روزي جنگي بود 3
داغ برادر
دو روز از عمليات والفجر مقدماتي گذشته بود. دو برادر از خميني شهر اصفهان به جبهه آمدند. يكي در گردان پياده و ديگري در واحد اطلاعات _ عمليات به خدمت مشغول شدند. اما هنگام عقبنشيني برادر بزرگتر مجروح شد. برادر كوچكتر سعي كرد او را به عقبه انتقال دهد، اما تانكهاي عراقي ترسي را در دلش انداخت.
نگاهي به پيكر برادر و تانكهاي دشمن انداخت. كنار او نشست و گفت: «من چه جوابي دارم به پدر و مادرم بدهم» بگذار با هم شهيد شويم. برادر بزرگتر ملتمسانه از او خواست از آنجا دور شود. برادر كوچك به عقب بازگشت، اما نگاه از يگانه برادرش برنميداشت. تانكها آرام از روي پيكر برادر گذشتند. يكباره فرياد زد. نعره كشيد. يا ثارالله (ع)
حالا او تنها بر خاكريز نشسته بود و داغ برادر و جواب پدر و مادر.
منبع: كتاب طراوت يقين
جمعه 8 بهمن 1389 12:39 PM
تشکرات از این پست