0

كرامات امام زمان (عج)

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:كرامات امام زمان (عج)
سه شنبه 12 بهمن 1389  7:46 PM


نماز امام زمان (عج)
 

سال‌ها پيش كه به مسجد جمكران مشرف مي‌شدم، از حاجي خليل قهوه‌چي كه در آن زمان خادم مسجد جمكران بود، شنيده بودم كه فردي به نام حسين آقا، مهندس برنامه و بودجه با هدايت آقاي حاج خلج قزويني به مسجد جمكران مشرّف شده و شفا گرفته است.
سال‌ها منتظر فرصت بودم كه از نزديك حاج خلج قزويني را ببينم و جريان شفاي آن مهندس كه ضايعه‌ي نخاع كمر داشت و شفا گرفته بود را بپرسم. تا اين‌كه به عنوان معلم به قريه‌ي جمكران آمدم و ظهرها براي خواندن نماز به مسجد مي‌رفتم.
يكي از روزها شنيدم كه حاج خلج به مسجد تشريف آورده است. خدمت رسيدم و از ايشان خواستم كه جريان را تعريف كند. ايشان فرمود: روزي جلوي قهوه‌خانه حاجي خليل در روستاي جمكران نشسته بوديم. قبلاً شنيده بودم كه شخصي به نام حسين آقا از قسمت نخاع، دچار ضايعه شده و براي معالجه حتي به خارج هم رفته بود؛ ولي همه او را جواب كرده بودند. آن روز او را ديدم و از او خواستم كه چند روزي با هم باشيم و به مسجد جمكران مشرف شويم. اما حسين آقا گفت: «فايده‌اي ندارد. من به بهترين دكترها مراجعه كردم و جواب نشنيده‌ام. »
من اصرار زيادي كردم؛ او پذيرفت. مدت چهل روز با هم بوديم و به مسجد جمكران مشرف مي‌شديم. روز چهلم به حسين آقا گفتم:‌ مواظب باش كه امروز، روز چهلم است. با هم به صحرا رفتيم. مدتي قدم زديم و دوباره به مسجد برگشتيم. وارد مسجد كه شديم، به حسين آقا گفتم: خسته‌ام مي‌روم اطاق بغل مسجد تا كمي بخوابم. حسين آقا گفت: من هم مي‌روم نماز بخوانم.
مدتي در اتاق خوابيدم. ناگهان سر و صداي زيادي در مسجد پيچيد و من از خواب بيدار شدم. بيرون آمدم و ديدم كه حسين آقا كه قبلاً كمرش ناراحت بود، سنگ بزرگي از لب چاه برداشت و پرتاب كرد و هيچ دردي در كمر احساس نكرد. به او گفتم: چي شده؟
گفت: در مسجد نماز امام زمان ( عليه السلام ) را مي‌خواندم؛ وقتي نمازم تمام شد، نشستم و آقا سيدي را پهلوي خود احساس كردم. ايشان دست خود را به پشت من كشيد و فرمود: دردي در پشت تو نيست و بعد فرمود: وقتي نماز امام زمان ( عليه السلام ) را خواندي، صلوات هم فرستادي ؟
گفتم: خير.
فرمود: بفرست.
من پيشاني به مهر گذاشتم و صلوات فرستادم. ناگهان به فكرم رسيد كه او مرا از كجا مي‌شناخت و ناراحتيم را از كجا مي‌دانست. اما كسي را نديدم و احساس كردم كه هيچ ناراحتي ندارم.

  راوي:  
   منبع:    پايگاه اطلاع رساني امام مهدي (عج)     
 
 
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها