0

كرامات امام زمان (عج)

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:كرامات امام زمان (عج)


شفاي يار
 

بعد از اين‌كه عصب‌هاي دستم در اثر اصابت گلوله‌هاي دشمن قطع شد، دكترها اعلام كردند دست من بايد قطع شود يا اگر قطع نشود به صورت غيرفعال و بي‌حس باقي خواهد ماند. حدود يك‌سال در بيمارستان بستري بودم.
يك شب مرا غم غريبي گرفت. با گريه به امام زمان (عج) عرض كردم: اي صاحب‌الزمان (عج) ما به تو دل خوش كرده‌ايم، اگر از همه‌جا و همه‌كس نااميد باشيم از آن جايي كه هيچ‌كس از درگاه شما نااميد برنمي‌گردد، ما هم نااميد نمي‌شويم. خودتان عنايتي كنيد و اين سرباز كوچك درگاهتان را دريابيد.
در همين حال و هوا خوابم برد. در عالم رؤيا دوستم شهيد سيد جواد صميمي را ديدم. (او قبل از شهادتش به من گفت: « تو مجروح مي‌شوي، و من شهيد) آن‌جا روي صندلي نشست و اسامي افراد را نوشت. بعد از چند لحظه به من گفت: «اين خودكار را در دستت بگير و اين‌هايي را كه نام مي‌برم در رديف ياران امام زمان (عج) بنويس.» گفتم آخر من كه دستم ناقص است و عصب ندارد.
گفت: « بنويس و كاري به اين كارها نداشته باش. » شروع به نوشتن اسامي كردم. صبح كه از خواب برخاستم، با كمال تعجب ديدم دستم خوب شده. پزشك معالجم بعد از گرفتن عكس گفت: «استخوان‌ها جوش خورده‌اند. برعكس، عكس ديروز كه نه استخوان‌ها جوش خورده بودند و نه دستت عصب داشت.»

  راوي:  

   منبع:    ماهنامه عرشيان   -  صفحه: 25

  
 

 
 
سه شنبه 12 بهمن 1389  7:35 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:كرامات امام زمان (عج)


شيخ صدوق
 

محمدبن‌علي بن بابويه قمي معروف به ابن بابويه و شيخ صدوق، از مفاخر فقهاي دنياي شيعه و محدث عالي مقام در نيمه‌ي دوم سده‌ي چهارم هجري است. بعد از سال 305 هـ . ق كه نايب دوم امام زمان عليه السلام از دنيا رفت، شيخ اجل حسين بابويه قمي پدر شيخ صدوق كه از علماي قم بود، وارد بغداد شد و چون تا آن زمان صاحب فرزندي نشده بود و از اين نظر رنج مي‌برد، لذا فرصت را مغتم شمرد و ضمن نامه‌اي به حسين بن روح نوبختي از او تقاضا نمود كه در حين شرفيابي به محضر آقا امام زمان عليه السلام نامه‌ي او را به آن حضرت تقديم نمايد. وي در آن نامه اشتياق خود را به داشتن پسري ابراز كرده بود و جواب امام زمان عليه السلام هم به او رسيد كه ما براي تو دعا كرديم و عنقريب پسري و يا پسراني فقيه و پاك سرشت به تو خواهد داد. به اين ترتيب عنايت الهي شامل حال وي شده و دعاي حضرت حجت عليه‌السلام به سال 311 هـ . ق با تولد شيخ صدوق تحقق يافت. اسناد اين روايت معتبر است. چنان‌چه شيخ صدوق خود در كتاب گران‌قدرش كمال‌الدين آورده است و شيخ طوسي در كتاب غيبت صفحه 195 اين حديث را آورده بود. هم‌چنين اين حديث را دانشمند رجال‌شناس شيخ نجاشي در كتاب خود صفحه 184 نقل كرده است.

  راوي:  
   منبع:    پايگاه اطلاع رساني رشد     
 
 
سه شنبه 12 بهمن 1389  7:36 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:كرامات امام زمان (عج)


شيعه شد
 

باقي بن عطوه علوي كه از سادات حسيني بود و مورد اعتماد علي بن عيسي اربلي مي‌باشد، نقل كرده كه گفت:
پدرم زيدي مذهب بود. او به مرضي مبتلا بود كه به هيچ وجه اطبا نمي‌توانستند او را معالجه كنند و از من و چند پسر ديگري كه همه شيعه و دوازده امامي بوديم، ناراحت بود و دوست نداشت كه ما در غير مذهب خودش باشيم و گاهي كه براي او استدلال حقانيت مذهب تشيع را مي‌نموديم و به او مي‌گفتيم كه حضرت بقيه الله زنده است، مي‌گفت: « اگر راست مي‌گوييد! بگوييد او بيايد و مرا شفا بدهد تا من باور كنم و معتقد به مذهب شما بشوم . »‌و مكرر مي‌گفت: « من شما را تصديق نمي‌كنم و به مذهب شما قائل نمي‌شوم مگر آن كه صاحب شما، امام زمان شما حضرت مهدي شما بيايد و مرا از اين مرض نجات بدهد.»
تا آن كه يك شب بعد از نماز عشا كه ما همه يك جا جمع بوديم و پدرم در اطاق نگاه مي‌كرد و مي‌گفت پي او بدويد و به خدمت مولاي خود برسيد زيرا همين لحظه او از نزد من از اين اطاق بيرون رفت. ما به دستور او از در اطاق بيرون رفتيم و هر چه اين طرف و آن طرف دويديم، كسي را نديديم. به نزد پدر برگشتيم و از او سوال كرديم كه چه بود؟ و چه شد؟
او مي‌گريست و مي‌گفت: « شخصي نزد من آمد و گفت: يا عطوه گفتم: شما كه هستي؟ فرمود: من صاحب پسران تو، امام زمان پسران تو هستم. آمده‌ام تو را شفا بدهم بعد از آن دست مباركش را دراز كرد و در جاي مرض من گذاشت و به كلي مرا از آن كسالت نجات داد و من سلامتي كامل خود را يافتم و آثاري از آن كسالت در من نيست و لذا متوجه شدم كه او امام زمان حضرت حجة بن الحسن (عج)است و به همين جهت شما را صدا زدم كه او را زيارت كنيد كه متأسفانه وقتي كه شما آمديد، آن حضرت از در اطاق بيرون رفت.
مرحوم حاجي نوري در نجم الثاقب مي‌نويسد: « علي بن عيسي اربلي مي‌گويد من قضيه را از غير پسرانش مكرر سوال كردم آن‌ها هم شيعه شدن او را تصديق كردند.»

باقي بن عطوه علوي راوي:  

   منبع:    سالنامه نورعلي نور       

 
 
سه شنبه 12 بهمن 1389  7:36 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:كرامات امام زمان (عج)


طلب علم
 

آيت‌الله اشتهاردي و توسل به امام زمان براي رفتن به قم
آيت‌الله حاج شيخ علي پناه اشتهاردي نقل كرده است: قبل از آمدنم به قم در اشتهارد تا مطّول خوانده بودم و خيلي مايل بودم كه به حوزه علميه قم بيايم ولي ممكن نمي‌شد، خصوصاً از نظر مالي در مضيقه بودم و كثرت علاقه به تحصيل به حدي بود كه قبل از طلوع صبح به مسجد چهارمحله مي‌رفتم و مخصوصاً توسل به ولي عصر ارواحنا فداه پيدا مي‌كردم و گريه و ناله داشتم و مي‌خواستم تا اسباب رفتنم به قم فراهم شود.
نام حضرت را مي‌بردم و اشك مي‌ريختم،‌ تا آنكه شبي در عالم رؤيا خواب ديدم كه حضرت مرا با اين شعر امر رفتن به قم فرمودند و وقتي بيدار شدم ديدم شعر در يادم مانده است و آن اين بيت بود:
تا خود نروي به پاي خود در ره دوست
تا جان نكني فداي خاك ره دوســـت
از اين خواب فهميدم كه ماندن فايده ندارد و بايد خود براي رفتن به قم تصميم بگيرم چون در آنجا مكتبي بود كه درس مي‌گفتم و مخارجم را تأمين مي‌كردم. همان روز آمدم خداحافظي كردم و آماده سفر به قم شدم هر چه التماس كردند كه اگر حاجتي داري حاجتت برآورده كنيم تا بمانيد گفتم: نه براي ادامه تحصيل بايد به قم بروم و بحمدالله موفق شدم و سال 1320شمسي به قم آمدم.

آيت الله اشتهاردي راوي:  
   منبع:    پايگاه اطلاع رساني http://www.Deabel.ir  
 
 
سه شنبه 12 بهمن 1389  7:36 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:كرامات امام زمان (عج)

عاقبت مصطفي الحمود
 

مردي از اهل سنت سامرا، به نام مصطفي الحمود در لباس خدام حرم بود و كاري جز آوردن زوار و گرفتن اموال آن‌ها به هر حيله و مكري نداشت و اكثر اوقات در سرداب مقدس بود و پشت پنجره‌ي ناصر عباسي، حاضر مي‌شد. او بيشتر زيارات را از حفظ داشت و هركس وارد آن مكان شريف مي‌شد شروع به زيارت مي‌كرد، او را از حالت زيارت و حضور قلب مي‌انداخت و پيوسته خواننده را متوجه غلط‌‌‌ هايي كه معمولاً افراد در زيارات و ادعيه دارند، مي‌كرد و با اين كار باعث از بين رفتن حضور قلبشان مي‌شد.
شبي در عالم رؤيا، حضرت حجت را ديد كه به او مي‌فرمايند: « تا كي زوار مرا اذيت مي‌كني و نمي‌گذاري زيارت بخوانند؟ تو چه كار داري كه در اين مسايل دخالت مي‌كني؟ آن‌ها و آن‌چه را كه مي‌گويند به حال خود واگذار».
مصطفي يك‌باره از خواب بيدار شد. اما هر دو گوشش را خداوند كر نمود و پس از آن ديگر چيزي نشنيد و زوار آسوده شدند و به همين حالت بود تا به اسلاف خويش پيوست.

  راوي:  

   منبع:    كتاب بركات حضرت ولي عصر (عج)   -  صفحه: 282 

  

 
 
سه شنبه 12 بهمن 1389  7:37 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:كرامات امام زمان (عج)

عريضه ‌نويسي به حضرت حجت (عج)
 

حجت‌الاسلام سيدكاظم قزويني كه از علما و نويسندگان والامقام در رابطه با حضرت حجت (عج) بيان فرمودند:
« در سنه 1392 قمري در كربلا امور شهريه‌ي طلاب از طرف يكي از آقايان به اين‌جانب واگذار شده بود.
شب اول ماه كه مصادف با شب جمعه بود، پولي براي شهريه‌ي طلاب موجود نبود و احتياج به نزديك هزار دينار داشتم. فكر كردم از چه كسي قرض كنم؟ چون به هر كس مي‌گفتم، پشتوانه‌اي را كه لازم بود ارائه دهم، نبود. عريضه‌اي به خدمت حضرت ولي‌عصر ( سلام‌الله عليه ) به اين مضمون نوشتم:
"اگر داستان آيت‌الله العظمي مرحوم سيدمهدي بحرالعلومي در مكه صحّت دارد، اين پول را حواله كنيد."
و عريضه را شب در ضريح مقدس اباعبدالله الحسين – عليه‌السلام – انداختم.
صبح بين‌الطلوعين بود كه شخصي از تجار بغداد به منزل آمد و بعد از صبحانه، مبلغ هزار دينار عراقي داد. حالتي مخصوص به من دست داد و خطاب به حضرت صاحب عرض كردم: " آقا نگذاشتيد آفتاب طلوع كند. " »

  راوي:  
   منبع:    پايگاه اطلاع رساني صالحين     
 
 
سه شنبه 12 بهمن 1389  7:37 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:كرامات امام زمان (عج)


عطرآقا
 

به دليل مسموميت، چند روزي در بيمارستان نمازي شيراز بي‌هوش بودم. پزشكان از مداواي من قطع اميد كرده بودند. برادرم كه در آن لحظات كنار تخت من بود، مي‌گفت: « ديدم كه خط صافي روي صفحه‌اي كه نوار قلب را نشان مي‌داد، ظاهر شد. » او گريه مي‌كند و خود را روي من مي‌اندازد. دكترها او را از اتاق بيرون مي‌برند و دستگاه‌ها را از بدن من جمع مي‌كنند. آن‌ها مي‌خواستند جنازه‌ام را تحويل دهند كه ناگهان آثار حيات در من ظاهر مي‌شود: قلبم شروع به كار مي‌كند؛ فشار خون از 3 به 10 مي‌رسد. پزشكان سريعاً مرا براي دياليز و تصفيه‌ي خون به بيمارستان سعدي و صحرايي مي‌برند. عقيده‌ي پزشكان بر اين بود كه اگر دياليز هم مي‌شدم، باز هم معلوم نبود كه زنده بمانم، اما من زنده شدم. عمه‌ام كه زن مؤمن و باتقوايي است و هميشه ائمه‌ي معصومين (‌عليهم‌السلام ) را در خواب مي‌بيند و 79 سال هم سن دارد، موقعي كه حال من خيلي بد بود و خبر مردن مرا برايش برده بودند، همان شب در خواب امام زمان (عج) را مي‌بيند كه حضرت فرموده بودند: « نترسيد و ناراحت نباشيد كه ما شفاي جوان شما را از خدا خواسته‌ايم. خدا جوان شما را شفا خواهد داد.» عمه‌ام از خواب بيدار مي‌شود و بوي عطر آقا را استشمام مي‌كند و به افراد فاميل خبر شفاي مرا مي‌دهد. ابتدا همه او را مسخره مي‌كنند ولي بالاخره معجزه به وقوع مي‌پيوندد. من نيز بعد از اين معجزه براي قدرداني به مسجد جمكران مشرف شدم.

  راوي:  

   منبع:    پايگاه اطلاع رساني جمكران

 
 
سه شنبه 12 بهمن 1389  7:37 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:كرامات امام زمان (عج)


عطيه ‌اي الهي
 

سال 1367 ازدواج كردم. مانند تمام زوج‌هاي جوان منتظر هديه‌اي از طرف خداوند بوديم، تا گرماي زندگيمان را دو چندان كند. ولي بعد از 7 سال انتظار و استفاده از داروهاي گوناگون، از داشتن فرزند مأيوس شدم. بعد از عاشوراي حسيني به همسرم گفتم: « حالا كه پزشكان قطع اميد كرده‌اند، بيا به مسجد جمكران برويم و به امام زمان (عج) متوسل شويم. »
از همان زمان هر هفته، شب‌هاي چهارشنبه به جمكران رفتيم. بعد از سه هفته در خواب ديدم، همسرم مرا صدا كرد و گفت: آقاي سيدي شما را كار دارند. وقتي بيرون آمدم، سيد به من فرمودند: « اين قدر گريه و زاري نكن. صبر كن حاجتت را مي‌دهيم. » با ناراحتي گفتم: « آقا من جواب مردم را چه بگويم؟ »
ايشان سه مرتبه فرمودند: « حاجتت را مي‌دهيم » شب ولادت حضرت زهرا (س) نيز در مراسم جشن ميلاد حضرت (س) به آقا متوسل شدم. فرداي آن روز به جمكران رفتيم. آن‌جا نيز با استغاثه، حاجتم را خواستم. هنگام سحر آقا امام عصر (عج) را در خواب ديدم. ايشان يك پارچه‌ي سبزي در دامن من گذاشتند. عرض كردم: اين چيست؟
فرمودند: « بازش كن » من پارچه را باز كردم. ديدم داخل پارچه، بچه‌اي زيباست. من او را به صورتم چسباندم بوسيدم. به لطف و عنايت حضرت بقيةالله (عج) و رحمت بي‌حصر پروردگار، صاحب فرزند شدم.
در طول دوران بارداري، همه مرا از رفتن به مسجد جمكران منع مي‌كردند، اما من چهل هفته به زيارت مسجد مشرف شدم.
دكتر غلام‌رضا باهر و دكتر محسن توانانيا از اعضاي هيئت پزشكي دارالشفا حضرت مهدي (عج) عنايت مذكور را تأييد كردند.

خانمي از اهالي ساوه راوي:  
   منبع:    پايگاه اطلاع رساني www.jamkaranqom.ir
 
 
سه شنبه 12 بهمن 1389  7:38 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:كرامات امام زمان (عج)


