پاسخ به: روزي جنگي بود 3
جمعه 8 بهمن 1389 12:40 PM
دامادي
ما در كرخه منتظر بوديم. يك روزي مهدي به سراغم آمد و گفت: علي آقا با اجازه از شما ميخواهم به مرخصي روم. پرسيدم: چرا اين قدر عجله داري؟ صورتش از خجالت سرخ شد. با شرم پاسخ داد: آخر قرار است اين دفعه داماد شوم. از شنيدن اين خبر خوشحال شدم هنوز چند لحظه از رفتنش نگذشته بود كه صداي انفجاري مهيب سنگر را به لرزه درآورد. فرياد"يا حسين" سربازان به هوا برخاست. سراسيمه بيرون رفتم. باورم نميشد. مهدي غرق در خون بود. همان جا كنار پيكر مطهرش نشستم و بياختيار زمزمه كردم: مهدي جان داماديت مبارك منبع: سالنامهي لشگر27 محمدرسول الله (ص) سال1385