پاسخ به: روزي جنگي بود 3
جمعه 8 بهمن 1389 12:42 PM
دست ياري حق قامت تنومندي داشت. نيمههاي شب به مقر رسيد. با صداي لودرش عراقيها شروع به تيراندازي كردند. گلوله و خمپاره بود كه از هر طرف در جمع ما فرود ميآمد. بيتوجه به آتش دشمن شروع به خاكبرداري كرد. در تاريكي شب حدود نيم ساعت دشمن بر روي ما آتش ميريخت و ما گرماي تركشها را كه از كنارمان ميگذشت احساس ميكرديم. منبع: كتاب مردان هور
نيروهاي بعثي به ناچار خمپاره زماني و منور انداختند. يكي دو خمپاره بالاي لودر منفجر شد. به سراغ مرد رفتم، از صورتش خون ميچكيد. لودر خاموش شده بود. مرد با چاقو آرام و بيصدا تركشهايي را كه در بدنش رفته درميآورد. باورم نميشد. ترس و دلهره بر من چيره شد. با بيسيم آمبولانس خواستم. دوباره لودر به كار افتاد. از سنگر بيرون دويدم. او هنوز رمق داشت.
كار زدن خاكريز كه تمام شد خسته اما پر اميد در حاليكه از ما فاصله ميگرفت، گفت: «به اميد ديدار» به شجاعت و ايمان او غبطه خوردم. امكان نداشت با آن همه جراحت باز هم توان ايستادن داشته باشد ولي دست ياري حق هر عاشقي را ياري ميرساند.