عنايت به زائران
 

آقاي سيدمرتضي حسيني، معروف به ساعت‌ساز قمي كه از اشخاص با حقيقت و متديّن قم و در نيكي و پارسايي مشهور و معروف است، برايمان تعريف كرد: « يك شب پنج‌شنبه در فصل زمستان كه هوا بسيار سرد بود و برف زيادي در حدود نيم متر روي زمين را پوشانده بود، توي اتاق نشسته بودم. ناگاه يادم آمد كه امشب شيخ محمد تقي بافقي ( رحمه الله ) به مسجد جمكران مشرف مي‌شود. اما با خودم گفتم كه شايد ايشان به واسطه‌ي اين هواي سرد و برف زياد، برنامه‌ي امشب جمكران را تعطيل كرده باشد؛ ولي دلم طاقت نياورد و به طرف منزل شيخ راه افتادم. او در منزل نبود؛ در مدرسه هم نبود. به هر كس كه مي‌رسيدم، سراغ ايشان را مي‌گرفتم تا اين كه به « ميدان مير » كه سر راه جمكران است، رسيدم. در آن‌جا به نانوايي رفتم كه نانوا از من پرسيد: چرا مضطربي؟ گفتم: در فكر حاج شيخ محمدتقي بافقي هستم كه مبادا در اين هواي سرد و برف زياد كه بيابان پر از جانور است، به مسجد رفته باشد. آمدم تا او را ببينم و مانع رفتن او شوم. نانوا گفت: معطر نشو! چون حاج شيخ با چند نفر از روحاني‌ها به طرف جمكران رفتند. با عجله به راه افتادم. نانوا پرسيد: كجا مي‌روي؟ گفتم: شايد به آن‌ها برسم و بتوانم آن‌ها را برگردانم يا شايد چند نفري را با وسيله دنبال آن‌ها بفرستم. نانوا گفت: اين كار را نكن! چون قطعاً به آن‌ها نمي‌رسي و اگر به خطري برخورد نكرده باشند، الآن نزديك مسجد هستند. بسيار پريشان بودم. زيرا مي‌ترسيدم كه با آن همه برف و كولاك، مبادا برايشان پيش‌آمدي شود. چاره‌اي نداشتم. به منزل برگشتم. به قدري ناراحت بودم كه اهل خانه هم از پريشاني من مضطرب شدند. خواب به چشمانم نمي‌آمد. مشغول دعا شدم تا اين‌كه نزديك سحر چشمم گرم شد و در خواب حضرت مهدي ( عليه السلام ) را ديدم كه وارد منزل ما شد و به من فرمود: « سيدمرتضي چرا مضطربي؟ » گفتم: اي مولاي من! به خاطر شيخ محمدتقي بافقي است كه امشب به مسجد رفته و نمي‌دانم بر سر او چه آمده است؟ فرمود: سيدمرتضي! گمان مي‌كني كه من از حاج شيخ دور هستم؟ وسايل استراحت او و يارانش را فراهم كرده‌ام. بسيار خوشحال شدم. از خواب برخاستم و به اهل منزل كه از من پريشان‌تر بودند، مژده دادم و صبح زود رفتم تا بدانم آيا خوابم درست بود يا نه؟‌ به يكي از ياران حاج شيخ رسيدم. گفتم: دلم مي‌خواهد جريان ديشب خود را در جمكران برايم تعريف كني. گفت: ديشب ما و حاج شيخ به سمت مسجد جمكران حركت كرديم. در آن هواي سرد و برفي وقتي از شهر خارج شديم، يك حرارت و شوق ديگري داشتيم كه در روي برف، از زمين خشك و روز آفتابي سريع‌تر مي‌رفتيم. در اندك زماني به مسجد رسيديم و متحيّر بوديم كه شب را در آن سرما چگونه به صبح برسانيم. ناگهان ديديم كه جوان سيدي كه به نظر 12 ساله مي‌نمود، وارد شد و به حاج شيخ گفت: مي‌خواهيد برايتان كرسي، لحاف و آتش حاضر كنم؟ حاج شيخ گفت: اختيار با شماست. سيد جوان از مسجد بيرون رفت. چند دقيقه بيشتر طول نكشيد و با خود كرسي، لحاف و منقلي پر از زغال و آتش آورد و در يكي از اطاق‌ها گذاشت. جوان وقتي خواست برود از حاج شيخ سؤال كرد: آيا چيز ديگري هم احتياج داريد؟ شيخ گفت: خير. يكي از ما گفت: ما صبح زود مي‌رويم. اين وسايل را به چه كسي تحويل دهيم؟ فرمود: هر كس آورد، خودش خواهد برد و بعد از اتاق ما خارج شد. ما تعجب كرده بوديم كه اين سيد چه كسي بود و اثاثيه را از كجا آورده بود. الآن هم از اين فكر بيرون نرفته‌ايم. لبخند زدم و به او گفتم: من مي‌دانم آن سيد جوان چن كسي بود. بعد سرگذشت اضطراب و خواب خود و فرمايش حضرت را به او گفتم و يادآور شدم: من از منزل بيرون نيامدم، مگر اين كه راست بودن خواب خود را ببينم و الحمدالله كه فهميدم و ديدم كه مولايم امام زمان ( عليه السلام ) از حاج آقا شيخ محمد تقي بافقي و ساير نمازگزاران مسجد خود غافل نيست. »

  راوي:  

   منبع:    پايگاه اطلاع رساني امام مهدي (عج)       

 
 
سه شنبه 12 بهمن 1389  7:38 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:كرامات امام زمان (عج)


عنايت حضرت (عج)
 

« بيماري من از يك سرماخوردگي ساده شروع شد، در كمتر از 25 روز به قدري حالم بد شد كه در بيمارستان شهيد مصطفي خميني بستري شدم. نمي‌توانستم غذا بخورم و پزشكان مرا به وسيله‌ي سرم و دارو زنده نگه داشته بودند.»
روزي يكي از فاميل‌ها به عيادتم آمد. وقتي كه او رفت، ديدم كه سيدي بزرگوار وارد اتاق ما شد، اتاق سه تخته بود. آقا روبروي تخت من ايستاد و فرمود: «چرا خوابيده‌ايد؟»
گفتم:بيمار هستم، قبلاً مريض نبوده‌ام، چند روزي است كه اين طور شده‌ام. آقا فرمود: «فردا بيا جمكران!»
صبح، وقتي دكتر براي معاينه آمد، گفتم: «نمي‌خواهم معاينه‌ام كنيد! گفت: «مسئوليت دارد.»
گفتم: «خودم به عهده مي‌گيرم. اگر بميرم، خودم مسئول خواهم بود، ولي من خوب شده‌ام. امام زمان (ع) مرا شفا داد. دكتر خنديد و به شوخي گفت: «امام زمان كه در چاه است».
پرستار خواست سرم مرا وصل كند كه نگذاشتم. وقتي خانواده‌ام به ديدنم آمدند، گفتم: « مرا حمام ببريد تا آماده‌ي رفتن به مسجد جمكران شوم».
قرباني‌اي تهيه كردم و به مسجد مشرف شدم. در بين راه مرتب توي سرم مي‌زدم و آقا امام زمان (ع) را صدا مي‌كردم و از عنايت آن حضرت سپاس‌گزاري مي‌نمودم.
با اين‌كه آن روزها گويي يك تكه سنگ در شكم من بود و ميل به غذا نداشتم، اما اشتهايم خوب شده و انگار مانع از ميان رفته بود. البته هنوز كمي در غذا خوردن مشكل دارم كه اميدوارم امام زمان (ع) شفايم دهد».

  راوي:  
   منبع:    پايگاه اطلاع رساني امام مهدي (عج)     
 
 
سه شنبه 12 بهمن 1389  7:38 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:كرامات امام زمان (عج)

عنايت خدا و امام زمان (عج)
 

دست و پاي برادرزاده‌ام فلج بود. كمي پول تهيه كرديم و او را از نجف‌آباد به اصفهان برديم و از سرش عكس گرفتيم. عكس را در نجف‌آباد به دكتر زماني نشان داديم. وقتي دكتر عكس را ديد، گفت: اين بچه غده‌ي سرطاني دارد و بايد هر چه زودتر بستري شود.
عكس را به دكتر ديگري نشان داديم، او هم گفت: هر چه زودتر بايد بيمار را بستري كنيد. بيماري خطرناكي است و احتياج به عمل دارد. گفتيم: ما مي‌خواهيم براي عمل استخاره كنيم.
گفت: وقتي مي‌خواهيد نماز بخوانيد استخاره مي‌كنيد؟! اگر مي‌خواهيد مريض شما سالم شود، بايد به خدا و امام زمان ( عليه السلام ) متوسل شويد تا بلكه فرزندتان را به شما برگردانند.
دكتر نوريان گفت: مريض شما دو ماه بيشتر زنده نمي‌ماند و اگر قصد عمل او را داريد، بايد هر چه زودتر تصميم بگيريد. گفتيم: فكرهايمان را كرده‌ايم. گفت: برويد و درست و حسابي فكرهايتان را بكنيد. هزينه‌ي اين عمل خيلي زياد است.
بچه را در اصفهان پيش دكتر معين هم برديم؛ او نيز همان حرف را به ما زد و گفت: غده، سرطاني است و هر دكتري هم نمي‌تواند او را عمل كند، چون غده‌اش سمّي است. هر چه زودتر بايد بستري شود.
برادرزاده‌ام را بستري كرديم و سه روز در بيمارستان الزهراي اصفهان بوديم. با اين‌كه قرار بود روز چهارم عمل شود، ولي او را مرخص كردند و گفتند كه چهارشنبه‌ي ديگر بياييد!
او را از بيمارستان مرخص كرديم. نذر كردم تا هر هفته، روزهاي چهارشنبه او را به جمكران بياورم. براي اولين بار كه به مسجد مشرّف شديم، بعد از خواندن نماز امام زمان (عليه السلام ) كنار چاه عريضه رفتم. بچه را هم در بغلم گرفته بودم و با دلي شكسته گريه مي‌كردم. اشك‌هايم روي صورتش مي‌چكيد. بيدار شد و گفت: عموجان! فكر كردم دارد باران مي‌آيد. چرا گريه مي‌كني؟
گفتم: شفاي تو را از امام زمان ( عليه السلام ) مي‌خواهم. بعد از آن هر وقت او را به جمكران مي‌آورديم، حالش بهتر مي‌شد؛ تا اين كه بعد از چهار ماه وقتي از سرش عكس گرفتيم و پيش دكتر برديم، گفت: هيچ اثري از غدّه‌ي سرطاني نيست. اين چه را خدا و امام زمان ( عليه السلام ) شفا داده‌اند.

  راوي:  

   منبع:    پايگاه اطلاع رساني جمكران       

 
 
سه شنبه 12 بهمن 1389  7:39 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:كرامات امام زمان (عج)


فتواي شيخ مفيد
 

محمدبن‌محمدبن نعمان، معروف به شيخ مفيد از علماي بزرگ شيعه در قرن پنجم و داراي بيش از 200 كتاب در رشته‌هاي مختلف علوم اسلامي بود. روزي از او پرسيدند: «زني باردار فوت كرده ولي بچه در رحمش زنده است. آيا او را همان‌طور دفن كنيم يا شكمش را شكافته و بچه را بيرون آوريم؟»
شيخ گفت: «همان‌گونه دفنش كنيد.» آن شخص برگشت. در ميان راه سواري به او نزديك شد و گفت: شيخ مفيد فرموده: «شكم آن زن را پاره كنيد و بچه را بيرون آوريد.» به دستور آن مرد بچه به دنيا آمد.
مدتي بعد جريان را براي شيخ تعريف كردند. شيخ شگفت‌زده گفت: «من كسي را نفرستادم، معلوم است آن سوار حضرت صاحب‌الامر (عج) بوده است. اكنون كه در احكام اشتباه مي‌كنم، خوب است ديگر فتوا ندهم». شيخ در خانه را بست و از خانه براي مدتي بيرون نرفت. ساعاتي بيش نگذشت كه از طرف امام زمان (عج) نامه‌اي خدمت شيخ مفيد گذاشته شد: «اي شيخ براي مردم فتوا بگو و ما آن را تكميل خواهيم كرد، و نمي‌گذاريم كه در خطا و اشتباه بماني».
از آن روز به بعد، شيخ دوباره در مسند فتوا نشست و احكام اسلام را بيان كرد.

  راوي:  
   منبع:    سالنامه‌ ي گل نرگس 1385     
 
 
سه شنبه 12 بهمن 1389  7:39 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:كرامات امام زمان (عج)


فراربه افغانستان
 

ما [شهيد سيدعلي اندرزگو] رفتيم به سوي افغانستان، مي‌بايست از طريق مشهد قاچاقي مي‌رفتيم. در بين راه رودخانه‌اي وسيع و خيلي عميق وجود داشت. به ما نگفته بودند كه يك چنين رودخانه‌ي بزرگي در آن‌جا وجود دارد. آب موج مي‌زد سر راه ما.
ديدم با بچه‌ها و خانواده امكان عبور براي ما نيست. يقين داشتم كه منزل محاصره است و اين‌ها به خانه ريخته‌اند و در سطح ايران براي پيدا كردن من در تلاش هستند.
يقيناً ژاندارمري ما را مي‌گرفت و به يقين، از قبل هم به سراسر كشور مخابره شده بود. همان‌جا متوسل به وجود آقا امام زمان (عج) شديم.
مي‌گفت:
ديگر نمي‌دانم چطور توسل پيدا كرديم! گفتيم: اين زن و بچه توي اين بيابان غريب امشب درنمانند. آقا! اگر من مقصرم، اين‌ها تقصيري ندارند.
در همان وقت، اسب‌سواري رسيد و از ما سؤال كرد:‌ اين‌جا چه مي‌كنيد؟
گفتم : مي‌خواهيم از آب عبور كنيم.
بچه را بلند كرد و در سينه‌ي خودش گرفت. من پشت سر او و خانم هم پشت‌سر من سوار شد. ايشان با اسب زدند به آب؛ در حالي كه شنا مي‌كرد،‌ راه نمي‌رفت. آن طرف آب، ما را گذاشتند زمين و تشريف بردند.
بعد از رسيدن به آن طرف، من سجده‌ي شكر به شكرانه‌ي اين‌كه پروردگار عالم دست ما را اين‌جا گرفت، به جا آوردم. در حال سجده به اين فكر افتادم كه اين شخص چه كسي بود، پيش خود گفتم از ايشان هم اظهار تشكر بيشتري بكنم.
از سجده برخاستم، همين‌طور كه خوشحال بودم، ديدم كه اسب سوار نيست و رفته است. در همين وقت با خودمان گفتيم: لباس‌هايمان را دربياوريم تا خشك شود. نگاه كرديم، ديديم به لباس‌هايمان يك قطره آب هم نپاشيده. به كفش و لباس و چادر همسرم نگاه كردم، ديدم خشك است. دو‌مرتبه به سجده افتادم و از رحمت خاص پروردگار عالم كه در اين‌جا شامل حالم شده بود، حالت خاصّي به من دست داد. با صداي بلند شروع كردم به گريه كردن.
همسرم گفت:«چيه؟ چي شده؟»
گفتم :‌اگر تا امروز خدا را به چشم نديده بودم، امروز آن واقعيت برايمان مجسم شد. آيا يك قطره آب روي لباس‌ها يا كفشت مي‌بيني؟ همان حالت نيز به ايشان دست داد و آن‌جا بود كه حس كردم كه همسرم هم كه يك اضطراب‌خاطر داشت،‌ از وجود او رفته است.

شهيد سيدعلي اندرزگو راوي:  

   منبع:    كتاب درهاي هميشه باز  

 
 
سه شنبه 12 بهمن 1389  7:39 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:كرامات امام زمان (عج)


فرزندسالم
 

آقاي اميري مي‌گويد: شانزده سال بود كه ازدواج كرده بودم ولي صاحب فرزند نمي‌شدم. متوسل به همه‌ي دكترها، داروها و پزشكان جسمي شده بودم، اما نتيجه نگرفته بودم. همه اطباء بر اين عقيده بودند كه زن و شوهر سلامتيم، ولي علت بچه‌دار نشدن ما را نمي‌دانستند.
چند سال پيش متوسل به آقا امام رضا (ع) شدم و به پابوس حضرت شتافتم. حضرت فرزندي به ما عنايت كرد ولي فرزندم زنده نماند. خلاصه از همه جا نااميد شده بودم؛ زندگيم داشت متلاشي مي‌شد. روزي يكي از رفقا به من گفت: كمتر به دكتر مراجعه كن، خدمت آقا امام زمان (عج) برو و از حضرت خواسته‌ات را طلب كن.
به مسجد مقدس جمكران مشرف شدم و پس از خواندن نماز با قلب شكسته متوسل به آقا شدم و ايشان واسطه‌ي فيض شدند و خداوند فرزند پسري به من عنايت نمود كه الحمدالله سالم است و حالش خوب است و خوشحالم كه زندگيم از هم متلاشي نشد.

  راوي:  
   منبع:    پايگاه اطلاع رساني قادر
 
 
سه شنبه 12 بهمن 1389  7:40 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:كرامات امام زمان (عج)


فريادرس
 

خانه‌ي حسين مدمل، ديوار به ديوار صحن حضرت اميرالمؤمنين _ عليه‌السلام _ بود. او به ناگاه مريض شد و بعد از مدتي هر دو پايش مثل چوب خشكيد و خانه‌نشين شد. چون نمي‌توانست كار بكند، دچار فقر و نيازمند مردم شد و زن و بچه‌هايش روزگار سختي را مي‌گذرانيدند.
در يكي از شب‌ها به خاطرش آمد كه خداوند در قرآن مجيد فرموده: « وَ نَحْنُ اَقْرَبُ اِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَريد » ما از شاهرگ گردن به آدمي نزديك‌تريم. وضو گرفت و دو ركعت نماز خواند و گفت: « خدايا اين دنيا صاحبي دارد از تو مي‌خواهم كه مرا به وسيله‌ي او شفا دهي. »
در همان شب وقتي همسر و فرزندانش از خواب بيدار شدند، ديدند كه نوري فضاي منزل را روشن و زمين و آسمان را منور كرده است؛ به حدي كه چشم‌ها را خيره مي ‌كند. از حسين پرسيدند: « چه خبر است؟ »
گفت: « الآن فريادرس بيچارگان حضرت صاحب‌الزمان _ عليه‌السلام _ اين‌جا بود. كنار بسترم آمد و به من فرمود: اي حسين مدمل! برخيز. » عرض كردم نمي‌توانم. پس در كمال محبت و مهرباني دستم را گرفتند و مرا بلند كردند. ديدم هيچ‌گونه درد و مرضي ندارم.
آري خداوند متعال به بركت آن حضرت،‌ مرا شفا داده و از غم و اندوه رهانيده بود.

  راوي:  

   منبع:    پايگاه اطلاع رساني انديشه قم

 
 
سه شنبه 12 بهمن 1389  7:40 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها