گلي وارد اتاق شد. همه دست زدند. برادر نازنينم با لبي خندان به آنها نزديك شد. به فرشته كه شرمزده سرش را پايين انداخته بود تبريگ گفت و دسته گل را تقديمش كرد. با پدر هم روبوسي كرد و تبريگ گفت. احمد آقا شوهر عمه ملوك دست زد و بقيه هم به پيروي از او دست زدند. احمد آقا با لحني پر از شوخي خطاب به پدر گفت :
- حسن آقا از قديم گفته اند و چه خوش گفته اند. شب زفاف كم از روز پادشاهي نيست به شرط آنكه به شرط آنكه....
همه خنديدند. احمد آقا دست به شانه مجيد زد و ادامه داد.
- به شرط آنكه پسر، را پدر كُند داماد!
پدرجون با شرمندگي سرش را پايين انداخت و خنديد. مجيد با خوشحالي دست زد و همه دوباره دست زدند. مجيد مرا صدا زد دستم را گرفت و با خود كشيد. آهسته زير گوشم گفت :
- اخم هات رو باز كن بداخلاق.
من كنار فرشته و خودش كنار پدر ايستاديم و تكتم از ما عكس گرفت. بعد تكتم هم به جمع ما پيوست و نغمه، دختر عمه مهين عكسمان را گرفت. يك عكس هم من تنها با پدر و فرشته گرفتم. يكي هم من و تكتم با فرشته. فكر مي كردم : هنوز اولشه! مي خواد جاي خودش رو محكم بكنه بعد به حساب من برسه. ولي كور خونده من اونقدر بهش رو نمي دم كه هر كار بخواد بكنه.
شام را آوردند. عمه ها تند تند به سفره ها رسيدگي مي كردند كه چيزي كم و كسر نباشد. مجيد هم هر آنچه آنان مي خواستند فراهم مي كرد. پدر ميان جمع آقايان نشسته بود و فرشته مابين خواهرها و زن برادرهاي خودش. عمه مهين با او شوخي مي كرد و او فقط با سر پايين لبخند مي زد. فهميده بودم كه فرشته با عمه مهين در يك مدرسه همكار هستند. به همين خاطر با هم راحت بودند. سن فرشته شايد به 42 يا 43 مي رسيد. زياد پير نبود و گذر 43 سال عمر در چهره ساده اش به زحمت پيدا بود.
مطمئنم كه هيچ علائمي از بدجنسي در آن چهره ساده اي كه هر موقع نگاهش به من مي افتاد با لبخندي همراه بود، نمي ديدم ولي باز هم نمي توانستم قبولش كنم! از كنار هر لبخندش با ناراحتي مي گذشتم و تا آخر شب هر وقت به اين جمع شاد نگاه مي كردم، با نگراني و محكم سرم را تكان مي دادم تا از آن خواب وحشتناك بيدار شوم اما نه، به اين سادگي نبود، خواب نبود. كابوسي بود كه در بيداريم بود و مجبور بودم بپذيرمش. چه وحشتناك؛ تنها خبري كه مرا از خستگي آن شب به در بُرد خبر حاملگي تكتم بود كه همان روز فهميده بود و مجيد با شوق زياد بعد از شام اين خبر را به من داد و نمي دانم ديگر به كه گفته بود كه همه پُر شدند و باز سر بسر گذاشتن هاي احمد آقا كه بيشتر شد، دلم را ريش مي كرد. رو به پدر با لودگي گفت :
- آقاي پدربزرگ خوشي ها رو يك شبه درو مي كني. به پا نيفتي!
پدر بيچاره ام يك لحظه هم نگاهم نمي كرد و فرشته هم كه گويي از نگاه هاي متنفر من معذب شده بود، نگاهش را از من مي دزديد.
عاقبت به آخر شب نزديك مي شديم و وقت خداحافظيِ مهمان ها رسيد. دوباره تبريكات و آرزوي زندگيِخوش براي عروس، داماد و خداحافظي.
پدر و مادر فرشته هم فوت كرده بودند. به همين خاطر برادر بزرگِ فرشته كه از پدرجون سن بالاتري داشت، پيشاني خواهرش را بوسيد و دست او را در دست پدرم گذاشت. تمام تنم مي لرزيد.
به زحمت خودم را به آشپزخانه رساندم و آبي به صورتم زدم و باز تكتم نگران پشت سرم آمد.
شانه هايم را ماليد و دلداريم داد ولي من هيچ نمي فهميدم. پدر نازنينم را از دست رفته و آرامشمان را به هم ريخته مي ديدم.
با اين حال نمي خواستم تكتم را كه ملتمسانه درخواست مي كرد به خاطر او خودم را كنترل كنم، ناراحت كنم.
با فشار سنگيني كه به روي خودم براي سرپا ايستادن مي آوردم توانم از دست رفته بود. به روي مبلي ولو شدم و تكتم در كنارم ايستاد. تقريبا تمام مهمان ها به غير از عمه هايم رفته بودند و من در حال ضعف بودم كه فرشته چهار بسته كادوپيچ را رو كرد و با اولين كادو به طرف من آمد.
با التماس هاي زمزمه مانند تكتم با زحمت برايش ايستادم و صورتم را جلو بردم تا ببوسد و بعد فورا به كمك تكتم نشستم تا نشكنم. كادو را باز نكرده روي زانوهاي لرزانم گذاشتم.
دومين بسته متعلق به تكتم بود كه بر عكس من به گرمي از فرشته تشكر كرد و او را بوسيد و بدون معطلي آن را باز كرد. يك بلوزِ بافتني ليمويي و واقعا زيبا بود. عمه مهين به جاي فرشته توضيح داد.
- تكتم جان اينا هنر خود فرشته خانمه. مبارك باشه خيلي قشنگه.
وقتي كادوي مجيد را مي داد به اصرار عمه مهين با او دست داد و مجيد هم صميمانه تشكر كرد و مثل همسرش مشتاقانه آن را باز كرد.
براي او هم يك پليور كرم قهوه ايِ طرح دار و خيلي شيك بافته بود كه همانجا پوشيد و دوباره از فرشته تشكر كرد. عمه ملوك با لحني كه حالم را به هم مي زد، به من گفت :
- مژگان جون نمي خواي باز كني هديه تو رو هم ببينيم؟
تكتم كه از حالم خبر داشت براي گرفتن جلوي زبان من به جاي من جواب داد :
- نه، مژگان زرنگه مي خواد تنهايي بازش كنه و وقتي پوشيد ببينيم.
فرشته شرمزده و با صدايي نرم و قشنگ كه باز هم به دلم ننشست گفت :
- ببخشيد، نمي دونستم مسافر تو راهي داريد وگرنه حتما براي او هم چيزي مي بافتم.
تكتم صميمانه تشكر كرد و عمه مهين گفت :
- هنوز فرصت باقيه. بذاريد قربونش برم بياد اون وقت آستين بالا بزنيد.
و فرشته به عنوان رضايت لبخند زد. آخرين كادو متعلق به پدرجون بود كه شرمزده آن را گرفت و مي خواست باز نكرده كنار بگذارد كه مجيد جلو رفت و با شوخي گفت :
- قبول نيست پدر جون. باز شود ديده شود بلكه پسنديده شود.
و خودش با اجازه فرشته آن را باز كرد. يك پليور يقه هفت بدون آستين و كرم رنگ! الحق كه خيلي با سليقه بافته شده بود و خيلي شيك بود. مجيد به اصرار كت پدر جون را در آورد و پليورش را تنش كرد و همراه عمه ها و همسرش براي پدر جون كه كاملا قرمز شده بود و سرش پايين بود، دست زدند.
حالم هر لحظه بدتر مي شد. منتظر بودم كه همه بروند و من به اتاقم پناه ببرم كه مجيد ناغافل خطاب به پدر جون گفت :
- پدر اگه شما اجازه بديد مژگان رو يه هفته اي به خونه مون ببريم. با خبري كه از تكتم رسيده فعلا مي ترسم تنهاش بذارم.
پدرجون براي اولين بار در آن شب نگاهي هراسان به من انداخت. با همان نگاه غافلگير به او خيره شدم و منتظر بودم كه مثل هميشه بگويد :
- مگه من طاقتِ دوريِ دختر خوشگلم رو دارم؟!
كه نگفت. آنقدر بچه بودم كه نفهميدم چرا مجيد فعلا مي خواست مرا از آنجا ببرد ولي پر توقع انتظار داشتم به خاطر من از زني كه به هزار اميد و آرزو همسرش شده بود بگذرد. در ميان حيرت من جواب داد :
- اگه مژگان خودش دوست داشته باشه چند روزي پرستار همسر برادرش باشه، من حرفي ندارم.
دوست داشتم همان جا بميرم و عروسيشان را به عزا تبديل كنم. فكرهاي احمقانه و بچه گانه!
در حاليكه سعي كردم به زحمت سر پا بايستم تا نيفتم و دل فرشته خُنك نشود، به اتاقم رفتم و در چشم به هم زدني آماده رفتن شدم.
آنقدر هول بودم كه هديه ام را از روي مبل اتاق پذيرايي بر نداشته بودم. خداحافظيِ زير لبي و خشكي با پدر و فرشته كردم و زودتر از تكتم و مجيد بيرون رفتم.
مجيد به محض نشستن داخل ماشين و به راه افتادن با عصبانيت به من توپيد :
- حالم امشب ازت به هم خورد مژگان. يه دختر لوس و نُنُر و خودخواه. تو خجالت نكشيدي جلوي خانمي به او با شخصيتي اينطور رفتار كردي و آبروريزي براي پدرجون راه انداختي؟
احساس كردم دل و روده ام بالا آمد. با فشاري كه به تن لرزانم وارد آوردم به زحمت گفتم :
- داداش نگه دار.
دو دستم را جلو دهانم گذاشتم و با ترمز شديد مجيد بيرون پريدم و به طرف جوي خيابان دويدم و بالا آوردم. تكتم با نگراني در كنارم گريه مي كرد و مجيد شانه هايم را گرفت. با دستمال اشك هايم را پاك كرد و مرا به داخل ماشين برگرداند.
بقيه مسير را كه خيلي طولاني نبود فقط صداي گريه هاي من بود و مجيد ديگر چيزي نگفت. آن شب تا صبح تب داشتم و مجيد و تكتم در كنارم بيدار بودند. گاهي كه با ضعف پلك هاي را باز مي كردم چهره نگران و اشك هاي تكتم را مي ديدم و دوباره بيهوش مي شدم. چه شب بدي بود آن شب.