0

روزي جنگي بود 3

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

روزي جنگي بود 3

داغ برادر

دو روز از عمليات والفجر مقدماتي گذشته بود. دو برادر از خميني شهر اصفهان به جبهه آمدند. يكي در گردان پياده و ديگري در واحد اطلاعات _ عمليات به خدمت مشغول شدند. اما هنگام عقب‌نشيني برادر بزرگتر مجروح شد. برادر كوچك‌تر سعي كرد او را به عقبه انتقال دهد، اما تانك‌هاي عراقي ترسي را در دلش انداخت.
نگاهي به پيكر برادر و تانك‌هاي دشمن انداخت. كنار او نشست و گفت: «من چه جوابي دارم به پدر و مادرم بدهم» بگذار با هم شهيد شويم. برادر بزرگ‌تر ملتمسانه از او خواست از آن‌جا دور شود. برادر كوچك به عقب بازگشت، اما نگاه از يگانه برادرش برنمي‌داشت. تانك‌ها آرام از روي پيكر برادر گذشتند. يك‌باره فرياد زد. نعره كشيد. يا ثارالله (ع)
حالا او تنها بر خاكريز نشسته بود و داغ برادر و جواب پدر و مادر.
   

منبع: كتاب طراوت يقين  

 

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  12:39 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 3

داغ معبر

... زمين و زمان به لرزه درآمده بود. رفقام، جلوي چشم‌هايم داشتند پرپر مي‌زدند. مسئول گردان شهيد شد... معاون‌اش، مرا فرستاد، تا بلكه بتوانم از توي ميدان مين پشت سرمان، معبر بزنم؛ براي بيرون بردن زخمي‌ها و اجساد شهدا... تازه داشتم براي سيخونك زدن زمين، سرنيزه را از غلاف بيرون مي‌كشيدم، كه صداي رگبار ممتد و قهقهه‌ي ديوانه‌واري، مرا سرجايم ميخكوب كرد.
يك كماندوي سوداني، تيربار گرينوف را مثل تفنگ كلاش، روي دست گرفته بود و مست و لايعقل، از شيار پشت سرمان، جلو مي‌آمد و ما را بسته بود به رگبار. آمدم دست به اسلحه ببرم، ديدم فشنگ ندارم. خواستم برگردم توي كانال... پاهايم توي توده‌ي رمل‌ها، بكسواد مي‌كردند! اما آن ياروي سوداني، كه روي پوتين‌هايش از اين روكش‌هاي ضد رمل كشيده بود، توي آن تپه‌هاي رملي، مثل آهو مي‌دويد و دنبال‌ام مي‌كرد... داغ زدن معبر، به دلم ماند.
   

منبع: مجله طراوت  

 

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  12:39 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 3

دامادي

ما در كرخه منتظر بوديم. يك روزي مهدي به سراغم آمد و گفت: علي آقا با اجازه از شما مي‌خواهم به مرخصي روم. پرسيدم: چرا اين قدر عجله داري؟ صورتش از خجالت سرخ شد. با شرم پاسخ داد: آخر قرار است اين دفعه داماد شوم. از شنيدن اين خبر خوشحال شدم هنوز چند لحظه از رفتنش نگذشته بود كه صداي انفجاري مهيب سنگر را به لرزه درآورد. فرياد"يا حسين" سربازان به هوا برخاست. سراسيمه بيرون رفتم. باورم نمي‌شد. مهدي غرق در خون بود. همان جا كنار پيكر مطهرش نشستم و بي‌اختيار زمزمه كردم: مهدي جان داماديت مبارك    

منبع: سالنامه‌ي لشگر27 محمدرسول الله (ص) سال1385  

 

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  12:40 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 3

داماديت مبارك

ما در كرخه مستقر بوديم. يك روز مهدي به سراغم آمد و گفت: «علي آقا با اجازه‌ي شما مي‌خواهم به مرخصي بروم» پرسيدم: «چرا اين‌قدر عجله داري؟» صورتش از خجالت سرخ شد. با شرم پاسخ داد: «آخر قرار است اين دفعه داماد بشوم » از شنيدن اين خبر خوشحال شدم.
هنوز چند لحظه از رفتنش نگذشته بود كه صداي انفجاري مهيب سنگر را به لرزه درآورد. فرياد يا حسين سربازان به هوا برخاست. سراسيمه بيرون رفتم. باورم نمي‌شد. مهدي غرق در خون نزديك سنگر تداركات روي زمين افتاده بود و سايرين دورش حلقه زده بودند. پاهايم شل شد. همان‌جا كنار پيكر مطهرش نشستم. بغض راه گلويم را بسته بود. بي‌اختيار اين جمله را زير لب تكرار كردم
مهدي جان داماديت مبارك.
   

منبع: كتاب نبرد ميمك  

 

 

 

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  12:40 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 3

داوطلب

حسين عالي از شهداي واحد اطلات و عمليات و نوجواني اهل زابل بود كه از چهره هاي خستگي‌‌ناپذير اين واحد به شمار مي‌‌آمد. شب عمليات كربلاي 5 به عنوان مسئول محور اطلاعات با گردان 410 همراه شد. قبلاً مسير را شناسايي كرده بود بدون كوچك‌ترين مشكلي گردان را به پشت موانع دشمن رساند. كنار سيم‌خاردار فرشي توقف كرديم. يكي از بچه‌هاي تخرب مشغول باز كردن معبر شد. عراقي‌ها پس از لحظاتي مشكوك شدند و اولين منور را شليك كردند. درگيري در محورهاي ديگر شروع شد و كم‌كم به محور رسيد. فرصت نبود. نمي‌توانستيم منتظر باز شدن معبر بمانيم بايد گردان را روي دژ مي‌رساندم. با نگراني به اطراف نگاه انداختم، هيچ راهي براي عبور ديده نمي‌شد. حسين به طرف سيم‌هاي خاردار رفت و خودش را روي سيم‌ها انداخت و گفت: از روي من عبور كنيد، معطل نشويد. بچه‌ها پا بر پشت حسين گذاشتند و به سرعت روي دژ ريختند.   

منبع: مجله شميم عشق  

 

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  12:40 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 3

در قلب سپاه دشمن

من جزو اولين افرادي بودم كه در فتح خرمشهر وارد شهر شدم. پايم مجروح بود، از شدت درد لنگ لنگان به سمت بيمارستان خرمشهر به راه افتادم .جالب اين‌كه با اسلحه و تجهيزات و لباس سربازان ايراني از ميان عراقيان گذشتم و آن‌ها بي‌توجه به من حركت خود را ادامه دادند.
بيمارستان مملو از نظاميان مجروح عراقي بود. بي‌اعتنا به افراد وارد اتاق پزشك شدم و بي‌آن‌كه سخني بگويم پايم را به دكتر نشان دادم. او پايم را پانسمان كرده و آمپول ضد كزاز به من تزريق كرد.
هيچ‌كس حتي پزشك متوجه هويت من نشد و به عنوان يك مجروح ناشناس بستري و پانسمان شدم. وقت خروج از اتاق پزشك يك‌باره متوجه شد، من لباس نظاميان عراقي را بر تن ندارم. اسلحه‌اش را بيرون آورد و من علي‌رغم ميلم مجبور شدم او را به هلاكت برسانم و از آن‌جا فرار كنم.
   

منبع: كتاب روايت حماسه  

 

 

راوي: شهيد بيژن طاهري  

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  12:40 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 3

در كوچه ‌هاي خرمشهر

دشمن در انتهاي خيابان آرش مستقر بود. از مقر تا آن‌جا حدود چند كوچه فاصله بود. هنگام بازگشت صداي ناله‌اي به گوشم رسيد. خودم را سريع به آن‌جا رساندم. انفجار خمپاره‌ي گلوله‌ي آرپي‌جي، بچه‌ها را لت و پار كرده بود. معلوم نبود دست‌ها و انگشتانشان كجا افتاده. هرچي سعي كردم نتوانستم مجروحين را بلند كنم. تا اين‌كه بچه‌ها آمدند و كمك كردند.
ساعتي بعد نيز در كنار تعاوني آرش خمپاره‌اي در چند متري ما و پشت يك ماشين افتاده و از جايش دود بلند شد. تركش خمپاره چشمان محمود معلم را از او گرفت. جمجمه‌ي سربازي شكافت و مغزش بيرون ريخت. با ديدن اين صحنه بي‌اختيار فرياد زدم و گريه كردم. در همين لحظه بهنام دوازده ساله هم شهيد شد. تركش به قلبش خورد و چشمش سفيدي رفت. من فقط جيغ مي‌كشيدم كه برادرم حميد فرياد زد: «ساكت باشيد».
   

منبع: مجله طراوت  

 

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  12:41 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 3

در ميان آتش

عمليات كربلاي 5 و باران آتش بود. قرار گذاشتيم يكي دو ساعت بخوابيم و بعد آماده عمليات شويم. هنوز ساعتي نگذشته بود كه گلوله‌اي كنار سنگرمان زمين خورد. وقتي به خودم آمدم، ديدم حاج محمود افتاده جلوي سنگر و من هم افتاده‌ام رويش و آتش از هر گوشه زبانه مي‌كشيد.
تركش، صورت حاج محمود اخلاقي را به سختي مجروح ساخت. مي‌دانستم گوشه‌ي ديگر سنگر پر از مهمات و نارنجك و فشنگ است. پتوها را برداشتم و انداختم روي شعله‌ها. يك چشمم به پيكر بچه‌هايي بود كه در آتش مي‌سوختند و يك نگاهم به حاج محمود بود كه داشت دست و پا مي‌زد و به سختي نفس مي‌كشيد. خودم را از سوراخي كه گلوله ايجاد كرده بود بيرون كشيدم. با بچه‌ها حاجي را در آمبولانس گذاشتيم .
اما انفجاري ديگر باعث شد هر چهار چرخ آمبولانس پنچر شود. چهار پنج كيلومتر فقط روي رينگ رفتيم تا بالاخره حاجي را با هلي‌كوپتر به بيمارستان انتقال دادند.
   

منبع: كتاب شعله در عشق  

 

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  12:41 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 3

در ميان شعله ‌هاي آتش

عمليات فرمانده‌ي كل قوا بود. يكي از نيروهاي دسته‌ي دوم مجروح شد و به زمين افتاد. فرياد مي‌كشيد: «كمكم كنيد دارم آتش مي‌گيرم.» هر لحظه خمپاره‌اي در كنارم منفجر مي‌شد. رزمنده به داخل گودالي كه گلوله‌هاي توپ و خمپاره به وجود آورده بودند افتاد.
راننده جيپ به او گفت: «ماشا‌الله تو رو با اين وزن سنگينت كي مي‌تونه برداره؟» كاميوني پر از مهمات به سمت ما آمد. راننده جيپ علامت داد، اما راننده كاميون بي‌محابا به سمت ما آمد. راننده جيپ فرياد زد: «بچه‌ها بريد تو سنگر،‌ الآن عراقيا كاميون را مي‌زنند. هممون تو آتش مي‌سوزيم». هنوز وارد سنگر نشده بود كه يك‌باره آن‌جا به جهنم تبديل شد.
از چشمان راننده‌ي جيپ خون مي‌چكيد. گيج بود. گرد و خاك كه فرو نشست بي‌آن‌كه بداند چه مي‌كند، به سمت خاكريز دشمن دويد. بچه‌ها دستش را گرفتند اما به هر طرف كه نگاه مي‌كردي ديدن پيكر پاره پاره‌اي آتش بر جانت مي‌زد. راننده‌ي جيپ طاقت نياورد و همان‌جا بي‌هوش بر زمين افتاد.
   

منبع: كتاب همچون پرنده اي در پرواز  

 

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  12:41 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 3

درانتظاراتاق عمل

مرا داخل يك دست‌شويي كه روي سنگ‌هاي آن تخته گذشته بودند خواباندند. هر پزشكي بالاي سرم مي‌آمد مي‌گفت: اين دارد شهيد مي‌شود زود به اتاق عمل منتقلش كنيد ولي مي‌رفت و خبري نمي‌شد زيرا به حدي مجروحين زياد بودند كه نوبت به من نمي‌رسيد. ساعت 2 بعدازظهر مجروح شدم اما ساعت 1 بعد از نيمه شب به اتاق عمل منتقل شدم. داشتند دست‌هايم را به دو طرف تخت مي‌بستند و داروي بيهوشي را آماده مي‌كردند كه يك دفعه در اتاق عمل باز شد و گفتند اين مجروح اورژانسي‌تر است، نگاه كردم ديدم مجروح يك قسمت از سرش رفته و مغزش پيداست.
اما هنوز زنده بود. پرستارها مرا بلند كردند و تقريباً از فاصله نيم متري مرا به زمين انداختند. ديگر نمي‌توانستم حتي آخ بگويم و بيهوش شدم.    

منبع: مجله شميم عشق   -  صفحه: 20

 

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  12:42 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 3

درد يار

دوستانش مي‌گويند: در عمليات بدر در هورالعظيم يا مهدي‌گويان حمله را آغاز كرد. در عمليات به شدت مجروح و در بيمارستان بستري شد.
تركش خمپاره‌ي شصت به پاشنه‌ي پا و شكم وي اصابت كرد. كه جداره‌ي شكمش از بين رفت و كليه‌ي امعا و احشا شكمش بيرون ريخت. او براي جلوگيري از تضعيف روحيه‌ي افراد تحت فرمانش بلافاصله امعا و احشا بيرون از شكم را به سرعت داخل حفره‌ي شكم گذاشت و با دستمالي روي آن را پوشاند و با روحيه‌اي بسيار بالا يارانش را امر به پيشروي كرد و گفت كه نگران من نباشيد!
خودم براي درمان به پشت جبهه خواهم رفت! شما برويد جلو....
   

منبع: كتاب مجموعه ‌ي گل مجموعه ‌ي اول  

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  12:42 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 3

دست ياري حق

قامت تنومندي داشت. نيمه‌هاي شب به مقر رسيد. با صداي لودرش عراقي‌ها شروع به تيراندازي كردند. گلوله و خمپاره بود كه از هر طرف در جمع ما فرود مي‌آمد. بي‌توجه به آتش دشمن شروع به خاك‌برداري كرد. در تاريكي شب حدود نيم ساعت دشمن بر روي ما آتش مي‌ريخت و ما گرماي تركش‌ها را كه از كنارمان مي‌گذشت احساس مي‌كرديم.
نيروهاي بعثي به ناچار خمپاره‌ زماني و منور انداختند. يكي دو خمپاره بالاي لودر منفجر شد. به سراغ مرد رفتم، از صورتش خون مي‌چكيد. لودر خاموش شده بود. مرد با چاقو آرام و بي‌صدا تركش‌هايي را كه در بدنش رفته درمي‌آورد. باورم نمي‌شد. ترس و دلهره بر من چيره شد. با بي‌سيم آمبولانس خواستم. دوباره لودر به كار افتاد. از سنگر بيرون دويدم. او هنوز رمق داشت.
كار زدن خاكريز كه تمام شد خسته اما پر اميد در حالي‌كه از ما فاصله مي‌گرفت، گفت: «به اميد ديدار» به شجاعت و ايمان او غبطه خوردم. امكان نداشت با آن همه جراحت باز هم توان ايستادن داشته باشد ولي دست ياري حق هر عاشقي را ياري مي‌رساند.
   

منبع: كتاب مردان هور  

 

 

 

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  12:42 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 3

دستان شفابخش

روزهاي آخر زندگيم، در دل به خدا گفتم: «خدايا از تو در اين دقيقه‌هاي پايان عمرم مي‌خواهم كه چشم مرا به زيارت آقا امام زمان (عج) (حضرت مهدي (عج)) منورگرداني. خدايا به اين تنها آرزويم در حالي‌كه دستم از همه‌جا كوتاه است جامه‌ي عمل بپوشان،‌ مرا نااميد نميران.
لحظاتي گذشت، در عالم رؤيا خود را بر بالاي كوهي ديدم. مردي با قدي كشيده محاسن نسبتا كوتاه،‌ عمامه‌اي سبز بر سر و شال سبز بر كمر در مقابلم بود. از من خواست برخيزم، اما من گفتم: «نمي‌توانم. دوباره فرمود: «پسرجان، من به تو مي‌گويم بلند شو» با ناراحتي پاسخ دادم: «آقا نمي‌توانم مگر زور است. اصلاً شما خودتان اين بي‌سيم را برداريد و برويد! من زخمي هستم نمي‌توانم بلند شوم.
با مهرباني فرمود: «پسرم اين حرف چيست، بلند شو باباجان چيزي نيست بلند شو. با اصرار سعي كردم ايشان را متوجه كنم كه مجروح هستم و تركشي بزرگ در كمر دارم. او در حالي‌كه سعي مي‌كرد مرا دلداري دهد گفت: «پسرجان، بگذار ببينم، كجايت زخمي است، مطمئن هستي كه دوستانت گولت نزده‌اند، شايد سر به سرت گذاشته‌اند. سپس دستش را به محل تركش و كمرم كشيد و مرا از جايم بلند كرد.
وقتي ايستادم دستش را بر روي سر و پيشاني‌ام گذاشت و من را بوسيد، آن‌گاه فرمود: «پسرجان خيالت راحت باشد هوا روشن است، خودت نگاه كن چيزي نيست».
نگاه كردم، اثري از تركش و جراحات و لباس خوني نديدم، خواستم چيزي بگويم اما ديگر آن آقا آن‌جا نبود.
دستانم مي‌لرزيد، مولايم به ديدنم آمده بود و من غافل از اين نعمت الهي گستاخانه با او برخورد كرده بودم.
   

منبع: كتاب پيام جاودان  

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  12:42 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 3

دستان بريده ي ابوالفضل (ع)

من و ابوالفضل براي شناسايي و باز كردن مسير عمليات بايد شب به طرف منطقه‌ي عملياتي راه مي‌افتاديم. بعد از غسل شهادت و وضو آماده ‌شديم. هوا تاريك بود. در ميان راه هنگام خنثي كردن مين‌ها يكي از آن‌ها منفجر شد.
ابوالفضل دو چشم و دو دست خود را از دست داد. او با پيكري خونين بي‌هوش بر زمين افتاد. به سختي او را به داخل سنگر كشيديم. براي يك لحظه به هوش آمد و آرام گفت: «سلام بر تو اي ابوالفضل (ع) سلام بر دست‌هاي قلم شده‌ات، سلام بر لبان تشنه‌ات، عباس جان عضوهاي ناچيز بدنم را تقديم راهت نمودم تا فردا در قيامت در پيش رويت روسياه نباشم.»
بچه‌ها گريه مي‌كردند. لحظاتي بعد ابوالفضل به يگانگي خدا شهادت داد و عاشقانه جان به جان آفرين تسليم كرد.
   

منبع: كتاب سفر عشق  

 

 

 

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  12:43 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 3

دستان حنابسته

آسمان روستا را گرد و غبار فرا گرفته است. ترس برم مي‌دارد، بدن محمد تكلو را قرار است تشييع كنيم. تابوت را از روي زمين برمي‌داريم. پدر محمد جلومان است.
اشك توي چشمم حلقه زده. زن محمد شناسايي‌اش كرد، مي‌گفت: «از حناي دستش شناختم.» قبل از اينكه خبر محمد را بدهم خودش خواب ديده بود كه محمد شهيد شده و ما آورديمش روستا».
قبل از عمليات بود كه برايمان سخنراني كرد. آخرش هم گفت من با شما مي‌آيم اما با شما برنمي‌گردم؛ انگشترش را هم داد به علي كه بدهد به خانواده‌اش. اما علي هم توي عمليات اسير شد. انگشترش هم ماند توي دستش.
پدر محمد نگذاشته مادر محمد بيايد بالاي سرش، آخر محمد سر ندارد، آسمان روستا را گرد و غبار گرفته، ترس برم مي‌دارد، مادر محمد صبرش تمام شود و پدر محمد نتواند جلويش را بگيرد و بيايد بدن بي‌سر پسرش را نگاه كند و آنگاه كمر مادر بشكند و قامتش خم شود و....
   

منبع: مجله جاودانه ها   -  صفحه: 13

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  12:43 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها