0

كرامات امام زمان (عج)

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:كرامات امام زمان (عج)

راه توسل به معصومين(ع)
 

ابوالوفاء شيرازي مي‌گويد:
«در زندان ابوعلي الياس، با وضع سختي اسير بودم و برايم معلوم شد كه او قصد كشتن مرا دارد؛ لذا شكايت را نزد خداوند تبارك و تعالي بردم و مولاي خود ابي محمد علي بن الحسين، زين العابدين عليه السلام را شفيع قرار دادم.
در اين بين به خواب رفتم. در عالم رؤيا رسول خدا (ص) را زيارت كردم. حضرت فرمودند:
نه به من و نه به دخترم و نه به دو پسرم (امام حسن و امام حسين عليهما السلام) براي ماديات متوسل نشو؛ بلكه براي آخرت و آنچه از فضل خداي تعالي اميدواري، به ما متوسل شو.
و اما ابوالحسن (اميرالمؤمنين)، برادرم، او انتقام تو را از كسي كه به تو ظلم نموده مي‌گيرد.
عرض كردم: يا رسول الله، آيا مگر به فاطمه عليها السلام ظلم نكردند؛ ولي ايشان صبر كرد؟ و ميراث شما را غصب كردند؛ اما صبر نمود؟ پس چطور انتقام مرا از كسي كه ظلم نموده، مي‌گيرد؟
حضرت از روي تعجب نظري به من كردند و فرمودند:
اين موضوع عهدي بود كه من با او بسته بودم و فرماني بود كه من به او داده بودم و براي او كاري جز بپا داشتن آن پيمان جايز نبود. او هم حق را ادا كرد و واي بر كسي كه متعرض دوستان و شيعيان ما شود. ( زيرا اميرالمؤمنين عليه السلام انتقام او را مي‌گيرد.)
اما علي بن الحسين، براي نجات از سلاطين و شر شياطين.
و محمد بن علي و جعفر بن محمد، براي آخرت، { به روايتي آنچه از طاعت خداوند و رضوان او بخواهي }
اما موسي بن جعفر، عافيت را به وسيله او بخواه.
و اما علي بن موسي، براي نجات. { به روايتي نازل شدن رزق }
اما علي بن محمد، براي قضاي نوافل و نيكي برادران ديني و آنچه از طاعت خداوند عزوجل بخواهي.
و حسن بن علي، براي آخرت.
و اما الحجة، هرگاه شمشير به محل ذبح تو رسيد ـ حضرت با دست به سوي گلوي خود اشاره فرمودند ـ به او استغاثه كن؛ به درستي كه او درمي‌يابد و فريادرس و پناه است براي هر كس كه استغاثه كند و بگويد:
«يا مولاي يا صاحب الزمان انا مغيث بك»
همان لحظه ديدم شخصي از آسمان فرود آمد كه سوار بر اسب است و در دست خنجري از نور داشت.
عرض كردم: مولاي من شر آن كه مرا اذيت مي‌كند، رفع كن.
فرمود: كار تو را انجام دادم.
صبح شد، الياس مرا خواست و گفت: به چه كسي استغاثه كردي؟
گفتم: به آن كسي كه فريادرس درماندگان است. »

ابوالوفاء شيرازي راوي:  
   منبع:    پايگاه اطلاع رساني صالحين 
 
 
سه شنبه 12 بهمن 1389  7:31 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:كرامات امام زمان (عج)

رزمنده ‌اي كه شفا گرفت
 

قبل از عمليات والفجر مقدماتي بود، شب جمعه برادران درخواست كردند كه براي خواندن دعاي پر فيض كميل در مسجد پادگان جمع شويم. يكي از دوستان نابينا بود و جايي را نمي‌ديد. قبل از اعزام، هرچه تلاش كردند تا مانع از آمدنش به جبهه شوند موفق نشدند. مي‌گفت: «مي‌توانم لااقل آب براي رزمندگان بريزم».
آن شب در اواسط دعا بلند شد. مدام صدا مي‌زد: «يابن‌الحسن (عج)، مهدي جان كجا مي‌روي؟ من نابينا هستم. من نابيناي چشم بسته را از اين گرفتاري و فلاكت نجات بده». در حال گريه به راه افتاد و 20 متري جلو رفت و فرياد زد: «خدا را شكر، خدا را شكر، چشمانش باز شد، بچه‌ها دورش حلقه زدند و او را غرق بوسه كردند. آن شب همگي خدا را شكر كرديم كه امام زمان (عج) به مجلسمان عنايت نمودند.

جلال فلاحتي راوي:  

   منبع:    ماهنامه سبزسرخ   -  صفحه: 6 

  

 
 
سه شنبه 12 بهمن 1389  7:31 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:كرامات امام زمان (عج)


روبان سپيد
 

در نيمه‌ي دوم سال 1376، خانمي 52 ساله به علت ابتلا به دردهاي شديد استخوان و احساس توده‌اي در ناحيه‌ي سينه و بيماري قند به پزشك مراجعه كرد و جهت تسكين درد به ناچار از مرفين استفاده نمود.
دكتر پرويز دبيري بعد از مشاهده‌ي نمونه‌برداري اعلام كرد: نمونه‌ي ارسالي متعلق به توده‌اي از نوع بدخيم و از گروه سرطان كارسينوم ارتشاحي است. كم‌كم سرطان به ستون فقرات، دنده‌ها، لگن، استخوان ترقوه و حتي استخوان جمجمه راه يافت و هيچ جاي بدن از سياهي در امان نماند.
اولين گام درمان ماستكتوني بود، ولي با وجود پيشرفت شديد بيماري پزشكان از انجام آن منصرف شدند. ضمن اين‌كه شيمي درماني خود باعث از بين رفتن سلول‌هاي مغز قرمز استخوان مي‌شد و اين شيمي درماني فقط براي به تعويق انداختن زمان مرگ بود.
تا اين‌كه شب تولد صاحب عصر (عج) به حضرت متوسل شديم. همان شب بيمار بعد از گريه‌هاي طولاني و توسل به بقية‌الله (عج) به خواب رفت. ساعتي بعد كه بيدار شد، ‌ديد كسي به دستشان روبان سپيد و شاخه گل بسته است و آقا امام عصر (عج) او را شفا داده است. همسرش نيز در خواب ديد كه آقا به ايشان فرمودند: «عيالت را به خانه‌ي بنده بياور.» يك هفته گذشت و او دوباره آقا را در خواب ديد و عرض كرد: «يا اباصالح (عج) همسرم هنوز به خاطر بيماري قندش دارو مصرف مي‌كند.» حضرت (عج) فرمودند: «هر چيز خوراكي كه به او مي‌دهيد، به نام من باشد.»
به لطف حق و عنايات حضرت حجةبن‌الحسن (عج)، اين خانم شفا يافت و پزشكان اين اعجاز را تصديق كردند.

  راوي:  
   منبع:    پايگاه اطلاع رساني www.jamkaranqom.ir   
 
 
سه شنبه 12 بهمن 1389  7:31 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:كرامات امام زمان (عج)


زيارت كربلا
 

«زماني‌كه در شيراز بودم، چند حاجت مهم داشتم و متحير بودم كه چه‌طور به آن‌ها دست پيدا كنم؛ يكي از آن حاجت‌ها توفيق زيارت كربلاي معلي و حضرت سيدالشهدا عليه‌السلام بود. چاره‌اي براي رسيدن به خواسته‌ام نديدم؛ مگر اين‌كه به ساحت مقدس حضرت بقية‌الله ارواحنا فداه متوسل شوم؛ به همين جهت حاجات خود را در عريضه‌اي كه از ائمه اطهار عليهم‌السلام روايت شده است، درج نمودم و نزديك غروب آفتاب، در حالي‌كه تنها بودم، از شهر خارج شدم و كنار استخري كه آب زيادي داشت رفتم. در آن‌جا، نواب اربعه‌ي حضرت ولي عصر عليه‌السلام، جناب حسين بن روح را صدا زده و آن‌چه را كه در روايات وارد شده، عرض كردم و ايشان را واسطه‌ي خود با امام زمان عليه‌السلام قرار دادم. عريضه را در آب انداخته و هنگام غروب از دروازه‌ي ديگر شهر، ‌وارد شدم. از اين كار غير از خداي تعالي هيچ‌كس مطلع نشد و به احدي هم نگفتم.
صبح روز بعد به محضر استادي كه نزد او درس مي‌خواندم، رفتم. تمام همدرس‌ها آن‌جا حاضر بودند. ناگاه سيد جليلي به لباس خدام حضرت ابي‌عبدالله الحسين عليه‌السلام وارد شد و نزديك استاد نشست. هيچ‌كدام از ما تا آن وقت او را نديده و نشناخته بوديم و بعداً هم او را در شيراز نديديم. آن سيد متوجه من شد و مرا به اسم مخاطب قرار داد و فرمود:
ميرزا ابراهيم، بدان كه رقعه‌ي تو خدمت حضرت صاحب‌الزمان عليه‌السلام رسيد و به آن بزرگوار تسليم شد.
از صحبت ايشان مبهوت شدم. ديگران هم معني كلام سيد را نفهميدند؛ لذا از او پرسيدند: جريان چيست؟
فرمود: شب گذشته در خواب ديدم عده‌ي زيادي اطراف جناب سلمان محمدي (ره) جمع شده‌اند. نزد آن حضرت رقعه‌ها و نامه‌هاي زيادي بود و ايشان مشغول نظر كردن به آن‌ها بودند. وقتي جناب سلمان مرا ديدند به من فرمودند: برو نزد آميرزا ابراهيم (علاوه بر اسم، ساير مشخصات مرا نيز بيان نموده بود) و به او بگو رقعه‌اش دست من است.و دست خود را بلند كرد.
سپس رقعه به حضرت حجت عجل‌الله تعالي فرجه‌الشريف رسيد و در همان عالم رؤيا ديدم كه ايشان رقعه‌اي مهر كرده در دست داشتند. در همان عالم خواب اين‌طور فهميدم كه نامه‌ي هر كس را آن سرور قبول كرد، آن را مهر مي‌كند و كسي كه حاجتش قبول نيست اصل آن را به او رد مي‌كند.
حاضرين و همدرس‌ها راجع به صادق بودن خواب سيد از من پرسيدند. من هم قضيه را برايشان بيان كرده و قسم خوردم كه احدي بر اين كارم مطلع نبوده است؛ لذا آن‌ها مرا بشارت دادند كه حاجاتم برآورده خواهد شد و همان‌طور هم شد؛ يعني طولي نكشيد كه به زيارت كربلا موفق شدم چنان‌كه الآن در اين‌جا (كربلا) هستم و ساير حوائجم هم بحمدلله برآورده شد.

عالم فاضل _ ميرزا ابراهيم شيرازي حائري راوي:  

   منبع:    پايگاه اطلاع رساني صالحين  

 
 
سه شنبه 12 بهمن 1389  7:32 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:كرامات امام زمان (عج)

ساباط حسين مدلل
 

خانه‌اي كه من الآن (سال 789 ه.ق) در آن ساكنم، ملك مردي از اهل خير و صلاح بود كه به او حسين مدلل مي‌گفتند. اين ملك از سمت غربي و شمالي به قبر مطهر اميرالمؤمنين (ع) و به ديوار صحن مقدس متصل است. حسين فلج بود و به طوري كه قدرت ايستادن نداشت و از طرفي به خاطر طولاني شدن مدت بيماري او در فشار بودند.
سال 720 در نيمه‌هاي شب، خانواده‌ي حسين از خواب بيدار شدند و خانه و بام را مملو از نور ديدند. نوري كه چشم آن‌ها را خيره كرد. حسين بيدار بود. همسرش پرسيد: «چه خبر است؟» پاسخ داد: امام زمان (عج) نزد من تشريف آوردند و فرمودند: «برخيز اي حسين».
عرض كردم :‌ آقاجان من نمي‌توانم برخيزم.
دست مرا گرفت و از جا بلند شدم. همان لحظه بيماري من از بين رفت. حضرت به من فرمود: «اين ساباط (طاق‌هاي قديمي را ساباط مي‌گويند) راه من است كه از اين راه به زيارت جدم مي‌روم. در آن را هر شب ببند.» عرض كردم: «شنيدم و اطاعت كردم مولاي من».
حضرت به زيارت اميرمؤمنان (ع) رفت. بعد از اين اتفاق، آن ساباط به ساباط حسين مدلل مشهور شد.

  راوي:  
   منبع:    كتاب بركات حضرت ولي عصر (عج)     
 
 
سه شنبه 12 بهمن 1389  7:32 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:كرامات امام زمان (عج)


ساعت طلا
 

هشتاد تومان بدهكار بودم و از اداي آن عاجز. لذا مشغول به انجام بعضي از رياضت‌هاي شرعي و توسلات شدم، تا آن‌كه شبي حضرت صاحب‌الاعصر (عج) را در خواب ديدم و ديده‌ي جان را از نور جمالش منور كردم.
آن حضرت دست كرم را باز كرده و فرمودند: « ساعت خود را به من نشان بده.» من ساعت خود را از جيب درآوردم و به دست آن حضرت دادم. آن سرور ساعت را گرفتند و دوباره به من برگرداندند. از خواب بيدار شدم و از بي‌قابليتي خود ناراحت بودم. با خود گفتم: «بعد از اين همه زحمات، آن سرور فقط به ساعت من نظر فرمودند، ولي خودم هيچ بهره‌اي از فيوضات ايشان نبردم.»
صبح روز بعد در مجلسي ساعتم را از جيب بيرون آوردم تا نگاهي به آن بيندازم و وقت را از دست ندهم. يكي از دوستان گفت: «ساعت طلا خريده‌اي؟» گفتم نه. حاضرين تصديق كردند كه ساعت طلاست، اما من مدام مي‌گفتم: ساعت برنجي است، من از فلان ساعت فروش خريده‌ام. ساعت فروش را به آن‌جا آوردند. او هم تأييد كرد كه آن ساعت قبلاً از جنس برنج بوده است.
يك‌باره ياد خواب شب قبل افتادم و ماجرا را براي دوستان تعريف كردم. يكي از اهل مجلس 80 تومان به من داد و ساعت را در ازاي آن گرفت و من توانستم بدهي خود را بدهم. بعدها شيخ اسدالله زنجاني به من گفت: «چرا ساعت را از دست دادي؟‌ اگر نگه داشته بودي، آن را هفتاد هزار تومان از تو مي‌خريدند.»

آقاي عبدالصمد زنجاني راوي:  

   منبع:    كتاب بركات حضرت ولي عصر (عج)   -  صفحه: 288 

 

 
 
سه شنبه 12 بهمن 1389  7:32 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:كرامات امام زمان (عج)


سفره ‌ي احسان فرزند زهرا (ع)
 

شفاي بيماري سرطان بدخيم مغز استخوان
فرزندم در سال 1374 در سن 21 سالگي به طور ناگهاني فلج شد، او را به چند بيمارستان بردم، همگي اتفاق نظر داشتند كه او سرطان استخوان دارد و حداكثر 6 ماه ديگر در بين ماست.
با اميد به لطف خدا و عنايت حضرت حجة‌بن‌الحسن (عج)، 16 روز در مسجد جمكران به همراه دخترم ماندم. در همان ايام دخترم خواب ديد آقا يك قرآن به او داده و فرموده است: «آن را بخوان و ختم كن» روزنه‌ي اميدي بر قلبم تابيد. او را دوباره به بيمارستان شهدا بردم و نذر كردم چهل شب چهارشنبه به مسجد جمكران بروم، دخترم چند روزي در بيمارستان ماند.
پزشكان اعلام كردند براي او امكان عمل جراحي و از بين بردن غده وجود ندارد. فرزندم را به مشهد بردم و هر سه‌شنبه، خود به مسجد جمكران مي‌آمدم. چهل هفته‌ي من به پايان رسيد و آقا بر ما منت نهاد و سايه‌ي لطفش را چون هميشه بر ما گستراند. دخترم شفا گرفت و ما چون هميشه بر سر سفره‌ي احسان فرزندان زهرا (س) مهمان گشتيم.

پدر خانم ط . م _ 22 ساله _ ساكن تهران راوي:  
   منبع:    پايگاه اطلاع رساني www.jamkaranqom.ir     
 
 
سه شنبه 12 بهمن 1389  7:32 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:كرامات امام زمان (عج)


شفا به زمزمه ي مولا
 

در عنفوان شباب و سال اول ازدواج، كه گويا سنين عمرم از هجده سال تجاوز نمي‌كرد، مبتلا به مرض حصبه سياه (تيفوئيد) شدم، دكتر مرض را تشخيص نداد و گمان كرد نوبه و مالاريا است. با ظن خود به معالجه پرداخت و چون داروها مفيد نبود، مرض شدت يافت به نحوي كه مشرف به شبانه‌روز چند مرتبه در شهر خبر مرگم انتشار مي‌يافت.
اطبا و دكترهاي ديگر را براي معالجه‌ام مي‌آورند و آن‌ها مي‌گفتند: «در اثر اشتباه دكتر اولي و معالجات ناصحيح، نجاتش ممكن به نظر نمي‌رسد. ولي در عين حال براي بهبودم تلاش مي‌كردند. اما بهبود نمي‌يافتم.
عوالمي را سير مي‌كردم كه وصف كردني نيست. غالباً در آن حالتي كه بودم منزل را مملو از علما و دانشمندان مي‌ديدم كه مشغول بحث‌هاي علمي بودند و من هم با آن‌ها در بحث شركت مي‌كردم و گفته‌هايم مورد قبول آنان قرار مي‌گرفت.
دوران ابتدا به طول انجاميد، مردم دسته دسته به عيادتم مي‌آمدند و با چشم گريان بيرون مي‌رفتند. تا گاهي كه به كلي از حياتم مأيوس شده و دست و پايم را به جانب قبله كشيده و به انتظار مرگم نشسته بودند: « والد بزرگوارم با اندوه فراوان در كنار بسترم قرار داشت و والده‌ام در خارج خانه به گريه و ناله مشغول بود. من هم در انتظار مرگ بوده و خانه را پر از مردم مي‌ديدم. ناگاه درب اطاق باز شد و شخصي وارد شد و به حاضرين گفت: «مؤدب باشيد كه آقا تشريف مي‌آوردند».
پس رفت و برگشت و گفت: «قيام كنيد و صلوات بفرستيد».
همه از جاي جستند و صلوات فرستادند.
در آن حال آقايي بزرگوار و سيدي عالي‌مقام وارد شد و در نزديكي بستر من نشست. بنا كردم به او توسل جستن و از او ياري خواستن، عرض كردم: «آقا جان! قربانت، آقاجان! به فريادم برس: عليل و مريضم؛ آقاجان! نجاتم بده.
چنان‌چه بعداً برايم نقل كردند مدتي بوده كه زبان گفتار نداشتم و زبانم بند آمده بود اما در آن حال زبانم گشوده شد و حاضرين سخن گفتنم را مي‌شنيدند. پس آن بزرگوار به اندازه‌ي خواندن سوره‌ي توحيد آهسته دعايي خواند و به من دميد و من پيوسته جمله‌ي: «آقاجان به دادم برس». را تكرار مي‌كردم. مرحوم والد به تصور اين‌كه ايشان را مي‌خواهم مي‌گفتند: «بابا من اين‌جا هستم چه مي‌خواهي؟» هرچه مي‌خواهي بگو.
پس من به خودم آمدم و آن آقا را نديدم و بنا كردم به گريه كردن. هرچه از من سؤال مي‌كردند، قادر به جواب دادن نبودم. پس از گريه‌ي بسيار، آن‌چه را كه ديده بودم بيان كردم و مايه‌ي خورسندي همگان شد و به بركت عنايت آن بزرگوار حيات تازه يافتم».
گر طبيبانه بيايي به سر بالينــم
به دو عالم ندهم لذت بيماري را

حجت‌الاسلام علي قاضي زاهدي راوي:  

   منبع:    پايگاه اطلاع رساني صالحين       

 
 
سه شنبه 12 بهمن 1389  7:33 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:كرامات امام زمان (عج)


شفا در هنگام اقامه ي نماز
 

اين‌جانب «علي‌رضا مطهري» فرزند حسين، ساكن «شاهرود»، در اثر يك ضربه به جمجمه‌ي سر، بي‌هوش شدم و به بيمارستان منتقل و بعد از 48 ساعت به منزل انتقال يافتم. در حالي كه در اثر آن ضربه، قوه‌ي گويايي خود را از دست داده و لال شده بودم.
به چند دكتر در تهران و شهرستان‌ها مراجعه نمودم، ولي نتيجه‌اي حاصل نشد.
تصميم گرفتم براي زيارت به «قم» بيايم و شب چهارشنبه كه مصادف با 28/6/68 بود به مسجد مقدس جمكران، جهت شفا گرفتن مشرف شوم. بحمدلله موفق شدم و صبح چهارشنبه براي اداي نماز صبح از خواب بيدار شده، در حالت لالي مثل قبل، رو به قبله ايستادم كه نماز بخوانم، ناگهان در وسط نماز متوجه شدم كه مي‌توانم حرف بزنم.
به بركت عنايت امام زمان (ارواحنا فداه) زبانم باز شد و بقيه‌ي نماز را با حالت عادي خواندم.
«به شكرانه‌ي اين نعمت، پدر شيريني گرفتند و بين مردم تقسيم كردند.»

علي ‌رضا مطهري راوي:  
   منبع:    پايگاه اطلاع رساني صالحين     
 
 
سه شنبه 12 بهمن 1389  7:33 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:كرامات امام زمان (عج)


شفاي بيماركليوي
 

مادري همراه فرزندش به واحد فرهنگي مسجد جمكران مراجعه نمود و اظهار داشت: « فرزندم مدت‌هاي زيادي ناراحتي كليه داشت. وقتي او را به دكتر نشان داديم، گفت كه كليه‌ي فرزندم به طور مادرزادي كار نمي‌كند و عفوني شده است. او را سونوگرافي كردند و گفتند كه كليه بايد از بدن جدا شود. عكس رنگي گرفتيم. در بيمارستان لبافي‌نژاد كميسيون پزشكي تشكيل شد و همه نظر دادند كه بايد عمل شود.
ماه رمضان بود. شبي در خواب ديدم كه قرار است فرزند مريضم را به اتاق عمل ببرند. من به آقاي دكتر مي‌گفتم كه آقاي دكتر! بچه‌ي من خوب مي‌شود؟ دكتر در پاسخ گفت: خانم! همه چيز دست آقا امام زمان (عج) است.
وقتي دوباره به دكتر مراجعه كردم، قرار شد يك بار ديگر سونوگرافي بگيرند. آزمايشات لازم انجام شد و تصميم گرفتند تا بچه را به اتاق عمل ببرند. همان روز مطلع شدم كه هيأتي از نازي‌آباد تهران به مسجد جمكران مي‌آيد. گفتم: بگذاريد قبل از سونوگرافي و آزمايش، بر اساس خوابي كه ديده‌ام، او را به مسجد جمكران ببرم.
همراه با هيأت به مسجد جمكران آمدم و فردا صبح مستقيماً به مركز سونوگرافي رفتم. به آقا امام زمان (عج) عرض كردم كه من از مسجد جمكران مي‌آيم. مرا نااميد نكنيد! وقتي سونوگرافي انجام شد، گفتند: اين بچه هيچ ناراحتي ندارد. وقتي به دكتر مراجعه كردم، عكس‌هاي رنگي و سونوگرافي‌هاي قبل را با سونوگرافي جديد مقايسه كرد و گفت: ديگر هيچ عيب و ناراحتي در كليه‌ي بچه وجود ندارد؛ بچه از دعاي امام زمان (عج) شفا گرفته است. »

  راوي:  

   منبع:    لوح فشرده كرامات امام زمان       

 
 
سه شنبه 12 بهمن 1389  7:33 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:كرامات امام زمان (عج)


شفاي پسربچه
 

«من ناراحتى قلبى مادرزادى داشتم و بستگان من براى مداوا در تهران به پزشكان زيادى از جمله دكتر طباطبايى مراجعه كرده بودند. ايشان اظهار كرده بود: قلب او بايد عمل شود و تا به سن 6 سالگى نرسد نمى‌توانيم او را عمل كنيم. در صورت عمل شدن هم تنها 50% احتمال خوب شدن وجود دارد.
يكى از اقوام ما هر چهارشنبه مردم را با هيأت و كاروان از تهران به مسجد جمكران مى‌آورد. آن روز پدر من هم در مأموريت بود و به بيرجند مسافرت كرده بود. اين آقا مرا هم با هيأت به مسجد جمكران آورد. من قادر به راه رفتن نبودم. لذا مرا بغل كرد و داخل مسجد برد و نشانى محل خود را به من گفت و رفت.
من توى مسجد دراز كشيده بودم. قدرى دعا كردم و به درگاه الهى تضرّع و توسل جستم. در اثر خستگى، خوابم برد. در خواب، آقا امام زمان (عليه السلام) را ديدم كه با لباس و عمامه‌ي سبز و چهره‌اى نورانى نزديك من آمد و فرمود: بلند شو، شفا گرفتى! بعد به سر و سينه‌ام دستى كشيد و دوباره فرمود: بلند شو!
از خواب بيدار شدم و احساس كردم كه حالم خوب است. من كه اصلاً قادر به راه رفتن نبودم، دويدم كه محل راننده را پيدا كنم. همين كه او را ديدم خود را در بغلش انداختم».

  راوي:  
   منبع:    پايگاه اطلاع رساني امام مهدي (عج)     
 
 
سه شنبه 12 بهمن 1389  7:34 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:كرامات امام زمان (عج)


شفاي سرطاني
 

مادر مي‌گويد:
« مدتي پيش غده‌ي سرطاني در زير شكم پسرم، سعيد كه در مكانيكي كار مي‌كرد، به وجود آمد. بعد از مراجعه به كميته‌ي امداد و معرفي به پزشكان تهران با پيشنهاد دكتر، غدّه را برداشتند و شيمي‌درماني كردند. اما بعد از عمل، نتيجه‌اي عايد نشد و پسرم هميشه در ناراحتي و عذاب بود.
شبي در منزل خود كه در بلوچستان است، به آقا امام زمان (عج) متوسّل شدم و شفاي پسرم را از آقا خواستم. در همين حال ديدم كه آقايي با عمّامه و ريش سفيدي كه نور از صورت آن بزرگوار آشكار بود، وارد منزل ما شد و آب خواست. وضو گرفت و دو ركعت نماز خواند. سپس دست بر زمين گذاشت و دو دانه ريگ برداشت و آن‌ها را قدري مالش داد كه به صورت دو عدد جواهر و دُرّ درآمد. بعد نگاهي به سعيد كرد و فرمود:‌ « ان‌شاالله سعيد خوب مي‌شود. »
او عصايي در دست داشت كه از نور بود. خواستيم به عنوان تشكر پولي به ايشان بدهيم كه قبول نكرد و بلافاصله تشريف برد و اثري از ايشان نديدم.
سعيد را برداشتيم و به مسجد جمكران آورديم. در شب چهارشنبه ساعت 5/2 شب كه مشغول نماز، دعا و توسل به آقا امام زمان (عج) بوديم، ناگهان سعيد متوجه شد كه نوري به طرف او مي‌آيد. ابتدا وحشت كرد؛ ولي بعد كم‌كم ترس او برطرف شد.
پس از لحظه‌اي آن نور او را احاطه كرد و در همين هنگام سلامتي خود را به دست آورد و حالا اثري از غدّه و جاي بخيه در بدن او وجود ندارد.»

  راوي:  

   منبع:    كتاب كرامت هاي حضرت مهدي (عج)   -  صفحه: 25

 
 
سه شنبه 12 بهمن 1389  7:34 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:كرامات امام زمان (عج)


شفاي سعيد
 

مدتى پيش غده‌ي سرطانى در زير شكم پسرم، سعيد كه در مكانيكى كار مى‌كرد، به وجود آمد. بعد از مراجعه به كميته‌ي امداد امام و معرفى به پزشكان تهران با پيشنهاد دكتر، غدّه را برداشتند و شيمى درمانى كردند، اما بعد از عمل، پسرم هميشه در ناراحتى و عذاب بود.
شبى در منزل خود كه در بلوچستان است به آقا امام زمان (عليه‌السلام) متوسل شدم و شفاى پسرم را از آقا خواستم. در همين حال ديدم كه آقايى با عمّامه و ريش سفيدى كه نور از صورت آن بزرگوار آشكار بود، وارد منزل ما شد و آب خواست. وضو گرفت و دو ركعت نماز خواند. سپس دست بر زمين گذاشت و دو دانه ريگ برداشت و آن‌ها را قدرى مالش داد كه به صورت دو عدد جواهر و دُر درآمد. بعد نگاهى به سعيد كرد و فرمود: ان شااللّه سعيد خوب مى‌شود.
او عصايى در دست داشت كه از نور بود. خواستيم به عنوان تشكر پولى به ايشان بدهيم كه قبول نكرد و بلافاصله تشريف برد و اثرى از ايشان نديدم.
سعيد را به مسجد جمكران آورديم. در شب چهارشنبه، ساعت 5/2 شب كه مشغول نماز، دعا و توسل به آقا امام زمان (عليه السلام) بوديم، ناگهان سعيد متوجه شد كه نورى به طرف او مى‌آيد. ابتدا وحشت كرد، ولى بعد كم‌كم ترس او برطرف شد. پس از لحظه‌اى آن نور او را احاطه كرد. در همين هنگام سلامتى خود را به دست آورد و حالا اثرى از غدّه و جاى بخيه در بدن او وجود ندارد».

  راوي:  
   منبع:    پايگاه اطلاع رساني امام مهدي (عج)
 
 
سه شنبه 12 بهمن 1389  7:35 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:كرامات امام زمان (عج)


شفاي لال
 

براي كشيدن دندان، پيش دكتر رفتم. دكتر گفت: «غده‌اي كنار زبان شما است كه بايد عمل شود. من موافقت كردم، اما پس از عمل لال شدم و قادر به حرف زدن نبودم. همه چيز را روي كاغذ مي‌نوشتم و با ديگران به اين وسيله ارتباط برقرار مي‌كردم. هرچه به دكتر مراجعه كردم، فايده‌اي نبخشيد. دكترها گفتند: «رگ گويايي شما صدمه ديده است».
ناراحتي وبيماري به من فشار آورد. براي معالجه به تهران رفتم. روزي در تهران به حضور آقاي علوي رسيدم كه فرمود: راهنمايي من به تو اين است كه چهل شب چهارشنبه به مسجد جمكران برويد چون اگر شفايي باشد در آن‌جا است.
تصميم جدي گرفتم. هر هفته از مشهد بليط هواپيما تهيه مي‌كردم و شب‌هاي سه‌شنبه به تهران مي‌رفتم و شب چهارشنبه به مسجد جمكران مشرف مي شدم. در هفته‌ي سي و هشتم، بعد از خواندن نماز سر بر مهر گذاشتم و صلوات مي‌فرستادم. ناگهان حالتي به من دست داد كه ديدم همه‌جا روشن و نوراني شد و آقايي وارد شد كه عده‌ي زيادي دنبال ايشان بودند و مي‌گفتند كه اين آقا، حضرت حجة‌بن‌الحسن (ع) است. من ناراحت در گوشه‌اي ايستاده و با خود مي‌انديشيدم كه نمي‌توانم به آقا سلام كند. آقا نزديك من آمد و فرمود: سلام كن!
به زبانم اشاره كرد كه لال هستم،‌ وگرنه بي‌ادب نيستم كه سلام نكنم. حضرت،‌ بار دوم فرمود:‌ سلام كن!
بلافاصله زبانم باز شد و سلام كردم. در اين هنگام پرده‌ها كنار رفت و خود را در حال سجده و در حال صلوات فرستادن ديدم. اين جريان را افرادي كه قبلاً سلامتي مرا ديده و بعد لال شدن مرا نيز مشاهده كرده بودند و حالا نيز سلامتي مرا مي‌بينند، نزد حضرت آيت‌الله العظمي گلپايگاني (رحمة الله) شهادت داده‌اند».

يكي از خدام حضرت رضا (ع) راوي:  

   منبع:    لوح فشرده ي كرامات امام زمان (عج)       

 
 
سه شنبه 12 بهمن 1389  7:35 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:كرامات امام زمان (عج)


شفاي مجروح ومعلول مغزي
 

پدرِ كودك 5 ساله مي‌گويد:
« در اثر تصادف با اتومبيل، پسرم از دست، پا و جمجمه مجروح شد. سه سال در بيمارستان فيروزگر و بيمارستان حضرت فاطمه (س) در تهران تحت درمان بود. بعد از بهبودي سر پسرم، پزشكان نظر دادند كه او 60% نقص عضو دارد؛ 30% مقاومت جمجمه در برابر عفونت و ضربات عفوني احتمالي ايجاد شده، از دست رفته است؛ 10% هم در راه‌ رفتن مشكل خواهد داشت و 20% قواي عقلي او از بين رفته است كه در اين موارد از دست كسي هيچ كاري ساخته نيست و شما هم به دكترها مراجعه نكنيد، چون سودي ندارد.
من به خدا و ائمه‌ي اطهار (ع) متوسّل شدم. در ايامي كه فرزندم سالم بود، هر شب چهارشنبه و جمعه با هم به زيارت مي‌آمديم. او را شب پنج‌شنبه كه خلوت بود، به مسجد جمكران آوردم تا شايد لطف خدا و آقا امام زمان (عج) شامل حال ما بشود.
من و پسرم به مسجد كنار منبر رفتيم و من مشغول نماز خواندن شدم. ساعت 10 شب يك نفر كه گويي از شهرستان آمده بود، غذا آورد و رفت. عده‌اي ساعت 40/10 دقيقه به مسجد مشرف شدند و بالاي سر پسرم دعا خواندند.
تقريباً بعد از پانزده دقيقه كه گذشت، ديدم كه پسرم از جا پريد و خود را در بغل من انداخت و گفت: " بابا من خوب شدم. " »

  راوي:  
   منبع:    كتاب كرامت هاي حضرت مهدي (عج)   -  صفحه: 18

 
 
 
سه شنبه 12 بهمن 1389  7:35 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها