0

كرامات امام زمان (عج)

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:كرامات امام زمان (عج)


نشان راه
 

آقاي حاج شيخ اسماعيل نمازي مي‌گويد: در يكي از سال‌ها كه من جمعي از اهالي مشهد را به عنوان رييس كاروان به زيارت بيت‌الله الحرام مي‌بردم و در آن زمان از راه نجف اشرف كه از بيابان‌هاي بي‌آب و علف كه شن‌ريزي شده باشد، نبود و فقط عده‌اي راه بلد، مي‌توانستند از علايم مخصوص راه را پيدا كنند و بايد حتماً آب و بنزين كافي همراه داشته باشند تا در راه نمانند. ما از نظر آب و بنزين و ماشين وضعمان مرتب بود حتي دو نفر راننده داشتيم. مسافرين نان و غذاي كافي برداشته بودند و ما راه خود را پيش گرفته بوديم. يكي از دو راننده آدم باتقوايي نبود اتفاقاً آن روز نزديك غروب وسط بيابان او پشت فرمان نشسته بود. ما به او گفتيم شب نزديك است همين‌جا مي‌مانيم صبح با خيال راحت حركت مي كنيم، ولي او به ما اعتنايي نكرد و به راه خود ادامه داد؛ تا آن‌كه شب شد. پس از مدتي كه به را خود ادامه داد، ناگهان ايستاد و گفت: ديگر راه معلوم نيست. همه‌ي ما پياده شديم و شب را در همان‌جا مانديم. صبح كه از خواب برخاستيم، ديديم كه به كلي راه كور شده و حتي باد، شن‌ها را در جاي طاير ماشين ما ريخته كه معلوم نيست ما از كجا آمده‌ايم. من به مسافرين گفتم سوار شويد و به راننده گفتم حدود ده فرسخ به طرف مشرق و ده فرسخ به طرف مغرب و ده فرسخ به طرف جنوب و ده فرسخ به طرف شمال مي‌رويم تا راه را پيدا كنيم. راننده قبول كرد و در آن بيابان بي‌آب و علف تا شب كارمان همين بود ولي راه را پيدا نكرديم. باز شب را همان‌جا بيتوته كرديم. روز دوم به همين ترتيب تا شب هر چه كرديم، اثري از راه پيدا نشد و بنزين ما هم تمام شد. حدود غروب آفتاب بود كه ديگر ماشين ما از حركت ايستاد؛ آب هم جيره‌بندي شده بود و نزديك بود تمام شود. آن شب نزد خدا زياد عجز و ناله كرديم. صبح همه‌ي ما تن به مرگ داده بوديم زيرا ديگر نه آب داشتيم نه بنزين و نه راه را بلد بوديم ... من به مسافرين گفتم: بياييد نذر كنيم كه اگر خدا ما را از اين بيابان نجات دهد، هر چه داريم در راه خدا بدهيم. پس همه قبول كردند و خود را به دست تقدير سپرديم. حدود ساعت نه صبح بود ديدم هوا نزديك است گرم شود و قطعاً با نداشتن آب، جمعي از ما مي‌ميرند؛ لذا من فوق‌العاده مضطرب شده بودم. از جا حركت كردم و قدري از مسافرين فاصله گرفتم. اتفاقاً در محلي شن‌ها انباشته شده بود و مانند تپه‌اي به وجود آمده بود؛ من پشت آن تپه رفتم و با اشك و آه فرياد زدم: « يا اباصالح المهدي ادركني_ يا صاحب الزمان ادركني – يا حجت بن الحسن العسگري ادركني.» سرم پايين بود و قطرات اشكم به روي زمين مي‌ريخت. ناگهان احساس كردم صداي پايي به من نزديك مي‌شود؛ سرم را بالا كردم مرد عربي را ديدم كه مهار شترهايي را گرفته و مي‌خواهد عبور كند. صدا زدم: آقا ما در اين جا گم شده‌ايم ما را به راه برسان. آن مرد عرب شترها را خواباند و نزد من آمد و سلام كرد. من جواب گفتم. اسم مرا برد و گفت: شيخ اسماعيل! نگران نباش، بيا تا من راه را به شما نشان دهم. پس مرا آن طرف تپه برد و راه را نشان داد. گفتم: ما باز راه را گم مي‌كنيم و قرآن را از جيم درآوردم و گفتم: شما را به اين قرآن قسم مي‌دهم ما را خودتان به راه برسانيد. ( راه تا جاده است ) زياد اصرار كردم و او گفت بسيار خوب! همه سوار شوند و به آن راننده‌اي كه تقواي بيشتري داشت، گفت تو پشت فرمان بنشين. هيچ كدام از ما حتي راننده و مسافرين توجه نداشتند كه بنزين ماشين ما در شب قبل تمام شده است. يكي دو ساعت راه را پيموديم كه به راننده دستور داد نگه دار! ظهر است نماز بخوانيم و بعد حركت مي‌كنيم. همان طور كه قبلاً گفته بود به دو كوه رسيديم. از ميان آن‌ها عبور كرديم، فرمود: به طرف دست راست حركت كن. تا آن كه حدود غروب آفتابي بود كه به جاده‌ي اصلي رسيديم. در بين راه با ما فارسي حرف مي‌زد؛ احوال علماي مشهد را از من پرسيد و مي‌فرمود: فلاني آينده‌ي خوبي دارد. در بين راه به ايشان گفتم ما نذر كرده‌ايم كه اگر نجات پيدا كنيم، همه‌ي اموالمان را در راه خدا ببخشيم. فرمود: عمل به اين نذر واجب نيست. بالاخره به جاده رسيديم. همه خوشحال پياده شديم. من مسافرين را جمع كردم و گفتم هر چه پول داريد بدهيد تا به اين مرد عرب بدهم خيلي زحمت كشيده است و شترهايش را در بيابان رها كرده و با ما آمده است. ناگهان همه از خواب غفلت بيدار شديم و مسافرين گفتند: راستي اين مرد كيست و چگونه بر مي‌گردد؟ شترهايش را در بيابان به چه كسي سپرد؟ ماشين ما كه بنزين نداشت كه اين همه راه يك صبح تا غروب چگونه بدون بنزين آمده‌ايم؟! خلاصه همه سراسيمه به طرف آن مرد عرب دويديم ولي اثري از او نبود. او ديگر رفته بود و ما را به فراق خود مبتلا كرده بود. دانستيم كه يك روز در خدمت امام زمان (عج) بوده‌ايم ولي او را نشناخته‌ايم.

حاج شيخ اسماعيل نمازي راوي:  

   منبع:    كتاب شفايافتگان و نجات يافتگان امام زمان (عج)

 
 
سه شنبه 12 بهمن 1389  7:45 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:كرامات امام زمان (عج)


نماز امام زمان (عج)
 

سال‌ها پيش كه به مسجد جمكران مشرف مي‌شدم، از حاجي خليل قهوه‌چي كه در آن زمان خادم مسجد جمكران بود، شنيده بودم كه فردي به نام حسين آقا، مهندس برنامه و بودجه با هدايت آقاي حاج خلج قزويني به مسجد جمكران مشرّف شده و شفا گرفته است.
سال‌ها منتظر فرصت بودم كه از نزديك حاج خلج قزويني را ببينم و جريان شفاي آن مهندس كه ضايعه‌ي نخاع كمر داشت و شفا گرفته بود را بپرسم. تا اين‌كه به عنوان معلم به قريه‌ي جمكران آمدم و ظهرها براي خواندن نماز به مسجد مي‌رفتم.
يكي از روزها شنيدم كه حاج خلج به مسجد تشريف آورده است. خدمت رسيدم و از ايشان خواستم كه جريان را تعريف كند. ايشان فرمود: روزي جلوي قهوه‌خانه حاجي خليل در روستاي جمكران نشسته بوديم. قبلاً شنيده بودم كه شخصي به نام حسين آقا از قسمت نخاع، دچار ضايعه شده و براي معالجه حتي به خارج هم رفته بود؛ ولي همه او را جواب كرده بودند. آن روز او را ديدم و از او خواستم كه چند روزي با هم باشيم و به مسجد جمكران مشرف شويم. اما حسين آقا گفت: «فايده‌اي ندارد. من به بهترين دكترها مراجعه كردم و جواب نشنيده‌ام. »
من اصرار زيادي كردم؛ او پذيرفت. مدت چهل روز با هم بوديم و به مسجد جمكران مشرف مي‌شديم. روز چهلم به حسين آقا گفتم:‌ مواظب باش كه امروز، روز چهلم است. با هم به صحرا رفتيم. مدتي قدم زديم و دوباره به مسجد برگشتيم. وارد مسجد كه شديم، به حسين آقا گفتم: خسته‌ام مي‌روم اطاق بغل مسجد تا كمي بخوابم. حسين آقا گفت: من هم مي‌روم نماز بخوانم.
مدتي در اتاق خوابيدم. ناگهان سر و صداي زيادي در مسجد پيچيد و من از خواب بيدار شدم. بيرون آمدم و ديدم كه حسين آقا كه قبلاً كمرش ناراحت بود، سنگ بزرگي از لب چاه برداشت و پرتاب كرد و هيچ دردي در كمر احساس نكرد. به او گفتم: چي شده؟
گفت: در مسجد نماز امام زمان ( عليه السلام ) را مي‌خواندم؛ وقتي نمازم تمام شد، نشستم و آقا سيدي را پهلوي خود احساس كردم. ايشان دست خود را به پشت من كشيد و فرمود: دردي در پشت تو نيست و بعد فرمود: وقتي نماز امام زمان ( عليه السلام ) را خواندي، صلوات هم فرستادي ؟
گفتم: خير.
فرمود: بفرست.
من پيشاني به مهر گذاشتم و صلوات فرستادم. ناگهان به فكرم رسيد كه او مرا از كجا مي‌شناخت و ناراحتيم را از كجا مي‌دانست. اما كسي را نديدم و احساس كردم كه هيچ ناراحتي ندارم.

  راوي:  
   منبع:    پايگاه اطلاع رساني امام مهدي (عج)     
 
 
سه شنبه 12 بهمن 1389  7:46 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:كرامات امام زمان (عج)


نورعظيم
 

شفاي بيماري يكي از آزادگان به نام علي‌اكبر در زمان اسارت
در اواخر سال 1360 موقع خواندن نماز مغرب و عشا در پادگان العنبر عراق جواني قوي و نيرومند به نام علي‌اكبر به اردوگاه ما آمد، اما مدتي بعد بر اثر شكنجه و عدم امكانات بهداشتي به سختي بيمار شد. گاهي از شدت درد غش مي‌كرد و يا سر خود را به ديوار مي‌زد.
شب اربعين همان سال ما تصميم گرفتيم، 10 روز آخر صفر را همگي روزه بگيريم. 1400 نفر بدون سحري روزه گرفتند. حدود ساعت 10 صبح بچه‌ها گفتند: حال علي‌اكبر بد است. از شدت دل درد سرش را به زمين مي‌زد. سريع به سراغش رفتيم. او 19 سال بيشتر نداشت. زماني‌كه به اردوگاه ما آمد 80 كيلو وزن داشت و الآن 28 كيلو، هيچ‌كس طاقت زجر كشيدن او را نداشت. او را به بهداري بردند، اما ساعت 4 مثل يك چوب خشك او را به وسط اردوگاه پرتاب كردند. علي‌اكبر ديگر تكان نمي‌خورد. آن شب همه حس غريبي داشتند.
محمد جوان ديگري از بچه‌هاي اردوگاه بود. او بعد از نماز صبح به دوستانش گفت: «علي‌اكبر شفا گرفت»، اما هيچ‌كس باور نداشت چون سلول آن‌ها متفاوت بود اما صبح خبر شفاي علي‌اكبر در كل اردوگاه پيچيد. همه به زيارت علي‌اكبر مي‌رفتند، جالب‌تر آن‌كه حتي بعثي‌ها نيز براي ديدن او مي‌آمدند و هيچ ممانعتي از اين كار نمي‌كردند.
به سراغ محمد رفتم و ماجرا را از او پرسيدم، گفت: «حاج آقا من از 18 سالگي هر شب قبل از خواب دو ركعت نماز امام زمان (عج) مي‌خواندم و فقط براي فرج آقا دعا مي‌كردم نه براي هيچ چيز ديگري حتي پيروزي رزمندگان و يا آزادي خودم. اما آن شب بي‌اختيار براي شفاي علي‌اكبر دعا كردم.
قبل از اذان صبح خواب ديدم. به من الهام شده آقا امام عصر (عج) از آن‌جا عبور مي‌كنند. همين‌طور به اطراف نگاه كردم تا حضرت را زيارت كنم. همان موقع ماشيني رسيد، سيدي در ماشين بود، سؤال كردم شما از وجود مقدس امام زمان (عج) خبري داريد؟
فرمودند: «مگر نمي‌بيني نوري در ميان اردوگاه اسرا ساطع است. جلوتر رفتم، سلول علي‌اكبر بود. يقين پيدا كردم آقا، علي‌اكبر را شفا داده.» دوباره به سراغ علي‌اكبر رفتم و ماجرا را از او پرسيدم: «گفت من در عالم خواب حضرت (عج) را زيارت كردم و شفاي خود را از ايشان خواستم. آقا فرمودند: «انشا‌الله شفا پيدا خواهي كرد».

حجة ‌الاسلام والمسلمين حاج آقا ابوترابي راوي:  

   منبع:    پايگاه اطلاع رساني www.jamkaranqom.ir

 
 
سه شنبه 12 بهمن 1389  7:46 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:كرامات امام زمان (عج)


نويد مولا
 

يك روز قبل از عاشوراى حسينى در مسجد جمكران مشغول قدم زدن بودم. مسجد بسيار خلوت بود. ناگهان متوجه مردى شدم كه بسيار هيجان‌زده بود و به هر يك از خدّام كه مى‌رسيد، آن‌ها را بغل مى‌كرد و مى‌بوسيد. جلو رفتم تا جريان را جويا شوم، امّا همين كه به او رسيدم مرا نيز در آغوش كشيد، مى‌بوسيد و اشك مى‌ريخت.
وقتى جريان را از او پرسيدم، گفت: چند وقت قبل با اتومبيل تصادف كردم و فلج شدم. پاهايم از كار افتاد. هر شب به خدا و ائمه معصومين (عليهم السلام) متوسل مى‌شدم. امروز، همراه خانواده‌ام به مسجد آمدم. از ظهر به بعد حال خوشى داشتم، به آقا امام زمان(عليه السلام) متوسل بودم و از ايشان تقاضاى شفا مى‌كردم. نيم ساعت پيش، ناگهان متوجه شدم كه مسجد، نورى عجيب و بوى خوشى دارد. به اطراف نگاه كردم و ديدم كه مولا اميرالمؤمنين (ع)، امام حسين (ع)، قمربنى‌هاشم و امام زمان (عليهم السلام) در مسجد حضور دارند. با ديدن آن‌ها دست و پاى خود را گم كردم. و نمى‌دانستم چه كنم كه امام زمان (عليه السلام) به من نگاه كرد و همان لحظه لطف ايشان شامل حالم شد و به من فرمودند: شما خوب شديد! برويد و به ديگران بگوييد كه براى فرج من دعا كنند كه ظهور ان شااللّه نزديك است. بعد ادامه داد: امشب عزادارى خوب و مفصلى در اين‌جا برقرار مى‌شود كه ما هم حضور داريم».
« مردِ شفا گرفته يك انگشترى طلا به دفتر داد و با خوشحالى رفت. مسجد خلوت بود. آخر شب، هيأتى از تبريز به جمكران آمد و به عزادارى و نوحه‌خوانى پرداختند. مجلس بسيار با حال و سوزناك بود. من همان لحظه به ياد حرف آن مرد افتادم ».

يكي از خدمه ي جمكران راوي:  
   منبع:    پايگاه اطلاع رساني امام مهدي (عج)    
 
 
سه شنبه 12 بهمن 1389  7:46 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:كرامات امام زمان (عج)


هديه ي شب نيمه ي شعبان
 

سي سال راننده‌ي ماشين‌هاي سنگين بودم. آن شب خسته از بندر امام به قم بازگشتم. قرار بود صبح روز بعد به همراه همسرم به كرج برويم، اما صبح نمي‌توانستم از جايم بلند شوم. اولش فكر كردم پاهايم خواب رفته‌اند، بعد متوجه شدم زانوهاي پايم تا ران مثل چوب خشك شده است. يك‌باره فرياد زدم يا امام زمان (عج). فرزندانم كنارم آمدند. از هيچ‌كس كاري ساخته نبود. 17 _ 18 روز در خانه ماندم.
پزشكان اعلام كردند حتماً تحت عمل جراحي قرار بگيرم. غروب شب نيمه‌ي شعبان از همسرم خواستم هرچه در خانه چراغ داريم روشن كند، خودم هم رفتم كليدهاي برق ايوان را روشن كردم و چهار دست و پا به رختخواب برگشتم. سپس عرض كردم: «آقا من از اول زندگي‌ام از شما خواسته‌ام كه اگر قرار شد روزي بيچاره و زمين‌گير شوم و در خانه بنشينم، همان موقع مرگ مرا برسانيد» آقا اين‌ها مي‌خواهند مرا عمل كنند. اگر مصحلت مي‌داني، نگذار پاي من به اطاق عمل برسد. »
از فرزند بزرگم خواستم تا همه‌ي فاميل را صبح روز بعد در خانه جمع كند تا با آن‌ها خداحافظي كنم و خود را براي عمل آماده كنم. صبح روز نيمه‌ي شعبان دخترم در حالي‌كه مي‌گريست، گفت: «بابا شب پيش كه تولد امام زمان (عج) بود، خواب ديدم دكتري آمد و مي‌خواست پاهاي تو را مالش دهد. يك مرتبه آقاي سيد تشريف آورد و گفت بگذاريد من پايش را مالش ‌دهم. بابا به دلم افتاده كه به جمكران برويم. براي حضرت (عج) نذر كرده‌ام كه آش بپزم».
وسايل آش را تهيه كردند. خودم نيز در پاك كردن سبزي‌ها كمك كردم. قبل از حركت از باجناقم خواستم مرا به حمام ببرد، تا با بدن پاك وارد مسجد شوم. صبح روز بعد قصد عزيمت به جمكران كرديم، اما پاهاي من خيلي درد مي‌كرد. نمي‌توانستم از رختخواب بلند شوم. خطاب به امام زمان (عج) عرض كردم:
«يا صاحب الزمان (عج) من مي‌آيم و اگر در جمكران خوبم نكني برنمي‌گردم».
در مسجد كنار ستوني كه كتابخانه‌اي پر از قرآن و مهر داشت نشستم و گفتم: «يا امام زمان (عج) پايم را از خودت مي‌خواهم. از خستگي و درد خوابم برد. در عالم رؤيا ديدم كسي تكانم مي‌دهد و مي‌گويد يك قرآن بردار و به سر و صورت و سينه‌ات بگذار. اطاعت كردم. يك‌باره از خواب بيدار شدم و شروع به دويدن كردم، چنان با عجله حركت مي‌كردم كه چند مرتبه به زمين خوردم. كساني كه اطرافم بودند مي‌گفتند، در خواب پاهايت را محكم به زمين مي‌زدي. بحمدالله با توسل به امام زمان (عج) آقا پايم را شفا داد و الآن هيچ‌گونه دردي ندارم.
دكتر سعيد اعتمادي بعد از معاينه‌ي كاملم نوشت:
بعد از معاينه‌ي بيمار و مشاهده‌ي ام آر آي (MRI) رفع علايم و از بين رفتن همه‌ي نشانه‌هاي واضح ديسكوپاتي مي‌توان گفت كه يك معجزه‌ي كامل و غيرقابل انكار و واقعي اتفاق افتاده است.

آقاي 60 ساله _ راننده ي اهل قم راوي:  

   منبع:    پايگاه اطلاع رساني www.jamkaranqom.ir       

 
 
سه شنبه 12 بهمن 1389  7:47 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:كرامات امام زمان (عج)


يا مهدي (عج)
 

در منطقه‌ي دربنديخان مجروح شدم. سه ماه و نيم نمي‌توانستم راه بروم. شبي خيلي گريه كردم، ديگر خسته شده بودم. امام زمان (عج) را به مادرش قسم دادم. دلم براي جبهه پرمي‌زد. صبح زود همين كه از خواب برخاستم، سراغ عصا رفتم و شروع كردم با اعتماد راه رفتن. پاهايم سالم بود و من از شوق تا دو روز اشك مي‌ريختم و گريه مي‌كردم.

  راوي:  

   منبع:    كتاب امدادهاي غيبي     

 
 
سه شنبه 12 بهمن 1389  7:48 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:كرامات امام زمان (عج)

يار و ياور ظالمين نباشيد
 

«بيست و پنج سال قبل، رئيس شهرداري نجف اشرف مردي به نام ميرزا احمد كه كاروانسراي مصلي، متعلق به اوست، بود. او مرد متدين خوبي بود و به اجبار شهردارش كرده بودند.
شبي در عالم رؤيا ديدم، در محلي دو تخت گذاشته‌اند و در وسط، سجاده‌اي پهن كرده‌اند و ناموس دهر، حضرت بقية الله عليه السلام، روي سجاده تشريف دارند و همان مرد متدين (رئيس شهرداري) نزد آن سرور حاضر است. حضرت با تندي به او فرمودند:
چرا داخل شغل حكومتي شدي و اسم خود را در زمره آن‌ها محسوب داشتي؟
در آن بين حضرت فرمايشي فرمودند: ولي آن مرد فرمايش حضرت را نفهميد. من خواستم گفته ايشان را به او بفهمانم؛ لذا گفتم: حضرت حجت عليه السلام مي‌فرمايند:
«و لا تركنوا الي الذين ظلموا فتمسّكم النّار:
ظالمين را يار و ياور خود قرار ندهيد زيرا به دوزخ و جهنم دچار مي‌شويد. سوره هود 113.»
حضرت روي مبارك به من نمود و فرمود: پس تو چرا آن‌ها را مدح مي‌كني؟
عرض كردم: تقيه مي‌كنم.
حضرت دست مبارك را بر دهان خويش گرفته و تبسم كنان سه مرتبه فرمودند: تقيه، تقيه، تقيه.
به عنوان رد و انكار بر من؛ يعني چنين نيست و از روي خوف و تقيه نيست كه آن‌ها را مدح مي‌كني. دوباره متوجه رئيس شهرداري شدند و فرمودند:
هفت روز بيشتر از عمر تو باقي نمانده است.
فردا برو و مهر حكومتي را رد كن.
روز بعد اول صبح از خانه بيرون آمدم و در فكر خواب خود بودم. ديدم بعضي به يكديگر مي‌گويند: خبر داري چه شد؟ رئيس شهرداري نزد حكومت رفته و استعفا داده و كليدها را به آنان تسليم نموده است. من تعجب كردم!
روز بعد ميرزا احمد مريض شد و حالش دگرگون گرديد. با خود گفتم بروم و او را عيادت كنم.
وقتي وارد خانه‌اش شدم، ديدم حالش خوب نيست و از هوش رفته است. نزد او نشستم؛ چون به هوش آمد، چشم باز كرد و هنگامي كه نظرش به من افتاد، گفت: ها يا شيخ انت چنت حاضر؛ يعني اي شيخ تو هم در آن‌جا حاضر بودي و دست مرا گرفته، با كمال ضعف و زاري گفت: تو در آن مجلس بودي و آنچه آن جا بود ديدي و شنيدي.
من خواستم به او آرامش و دلداري بدهم گفتم: بلي و انشاالله تعالي تو خوب مي‌شوي.
گفت: چه مي‌گويي؟ مطلب از همان قرار است و من رفتني هستم.
اهل مجلس و حضار هيچ كس متوجه نشد كه ما چه مي‌گوييم؛ بلكه خيال كردند سابقه‌اي با هم داريم كه چندي قبل جايي بوده‌ايم و مطلبي واقع شده است.
به هر حال مرض ميرزا احمد كم كم شديدتر شد تا سر وعده بعد از هفت روز رحلت كرد و از دنيا رفت.»

شيخ عبدالحسين حويزاوي راوي:  
   منبع:    پايگاه اطلاع رساني صالحين     
 
 
سه شنبه 12 بهمن 1389  7:48 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها