0

كرامات امام زمان (عج)

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:كرامات امام زمان (عج)
سه شنبه 12 بهمن 1389  7:45 PM


نشان راه
 

آقاي حاج شيخ اسماعيل نمازي مي‌گويد: در يكي از سال‌ها كه من جمعي از اهالي مشهد را به عنوان رييس كاروان به زيارت بيت‌الله الحرام مي‌بردم و در آن زمان از راه نجف اشرف كه از بيابان‌هاي بي‌آب و علف كه شن‌ريزي شده باشد، نبود و فقط عده‌اي راه بلد، مي‌توانستند از علايم مخصوص راه را پيدا كنند و بايد حتماً آب و بنزين كافي همراه داشته باشند تا در راه نمانند. ما از نظر آب و بنزين و ماشين وضعمان مرتب بود حتي دو نفر راننده داشتيم. مسافرين نان و غذاي كافي برداشته بودند و ما راه خود را پيش گرفته بوديم. يكي از دو راننده آدم باتقوايي نبود اتفاقاً آن روز نزديك غروب وسط بيابان او پشت فرمان نشسته بود. ما به او گفتيم شب نزديك است همين‌جا مي‌مانيم صبح با خيال راحت حركت مي كنيم، ولي او به ما اعتنايي نكرد و به راه خود ادامه داد؛ تا آن‌كه شب شد. پس از مدتي كه به را خود ادامه داد، ناگهان ايستاد و گفت: ديگر راه معلوم نيست. همه‌ي ما پياده شديم و شب را در همان‌جا مانديم. صبح كه از خواب برخاستيم، ديديم كه به كلي راه كور شده و حتي باد، شن‌ها را در جاي طاير ماشين ما ريخته كه معلوم نيست ما از كجا آمده‌ايم. من به مسافرين گفتم سوار شويد و به راننده گفتم حدود ده فرسخ به طرف مشرق و ده فرسخ به طرف مغرب و ده فرسخ به طرف جنوب و ده فرسخ به طرف شمال مي‌رويم تا راه را پيدا كنيم. راننده قبول كرد و در آن بيابان بي‌آب و علف تا شب كارمان همين بود ولي راه را پيدا نكرديم. باز شب را همان‌جا بيتوته كرديم. روز دوم به همين ترتيب تا شب هر چه كرديم، اثري از راه پيدا نشد و بنزين ما هم تمام شد. حدود غروب آفتاب بود كه ديگر ماشين ما از حركت ايستاد؛ آب هم جيره‌بندي شده بود و نزديك بود تمام شود. آن شب نزد خدا زياد عجز و ناله كرديم. صبح همه‌ي ما تن به مرگ داده بوديم زيرا ديگر نه آب داشتيم نه بنزين و نه راه را بلد بوديم ... من به مسافرين گفتم: بياييد نذر كنيم كه اگر خدا ما را از اين بيابان نجات دهد، هر چه داريم در راه خدا بدهيم. پس همه قبول كردند و خود را به دست تقدير سپرديم. حدود ساعت نه صبح بود ديدم هوا نزديك است گرم شود و قطعاً با نداشتن آب، جمعي از ما مي‌ميرند؛ لذا من فوق‌العاده مضطرب شده بودم. از جا حركت كردم و قدري از مسافرين فاصله گرفتم. اتفاقاً در محلي شن‌ها انباشته شده بود و مانند تپه‌اي به وجود آمده بود؛ من پشت آن تپه رفتم و با اشك و آه فرياد زدم: « يا اباصالح المهدي ادركني_ يا صاحب الزمان ادركني – يا حجت بن الحسن العسگري ادركني.» سرم پايين بود و قطرات اشكم به روي زمين مي‌ريخت. ناگهان احساس كردم صداي پايي به من نزديك مي‌شود؛ سرم را بالا كردم مرد عربي را ديدم كه مهار شترهايي را گرفته و مي‌خواهد عبور كند. صدا زدم: آقا ما در اين جا گم شده‌ايم ما را به راه برسان. آن مرد عرب شترها را خواباند و نزد من آمد و سلام كرد. من جواب گفتم. اسم مرا برد و گفت: شيخ اسماعيل! نگران نباش، بيا تا من راه را به شما نشان دهم. پس مرا آن طرف تپه برد و راه را نشان داد. گفتم: ما باز راه را گم مي‌كنيم و قرآن را از جيم درآوردم و گفتم: شما را به اين قرآن قسم مي‌دهم ما را خودتان به راه برسانيد. ( راه تا جاده است ) زياد اصرار كردم و او گفت بسيار خوب! همه سوار شوند و به آن راننده‌اي كه تقواي بيشتري داشت، گفت تو پشت فرمان بنشين. هيچ كدام از ما حتي راننده و مسافرين توجه نداشتند كه بنزين ماشين ما در شب قبل تمام شده است. يكي دو ساعت راه را پيموديم كه به راننده دستور داد نگه دار! ظهر است نماز بخوانيم و بعد حركت مي‌كنيم. همان طور كه قبلاً گفته بود به دو كوه رسيديم. از ميان آن‌ها عبور كرديم، فرمود: به طرف دست راست حركت كن. تا آن كه حدود غروب آفتابي بود كه به جاده‌ي اصلي رسيديم. در بين راه با ما فارسي حرف مي‌زد؛ احوال علماي مشهد را از من پرسيد و مي‌فرمود: فلاني آينده‌ي خوبي دارد. در بين راه به ايشان گفتم ما نذر كرده‌ايم كه اگر نجات پيدا كنيم، همه‌ي اموالمان را در راه خدا ببخشيم. فرمود: عمل به اين نذر واجب نيست. بالاخره به جاده رسيديم. همه خوشحال پياده شديم. من مسافرين را جمع كردم و گفتم هر چه پول داريد بدهيد تا به اين مرد عرب بدهم خيلي زحمت كشيده است و شترهايش را در بيابان رها كرده و با ما آمده است. ناگهان همه از خواب غفلت بيدار شديم و مسافرين گفتند: راستي اين مرد كيست و چگونه بر مي‌گردد؟ شترهايش را در بيابان به چه كسي سپرد؟ ماشين ما كه بنزين نداشت كه اين همه راه يك صبح تا غروب چگونه بدون بنزين آمده‌ايم؟! خلاصه همه سراسيمه به طرف آن مرد عرب دويديم ولي اثري از او نبود. او ديگر رفته بود و ما را به فراق خود مبتلا كرده بود. دانستيم كه يك روز در خدمت امام زمان (عج) بوده‌ايم ولي او را نشناخته‌ايم.

حاج شيخ اسماعيل نمازي راوي:  

   منبع:    كتاب شفايافتگان و نجات يافتگان امام زمان (عج)

 
 
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها