پاسخ به:كرامات امام زمان (عج)
سه شنبه 12 بهمن 1389 7:33 PM
شفا به زمزمه ي مولا
|
|
|
در عنفوان شباب و سال اول ازدواج، كه گويا سنين عمرم از هجده سال تجاوز نميكرد، مبتلا به مرض حصبه سياه (تيفوئيد) شدم، دكتر مرض را تشخيص نداد و گمان كرد نوبه و مالاريا است. با ظن خود به معالجه پرداخت و چون داروها مفيد نبود، مرض شدت يافت به نحوي كه مشرف به شبانهروز چند مرتبه در شهر خبر مرگم انتشار مييافت.
اطبا و دكترهاي ديگر را براي معالجهام ميآورند و آنها ميگفتند: «در اثر اشتباه دكتر اولي و معالجات ناصحيح، نجاتش ممكن به نظر نميرسد. ولي در عين حال براي بهبودم تلاش ميكردند. اما بهبود نمييافتم.
عوالمي را سير ميكردم كه وصف كردني نيست. غالباً در آن حالتي كه بودم منزل را مملو از علما و دانشمندان ميديدم كه مشغول بحثهاي علمي بودند و من هم با آنها در بحث شركت ميكردم و گفتههايم مورد قبول آنان قرار ميگرفت.
دوران ابتدا به طول انجاميد، مردم دسته دسته به عيادتم ميآمدند و با چشم گريان بيرون ميرفتند. تا گاهي كه به كلي از حياتم مأيوس شده و دست و پايم را به جانب قبله كشيده و به انتظار مرگم نشسته بودند: « والد بزرگوارم با اندوه فراوان در كنار بسترم قرار داشت و والدهام در خارج خانه به گريه و ناله مشغول بود. من هم در انتظار مرگ بوده و خانه را پر از مردم ميديدم. ناگاه درب اطاق باز شد و شخصي وارد شد و به حاضرين گفت: «مؤدب باشيد كه آقا تشريف ميآوردند».
پس رفت و برگشت و گفت: «قيام كنيد و صلوات بفرستيد».
همه از جاي جستند و صلوات فرستادند.
در آن حال آقايي بزرگوار و سيدي عاليمقام وارد شد و در نزديكي بستر من نشست. بنا كردم به او توسل جستن و از او ياري خواستن، عرض كردم: «آقا جان! قربانت، آقاجان! به فريادم برس: عليل و مريضم؛ آقاجان! نجاتم بده.
چنانچه بعداً برايم نقل كردند مدتي بوده كه زبان گفتار نداشتم و زبانم بند آمده بود اما در آن حال زبانم گشوده شد و حاضرين سخن گفتنم را ميشنيدند. پس آن بزرگوار به اندازهي خواندن سورهي توحيد آهسته دعايي خواند و به من دميد و من پيوسته جملهي: «آقاجان به دادم برس». را تكرار ميكردم. مرحوم والد به تصور اينكه ايشان را ميخواهم ميگفتند: «بابا من اينجا هستم چه ميخواهي؟» هرچه ميخواهي بگو.
پس من به خودم آمدم و آن آقا را نديدم و بنا كردم به گريه كردن. هرچه از من سؤال ميكردند، قادر به جواب دادن نبودم. پس از گريهي بسيار، آنچه را كه ديده بودم بيان كردم و مايهي خورسندي همگان شد و به بركت عنايت آن بزرگوار حيات تازه يافتم».
گر طبيبانه بيايي به سر بالينــم
به دو عالم ندهم لذت بيماري را
|
| حجتالاسلام علي قاضي زاهدي |
راوي: |
منبع: پايگاه اطلاع رساني صالحين